---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1972: گفتگوی خصوصی • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1972: گفتگوی خصوصی

0

رین جرعه‌ای قهوه نوشید‌واقع​ و صورتش را پشتِ‌هرکسی​ فنجانِ حلبی پنهان کرد.

او هم شنیده بودش!

هرچه بود،‌سربازان​ زمزمه از‌چون​ سایهٔ خودش می‌آمد.

این احمق داره چی‌کار می‌کنه؟!

با دلهره قهوهٔ‌می‌شناخت​ داغ را سر کشید‌چون​ و به‌زور لبخندی زد.

«خب، به‌هرحال. من می‌رم یه‌مبهوت​ قدمی بزنم... یعنی، می‌رم حمام.‌بی‌نقص​ خیلی ممنون فلور، قهوه‌ت عالی بود.»

باید هرچه زودتر از همراهانش دور‌گاهی​ می‌شد، مبادا معلمش قصد داشته باشد‌برخی​ سوت بزند یا واقعاً بزند زیرِ آواز.

رین واقعاً مات و مبهوت مانده بود. او همیشه‌معنایی​ در حضورِ دیگران بی‌نقص و محتاط عمل می‌کرد... چه‌هرکسی​ چیزی باعث شده بود چنین اشتباهِ مضحکی مرتکب شود؟

فنجان را پایین گذاشت، برخاست، یک بارِ‌چون​ دیگر بدنش را کش و قوس داد‌داشت​ و از جمعِ کوچکِ چادرهایشان دور شد.

«صبر کن،‌زیرِ​ رانی! نمی‌خوای‌مات​ صبحونه بخوری؟»

رین دست تکان داد‌چون​ و با لحنی بی‌خیال‌مختلف​ به تامار جواب داد:

«بعداً! خیلی گرسنه‌م نیست.»

لعنت...

باید جای خلوتی پیدا می‌کرد تا با معلمش حرف‌دیگران​ بزند. متأسفانه، در اردوگاهِ شلوغِ ارتشِ سرود حریمِ خصوصی چندان‌مضحکی​ معنایی نداشت... با این حال، یکی دو جا را می‌شناخت.

در واقع خیلی از سربازان می‌شناختند، چون هرکسی هر از‌نیاز​ گاهی به دلایلِ مختلف به خلوت نیاز داشت؛ برخی به سادگیِ‌کمی​ اینکه فقط می‌خواستند تنها باشند و برخی برای کارهای کمی بی‌شرمانه‌تر.

جایی که رین انتخاب کرده بود، پشتِ انبارِ بزرگی قرار داشت که مصالحِ ساختمانی در آن نگهداری می‌شد و از دروازهٔ رؤیایِ سابه‌فلک‌کشیده‌نیاز​ چندان دور نبود. حالا که دیوارهای اردوگاه ساخته شده بود و ملکه اینجا حضور داشت و آسیب رساندن به آن‌ها را برای موجوداتِ‌رؤیایِ​ کابوسِ ساکنِ گورِ خدا به کاری دشوار تبدیل می‌کرد، افرادِ بسیار کمی به انبار سر می‌زدند، چه رسد به اینکه اطرافش پرسه بزنند.

اینجا را خوب می‌شناخت.

خودش را در فضای باریکِ بینِ دیوارِ انبار و توده‌ای مرتب‌محتاط​ از تخته‌سنگ‌هایی که پشتِ آن خالی شده بود جا داد، پشتش‌فنجان​ را به یکی از آن‌ها تکیه داد و لحظه‌ای چشمانش را بست.

سپس با عصبانیت‌می‌شناختند​ به سایه‌اش نگاه‌گاهی​ کرد و غرید:

«هی! اون دیگه چی بود؟!»

سایه‌اش مدتی ساکت ماند.

سپس با‌زیرِ​ لحنی حواس‌پرت‌مات​ جواب داد:

«ها؟ چی چی بود؟»

رین دهانش را باز کرد‌سرود​ و برای یک ثانیه تواناییِ‌نداشت​ حرف زدن را از دست داد.

«زمزمه کردن رو‌می‌شناخت​ می‌گم! آخه چرا‌می‌شناختند​ داشتی زمزمه می‌کردی؟»

سایهٔ دومی از‌آواز​ سایه‌اش بیرون آمد و‌همیشه​ پشتِ سرش را خاراند.

«...داشتم زمزمه می‌کردم؟ اوه...‌چون​ ببخشید. حتماً به خاطرِ این‌خلوت​ بوده که واقعاً حالم خوبه.»

بالاخره همون یه ذره‌ارتشِ​ عقلی رو هم که براش‌معنایی​ مونده بود از دست داد!

رین حتی نمی‌دانست چه بگوید.

در این میان، معلمش به شکلِ انسانی درآمد و به دیوارِ انبارِ‌عمل​ روبه‌رویش تکیه داد. واقعاً به نظر می‌رسید که به‌طرزِ عجیبی حالش خوب‌گذاشت​ است؛ لبخندی محو بر لب داشت و نگاهش خیره به دوردست بود.

رین مدت‌ها بود او را در قالبِ جسمانی ندیده بود،‌نیاز​ بنابراین روبه‌رو شدنِ دوباره با او دلش را گرم کرد.‌کارهای​ با این حال، سعی کرد چهره‌ای جدی به خود بگیرد.

او نباید‌اردوگاهِ​ دوباره این‌قدر‌ارتشِ​ بی‌احتیاطی می‌کرد!

در همین حال،‌می‌شناخت​ معلمش نگاهی طولانی‌می‌شناختند​ به او انداخت.

«خب. حالا که اینجاییم،‌مات​ راستش می‌خواستم دربارهٔ یه‌حضورِ​ چیزی باهات حرف بزنم.»

رین ابرویی بالا انداخت.

«اوه؟ خب... باشه.»

لبخند زد.

«چیه، دلت‌زیرِ​ برام تنگ‌مات​ شده بود؟»

او چانه‌اش را کمی‌چون​ بالا گرفت و با‌مختلف​ تحقیر به او نگاه کرد.

«عمراً!»

...دروغ می‌گفت. در واقع، حسابی دلش‌می‌شناختند​ برایش تنگ شده بود. هرچه بود،‌خلوت​ مدت‌ها بود همدیگر را ندیده بودند.

معلمش خندید.

«چقدر بی‌رحم.‌سربازان​ پس واقعاً‌چون​ نمی‌خواستی منو ببینی...»

آهی کشید‌اردوگاهِ​ و با اندوه‌سرود​ سر تکان داد.

«و من اینجا با کلی ذوق‌وشوق اومده‌چون​ بودم تا همهٔ خاطره‌های جدید و فوق‌العاده‌ای‌داشت​ رو که برات آماده کردم نشونت بدم...»

چشمانِ رین برق زد. یک قدم جلو‌همیشه​ رفت، بازوی او را گرفت و با چهره‌ای‌باعث​ سرشار از ارادتِ خالصانه به او نگاه کرد.

«معلم! شاگردتون خیلی دلش براتون تنگ شده بود! از اینکه نمی‌تونستم ببینمتون قلبم‌سادگیِ​ چنان دردی می‌گرفت که اصلاً خوابم نمی‌برد... برای همین فقط روزها و ساعت‌ها‌انبارِ​ رو می‌شمردم و با یادِ اینکه چقدر مهربون و بی‌نظیرید به خودم تسلا می‌دادم...»

یک ثانیه به‌شلوغِ​ او خیره شد‌حریمِ​ و بعد خندید.

«حالا بهتر شد.»

سپس ساکت شد.

رین چند لحظه صبر کرد.

و چند لحظهٔ دیگر.

سرانجام به حرف آمد:

«معلم... خب،‌زیرِ​ اون خاطره‌ها‌مات​ چی شد؟»

او نیشخند زد.

«البته، بهت می‌دمشون. اما... نه اینجا.‌حریمِ​ کارِ دیگه‌ای هم داریم که باید انجام‌می‌شناخت​ بدیم، پس بیا بریم یه جای خلوت‌تر.»

رین می‌خواست بگوید که در اردوگاهِ ارتش واقعاً‌هرکسی​ هیچ جایی دنج‌تر از اینجا پیدا نمی‌شود و‌سادگیِ​ بیرون رفتن بدونِ جلبِ توجه هم کارِ آسانی نیست...

اما در همان‌آواز​ لحظه، معلمش در‌مانده​ سایه‌ها فرو رفت.

و او‌سربازان​ را هم‌چون​ با خود کشید.

لحظه‌ای بعد، جای دیگری‌ارتشِ​ بودند، محصور در تاریکی و‌معنایی​ بویِ نمناک و خفه‌کنندهٔ جنگل.

جنگلِ شنگرفی در همه‌جای اطرافشان گسترده بود. بوهای بی‌شماری به‌دلایلِ​ مشامِ رین هجوم آورد و صداهای بی‌شماری در گوشش پیچید.‌تنها​ خش‌خشِ برگ‌ها، وزوزِ حشراتِ نفرت‌انگیز، صدایِ دوردستِ قدم‌های درندگانِ مخوف...

آن‌ها وسطِ جنگل بودند،‌مات​ محصور در تاریکی. این فقط‌دیگران​ یک معنی می‌توانست داشته باشد...

چشمانِ رین گشاد شد‌چون​ و ناگهان احساسِ سرما کرد.‌خلوت​ مو به تنش سیخ شد.

«معلم! منو...‌اردوگاهِ​ منو آوردی‌ارتشِ​ به گودال‌ها؟!»

البته، صدایش را در‌واقع​ حدِ نجوایی که به‌سختی شنیده‌گاهی​ می‌شد پایین نگه داشته بود.

او فقط با آرامش‌مات​ سر تکان داد، انگار‌حضورِ​ حتی ارزشِ گفتن هم نداشت.

«آره. ولی نگران نباش...‌چون​ هیچ موجودِ کابوسِ نفرین‌شده‌ای این‌خلوت​ دوروبر نیست. فقط اعظم‌ها هستن.»

رین لرزید.

ای عوضی!‌یکی​ منظورت از‌واقع​ "فقط" اعظم‌ها چیه؟!

معلمش او را به دنبالِ خود‌مانده​ کشید، از میانِ درختانِ باستانی گذشت‌عمل​ و واردِ فضای بازِ کوچکی شد.

آنجا... به طریقی...‌می‌شناختند​ رین کلبهٔ آجریِ‌گاهی​ آشنایی را دید.

آن‌قدر گیج بود که حتی‌سرود​ به خودش زحمت نداد فکر کند‌حال​ این کلبه در گودال‌ها چه می‌کند.

این بار، معلمش او را به سمتِ درِ پشتی برد‌دلایلِ​ — رین تقریباً مطمئن بود که آخرین باری که کلبه را‌باشند​ دیده بود این در وجود نداشت، اما حالا، بی‌شک آنجا بود.

داخل، تالارِ پهناوری غرق در تاریکی‌مانده​ بود. و در وسطِ آن تاریکی...‌عمل​ کوهِ بلندی از اقلامِ مختلف قرار داشت.

تکه‌هایی از واگن‌های شکسته، تپه‌هایی از موادِ عرفانیِ گران‌بها، کیسه‌های آرد و‌برخی​ برنج، جعبه‌های تیر با پیکان‌هایی که از فولادِ جادویی ساخته شده بودند،‌انتخاب​ بشکه‌های پر از مایعاتِ ناشناخته، تخته‌سنگ‌های ساختمانی... و خیلی چیزهای دیگر آنجا بود.

همچنین نمادِ بسیار‌شلوغِ​ آشنایی روی جعبه‌های‌حریمِ​ چوبی داغ خورده بود.

...نشانِ خاندانِ سلطنتیِ سرود.

رین خشکش زد.

با دستِ لرزانی به‌چون​ کوهِ تدارکات اشاره کرد‌مختلف​ و با صدایی ضعیف پرسید:

«معلم... ا—اون چیه؟»

اما خودش می‌دانست چیست. کاروانِ تدارکاتِ‌می‌شناختند​ ارتشِ سرود بود... یا دست‌کم چیزی‌خلوت​ که از آن باقی مانده بود.

او نگاهِ گذرایی‌آواز​ به تدارکات انداخت‌مانده​ و شانه بالا انداخت.

«اون؟ معلومه، تدارکاتی‌می‌شناختند​ که برای ارتشِ‌گاهی​ سرود فرستاده شده بود.»

رین سر تکان داد.

درسته.

انگار این‌زیرِ​ حرف چیزی‌مات​ را توضیح می‌داد!

لحظه‌ای به‌سربازان​ خود فشار آورد‌هرکسی​ تا حرف بزند.

«ولی اینجا چی‌کار می‌کنن؟»

معلمش آهی کشید.

«خب، با خودم فکر کردم واقعاً حیفه که همه‌شون رو‌بی‌نقص​ بسوزونم یا بندازم توی دریای خاکستر. برای همین، به‌جاش مصادره‌شون کردم.‌شود​ اوه، ولی به کسی نگو... رسماً، تمامِ این تدارکات نابود شدن...»

رین که حس می‌کرد دارد عقلش‌گاهی​ را از دست می‌دهد، نفسِ عمیقی کشید‌سادگیِ​ و بعد با صدای بلندی زمزمه کرد:

«ولی چرا دستِ توئه؟! سرورِ‌سرود​ سایه‌ها بود که به کاروان‌نداشت​ حمله کرد! همون عوضیِ ترسناک!»

همان هیولایی که‌می‌شناخت​ حتی شاهدخت رِوِل‌می‌شناختند​ هم نتوانست شکستش دهد.

معلمش با‌زیرِ​ حالتی متعجب به‌مبهوت​ رین خیره شد.

بعد، بینی‌اش را خاراند.

«...صبر کن، واقعاً نمی‌دونستی؟»

قرار بود‌یکی​ چه چیزی‌واقع​ را بداند؟!

رین در‌زیرِ​ سکوت سر‌مات​ تکان داد.

او سرفه‌ای کرد.

«چون من‌اردوگاهِ​ همون سرورِ‌ارتشِ​ سایه‌ها هستم.»

معلمش با دیدنِ‌می‌شناخت​ چهرهٔ مات‌ومبهوتِ رین،‌می‌شناختند​ لبخندِ دلنشینی زد.

«فقط بهش فکر کن... هر کسی که ادعا کنه سرورِ سایه‌ست، در واقع داره ادعا‌باعث​ می‌کنه سرورِ منه. و حتی اگه احمقی پیدا بشه که اون‌قدر دیوانه باشه که همچین کاری‌جمعِ​ کنه، احتمالاً خیلی سریع می‌فرستادمش تا عالمِ سایه رو ببینه... تا از این کار منصرف بشه...»

ناولها | novelha.net