---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1727: نزاعی در ابعادِ تایتانی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1727: نزاعی در ابعادِ تایتانی

0

وحشتِ خزنده به بلندیِ افی و غولِ ابسیدین نبود، اما همچنان‌پرِ​ موجودی تایتانی بود. از این رو، پیکرِ پهناورش پیش از آنکه ضربه‌حمله​ بخورد و بیفتد، برای چند لحظه دیدِ غول را مسدود کرده بود.

افی از این فرصت استفاده کرد‌سفیدِ​ تا دور از چشمِ دشمن، فاصلهٔ‌اهتزاز​ خود را با او کم کند.

تا آن پلیدِ عظیم به زمین کوبیده شود، غولِ ابسیدین فرصتِ چندانی برای واکنش نداشت. تنها‌می‌لرزید​ چیزی که می‌دید، غول‌پیکری فولادین بود که با سرعتی شگرف به سمتش یورش می‌برد؛ بدنش تجسمِ‌سپس​ کمالِ جسمانی و فرمِ بی‌نقصِ ورزشی بود. پرِ سفیدِ کلاه‌خودش مانندِ رودی کف‌آلود پشت‌سرش در اهتزاز بود.

زمین با هر‌موجِ​ یک از گام‌های‌دودِ​ موزون اما رعدآسایش می‌لرزید.

افی برای‌یورش​ حمله وقت‌بدنش​ را تلف نکرد.

بی‌سلاح بود،‌فرمِ​ اما این به‌پرِ​ معنای ناتوانی‌اش نبود.

از روی وحشتِ خزنده که دست‌وپامی‌زد پرید، پاهایش‌مانندِ​ را روی زمین محکم کرد و دستِ غولِ ابسیدین‌حمله​ را که پلید را به زمین کوبیده بود، گرفت.

سپس به عقب متمایل شد، روی یک پا تعادلش را حفظ کرد و پای‌ابسیدینِ​ دیگرش را از زانو خم کرد و بالا آورد. کسری از ثانیه بعد، پایش مانندِ‌دستش​ دژکوبی ویرانگر به جلو شلیک شد و لگدِ پهلوییِ مهلکی به سینهٔ تایتانِ شش‌دست کوبید.

صدای رعدِ کرکننده‌ای بر فرازِ شهرِ شعله‌ور پیچید و موجِ ضربهٔ نامرئی دودِ مواج را شکافت.‌کف‌آلود​ قدرتِ لگدِ افی چنان هولناک بود که شبکه‌ای از ترک‌ها روی ابسیدینِ سیاه در سینهٔ تایتان‌پرید​ پدیدار شد. خودِ غول تلوتلوخوران به عقب رفت؛ حرکاتش به دلیلِ جثهٔ عظیمش کند به نظر می‌رسید.

اگر افی هنوز دستش را محکم نگرفته بود،‌مانندِ​ غولِ ابسیدین به عقب پرتاب می‌شد و به زمین‌حمله​ می‌افتاد و ده‌ها ساختمان را با خاک یکسان می‌کرد.

هم‌زمان که جرمِ مهیبِ پیکرِ عظیمِ تایتان او را به عقب می‌راند، افی غرید، بازوی‌رعدآسایش​ او را پیچاند و در جهتِ مخالف کشید. افی نیروی بازگشتیِ لگدهایش را به نفعِ خود‌گرفت​ به کار گرفت، آن را به قدرتِ خودش افزود و فشارِ هولناکی به ابسیدین وارد کرد.

صدای خُردشدنِ سنگ بلند شد،‌نامرئی​ همراه با نالهٔ شومِ دریده‌شدنِ‌چنان​ چیزی که قاعدتاً باید نابودناپذیر می‌بود.

در لحظهٔ بعد، مفصلِ آرنجِ غولِ ابسیدین منفجر شد و بارانی از تکه‌های دندانه‌دار‌مانندِ​ فروریخت. آن‌ها همچون شهاب‌سنگ پایین ریختند و ابرهایی از گردوخاک به هوا بلند کردند.‌معنای​ افی بازوی تایتان را پیچاند، آن را به‌کلی از کتف درآورد و سپس جدا کرد.

پلیدِ شش‌دست که سرانجام‌ورزشی​ از چنگِ او رها شده‌رودی​ بود، به عقب پرتاب شد...

البته تا آن‌بی‌نقصِ​ موقع، دیگر به پلیدی‌کلاه‌خودش​ پنج‌دست تبدیل شده بود.

و از همه مهم‌تر...

افی با خُردکردنِ انگشتانِ دستِ کنده‌شده، یکی از سلاح‌های غولِ‌ورزشی​ ابسیدین را چنگ زد. گرزِ سیاه و غول‌پیکری به‌راحتی در‌موزون​ دستش جای گرفت و لبخندی درنده پشتِ نقاب روی لبانش نشست.

حالا... دیگر بی‌سلاح نبود.

«دوتا تایتان؟»

صدایش بر فرازِ ویرانه‌ها‌ضربهٔ​ طنین انداخت و آسمان‌شکافت​ را به لرزه درآورد.

افی یک‌یورش​ قدم به‌بدنش​ جلو برداشت.

«یکیتون از سنگه، اون یکی هم‌سفیدِ​ که حال‌به‌هم‌زنه. هیچ‌کدومتون هم خوردنی نیستین.‌اهتزاز​ آخه این وجودِ بی‌خودتون چه فایده‌ای داره؟»

با این حرف،‌بی‌نقصِ​ به میانِ جنگلِ‌سفیدِ​ سلاح‌های ابسیدین یورش برد.

غول که دیگر از ضربهٔ او به خود‌شکافت​ آمده بود، رگباری از حملات را روانه کرد؛ پنج‌پدیدار​ بازوی باقی‌مانده‌اش همچون پره‌های چرخی عظیم‌الجثه در حرکت بودند.

تا آن موقع، وحشتِ خزنده نیز به خود آمده بود. با وجودِ اینکه پلید زخمی شده و از دفاعِ قدرتمندش‌موزون​ — ابرِ میاسما و دستهٔ سنجاقک‌های هیولایی — محروم مانده بود، اما همچنان موجودی مهیب بود. پیکرِ عظیمش باد خالی‌متمایل​ کرد و سپس، سیلی از شاخک‌های غول‌پیکر از زیرِ آن به بیرون شلیک شد تا به دورِ پاهای افی بپیچد.

آآآه! اَه!

افی غافلگیر شد و تلوتلو خورد. توانست با گرزِ سیاهش ضربهٔ سه سلاحِ غول‌موزون​ را دفع کند، اما دو تای دیگر به شانه‌اش خوردند. شوکِ قدرتمندی به بدنش‌محکم​ وارد شد و با کشیده‌شدنشان روی فولادِ صیقلیِ زره، رودی از جرقه به راه افتاد.

گندش بزنن...

شاخک‌های قدرتمندِ وحشتِ خزنده حرکاتش را محدود کرده و هر دو پا و یک بازویش را‌کف‌آلود​ در بر گرفته بودند. هم‌زمان، غولِ ابسیدین از بالا ضرباتش را بر او می‌بارید. توانست از‌پرید​ سرش محافظت کند، اما بالاتنه‌اش زیرِ ضربات له می‌شد و زرهِ سینه در آستانهٔ فرورفتن بود.

زرهِ مطلق همچنان‌بی‌نقصِ​ مقاومت می‌کرد، اما‌سفیدِ​ آن هم حدی داشت.

افی یک رتبه از آن دو موجودِ پست بالاتر، اما شش طبقه پایین‌تر‌گام‌های​ بود. با این حال، در نهایت چیزی که بیشتر از همه اهمیت داشت...‌پرید​ این بود که برای مقابله با هر دوی آن‌ها دست و پای کافی نداشت!

حرومزاده‌ها...!

غرید و سعی کرد شاخک‌ها را با زورِ بازو پاره کند، اما گوشتِ اسفنجی بیش از حد لیز و کشسان‌موزون​ بود. تلاش کرد با ضربهٔ قدرتمندِ گرزش یکی دیگر از بازوهای غولِ ابسیدین را بشکند، اما بی‌فایده بود؛ سه سلاحِ‌متمایل​ غول جلوی ضربه‌اش را گرفتند و دو تای دیگر به کلاه‌خودش برخورد کردند. تنها نتیجه‌اش این بود که سرش گیج رفت.

اوضاع وخیم به نظر می‌رسید.

چی‌کار... کنم؟

افی خشمگین غرید و کلاه‌خودش را‌دودِ​ مرخص کرد، انگار غولِ هولناک را‌شبکه‌ای​ فرامی‌خواند تا جمجمه‌اش را خرد کند.

و همین‌طور هم شد؛ شمشیرِ‌تجسمِ​ ابسیدینی بی‌درنگ از بالا فرود‌ورزشی​ آمد تا سرش را بشکافد.

سرش را بالا گرفت‌ورزشی​ و صورتش را در‌مانندِ​ مسیرِ تیغهٔ عظیم گذاشت...

و آن‌فرمِ​ را میانِ‌ورزشی​ دندان‌هایش گرفت.

لذتی تاریک در چشمانِ افی‌نامرئی​ شعله کشید و گوشه‌های دهانش در‌هولناک​ پوزخندی شرورانه به بالا کشیده شد.

سپس فکش را قفل‌بدنش​ کرد و تیغهٔ ابسیدینی‌فرمِ​ را در هم شکست.

در دستِ غولِ هولناک تنها قبضه‌ای باقی ماند. تکانی خورد تا چهار‌اهتزاز​ سلاحِ باقی‌مانده‌اش را روی او فرود آورد، اما در همان لحظه، افی در‌دست‌وپامی‌زد​ حالی که دندان‌هایش هنوز در آن پوزخند نمایان بود، به او نگاه کرد.

کسری از ثانیه بعد، لب‌هایش تکان خورد و تکهٔ دندانه‌داری از شمشیرِ عظیم را‌موزون​ به صورتِ غول تف کرد. قطعهٔ تیغهٔ ابسیدینی با سرعتِ موشکی مافوقِ صوت هوا‌محکم​ را شکافت و در چشمِ غول فرو رفت و آن را به‌کلی نابود کرد.

با اینکه تایتان هفت‌ضربهٔ​ تای دیگر داشت، اما‌شکافت​ باز هم عقب کشید.

همین تمامِ‌یورش​ زمانِ لازم را‌تجسمِ​ به افی داد.

دست از تقلا در برابرِ وحشتِ خزنده کشید که سعی‌کف‌آلود​ داشت او را به زمین بکشد؛ ناگهان زانو زد، بزرگ‌ترین‌نکرد​ شاخک را گاز گرفت و با دندان‌هایش آن را پاره کرد.

پلیدِ تهوع‌آور جیغِ هولناکی کشید‌پرِ​ و عقب رفت؛ رودی از خونِ‌پشت‌سرش​ متعفن از شاخکِ قطع‌شده بیرون می‌ریخت.

افی گوشتِ تهوع‌آور را تف کرد، دریای‌مواج​ شعله‌های زیرِ پایش را در سیلابی از‌ابسیدینِ​ خون غرق کرد و چهره در هم کشید.

اَه، مزهٔ‌یورش​ گ... مزهٔ‌بدنش​ گُه میده!

با استفاده از ضعفِ لحظه‌ایِ تایتانِ پست، با بازوی‌رودی​ گرفتارِ خود شاخکِ دیگری را گرفت، به سمتِ دهانش‌وقت​ کشید و آن را هم با گاز گرفتن پاره کرد.

حالا هر‌فرمِ​ دو بازویش‌ورزشی​ آزاد بود.

غولِ ابسیدین دوباره بالای سرش قد برافراشته‌مواج​ بود و چهار سلاحِ باقی‌مانده‌اش را بالا‌ابسیدینِ​ برده بود تا سرش را خرد کند.

افی از همان حالتِ زانوزده به جلو یورش‌فرمِ​ برد. شانه‌اش به شکمِ تایتان کوبیده شد و‌کف‌آلود​ بازوهایش دورِ او حلقه زدند تا در آغوشش بگیرند.

سپس غرشی حیوانی‌بی‌نقصِ​ از میانِ لب‌های‌سفیدِ​ خونینش بیرون جهید.

زرهِ پشتش زیرِ چهار ضربهٔ ویرانگر‌سفیدِ​ شکافت، اما توانِ بیدارِ او نگذاشت‌اهتزاز​ سلاح‌های ابسیدینی آسیبِ جدی وارد کنند.

تمامِ قدرتش را جمع کرد و غولِ ابسیدین را‌قدرتِ​ به هوا بلند کرد. نه خیلی بالا، اما فقط‌خودِ​ به اندازه‌ای که هرگونه تکیه‌گاهی را از او بگیرد.

و حالا... بریم... که رفتیم!

افی ستون فقراتش را چرخاند، به عقب خم‌مانندِ​ شد و تایتان را از روی خودش پرت‌می‌لرزید​ کرد و فنِ سوپلکسِ شلخته‌ای روی او پیاده کرد.

البته، غولِ‌فرمِ​ ابسیدین را‌ورزشی​ به زمین نکوبید.

...او را‌پیچید​ به وحشتِ‌ضربهٔ​ خزنده کوبید.

دنیا لرزید و‌می‌برد​ شکاف‌های عمیقی در زمینِ‌جسمانی​ ترک‌خورده دهان باز کرد.

و تا آن‌بی‌نقصِ​ دو تایتانِ درهم‌کوبیده‌شده‌سفیدِ​ به خود بیایند...

سایهٔ بالدار و باوقاری از بالا‌سفیدِ​ رویشان افتاد و به دنبالش آوازی‌اهتزاز​ وهم‌آلود، مانندِ موجی خردکننده بدن‌هایشان را درنوردید.

ناولها | novelha.net