چپتر 1819: تحتتعقیب
0رین خشکشنداشت زد، میترسیدببرد تکان بخورد.
آنجا، پایینِ پایش در دوردست، چیزی در تاریکی حرکتکریه میکرد. نورِ خورشید تا آن عمق از دره نمیرسید،کمک اما همچنان میتوانست شکلِ مبهم و ترسناکی را تشخیص دهد.
جانور عظیم و قوزدار بود، با بازوانی بیشمار که همچون جنگلی از عضله ازکریه کوهانِ بزرگش بیرون زده بودند. فکر کرد دستِ چنگالداری را میبیند که بالا میآیدکنیم تا صخرههای فرسوده را بگیرد و لحظهای بعد صدای غلتیدنِ سنگها در دره پیچید.
تمامِ بدنِ رین منقبض شد.
تایرنتِ بیدار که پیش از افتادن در رودخانه با آن جنگیده بودند،بهتنهایی انگار زنده بود. بدتر از آن حالا اینجا بود؛ یا از رویمرگ تصادف یا به این خاطر که بوی آنها را دنبال کرده بود.
برای لحظهای،دستهٔ دلش غرقهمیشه در ترس شد.
موجوداتِ کابوسِ بسیاری را در نبرد از پای درآورده بود. بیشترشانتایرنت خفته بودند و برخی از رتبهٔ بیدارشده. قویترینِ آنها شکارچی بود...نمیکرد و او بهسختی از آن نبرد جان به در برده بود.
هیچ شانسی نداشت که از نبرد با یک تایرنتِ بیدار جان سالم به در ببرد. آن جانورمجبور چیزی نبود که یک آدمِ عادی هرگز بتواند از پای درآورد. حتی یک بیدارشده هم بهتنهایی بالبه آن روبهرو نمیشد — حتی یک دستهٔ کامل هم همیشه برای مقابله با یک تایرنت کافی نبود.
برای رین، آنسالم پلیدِ کریه همچونآدمِ پیامآورِ مرگ بود.
...با این حال، خودشهمیشه را مجبور کرد آرام بگیرد.کریه ترس کمکی به او نمیکرد.
اما چه چیزی کمک میکرد؟
چیزی به ذهنش نرسید.
فرار کن. باید فرار کنیم.
این تنها نتیجهگیریِ منطقی بود.
رین که نفس کشیدن را از یاد برده بود آهسته از لبهکافی عقب رفت، با لرزش پشتش را به آن کرد و بیصدا روی پاهایشنرسید ایستاد. سپس چند قدمِ محتاطانه به جلو برداشت و با تمامِ سرعت دوید.
لعنتی، لعنتی، لعنتی...
این هم از پنهان شدن از خطر در ویرانهها. این همحتی از ده روز صبر کردن. نه تنها خطر آنها را پیداکریه کرده بود، بلکه از نوعی بود که هیچ امیدی در برابرش نداشتند.
رین نگاهی به سایهاش انداخت و تردید کرد؛پلیدِ نمیدانست باید چیزی بگوید یا نه. معلمش ازکمکی صبح بهطرز عجیبی ساکت بود، انگار اصلاً آنجا نبود...
در نهایت، چیزی نگفت.
با ورود به ویرانهها دید که تامار روی زمین دراز کشیده و باپیامآورِ حالتی عبوس به سقف خیره شده است. دخترِ کوچکتر وضعیتِ وحشتناکی داشت، برایکنیم همین رین امیدوار بود که فرصتی برای استراحت و کمی بهبودی داشته باشد.
متأسفانه، دیگرنداشت چنین چیزیببرد ممکن نبود.
تامار با دیدنِ حرکاتِ شتابزدهمقابله و چهرهٔ درهمرفتهٔ رین روی یکمرگ آرنج بلند شد و اخم کرد.
«موضوع چیه؟»
رین از قبل داشت نوارهای گوشتِ هیولا را در ژاکتشکافی میپیچید؛ میدانست که گرسنگی و فشارِ جسمی با هم جورنمیکرد درنمیآیند. در حیاتِ وحش، غذا زندگی بود و گرسنگی مرگ.
«برو روی برانکارد.»
لحظهای مکث کردکامل و بعد باتایرنت لحنی شوم افزود:
«اون تایرنتِ لعنتیحتی دنبالمون اومده. دارهنمیشد از دره میاد بالا.»
چشمانِ تامار گشاد شد.
لحظهای خشکش زد، بعد دندانهایشنبود را به هم فشرد ودرآورد بیصدا روی برانکاردِ دستساز خزید.
رین کاپشنِ لولهشده را بهمقابله سمتش پرت کرد، سپس دستههاپیامآورِ را گرفت و زور زد.
آه...
دخترِ جوانِ میراثدار آنقدرها هم سنگین نبود، اما باز هم وزنش خیلی بیشتر از چیزی بود که رین بتواندکمکی راحت حملش کند. بدتر از آن، این وزن مانند کولهپشتی بهطور مساوی بین شانهها و کمرش تقسیم نمیشد. کشاندنِ اوبیصدا تا ویرانهها خودش یکپا ورزش بود... اما آیا رین میتوانست برانکارد را کیلومترها روی زمینِ ناهموار به دنبالِ خود بکشد؟
احتمالاً نه،نداشت مگر بهببرد قیمتِ جانش.
لعنت به همهچی!
فرصتی برای فکر کردن نبود. فعلاً باید تا جای ممکن بین خودشان و تایرنت فاصله میانداخت. هنوزحال این احتمال وجود داشت که جریانِ آب جانور را هم مثلِ آنها به این گوشه از دشتِیاد رودِ ماه آورده باشد؛ بنابراین ممکن بود تصادفاً آنجا باشد. در این صورت، هنوز شانسی برای فرار داشتند.
اگر نه...
«بریم.»
رین برانکارد را از ویرانهمقابله بیرون کشید و با نگاهیپیامآورِ سردرگم، چند لحظه مکث کرد.
باید به کدام سمت میرفتند؟
همهجا مثلِ هم بود، بهجز آن سمتی که درهتایرنت و تایرنت قرار داشتند. از این رو، رین تمایل داشتکمکی در جهتِ مخالفِ پلید، یعنی به سمتِ غرب فرار کند.
اما تصمیمنداشت گرفت اول نظرِنبود تامار را بپرسد.
دخترِ میراثدار، انگار کههمیشه فکرش را خوانده باشد،پلیدِ از روی برانکارد آرام گفت:
«درههای دشتِ رودِ ماه معمولاً از شمال به جنوب کشیدهمقابله شدهن. رودخونه ما رو خیلی به سمتِ جنوب آورده، پسآرام اردوگاهِ اصلی باید یه جایی تو شمالِ غربیِ موقعیتِ ما باشه.»
کمی مکثبهتنهایی کرد ونمیشد بعد افزود:
«با این حال، دقیقاً نمیدونیم چقدر دور شدیم. شاید عاقلانهتردرآورد باشه که بهجاش بیشتر به سمتِ جنوب بریم. اینطوری ممکنهکافی به لبهٔ دشت برسیم و دریاچهٔ اشک رو پیدا کنیم.»
دریاچهٔ اشک و آبشارِ بزرگ، یعنیتایرنت ایزدبانوی گریان، جایی بود که دژِحال خاندانِ اندوه در آن قرار داشت.
رین چند لحظهحتی بیحرکت ماند ونمیشد گزینههایش را سبکسنگین کرد.
اردوگاهِ اصلیِ ساختوسازِ گروهِ جادهسازی در شمالِ غربیِمقابله موقعیتشان بود. دریاچهٔ اشک جایی در جنوب قرارخودش داشت. مشکل این بود که نمیدانستند کدامیک نزدیکتر است.
سرانجام، قاطعانهنداشت به سمتِببرد جنوب چرخید.
انتخابش بسیار ساده بود و هیچ ربطی به مسافت نداشت. او دریاچهٔ اشک رامجبور فقط به این دلیل انتخاب کرد که برای رسیدن به آن باید در امتدادِ درهیاد پیش میرفتند... که یعنی بهاحتمالِ زیاد مجبور نمیشدند در راه از درههای دیگر عبور کنند.
با ازکارافتادگیِ تامار، عبور از حتی یکی از آنها میتوانست به مانعی عبورناپذیرپلیدِ تبدیل شود؛ تازه بدونِ در نظر گرفتنِ اینکه ممکن بود تایرنتی از رتبهٔفرار بیدارشده تعقیبشان کند. تلف کردنِ وقت تجملی بود که از پسِ آن برنمیآمدند.
پس در واقع، دریاچهٔنمیشد اشک بهترین انتخاب نبود.مقابله صرفاً تنها انتخاب بود.
رین دندانهایش را روی هم فشرد،آدمِ به بدنِ خستهاش فشار آورد وبهتنهایی برانکاردِ سنگین را به سمتِ جنوب کشید.
در آن لحظه، بابتِ آسمانِ ابری و نمنمِ سردِ باران شکرگزار بود. با اینکهمجبور صورت و موهایش از قبل خیس شده بود، گردوخاکی که دشتِ سنگی را میپوشاندکشیدن به گِل تبدیل شده بود. به همین دلیل، کشیدنِ برانکارد روی آن آسانتر بود.
با ایندرآورد حال، هنوزبهتنهایی هم تقلا میکرد.
باید یهبهتنهایی راهِ بهترنمیشد پیدا کنم.
جایی پشتِ سرشان، صدای ریزشِ سنگهای بیشتریعادی از اعماقِ دره میآمد. تایرنت دیگر چیزینمیشد نمانده بود که از تاریکی بیرون بخزد.
رین قدمهایش را تندتر کرد.