---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1756: چیزی باقی نمانده • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1756: چیزی باقی نمانده

0

سانی بارِ دیگر رویاروییِ دلهره‌آور با موجودی را به یاد آورد که از دلِ مه‌خشک​ به گورتپهٔ خاکستری آمده بود. درست مثلِ هزارتوی تاریک در لبهٔ پرتگاهِ جهانِ زیرین، با‌بازتابِ​ عمل به توصیهٔ کاسی و بسته نگه‌داشتنِ چشمانش از آن رویارویی جان به در برده بود.

اما آن موجود موذی بود و تلاش می‌کرد فریبشان دهد تا‌تقویت​ چشمانشان را باز کنند. آن نخستین باری از معدود دفعاتی بود که‌نگه​ سانی با پلیدی روبه‌رو می‌شد که توانِ حرف‌زدن مثلِ انسان‌ها را داشت...

اما حالا، با یادآوریِ آن شبِ هولناک، دستِ خودش نبود و شک‌ذهن​ می‌کرد که آیا آن موجود واقعاً حرف زده بود یا نه. تک‌تکِ‌بودند​ کلماتی را که موجود به زبان آورده بود در ذهن مرور کرد.

حالتِ چهره‌اش آرام‌آرام خشک شد.

حالا که به آن فکر می‌کرد... آیا واقعیت همین‌ذهن​ نبود؟ تک‌تکِ کلماتی که به کار برده بود، همان‌هایی بودند‌کار​ که نفیس، کاسی یا خودِ سانی به زبان آورده بودند.

موجودِ مِهی کلماتشان را دزدیده بود،‌خاطر​ درست همان‌طور که صدای کاسی را‌چون​ دزدیده بود. مثلِ یک بازتابِ کج‌ومعوج.

آیا به این دلیل بود که‌حرف​ موجوداتِ نیستی صدایِ خاصِ خود را‌ذهن​ نداشتند؟ یا دلیلی دیگر و درک‌ناپذیر داشت؟

در هر حال...

آخه دیوِ زره‌پوش چطوری‌زده​ فراریش داد و برگردوندش‌آورده​ به اعماقِ دریای تاریک؟

موجوداتِ کابوسی که در دریای گذرایِ ساحلِ فراموش‌شده می‌لولیدند، همگی دست‌کم از رتبهٔ فاسد‌شده بودند. با این حال، بردهٔ وفادارِ روح‌خوار تنها یک‌نگه​ دیوِ بیدارشده بود. آیا به این خاطر بود که به درخت خدمت می‌کرد و به‌نوعی از سوی آن تقویت می‌شد؟ چون روح‌خوار دوشادوشِ‌می‌توانست​ نگهبانش به مهاجم حمله کرده بود؟ یا صرفاً به این دلیل که نبرد با موجوداتِ مِهی با نبرد با دیگر پلیدها فرق داشت؟

شاید دیوِ زره‌پوش‌نبود​ هم چشمانش را‌حرف​ بسته نگه داشته بود.

مگه یه موجودِ دیگه رو‌رتبهٔ​ هم نمی‌شناسم که باعث می‌شه‌تنها​ بخوام چشمامو بسته نگه دارم؟

خب، در‌واقعاً​ واقع دو‌زده​ تا را می‌شناخت.

اولی عذاب بود.‌روح‌خوار​ اما دومی بیشتر‌خاطر​ برایش جالب بود... موردرت.

کسی که خودش را شاهزادهٔ‌واقعاً​ هیچ می‌نامید و می‌توانست از طریقِ‌آورده​ چشم‌ها واردِ روحِ یک موجود شود.

آن لقبش... آیا صرفاً اسمِ مستعاری طعنه‌آمیز بود‌وفادارِ​ که موردرت به‌خاطرِ طردشدن از سوی خانواده‌اش روی‌سوی​ خودش گذاشته بود، یا معنایی بسیار عمیق‌تر داشت؟

هرچه نباشد، ارتباطِ او و نیستی به همین‌جا ختم نمی‌شد. در کابوسِ دوم، کالبدِ اصلی که‌فکر​ او به درونش فرستاده شده بود، به یک موجودِ مِهیِ مرموز تعلق داشت. موجودِ مِهی که‌این​ از کوه‌های تهی پایین آمده و تمامِ ارواحِ زنده در مناطقِ شمالیِ پادشاهیِ امید را بلعیده بود.

موردرت در برجِ آبنوس هم دستخوشِ نوعی دگرگونی شده بود که حس‌کردنش را از طریقِ‌مهاجم​ پیش‌گویی تقریباً ناممکن می‌کرد. برجِ آبنوس، که به نِتِر تعلق داشت... شاهزادهٔ جهانِ زیرین، که‌بخوام​ پیوندی تنگاتنگ با مهِ سفید و نیستی داشت و آن را همچون ردایی بر تن می‌کرد.

آیا همهٔ این‌ها زنجیره‌ای‌آیا​ از تصادفات بود، یا موردرت‌کلماتی​ واقعاً ارتباطی با نیستی داشت؟

اصلاً نمی‌تونم‌می‌لولیدند​ سر از کارِ‌رتبهٔ​ این بشر دربیارم.

سرشتش چه بود؟ نقصش چه بود؟ آستریون با او‌ذهن​ چه کرده بود، و چرا در کودکی واردِ کابوسِ اول‌کار​ شده بود؟ در آن کابوس چه بر سرش آمده بود؟

موردرت حاملِ تبارِ ایزدبانوی جنگ بود... ایزدبانوی زندگی، و همچنین پیشرفت، فناوری، صنعت و خرد. ایزدِ‌حمله​ حامیِ بشریت. به نظر می‌رسید هستهٔ سرشتش با بازتاب‌ها و آینه‌ها در ارتباط است، چیزی که به‌واقع​ چشمِ سانی هیچ ربطی به جنگاوری نداشت و تنها ارتباطی حاشیه‌ای با فناوری و صنعت پیدا می‌کرد.

البته، الزامی نداشت که تبار و سرشت مستقیماً به هم مرتبط باشند. خودِ سانی حاملِ تبارِ‌چهره‌اش​ بافنده بود، اما سرشتی داشت که به ایزدِ سایه گره خورده بود. نفیس حاملِ تبارِ ایزدِ‌صدای​ خورشید بود، اما سرشتش اصلاً به هیچ ایزدی ربط نداشت، بلکه به نفیلیم‌های افسانه‌ای متصل بود.

در هر حال،‌همگی​ آینه‌ها چه ربطی‌فاسد‌شده​ به نیستی داشتند؟

سانی ارتباطی نمی‌دید،‌حرف​ اما حتماً باید‌کلماتی​ ارتباطی وجود می‌داشت.

دفعهٔ بعد که اون‌تنها​ عوضی رو دیدم ازش می‌پرسم.‌به‌نوعی​ نه... درسته. دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمش.

این موضوع‌خودش​ تا حدی‌آیا​ مایهٔ آسودگی بود.

سانی پس از آنکه نفسش جا آمد — البته به بیانِ استعاری — آهی کشید و به راهش‌چون​ ادامه داد. با این حال، این بار احتیاطِ بیشتری به خرج داد. چشمانش را بست و تنها با‌بخوام​ تکیه بر حسِ سایهٔ خفه‌شده‌اش به جلو حرکت کرد و هر جا که می‌توانست، خودش را به سایه‌ها می‌چسباند.

نیستی خفه‌کننده بود.

اما، در‌وفادارِ​ عین حال... به‌شکلی‌بیدارشده​ عجیب التیام‌بخش بود.

سانی از بی‌تقدیری عذاب می‌کشید. دردمند بود چون هیچ‌کس او را به یاد نمی‌آورد،‌کرد​ اما در اینجا، از قضا، جانش به این وابسته بود که دست‌کم بتواند خودش‌مِهی​ را به یاد بیاورد — و این کار را با تمامِ وجود انجام دهد.

اگر هیچ‌کسِ دیگر نمی‌توانست‌دست‌کم​ وجودش را تأیید کند، خودش‌روح‌خوار​ باید این کار را می‌کرد.

هرچه سانی بیشتر‌حرف​ وجودش را تأیید‌کلماتی​ می‌کرد، دردش خفیف‌تر می‌شد.

«چه وضعیتِ مسخره‌ای.»

سانی که دزدکی‌نبود​ از میانِ مه‌حرف​ می‌گذشت، لبخندِ کجی زد.

اما بعد، خشکش زد.

«...گندش بزنن.»

آن‌قدر به سکوتِ سوت‌وکورِ کوه‌های تهی‌خاطر​ عادت کرده بود که این تغییرِ‌چون​ ناگهانی او را به وحشت انداخت.

زمین تازه‌خودش​ زیرِ پایش‌آیا​ لرزیده بود.

با احساسِ خطر، به سمتِ نزدیک‌ترین برآمدگیِ صخره‌ها خیز‌روح‌خوار​ برداشت و در سایهٔ سنگ‌های پیش‌آمده حل شد. سانی کاملاً‌دوشادوشِ​ بی‌حرکت ماند و با چهره‌ای درهم به تماشای اطراف نشست.

زمین با فاصله‌های کوتاه می‌لرزید و لرزش‌ها دقیقه به دقیقه شدیدتر می‌شد.‌حالتِ​ سرانجام صدای سنگ‌هایی که با سروصدا از شیب‌ها پایین می‌غلتیدند، سکوت را‌موجودِ​ در هم شکست. صدا به شکلی عجیب و دگرگون در مه پیچید.

«چی...»

در همان‌خودش​ لحظه، آن‌آیا​ اتفاق افتاد.

ستونِ تاریک و درهم‌پیچیده‌ای از آسمان فرود آمد و در فاصلهٔ نه‌چندان دوری از‌خدمت​ او به شیبِ کوه کوبیده شد. چند لحظه بی‌حرکت ماند، کج شد و بعد‌شاید​ در مه بالا رفت — اما فقط برای اینکه ده‌ها متر دورتر، دوباره پایین بیاید.

دورتر، ستونِ دیگری به سنگ‌تک‌تکِ​ کوبیده شد. و بعد یکی دیگر،‌کرد​ و یکی دیگر، و یکی دیگر...

سانی ناگهان‌وفادارِ​ خودش را بسیار‌بیدارشده​ کوچک حس کرد.

«اینا... پا هستن.»

لحظه‌ای بعد، صدایی وصف‌ناپذیر در مه پیچید و جریانش‌روح‌خوار​ را به هم زد. صدای دگرگون‌شده‌اش شبیه به غرشِ‌چون​ کرکنندهٔ یک شیپورِ جنگی بود، یا نالهٔ اندوهگینِ جانوری عظیم.

ناله سرشار‌واقعاً​ از ترس‌زده​ و عذاب بود.

سایهٔ پهناوری جایی را که سانی پنهان شده بود پوشاند و بعد،‌چون​ مایعی تاریک از بالا به پایین ریخت. آبشارهای عظیمی از چیزی شبیه به‌مگه​ خون پایین ریخت و روی صخره‌ها پاشید و به رودخانه‌های کوهستانی تبدیل شد.

سانی که در سایه‌ها پنهان‌واقعاً​ شده بود، در سکوت به‌زبان​ تماشای این صحنهٔ وحشتناک نشست.

مه روی رودهای خونِ تاریک جریان پیدا کرد و‌روح‌خوار​ در همان حال که سانی تماشا می‌کرد... خون رفته‌رفته‌چون​ شفاف شد و به رشته‌هایی از مه تغییر شکل داد.

چند لحظه بعد، رودهای‌زده​ کف‌آلود ناپدید شدند و‌آورده​ تنها چیزی که باقی ماند...

هیچ‌چیز بود.

ستون‌های سربه‌فلک‌کشیده از محدودهٔ ادراکِ او خارج‌زده​ شدند و سایهٔ پهناوری که سانی را‌کرد​ در خود فرو برده بود، همراهشان ناپدید شد.

موجودِ عظیم،‌می‌لولیدند​ هر چه که‌رتبهٔ​ بود، رفته بود.

حدود یک دقیقه بعد، چیزی در‌کلماتی​ دوردست به زمین کوبیده شد و‌حالتِ​ آخرین لرزشِ شدید را به وجود آورد.

سانی کمی تردید‌روح‌خوار​ کرد و بعد‌خاطر​ از سایه‌ها بیرون آمد.

مدتی بی‌حرکت ایستاد و‌آیا​ به مسیری که موجودِ‌تک‌تکِ​ عظیم رفته بود نگاه کرد.

سرانجام دندان‌هایش را‌همگی​ به هم سایید‌فاسد‌شده​ و به راه افتاد.

«آخه دارم چه غلطی می‌کنم؟»

مطمئن نبود چرا می‌خواهد جایی را که موجود افتاده پیدا کند، اما چیزی او را به جلو می‌راند. شاید نیازش‌پلیدها​ به این بود که بداند در این مکانِ وهم‌انگیز با چه دشمنانی روبه‌رو می‌شود. شاید هم فقط یک کنجکاویِ ساده‌جالب​ بود. و شاید چیزی شبیه به ندای خلأ بود؛ همان میلِ بیمارگونه برای پریدن به درونِ پرتگاهی که او را فرامی‌خواند.

در جایی از مسیر، سانی به سمتِ شیبی عمودی چرخید و از آن‌مرور​ بالا رفت. مهِ سفید یکدست نبود — در بعضی جاها غلیظ‌تر بود و در‌موجودِ​ جاهای دیگر رقیق‌تر. معمولاً هرچه به قله نزدیک‌تر می‌شدی، تا فاصلهٔ دورتری را می‌دیدی.

مدتی طول کشید تا دزدکی از صخرهٔ بلند بالا برود.‌تنها​ سانی در امتدادِ لبهٔ صخره پیش رفت تا اینکه به‌نگهبانش​ برآمدگیِ باریکی رسید و درهٔ کوهستانیِ پهناوری در برابرش نمایان شد.

دره پوشیده از مه بود، اما هنوز هم می‌توانست هیکلِ هولناکِ‌کرد​ موجودی عظیم و نفرت‌انگیز را ببیند که در مه افتاده بود‌نفیس​ و بدنِ تایتان‌مانندش تا جایی که چشم کار می‌کرد امتداد داشت.

سانی نگاهش را چرخاند و با دیدنِ اقیانوسی از تاریکیِ‌سوی​ پست که در روحِ موجود رخنه کرده و از هفت‌پلیدها​ زائدهٔ تومورمانند به بیرون پخش می‌شد، رنگ از صورتش پرید.

«یه... یه تایتانِ اعظم.»

دلش ناگهان یخ کرد.

تماشای یک تایتانِ اعظم به‌خودی‌خود به‌اندازهٔ کافی دلهره‌آور بود. اما چیزی که سانی‌چهره‌اش​ را واقعاً به وحشت انداخت... این بود که گوشتِ پلید به‌شکلی فجیع دریده و‌دزدیده​ لت‌وپاره شده بود؛ انگار تازه از نبردی هولناک جان سالم به در برده بود.

چه چیزی می‌توانست یک‌تنها​ تایتانِ اعظم را تا‌خدمت​ این حد لت‌وپاره کند؟

زخم‌ها چندش‌آور و بی‌نهایت هولناک بودند، اما‌زده​ با این حال آن‌قدر کاری به نظر نمی‌رسیدند‌حالتِ​ که موجودی مثل او را از پا درآورند.

اما...

ضعیفش کرده بودند.

بدنش را ضعیف کرده بودند، ذهنش را‌درخت​ ضعیف کرده بودند، روحش را ضعیف کرده‌نگهبانش​ بودند... و اراده‌اش را ضعیف کرده بودند.

و این‌خودش​ در کوه‌های تهی‌واقعاً​ بسیار خطرناک بود.

با اینکه پلیدِ وصف‌ناپذیر هنوز زنده‌فاسد‌شده​ بود، مه از همین حالا روی‌خاطر​ هیکلِ بی‌پایانش جریان پیدا کرده بود.

سانی که در سایه‌ها‌زده​ پنهان شده بود، مات‌ومبهوت و‌ذهن​ بی‌حرکت ماند و تماشا کرد...

که چطور یک تایتانِ اعظم‌بیدارشده​ طعمهٔ نیستی شد و آرام‌آرام‌سوی​ در مهِ شیری‌رنگ حل شد.

طولی نکشید که‌نبود​ به‌کلی ناپدید شد.‌حرف​ به همین سادگی مُرد.

نه، حتی نمرد.

تایتان به سادگی پاک‌زده​ شد؛ انگار که اصلاً‌آورده​ از اول وجود نداشت.

ناولها | novelha.net