---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 358: گامِ سایه • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 358: گامِ سایه

0

کارکنانِ بیمارستان در یکی از طبقاتِ زیرزمینیِ مجتمع، به هر یک از بیدارشدگانِ تازه‌وارد اتاقِ‌این​ کوچکی داده بودند تا پیش از رفتن به اقامتگاه‌های دائمی‌تر، جایی برای استراحت و خو‌منتظرِ​ گرفتن با توانایی‌های جدیدشان داشته باشند — البته اگر اصلاً قرار بود در آکادمی بمانند.

اینجا در عین حال جایی بود که می‌توانستند خانواده‌هایشان را بیاورند تا در خلوت با هم صحبت کنند و‌آن‌ها​ وقت بگذرانند. در همان لحظه، دیدارهای احساسیِ بسیاری در اتاق‌های مشابهِ اطرافِ اتاقِ سانی در جریان بود؛ دیدارهایی که‌کافی​ به‌خاطرِ سال‌های طولانیِ اسارتِ بازماندگانِ ارتشِ رؤیابین در ساحلِ فراموش‌شده، بیش از حد مسرت‌بخش و در عین حال دلخراش بودند.

واقعیت این بود که آن‌ها جهنمی را‌درخشان​ از سر گذرانده بودند، اما عزیزانشان در‌نامِ​ دنیای واقعی هم رنجِ بسیاری کشیده بودند.

...البته سانی چیزی از این‌بخشِ​ چیزها نمی‌فهمید. هر چه باشد،‌رشته‌نمادهای​ کسی منتظرِ بازگشتِ او نبود.

در هر حال، اتاقی که به او داده بودند به‌اندازهٔ کافی راحت‌مسرت‌بخش​ بود. فضایی برای تمرین داشت، و میزی با یک پارچ آب و‌کشیده​ کمی تنقلات، یک کاناپه، و حتی یک تخت در آن به چشم می‌خورد.

البته هیچ‌کدام از‌جریان​ بازگشتگان قصدِ خوابیدن نداشتند.‌طولانیِ​ دست‌کم تا چند روز.

حالا در انتهایی‌ترین بخشِ‌بخشِ​ پهنهٔ رون‌های درخشان، سانی‌می‌توانست​ می‌توانست رشته‌نمادهای تازه‌ای را ببیند:

گذرگاه: —

معمولاً نامِ گذرگاهی که بیدارشده آخرین بار‌طولانیِ​ از آن گذشته بود، آنجا نوشته می‌شد.‌بیش​ این لنگرِ آن‌ها در عالمِ رؤیا بود.

هر بار که بیدارشده‌ای به خواب می‌رفت، به گذرگاهی که در آن لنگر انداخته بود منتقل می‌شد، مدتی را در‌آنجا​ عالمِ رؤیا می‌گذراند — حال یا هر چقدر که خودش می‌خواست، یا در کمترین زمانِ ممکن، صرفاً تا وقتی که‌صرفاً​ روحش دوباره آمادهٔ سفر میانِ دنیاها شود — و سپس از همان گذرگاه عبور می‌کرد تا دوباره در واقعیت بیدار شود.

با این حال، گذرگاهِ ساحلِ فراموش‌شده نابود شده بود. به همین دلیل،‌ببیند​ تک‌تکِ بازماندگانِ ارتشِ رؤیابین حالا دیگر هیچ لنگری در عالمِ رؤیا نداشتند.‌لنگرِ​ البته این بدان معنا نبود که برای همیشه در جهانِ بیداری می‌مانند.

بلکه معنایش این بود که به‌محضِ خوابیدن، درست مانندِ اولین‌فراموش‌شده​ سفرشان به سرزمینِ کابوس‌ها، به گذرگاهی تصادفی منتقل می‌شدند. چشم‌اندازِ‌عزیزانشان​ اینکه قرار بود دوباره اسیرِ دستِ طلسم شوند، به‌واقع وحشتناک بود.

به‌خصوص برای سانی، که این‌به‌خاطرِ​ بدشانسی را داشت که همیشه‌ارتشِ​ گذرش به وخیم‌ترین شرایطِ ممکن بیفتد.

با این‌حالا​ حال، اوضاع آن‌قدرها‌پهنهٔ​ هم بد نبود.

راهی وجود داشت تا بیدارشدگانِ تازه‌وارد بتوانند بدونِ اتکا به شانس، لنگرِ خود را‌معمولاً​ تغییر دهند. آن هم کمک گرفتن از یک قدیس بود؛ کسی که می‌توانست بدونِ دخالتِ‌می‌رفت​ طلسم آن‌ها را به عالمِ رؤیا ببرد تا در نزدیکیِ لنگرِ خودِ قدیس ظاهر شوند.

البته آن لنگر به‌احتمالِ زیاد در یکی از‌رؤیابین​ دژهای انسانی قرار داشت و به بیدارشده اجازه می‌داد‌جهنمی​ خود را به گذرگاهی در قلمروِ انسان‌ها لنگر کند.

در کلِ بشریت تنها چند ده قدیسِ‌طولانیِ​ زنده وجود داشت، بنابراین برای یک بیدارشدهٔ‌بیش​ معمولی، جلبِ کمکِ آن‌ها اصلاً کارِ آسانی نبود.

با این حال، سانی یک‌پهنهٔ​ بیدارشدهٔ معمولی نبود. در واقع، هیچ‌یک‌ببیند​ از بازماندگانِ ارتشِ رؤیابین معمولی نبودند.

هر سال، دژهای قدرتمند آینده‌دارترین بیدارشدگانِ تازه‌وارد را جذب می‌کردند و امکانِ لنگر انداختن در گذرگاه‌هایشان را برای آن‌ها‌بار​ فراهم می‌آوردند. این توافق به نفعِ همه بود؛ بیدارشدگانِ بااستعداد فرصتی می‌یافتند تا در صورتِ تمایل لنگرِ خود را تغییر‌زمانِ​ دهند، و دژها نیز مدافعانی قدرتمند یا صنعتگرانی کارآمد به دست می‌آوردند که شرایطِ زندگی و زیرساخت‌هایشان را بهبود می‌بخشیدند.

با توجه به استعدادِ خارق‌العادهٔ آن صد بازماندهٔ ساحلِ فراموش‌شده و شرایطِ بسیار غیرمعمولشان، قرار بود در چند‌گذرانده​ روزِ آینده جنگِ جذبِ نیروی کوچکی به راه بیفتد. دژهای مرفه درست مانند یک حراجی، با وعدهٔ پاداش‌های‌راحت​ بهتر و بزرگ‌تر، برای به دست آوردنِ حقِ افزودنِ این جوانانِ برجسته به جمعیتِ خود با هم می‌جنگیدند.

حکومت نیز ناگزیر واردِ عمل می‌شد و‌طولانیِ​ به کسانی که به هر دلیلی نمی‌توانستند دژی‌مسرت‌بخش​ را به‌عنوانِ خانهٔ خود پیدا کنند، کمک می‌کرد.

بازماندگانِ ارتشِ رؤیابین فقط باید آن‌قدر بیدار می‌ماندند تا انتخابشان را بکنند و جزئیاتِ لنگرهای‌گذرگاهی​ آینده‌شان را مشخص کنند. از آنجا که بدنِ آن‌ها بسیار برتر از انسان‌های عادی بود،‌انداخته​ نیازی نداشتند هر روز بخوابند، در نتیجه دو سه روز بیداری مشکلی برایشان ایجاد نمی‌کرد.

...سانی در این‌حالا​ چند روز کارهای زیادی‌رون‌های​ برای انجام دادن داشت.

اولین کاری که پس از‌اسارتِ​ رفتن به اتاقِ شخصی‌اش انجام‌فراموش‌شده​ داد، بررسیِ محدودیت‌های گامِ سایه بود.

نتیجهٔ این آزمایش‌ها‌جریان​ غافلگیریِ خوشایندی برایش‌سال‌های​ به همراه داشت.

درست همان‌طور که حدس می‌زد، تواناییِ سفر میانِ سایه‌ها شبیه به نوعِ‌گذرگاه​ عجیبی از دورنوردی بود. او می‌توانست واردِ سایه‌ای شود که به‌اندازهٔ کافی برای‌رؤیا​ در بر گرفتنِ بدنش بزرگ بود، و بی‌درنگ از سایه‌ای دیگر بیرون بیاید.

اما مسافتِ این پرش چندان زیاد نبود. در حال حاضر، حتی از بُردِ حسِ سایه‌اش‌نامِ​ هم کمتر بود؛ چیزی حدودِ ده دوازده متر. اما می‌دانست با جذبِ قطعه‌های سایهٔ بیشتر، این‌انداخته​ مسافت هم افزایش می‌یابد؛ درست همان‌طور که بُردِ مهارِ سایه در ساحلِ فراموش‌شده بیشتر شده بود.

البته این‌به‌خاطرِ​ قاعده یک‌طولانیِ​ استثنا هم داشت.

می‌توانست بینِ سایه‌های خودش‌دیدارهایی​ جابه‌جا شود، فارغ از اینکه‌بازماندگانِ​ چقدر از هم دور باشند.

حالا دیگر می‌توانست سایه‌هایش را از فاصلهٔ چند کیلومتری مهار کند. این یعنی اگر‌نامِ​ هر دو را در جهت‌های مخالف می‌فرستاد و به نهایتِ بُردِ مهارِ سایه می‌رسیدند،‌می‌رفت​ به لحاظِ نظری می‌توانست مسافتی حدودِ چهار کیلومتر را در کسری از ثانیه طی کند.

و این تنها یک رویِ‌بخشِ​ گامِ سایه بود. رویِ دیگرش،‌رشته‌نمادهای​ چه‌بسا معجزه‌آساتر و غیرمنتظره‌تر بود.

پیش از این، سانی می‌توانست طوری‌بازماندگانِ​ در میانِ سایه‌ها حرکت کند که انگار‌دلخراش​ یکی از آن‌هاست و عملاً غیرقابل‌ردیابی می‌شد.

اما حالا، می‌توانست به‌معنای واقعیِ کلمه به بخشی از سایه‌ها تبدیل شود، در آن‌ها شیرجه بزند و‌واقعیت​ بی‌جسم شود. این کار نه‌تنها او را از نظرِ بینایی، شنوایی و بویایی کاملاً غیرقابل‌ردیابی می‌کرد، بلکه اجازه‌نبود​ می‌داد با سرعتی باورنکردنی از میانِ هر سایهٔ پیوسته‌ای بگذرد؛ فارغ از اینکه چقدر طولانی و پهناور باشد.

در آن حالت، در برابرِ‌پهنهٔ​ حملاتِ فیزیکی آسیب‌ناپذیر بود، اما‌تازه‌ای​ خودش هم نمی‌توانست حملهٔ فیزیکی کند.

حسِ بسیار عجیبی هم داشت. یک‌جورهایی... آرامش‌بخش بود.‌درخشان​ سانی باید مدام به خودش یادآوری می‌کرد که تمرکز‌بیدارشده​ داشته باشد و فراموش نکند دارد چه کار می‌کند.

این توانایی در شب یا در اعماقِ شبکه‌ای از‌ساحلِ​ غارهای مخوف، مثلِ همان غارهایی که در سفرشان به‌گذرانده​ کوه‌های تهی از آن گذشته بودند، واقعاً شگفت‌انگیز می‌شد.

خلاصه، گامِ سایه بی‌نظیر بود.

با این‌حالا​ حال، بهایی‌بخشِ​ هم داشت.

برخلافِ مهارِ سایه که برای سانی به اندازهٔ نفس کشیدن طبیعی بود، استفاده از‌معمولاً​ گامِ سایه نیازمندِ صرفِ جوهر بود. هرچه مسافتِ بیشتری را با یک پرش طی‌خواب​ می‌کرد و هرچه زمانِ بیشتری را به‌عنوانِ سایه‌ای بی‌جسم می‌گذراند، باید جوهرِ بیشتری مصرف می‌کرد.

سانی گمان می‌کرد که آن پرشِ نظریِ‌ارتشِ​ چهار کیلومتری تمامِ جوهرش را می‌بلعد و‌واقعیت​ هر دو هسته‌اش را مثلِ کویر خشک می‌کند.

البته مصرفِ‌سانی​ جوهر مثلِ مصرفِ‌به‌خاطرِ​ قطعه‌های سایه نبود.

روحش همیشه به‌آرامی جوهر تولید می‌کرد و در نهایت هسته‌هایش را تا حداکثرِ‌معمولاً​ ظرفیتشان پر می‌کرد، در حالی که قطعه‌های سایه آن حداکثر ظرفیت را افزایش‌بیدارشده‌ای​ می‌دادند و برای ایجادِ هسته‌های جدید و همچنین تبدیلِ پژواک‌ها به سایه‌ها استفاده می‌شدند.

با این وجود، برای نبردِ مؤثر و استفاده از‌می‌توانست​ افسون‌های قدرتمندترِ خاطره‌های رتبه‌بالا نیز به جوهر نیاز داشت،‌آخرین​ بنابراین ایجادِ تعادل در مصرفِ آن کارِ پیچیده‌ای بود.

واقعاً که تبدیل شدن به یک بیدارشده، لایهٔ کاملاً‌ساحلِ​ جدیدی از فرصت‌های شگفت‌انگیز و مشکلاتِ پنهان را به‌گذرانده​ رویش باز کرده بود. هضمِ این‌همه چیز آسان نبود.

...اما بالاخره از پسش برمی‌آمد.

سانی که کفِ اقامتگاهِ‌بخشِ​ موقتش نشسته بود، آهی کشید‌رشته‌نمادهای​ و رون‌ها را احضار کرد.

بالاخره وقتِ آن‌حالا​ بود که پاداشش‌پهنهٔ​ را درو کند.

برای رسیدن به اینجا خیلی زحمت کشیده و کارهای زیادی کرده بود. اول، تکرارِ هزاربارهٔ یک ضربهٔ شمشیر، روز بعد از روز، تا جایی که دستانش خونین‌نمی‌فهمید​ می‌شد و عضلاتش از درد فریاد می‌کشیدند. یادگیریِ کاتاها و حرکاتِ پایهٔ سبکِ نبردِ روانِ نفیس، و سپس کسبِ بینشِ کافی نسبت به آن تا بتواند آن‌دست‌کم​ را از آنِ خود کند. تا پای مرگ رفتن برای دریافتِ موهبتِ وضوح، سپس مبارزه با قدیسِ سایه و گنجاندنِ آرام‌آرامِ تکنیکِ استوارِ او در تکنیکِ خودش.

بررسیِ حرکاتِ سایه‌اش برای درکِ تفاوتِ جزئی در طرزِ ایستادنش، و سپس صرفِ ساعت‌های بی‌شمار‌مسرت‌بخش​ برای رمزگشاییِ معنای پنهانِ پشتِ آن، تا جایی که ذهنش در آستانهٔ جوشیدن قرار گرفت. حلِ‌باشد​ آن معما و سفر به گذشته برای تماشای تولدِ بردهٔ بی‌نامِ معبد، و رقصِ زیبای مادرش.

و بعد، تمرینِ طاقت‌فرسا و فرایندِ‌رون‌های​ دشوارِ تبدیلِ تصوراتش از آن هنرِ‌گذرگاه​ نبردِ گریزپا و شگفت‌انگیز به واقعیت.

فقط برای اینکه سرانجام در‌بخشِ​ میانهٔ نبردِ خشمگین و خونین‌رشته‌نمادهای​ با نفیس به موفقیت برسد.

در میانِ تمامِ دستاوردهایش، شاید‌اسارتِ​ این همان چیزی بود که بیشتر‌بیش​ از همه به آن افتخار می‌کرد.

چون رقصِ سایه کاملاً متعلق به خودش بود. چیزی‌بازماندگانِ​ بود که تقریباً از هیچ خلقش کرده بود، چیزی که‌آن‌ها​ هویتش را در بر داشت و آن را ابراز می‌کرد.

سانی هرگز هیچ نوع ارثیه‌ای دریافت نکرده بود،‌می‌توانست​ بنابراین این میراث که خودش آن را برای‌بیدارشده​ خودش خلق کرده بود، جایگاهِ ویژه‌ای در قلبش داشت.

...با نگاه‌روز​ به رون‌های‌انتهایی‌ترین​ درخشان، خواند:

میراثِ سرشت: [رقصِ سایه].

سطحِ تسلطِ رقصِ سایه: [۱/۷].

یادگارِ اول: [دریافت].

یادگارِ دوم: کسب‌نشده.

یادگارِ سوم: کسب‌نشده...

نفسش را حبس کرد،‌بخشِ​ روی رون‌های توصیف‌کنندهٔ یادگارِ اول‌رشته‌نمادهای​ متمرکز شد و زمزمه کرد:

«دریافت.»

سانی تماشا می‌کرد که‌طولانیِ​ رون‌ها چند ثانیه به‌روشنی‌رؤیابین​ درخشیدند و سپس تغییر کردند.

یادگارِ اول: دریافت شد.

و لحظه‌ای بعد،‌حالا​ طلسم به‌نرمی در‌پهنهٔ​ گوشش سخن گفت:

[یادگارِ میراثِ سرشت به دست آمد.]

[سایه‌ای به دست آمد: مارِ روح.]

ناولها | novelha.net