چپتر 671: صاعقهزده
0سانی به دخترک خیرهعجیبِ ماند و سعی کردارشد خونسردیاش را حفظ کند.
«...آخه این آدما چهشونه؟»
دو شاخآورد داشت، دهانیدراز پر از
اما سانی هرچه فکر کرد، راهِ دیگریقدمِ به ذهنش نرسید. اگر جابهجاکردنِ عناصر جواب نمیداد،حرکت تنها راهِ رسیدن به هدفش تغییرِ آنها بود.
آهِ عمیقی کشید، لحظاتی تمرکزدیوِ کرد و بعد به افیمبارزه اشاره کرد که نزدیکش بماند.
همزمان، چند اتفاق افتاد.
بیرون از حلقهٔ رونها، قدیس مارِ روح را پایین آورد و بعد دستش را دراز کرد. ناگهان انبوهیحرکت از جرقههای سفید دستش را پوشاند. قدمِ کوچکی به پهلو برداشت تا با بدنش سپرِ کای شود. ایناحاطه دو حرکت باعث شد دوشیزگانِ جنگ که محاصرهشان کرده بودند، هوشیار شوند و دست به قبضهٔ سلاحهایشان ببرند.
درونِ حلقه، تارهای عقیقیِ بیشماری سانی را احاطه کردند و به دورِ بدنشکای پیچیدند. یکی از چهار دستش در انبوهی از جرقههای سرخ پوشانده شد، یکی درببرند مِهی سیاه، و دو دستِ دیگر در تودهای چرخان از جرقههای رقصانِ نورِ سفید.
با دیدنِ دگرگونیِ عجیبِ دیوِ چهاردست، سه دوشیزهٔ ارشد کهمبارزه ناظرِ مبارزه بودند اخم کردند. حالتِ ایستادنشان، هرچند اندک، تغییرلزوم کرد و نشان داد که در صورتِ لزوم آمادهٔ مداخلهاند.
اما هنوز از جایشان تکانجرقههای نخوردند؛ تمایلی نداشتند بدونِ دلیلی موجهبرداشت در این نبردِ تنبهتن دخالت کنند.
چند ثانیه بعد، سپری اشکیشکل از جنسِ فولادِ کدر روی بازوی قدیس ظاهر شد وسپرِ شمشیرِ اوداچیِ در دستش، بیصدا در سایهها فرو رفت. سانی ناگهان غرق در زرهِ عقیقیِ پیچیدهایدرونِ شد؛ نیزهای تیره در یکی از دستانِ پایینیاش بود و شمشیرِ تاچیِ سادهای در دستِ دیگرش.
در نهایت، کمانی سیاه با زهِ سرخقدمِ و تیری عجیب که انگار از جنسِشود صاعقه بود، در دستانِ بالاییاش پدیدار شد.
[انتقامجویِ صبور]، [نگاهِ بیرحم]، [تکهٔ نیمهشب]، [کمانِدوشیزهٔ جنگیِ مورگان]، [ضربهٔ رعد]... و [ردایِ جهانِهرچند زیرین] که با [خاطرهٔ آتش] تقویت شده بود.
همهٔ این خاطرهها را همزمان احضارسفید کرده بود، چون میدانست شاید بعداًبدنش فرصتِ این کار را پیدا نکند.
...و تنها یکدستش خاطرهٔ دیگر ماندهانبوهی بود که احضارش کرد.
با تاریکشدنِ ناگهانیِ نورِجرقههای اطرافش، شبحِ فانوسِ سیاه وپهلو کوچکی در هوا شکل گرفت.
سانی پیش از آنکه دوشیزگانِ جنگِ ارشد واکنشی نشان دهند، چرخید و ضربهٔایستادنشان رعد را در چلهٔ کمانش گذاشت. سپس، سیلِ عظیمی از جوهر را بهنخوردند درونِ کمان سرازیر کرد و زهِ آن را کشید تا افسونِ [مرگآور] فعال شود.
توصیفِ افسونِ [خمنشدنی]: «این کمانِ الماسگون برای خمشدن، قدرتِ یک غول را میطلبد. از این رو، تیرهای رهاشده از آن تا جایی که چشم کار میکند پیش میروند و با قدرتی سهمگین فرود میآیند تا هم زره و هم گوشت را بشکافند.»
توصیفِ افسونِ [مرگآور]: «این کمان قادر است با مصرفِ مقدارِ عظیمی جوهر، ضربهای ویرانگر وارد کند.»
و در نهایت:
توصیفِ افسونِ [صاعقهٔ محبوس]: [این تیر با سرعتِ صاعقه فرود میآید و آسیبِ ویرانگرش را مانندِ زنجیر به چند موجودِ مجاور منتقل میکند.]
سانی با حسکردنِ اینکه ذخایرِ جوهرش در یک آن بهشدت ته کشیدهحالتِ است، دندان به هم سایید و زه را رها کرد. در آخرین لحظه،تکان هر سه سایهاش از روی انگشتانش سُر خوردند و دورِ ضربهٔ رعد پیچیدند.
و اینگونه، این تیرِ عروجیافتهٔ ردهٔ ۲ از کمانی عروجیافتهپهلو از ردهٔ ۴ به پرواز درآمد؛ در حالی که قدرتش باکرده سه سایه و تأثیرِ ویرانگرِ افسونِ [مرگآور] چندین برابر شده بود.
چنین شلیکی... احتمالاً برای ازپایدرآوردنِ یکانبوهی استاد کافی بود. از طرفی، تیر آنقدربرداشت سریع بود که نمیشد جلویش را گرفت.
با این حال، هدفِجرقههای سانی هیچکدام از سهکوچکی دوشیزهٔ جنگِ ارشد نبود.
در عوض، تیرش را... بهدیوِ سمتِ جامِ سنگی نشانه رفت. آناخم هم نه به هر کجای آن.
نه، ضربهٔ رعد را دقیقاً به نقطهای ازقدمِ سطحِ سنگِ باستانی فرستاد که بافتِ رونهای نامرئیحرکت در آن، متراکمترین و پیچیدهترین حالتِ ممکن را داشت.
سانی شک داشت که حتی این ترکیب از قدرتها و افسونها برای واردکردنِ آسیبیبدنش جدی به ظرفِ سنگی کافی باشد. با این حال، اگر میتوانست بخشِ کوچک اماقبضهٔ مهمی از افسونِ آن را نابود کند... شعلهٔ ایزدیِ درونش بقیهٔ کار را میکرد.
...همانطور که صاعقه در هوا به سمتِ جام میشکافت، دخترک را چنگ زدکای و به پشتِ یکی از ستونها پرید. بعد زانو زد و با هرسلاحهایشان چهار دست در آغوشش گرفت تا بدنِ کوچکش را با بدنِ خود بپوشاند.
همزمان، قدیس کای را به عقبچهاردست هل داد و سپرش را بالاحالتِ آورد تا هر دویشان را بپوشاند.
پیش از آنکه کسی فرصتِجرقههای واکنش پیدا کند، صاعقهٔ خروشان بهبرداشت دیوارهٔ جامِ سنگیِ عظیم برخورد کرد...
و سپس، همهجا سفید شد.