چپتر 535: کینهای در کار نیست
0صدای پیروزمندانهٔ شیپورهاآبیاش بر فرازِ جنگلِشفاف باستانی طنین انداخت.
«تنها سه رقیب باقی ماندهاند!»
«این قهرمانانِ دلاور عبارتاند از:حرارت ولگرد، ۱۱۱ کشته؛ فایرشینگ، ۸۷سنگین کشته؛ کیم سایتو، ۵۹ کشته!»
«رؤیای افتخاراما در انتظارِحرارت شماست، ای قهرمانان!»
سانی بدنِ خستهاش را از جنگل بیرون کشید؛ حس میکردمردی زمین زیرِ پایش جابهجا میشود و میلرزد. در این مقطع، تایتانچهرهاش تقریباً کامل بیدار شده بود و هیچ کجای میدان امن نبود...
البته بهجز نوارِ باریکِ شنیواردِ میانِ جنگلِ تاریک و دریاچهایروح که تازه به آن رسیده بود.
سانی واردِ آبِ کمعمق شد و ایستاد و مارِ روحسنگین را تکیهگاهِ خود کرد. نفسش بریدهبریده و خسدار بود وپشتِ چند فرورفتگی روی سطحِ عقیقیِ ردایِ جهانِ زیرین دیده میشد.
تقریباً همزمان، دو پیکرِحرارت دیگر از دلِ تاریکیِزرهِ جنگلِ گرسنه بیرون آمدند.
یکی از آنها زنِ جوانِ جذابی با شانههای پهن و هیکلی ورزشکاری بود که موهای بلند وبافتِ خرماییاش را دماسبی بسته بود. تونیکِ سرخِ سادهای به تن داشت، بالاتنهاش را زرهی چرمی پوشانده بودمفرطش و نیزهای سبک در دست داشت. چشمانِ آبیاش خسته اما شفاف بود؛ پر از حرارت و تمرکز.
دیگری مردی با زرهِ سنگین بود که شمشیرِ بزرگی در دست داشت؛ تیغهٔ شمشیر با بافتِ پیچیدهایچند از رونها حکاکی شده بود. چهرهاش پشتِ نقابِ کلاهخود پنهان بود و تنها چشمانِ آرام و سردشیکی از شکافِ باریکِ آن دیده میشد. قدمهایش مطمئن اما کمی لرزان بود که از خستگیِ مفرطش خبر میداد.
اینا بایدخسته فایرشینگ وشفاف سایتو باشن.
کماندارِ قدرتمند دوام نیاورده بود. سانی فقط میتوانست حدس بزند چه بلایی سرش آمده،بافتِ اما محتملترین سناریو کاملاً واضح بود. آن میراثدارِ قدرتمند حتماً در کمینی شبیه بهکمی کمینهایی که خودِ سانی گرفتارش شده بود افتاده بود، منتها با پایانی بسیار ناخوشایندتر.
خب، زندگی همین بود. دار از خاندانِ مهارانا بهای این را پرداخته بود که جرئت کرده بودبافتِ بیش از حد به چشم بیاید، بیآنکه قدرتِ کافی برای پشتیبانی از این گستاخی را داشته باشد.مفرطش از یک سو، برای یک مسابقه، این چندان عادلانه نبود. از سوی دیگر، آخه کِی چیزی عادلانه بود؟
سانی ترجیح میداد در سایهها بماند،آبِ هرچند این هویتِ لعنتیاش نتوانسته بود درکرد این زمینه چندان کمکی به او بکند.
از قضا، هیچکدام از کسانی که برای تشکیلِ گروه تبانی کرده بودند همتیغهٔ تا اینجا نرسیده بودند. دلیلِ خوبی هم داشت؛ کسی که به چنین روشهاییشکافِ متوسل میشد، از همان ابتدا جوهرهٔ لازم برای پیروزی در این نبرد را نداشت.
بنابراین سانی قصد نداشت دو حریفِدیگری آخرش را دستکم بگیرد. آنها پیشترتیغهٔ ثابت کرده بودند که چقدر سرسختاند.
...سه بیدارشده با فاصله از هم ایستادند و محتاطانه به یکدیگر نگاه کردند. آبِ زلالِ دریاچهٔشمشیر آرام به ساقِ پایشان میخورد. قلعهٔ باشکوه در دوردست خودنمایی میکرد و دیوارهای باستانیاش غرق درلرزان نورِ درخشانِ آفتاب بود. چشمانداز زیبا و آرام بود، اما فضا عملاً از شدتِ تنش جرقه میزد.
پس از مدتی، مردِ زرهپوشواردِ رو به زنِ جوانِ آتشینروح کرد و با صدایی گرفته گفت:
«بیا اول دوتایی از شرِ اون دیو خلاصمردی بشیم. بعد از اینکه اون موجود حذف شد، میتونیمرونها تصمیم بگیریم بینِ ما دو تا کی برنده میشه.»
سانی چشمانش را چرخاند.
عجب. چقدر غیرمنتظره.
قبضهٔ مارِ روح رارسیده محکم گرفت و خود رامارِ برای مبارزهای سخت آماده کرد.
اما در کمالِ تعجبش، زنِ جوان سر تکانمردی داد و در حالی که حالتِ آشکاری ازپیچیدهای تحقیر در چهرهٔ ککمکیاش پدیدار شده بود، کوتاه گفت:
«نه.»
ابروهایش را بالا انداخت.
ها. چقدردریاچهای شرافت... ایزدان، چهواردِ احمقی! چه ابلهی!
مردی که سایتو نامشفاف داشت خندید و بعدمردی نگاهی به ولگرد انداخت:
«نظرت چیه، ولگرد؟ همون پیشنهاد. بیا اول دخترهزرهِ رو از سرِ راه برداریم، بعد من ورونها تو یه دوئلِ حسابی میکنیم. یا برات کسرِ شأنه؟»
سانی دندانهایش را رویخسته هم فشرد، اما چارهایتمرکز نداشت جز اینکه بگوید:
«هست.»
آخ، لعنت بهش!
سایتو سر تکان داد.
«جوونای این دورهزمونه...آبیاش خیلی سادهلوحن. عالمِ رؤیاحرارت هیچی بهت یاد نداده؟»
سانی اوداچیدریاچهای را بالا آوردواردِ و پوزخند زد.
«...همهچیز رو بهم یاد داده.»
با این حرف، وزنش راتمرکز جابهجا کرد و آماده شدشمشیرِ تا به جلو خیز بردارد.
دیگر وقتِ حرف زدن نبود.
آن دو نفر هم این راآبِ فهمیدند. لحظهای بعد، آرامشِ دریاچهٔ زلالخود در یک آن در هم شکست.
این دیگه چیه!
تا سانی تکان خورد، انفجارِ قدرتمندی غرید و موجِ کوبندهاش او را بهشمشیرِ هوا پرتاب کرد. با غلتی فرود آمد، با شتاب خاطرهٔ آتش را در رداسردش جا داد و تا بلند شد، دید گلولهٔ آتشینِ عظیمی در هوا محو میشود.
حس میکرد بدنش حتیرسیده بیشتر از یک لحظهایستاد پیش آسیب دیده است.
اما کیم سایتو بارِ اصلیِ انفجار را به جان خرید. زرهِ سنگینش لِهوپاره شده بود و از میانِحکاکی شکافها، تکههایی از پوستِ سوختهاش به چشم میخورد. درست وقتی فایرشینگ به سمتش یورش برد و زبانههای آتشباید رویِ تیغهٔ نیزهاش پدیدار شد، سایتو ناگهان با چابکیِ غیرمنتظرهای تکان خورد و شمشیرش را به جلو راند.
اما هدفش دختر نبود.
...بد شد!
سانی دید که ردیفِ رونها با نورِ بنفشِ تهدیدآمیزی روشن شدند و بیدرنگ خودش را به پهلوچند پرت کرد. لحظهای بعد، شبحِ غولی زرهپوش در هوا پدیدار شد و ضربهای به پایین زد؛ شبحیکی با نسخهٔ کپیِ همان شمشیرِ بزرگ، هوای جایی را که سانی تا یک ثانیه پیش ایستاده بود شکافت.
عجب خاطرهٔ قدرتمندی!
از آنجا که هر دو دشمنش حملاتِ دوربُردِ مرگباری داشتند، چارهای نداشت جز اینکه فاصله را کم کند. خوشبختانهپشتِ سایتو همین حالا هم با فایرشینگ درگیر بود؛ دختر رگباری از ضرباتِ برقآسا اما دقیق و مرگبار را برقدرتمند سرش میریخت. انگار زنِ جوان میرقصید؛ موهای خرمایی و تونیکِ سرخش مانند زبانههای آتشِ وحشی در هوا تاب میخورد.
سبکِ جالبیه... بایدآبیاش این یکی روشفاف بذارم برای آخر...
در این میان، مرد تلاشی برای جاخالی دادن از نیزهٔ سوزان نکرد و در عوض بدنشخسدار را بهسرعت چرخاند تا مطمئن شود نیزه به قسمتهای سالمِ زرهش میخورد. زرهِ سنگین با وجودِگرسنه لِهوپاره شدن در انفجار دوام آورد و نشان داد که آن هم خاطرهای با قدرتِ چشمگیر است.
اما اینها مهم نبود.
یک لحظه بعد، سانی به آنها رسید و واردِسنگین مبارزه شد؛ اوداچیِ تاریک با نیزهٔ شعلهور و شمشیرِچهرهاش بزرگِ رونی همراه شد تا سرودِ فولاد را سر دهند.
چند دقیقه بعد،تازه صدای رؤیاشهر دوبارهآبِ به گوش رسید:
«مبارز کیم سایتو حذف شد.»
«مبارز فایرشینگ حذف شد.»
«مبارز ولگردچشمانِ پیروز شد! افتخاراما بر فردِ پیروز!»
خون به سیلی از جرقه تبدیل گشتکمعمق و آبهای دریاچهٔ آرام بارِ دیگر زلال شد.بریدهبریده همان موقع، موسیقیِ پیروزمندانهای از همهجا طنین انداخت.
سانی پشتِ نقابِ سیاه چهره درتمرکز هم کشید و جلوی خودش رابزرگی گرفت تا دستهایش را روی گوشهایش نگذارد.
آخه این صدای وحشتناکحرارت چیه... آخ! این یکیزرهِ دیگه خیلی سخت بود...
او خبر نداشت که شبکه همین حالاحرارت هم با مقالاتِ بیشماری منفجر شده است؛بزرگی مقالاتی که همه کموبیش یک عنوان داشتند...
«هیچ کینهای در کاررسیده نیست: سرور ولگرد هزارایستاد بیدارشده را بهراحتی شکست داد!»
قبلی
بعدی