چپتر 835: آوازِ سیرن
0سانی مدتی در سکوت روی تختش نشست.هیچ از اینکه کسی خوابش را به هم زدهقدیمی بود کلافه بود. آن هم با آواز خواندن!
اما آرامآرام،پیش حالتِ چهرهاشرودِ نرم شد.
«خب... حداقلذهنش صدای خوبیبیدلیل دارن... آره...»
زنانِ جوان زیبا میخواندند. صدایشان در هم میجوشید و طنین میانداخت و هارمونیهایی میساختاعماقِ که بدنش را مورمور میکرد. آواز نه شاد بود نه غمگین؛ در عوض، حسِتهی اشتیاقی ژرف و دردناک در دلِ سانی میکاشت. آهی حسرتبار از لبانش خارج شد.
«شاید... شایدمحکم باید برمبقیهٔ خودمو معرفی کنم؟»
حالا که این زیبارویان بساطِتاریکِ مهمانی به پا کرده بودند،موم حتماً از کمی همراهی بدشان نمیآمد.
سانی چند لحظه درنگ کرد و بعد اخمدسته کرد. آرام نگاهی به پایین انداخت و سایههایشچشمانشان را که بیصدا میلرزیدند برانداز کرد. چهرهاش تاریک شد.
«فقط یه مشکلی هست...»
آخر چطور آواز را به این وضوح میشنید؟ کابینش با دیوارههای ضخیمِ آلیاژی ازیادی بخشهای مجاور جدا شده بود. دریچهٔ ورودی محکم قفل شده بود و او را ازکوههای بقیهٔ ناوِ جنگی جدا میکرد. هیچ صدایی نباید به این راحتی به داخل نفوذ میکرد.
ناگهان، یادی قدیمی از اعماقِ ذهنش جوشید. بیدلیل، سانی بهموم یاد آورد که چطور اعضای دسته پیش از عبور ازاحضار رودِ تاریکِ زیرِ کوههای تهی، چشمانشان را با موم بسته بودند.
«اودیسئوس...»
اخمش به نگاهی غضبآلود بدل شد. سانی لحظهای تردید کرد و بعدیادی «زنجیرِ نامیرا» را احضار کرد. با بافتهشدنِ فولادِ مات و دلگیرِ زرهِرودِ باریک از دلِ نور و پوشاندنِ بدنش، انگار افکارش کمی شفافتر شد.
افسونِ [زنجیرهای اشتیاق] میزانِبقیهٔ بالایی از محافظت در برابرِنباید حملاتِ ذهنی به صاحبش میبخشید.
اما برخلافِ انتظارش، آوازِ زیبا هیچ تغییریکوههای نکرد. سانی همچنان آن را بهوضوح میشنید.غضبآلود هنوز هم از آن صداهای فریبنده متأثر میشد.
«صبر کن...ذهنش دارن بهبیدلیل چه زبانی میخونن؟»
عجیب اینکه سانی متوجهجنگی شد از کلماتِ اینراحتی آوازِ خوشآهنگ چیزی نمیفهمد.
عجیبتر اینکه، تا پیشبقیهٔ از آن اصلاً متوجهِصدایی این موضوع نشده بود.
انگار کلماتِ این زبانِ ناشناخته بیهیچ مانعی مستقیم به ذهنش رسوخ میکردند. کلماتاخمش همانجا در هم میپیچیدند و طنین میانداختند و حسِ عجیبی به او میدادند.باریک با این حال، تأثیرشان تهاجمی یا آسیبزننده نبود. در عوض، بیشتر... لذتبخش بود.
سانی پلک زد.
«دارم صداهایی میشنوم.»
بعد کمیمحکم سرش رابقیهٔ کج کرد.
«...شنیدنِ صداپیش توهمِ شنیداریرودِ محسوب میشه؟»
مگر در دفترچهٔ ایمنی قانونی دقیقاً برای همین شرایطپیش نبود؟ درست است... قرار بود در صورتِ بروزِ چنینبسته اتفاقی، فوراً به نزدیکترین افسرِ نیروی دریایی خبر بدهد.
سانی آهی کشید و بلند شد. هرچقدر همراحتی که دلش پر میکشید تا این خوانندگانِ زیبارو رابیدلیل ببیند، امکان نداشت به ندای آوازِ آرامبخششان تن بدهد.
همین حالا هم کسی بود که بههیچ شکلی اعصابخردکن در به بازی گرفتنِ دلشیادی مهارت داشت. قلبش دیگر کاملاً پر شده بود.
سانی از کابین بیرون رفت تا افسری پیدا کند و توهماتش را به او گزارش دهد. پس اززنجیرِ چند قدم، ناگهان صدای چلپچلوپِ پایش بلند شد، انگار که در گودالِ آبِ کمعمقی پا گذاشته باشد. سانیبالایی پایین را نگاه کرد و دید لایهٔ نازکی از آبِ زلال، کفِ راهروی پیشِ رویش را پوشانده است.
اخمش عمیقتر شد.
هنوز شب بود، برای همین راهروهای ناوِ جنگیِ عظیم تقریباً خالی بود. البته فعالیتاعماقِ در شناوری به این بزرگی هرگز متوقف نمیشد. خدمه شیفتی میخوابیدند تا مطمئن شوند گروهِچشمانشان کاملی از ملوانان و متخصصان همیشه به سیستمهای داخلی رسیدگی میکنند و در پستهایشان حاضرند.
یکی از این پستها درست جلوتر، پشتِ یک پیچ بود. هیچکسداخل آن اطراف نبود و لایهٔ نازکِ آب سانی را معذب میکرد.اعضای پس از لحظهای تردید، یکی از سایههایش را فرستاد تا نگاهی بیندازد.
خیالش راحت شد؛ انگار در ایستِ بازرسی همهچیز مرتب بود. افسرِ جوانی بااخمش یونیفرمِ آبی نزدیکِ دیوار ایستاده بود و داشت پنلِ نصبشده روی آن راباریک بررسی میکرد، یا شاید صرفاً از روی بیحوصلگی به دیوار خیره شده بود.
یعنی اینهمه آب رو نمیبینه؟
یا... نکندبقیهٔ آب همجنگی توهم بود؟
سانی دندانهایش را به همناوِ سایید، بعد جلو رفت وراحتی به ایستِ بازرسی نزدیک شد.
«ببخشید.»
افسر برگشت و بدونِبیدلیل هیچ حالتِ خاصی دردسته چهرهاش به او نگاه کرد.
«بله؟»
مرد ظاهراً در اوایلِ سیسالگی بود، با پوستی رنگپریده و موهایداخل تیره که به عقب شانه شده بود. هیچچیزِ خاصی در اواعضای جلب توجه نمیکرد، جز اینکه چهرهاش بیش از حد بیحرکت بود.
سانی آهیپیش کشید و باتاریکِ لحنی معذب گفت:
«خب، اِهم... تو دفترچهٔ ایمنی نوشته اگهاعضای صداهایی شنیدیم به نزدیکترین افسر خبر بدیم.کوههای راستش، من میشنوم. صداها رو. برای همین...»
مردِ بیاحساس ناگهانناوِ سرزندهتر شد. برقی عجیبنباید در چشمانش پدیدار شد.
«اوه؟ چی میشنوید؟»
سانی صورتش را مالید.
«...آواز. یه آوازِ قشنگ میشنوم.»
افسر چند لحظهناوِ به او خیره ماند،نباید سپس سر تکان داد.
«که اینطور. درقفل این صورت، لطفاً دنبالِهیچ من بیایید عرشهٔ بالایی.»
سانی وزنش را جابهجا کرد تا یک قدم به جلو بردارد، امااودیسئوس لحظهای مکث کرد و در عوض کمی به پهلو خم شد. بادلگیرِ نگاهی به پشتِ افسرِ نیروی دریایی، نگاهِ کوتاهی به سایهٔ مرد انداخت.
سایه دقیقاً همانطوری بود که باید باشد. رویدسته سطحِ آب کمی تاب میخورد و همانطور کهچشمانشان معمولِ سایهها بود، به سانی خیره شده بود.
با این حال، به دلیلی احساسِ آشفتگیِ زیادیراحتی میکرد. شهودش دقیقاً زنگِ خطر را به صداجوشید درنمیآورد، اما به طرزِ عجیبی هوشیار شده بود.
سانی دوبارهمحکم به افسربقیهٔ نگاه کرد.
«چرا عرشهٔ بالایی؟»
مرد لبخند زد.
«لطفاً دنبالِبقیهٔ من بیاییدجنگی عرشهٔ بالایی.»
یه جای کار... میلنگه.
سانی اخم کرد؛ سعی داشت بفهمدزیرِ چه چیزی معذبش میکند. نگاهِ خیرهاودیسئوس و بدونِ پلکِ افسرِ نیروی دریایی بود؟
بدونِ پلک... بله. مردی که یونیفرمِ افسرِ جزءدسته را پوشیده بود از زمانی که شروع به صحبتموم کرده بودند حتی یک بار هم پلک نزده بود.
سانی چند لحظه به اوهیچ خیره شد و بعد بانفوذ تردید یک قدم به عقب برداشت.
«...ترجیح میدم نیام.»
لبخندِ مؤدبانه آرامآرام ازرودِ چهرهٔ رنگپریدهٔ افسر محو شد.چشمانشان چشمانِ تیرهاش کمی توخالی شد.
«اوه.»
همینطور که سانی زیرِ نگاهِهیچ شیشهایِ مرد عقب میرفت، رابطشنفوذ ناگهان لرزید و صدای تیزی داد.
افسرِ نیروی دریاییقفل انگار هیچ واکنشیجنگی به آن نشان نداد.
اما سانیپیش بیدرنگ صدارودِ را شناخت.
گندش بزنن...
در لحظهٔ بعد، چراغهای راهرو با الگوی خاصی چشمک زدند و همزمان خاموشقدیمی شدند و آنجا را در تاریکیِ مطلق فرو بردند. ناوِ جنگی برای کسریزیرِ از ثانیه بهشدت لرزید و سپس با خاموش شدنِ رآکتورهایش از حرکت ایستاد.
سکوتِ مطلقمحکم شناورِ قدرتمند راناوِ در بر گرفت.
وضعیتِ سیاهپیش به اجرارودِ درآمده بود.