چپتر 785: تنهایی
0سانی با تلخکامی داشت خرابیهای سیستمِ سرگرمیاش را که برحرفی اثر آن... نقصِ فنیِ... عجیب به بار آمده بود بررسیچیزِ میکرد و نفیس در سکوت از روی چهارپایهاش تماشایش میکرد.
«جور درنمیاد... نابودساکت شده، پروژکتور کلاً نابودخوشحالم شده... خیلی گرون بود!»
بعد از مدتی، با قیافهای درمانده بهحالتِ ستارهٔ دگرگون رو کرد و دهان بازشانهای کرد، اما بعد با گیجی اخم کرد.
«صبر کن... اون پیراهنِ منه؟»
نفیس کمی جابهجاخیره شد و باهوا صدایی یکنواخت گفت:
«لباس ندارم.»
سانی چند لحظه به او خیره ماند، بعدچهرهاش دستش را در هوا تکان داد و روپول برگرداند؛ حرفی که میخواست بزند از یادش رفت.
«مهم نیست. میتونی نگهش داری. هر چیزِلبخند دیگهای هم که لازم داری میتونیم سفارش بدیممنم بیارن. میدونی که، من یه کارآفرینِ فوقالعاده پولدارم!»
مکثی کرد وخیره بعد با کمیهوا خجالت اضافه کرد:
«خب، حداقل قبلاً پولدارلبخندی بودم. این روزا تقریباًحالتِ همهچیز رو خرجِ... تحقیق میکنم.»
سرش راساکت کمی کج کردباهوشیه و ناگهان گفت:
«...دختری کهخوشحالم بهش درسچهرهاش میدی اومده بود.»
چی؟!
سانی خودش را به بیخیالیبچهٔ زد، نگاهی به نفیس انداختبرانداز و با لحنی خنثی جواب داد:
«اوه؟ عجیبه. قرارلبخندی نبود تا چند روزِحالتِ دیگه کلاسی داشته باشیم.»
نفیس چند لحظهحالتِ ساکت ماند، بعدقضیهٔ با لبخندی رو برگرداند:
«بچهٔ باهوشیه.لحظه خوشحالم که داریدستش بهش درس میدی.»
با اخمباشیم حالتِ چهرهاشلبخندی را برانداز کرد.
قضیهٔ اون لبخند چیه؟
سرانجام، سانی شانهای بالا انداخت.
«خب، پوللحظه پوله دیگه. کلاسایدستش منم ارزون نیستن.»
بعد از آن آهی کشید،بچهٔ پروژکتورِ نابودشده را از ذهنبرانداز بیرون کرد و به آشپزخانه رفت.
«گرسنهای؟ میتونم یه چیزی بپزم. میدونی،خوشحالم مهارتای آشپزیم خیلی بهتر شده! همونطورچیه که تا الان باید متوجه شده باشی...»
چیزِ عجیبی بود. آن زمان در ساحلِ فراموششده، نفیس همیشهشانهای مسئولِ غذا دادن به دسته بود. حالا به نظر میرسیدپروژکتورِ نقشهایشان جابهجا شده است، آن هم نه فقط از یک جهت.
رابطش را غیرفعالخیره کرد و باهوا لحنی خنثی گفت:
«میتونم یه چیزی بخورم. ممنون.»
بعد ستارهٔ دگرگونلبخندی کمی اخم کردخوشحالم و اضافه کرد:
«اوه، ولی وقتِ زیادی ندارم. باید... بایدلبخند کمی دیگه توی یه جلسهٔ مشاوره باکلاسای روانپزشکِ حکومت شرکت کنم. البته از راهِ دور.»
سانی مدتی بهخیره او خیره شد،هوا بعد سر تکان داد.
این دیگه خیلی عجیبه...
تصمیم گرفت چیزی درست کند که وقتِ زیادیچهرهاش نگیرد؛ پس یک بسته رامن، مقداری سبزیجات، یکپول تکه گوشتِ طبیعی و دو تا تخممرغ بیرون آورد.
«از بینِ همهٔ آدما، هیچوقتبرانداز فکر نمیکردم همچین چیزی روشانهای از تو بشنوم. یه... روانپزشک، واقعاً؟»
مشغولِ پختنِلحظه رامن شدماند و اضافه کرد:
«...واقعاً اونقدر بد بود؟»
ستارهٔ دگرگون آهی کشیدبچهٔ و نگاهش را پایین انداخت.برانداز بعد از مدتی، ناگهان گفت:
«نه. خیلی هم بد نبود.»
صدایش دورلحظه به نظر میرسید،دستش و کمی عجیب.
«راستش، اونجاباشیم توی عالمِلبخندی رؤیا، حس میکردم...»
نفیس نفسِ عمیقیلبخندی کشید و بعد باحالتِ حالتی گرفته نگاهش کرد:
«...خوشحالم.»
سانی چیزی نمانده بود قابلمه را از دست بیندازد.برگرداند از بینِ تمامِ جوابهای ممکن، انتظارِ شنیدنِ این یکی راداری نداشت. با حالتی ناباورانه به نفیس نگاه کرد و پرسید:
«چی؟ گفتی خوشحال؟»
نفیس آهیساکت کشید وبچهٔ سر تکان داد.
«میدونم عجیب به نظر میرسه. و آره، سفرِ تنهایی توی اون جهنم طاقتفرسا،پوله وحشتناک و سخت بود. خیلی وقتا فکر نمیکردم زنده بمونم. وقتای دیگه میخواستم بمیرم.چیزی اونقدر درد بود، اونقدر گرسنگی، اونقدر تشنگی. اونقدر سرما، اونقدر گرمای غیرقابلتحمل. اونقدر... سکوت.»
آرامآرام حالتیلحظه حسرتبار رویماند چهرهاش نشست.
«اما در عین حال خیلی... ساده بود. خیلی رهاییبخش. فقط باید راه میرفتم، میجنگیدم، میکشتم. زنده میموندم. جایی برای فکرایمنم بیخود نبود. هیچ باری روی دوشم نبود. نه احساساتِ پیچیدهای، نه مسئولیتی. مجبور نبودم به یاد بیارم از کجا اومدممتوجه و به کجا میرم. مجبور نبودم بخشی از... چیزی باشم. فقط من بودم در برابرِ موجوداتِ کابوس. و خودِ عالمِ رؤیا.»
ساکت گوش داد و سعی میکرد تصور کند چنین زندگیای چه حسی دارد. خب...شانهای لازم نبود خیلی تلاش کند. مگر خودش وقتی تنها در کلیسای جامعِ ویرانِ شهرِ تاریکگرسنهای زندگی میکرد، چیزِ مشابهی را تجربه نکرده بود؟ بله، آن زمان کاملاً خودش نبود، اما...
اما شاید از همیشه هم شادتر بود. در دست کشیدن ازبالا همهچیز، جز چیزهایی که برای زنده ماندن لازم داشت، لذتی نهفته بود.بیرون حتی اگر چیزهایی که رهایشان میکرد عقلش، آیندهاش و خودِ انسانیتش بود...
البته انزوای او به جای چند سال،تکان تنها چند ماه طول کشیده بود ورفت محیط هم تا این حد وحشتناک نبود.
اگر کلیسا را ترک نکردهبچهٔ بود تا به لشکرکشیِ نافرجامِ ستارهٔقضیهٔ دگرگون بپیوندد، چه بر سرش میآمد؟
نگاهش را پایینلبخندی انداخت و باخوشحالم لحنی یکنواخت اضافه کرد:
«هیچوقت حس نکردم واقعاً با بقیهٔ بشریت ارتباط دارم. فکر کنم همیشه... یه جورایی غریبه بودم. اونجا توی عالمِ رؤیا، در حالی که فقط موجوداتِ کابوسمیتونم دورم بودن، این ارتباط حتی کمرنگتر هم شد. گاهی اوقات حتی حس میکردم همهچیز به جز اون برزخِ متروک، فقط یه خوابِ گذرا بوده... یه توهمِجهت عجیب که خودم تصور کرده بودم. عالمِ رؤیا... خیلی واقعیتر به نظر میرسید. به نظر میرسید جاییه که بهش تعلق دارم. کنارِ هیولاهای دیگهای مثلِ خودم...»
آهی کشید، بعدخیره به سانی نگاههوا کرد و گفت:
«برای همین با پیشنهادِ مشاوره گرفتن موافقت کردم. به خاطرِ این نیست کهچیه حس میکنم شکنندهام و در آستانهٔ فروپاشیام. فقط... میترسم همین یه ذره انسانیتی روذهن هم که برام مونده از دست بدم. از همون اول هم چیزِ زیادی نداشتم.»
حرفِ نفیس که تمام شد،باهوشیه سانی مدتی به او خیرهقضیهٔ ماند و بعد سر تکان داد.
فکر نکنم تاحالتِ حالا شنیده باشمقضیهٔ نفیس اینقدر حرف بزنه...
رامن را در آبِماند جوش گذاشت و باداد اخم نگاهی به او انداخت.
«خب... اگه اینطوری میگی، فکر کنم یکم مشاوره برات خوب باشه. اما...لبخند همین الان و بدونِ ذرهای شک میتونم بهت بگم که تو موجودِکشید کابوس نیستی. تو کاملاً انسانی. حرفمو باور کن، من این چیزا رو میفهمم.»
لبخندی کمرنگساکت روی چهرهٔ ستارهٔباهوشیه دگرگون ظاهر شد.
«ممنون که اینو گفتی.»
سانی با نگاهی سرگرمماند به او چشم دوختداد و بعد لبخند زد:
«فکر کنم متوجه نشدی. اینو به خاطرِ این نمیگمچهرهاش که تو رو انسان میدونم، یا چون حس میکنمپوله انسانی. یا چون باور دارم انسانی. این فقط یه حقیقته.»
به چشمش اشاره کرد.
«من چشمای خاصی دارم، یادت رفته؟ به خاطرِچیه اون صفتمه. من دیدم که آدما از توارزون چه شکلیان و موجوداتِ کابوس از تو چه شکلیان.»
به درونِ روحِ نفیس چشم دوخت و چهره در هم کشید؛ درخششِ خیرهکنندهٔیادش پنج خورشیدِ مشتعل و گدازان که در آن میسوختند، تقریباً کورش کرد. هیچ نشانیمیدونی از آن تاریکیِ پستی که در روحِ پلیدهای فاسدشده لانه میکرد، به چشم نمیخورد.
تخممرغی را لبهٔ ماهیتابهلبخندی شکست، به او نگاهحالتِ کرد و پوزخند زد.
«...تو اصلاًساکت شبیهِ موجوداتِبچهٔ کابوس نیستی، همین.»