چپتر 1222: در برابرِ تمامِ امیدها
0مشتِ جانورسالار هنوز از سینهٔ پلید بیرون زدهمیشد بود، اما لحظهای بعد آن را بیرون کشید وآرامشی چیزی نمانده بود کلِ جسد را از هم بدَرَد.
خشمگین بود... واقعاً خشمگین.
جانورسالار گفت: «چطورخبره جرئت میکنی رومیزنن خواهرم دست بلند کنی...»
پیش از آنکه پلید بتواند خودش را دوباره سر هم کند، قدیسِ زیبا لگدی به آنوقتش زد و جسدِ لتوپاره را به عقب پرتاب کرد. ده دوازده متر دورتر روی شنها افتاد، کمیجایی تکان خورد و بعد برخاست؛ از همین حالا داشت دوباره به هم جوش میخورد و یکپارچه میشد.
آن دو روبهروی هم ایستادند و خیره بهمیشد دشمن نگریستند. موجود خونین و درهمکوبیده بود، امادرهمکوبیده آرامشی مورمورکننده داشت. لبخندی روی لبهایش نشسته بود.
جانورسالار هم دستکمی از آن نداشت؛ صورتشروبهروی دریده و غرق در خون بود. چهرهاشدرهمکوبیده تاریک و لبریز از خشمی سرد بود.
دندان غروچه کردخبره و با غیظمیزنن گفت: «بهت رحم نمیکنم.»
جسد باتشخیص لبخند بهوضعیتش او خیره شد.
بعد ناگهان به حرف آمد.
جسد سرش راجوش کج کرد ومیشد پرسید: «...رحم چیست؟»
حالتِ چهرهٔآخه قدیس کمیچرا تغییر کرد.
آخه چهتشخیص خبره... چراوضعیتش دارن حرف میزنن...
سانی سعی کرد بایستد و تنها با تکیه بر گناهِ تسلا توانستدشمن روی پا بند شود. بهسختی نفس میکشید، اما مهم نبود... سانی که خبرهٔدریده بزرگِ آسیبهای جسمی بود، تشخیص داد که وضعیتش آنقدرها هم خطرِ جانی ندارد.
فعلاً.
واقعاً نمیفهمید چرا جانورسالار بهجای حمله به یک پلیدِ اعظم،تنها دارد وقتش را با تهدید کردنِ آن تلف میکند، اما همیننبود کار دستکم به او فرصت داده بود تا اوضاع را بسنجد.
اعضای باقیمانده از گروهِ بازماندگان... زنده بودند. تا جایی که میدید، هنوز کسی نمرده بود. با این حال،کردنِ همگی بهشدت مجروح بودند. انگار فقط مورگان و قدیس هنوز توانِ جنگیدن داشتند... و البته افی، هرچند چهرهاشنمرده از درد در هم رفته بود. اما با آن وضعِ خسته و درهمکوبیده، بعید میدانست کاری از دستشان بربیاید.
خودِ سانیهمین هم نمیتوانستداشت کارِ زیادی بکند.
وضعیتِ نفیس... نامعلوم بود.
جانورسالار میتونهآخه تنهایی کارِ موجوددارن رو تموم کنه؟
اما لحظهای بعد، این سؤال بیمعنی شد. سانی جوابِفعلاً این را هم گرفت که چرا آن عفریتهٔ زیباکردنِ داشت وقتش را با گپ زدن با موجود تلف میکرد.
وقت تلفهمین نمیکرد. داشتداشت زمان میخرید.
با روشنتر شدنِ نورِ خورشیدی که از آسمانِ تابان میتابید،دشمن پیکری از جنسِ درخششِ ناب از پشت به ظرفِ نگهبانِدستکمی اعظم یورش برد. همان لحظه، جانورسالار به جلو خیز برداشت.
شوالیهٔ تابستان!
نه یک قدیس، بلکه دو قدیسخطرِ آنجا بودند. انگار دو متعالیِ خاندانِ سرودپلیدِ و خاندانِ دلاوری اتحادِ موقتی بسته بودند.
آهی گرفته از لبانِ سانی خارج شد. رونها را احضار کردخیره و نگاهی به آنها انداخت تا مطمئن شود نفیس هنوز زنده است.نداشت پس از آن، یک قدم عقب رفت و روی شنهای سوزان افتاد.
سانی چشمانش را بست و گذاشت درد درایستادند وجودش بپیچد. تنها از طریقِ حسِ سایه، بامورمورکننده تنش و احتیاط، پیگیرِ نبردی شد که درگرفت.
ظرفِ نگهبانِ دروازه... دشمنی هولناک بود، حتیسانی برای قدیسها. با این حال، با وجودِتوانست تمامِ قدرت و سرسختیِ غیرعادیاش، انگار حریفشان نمیشد.
شاید اگر هر دو متعالیِ دیگری آنجا بودند اوضاع فرق میکرد، اما جانورسالار واعظم سر گیلیاد هر دو بینظیر بودند. بهویژه جانورسالار؛ متوجه شد زخمهایی که او میزندباقیمانده خیلی دیرتر بسته میشوند. برخی حتی باز میماندند، انگار چیزی جلوی التیامشان را میگرفت.
چیزِ دیگری هم بود...
سانی حس کرد سایهٔ چهارمییکپارچه با کمی فاصله ایستاده است.دشمن باریک، ظریف... و آشنا بود.
کاسی؟
پس کاسی بودداد که قدیسها راخطرِ به یاریشان آورده بود.
سانی حس کردحالا کمی از تنشِمیخورد بدنِ لهولوردهاش کم شد.
...با گذشتِ زمان، جسد انگار کمی گیج شده بود. حملاتش تا حدی بُرندگیِخونین خود را از دست دادند و قطرههای خون از بینیاش میچکید. جانورسالار نهتنهاچهرهاش با آن میجنگید، بلکه با حملاتِ ذهنیِ قدرتمندی هم موجود را در هم میکوبید.
فکر کنم...آخه واقعاً ازچرا پسش برمیان...
اما پیش از آنکه کارش را تمام کنند، تودهآتشِ شعلههای سفیدِ سوزان ناگهان ضعیف شد ووقتش سپس از بین رفت. دو سایه در میانِ شنهای مذاب و شیشهٔ ابسیدین نمایان شدند —بودند یکی مچاله و بیحرکت، و دیگری ایستاده بالای سرش. سپس، منبعِ سایهٔ دوم تلوتلو خورد و افتاد.
ترمیمِ زخمهای ظرفِ باقیمانده هر لحظه بیشتر و بیشتر طول میکشید. قدیسها بیوقفه بهموجود آن حمله میکردند و در یورشِ بیامانِ خود حسابشده عمل میکردند. سانی نمیتوانست آنهاچهرهاش را ببیند، اما حس میکرد شکل و موقعیتِ سایهها با سرعتی دیوانهوار تغییر میکند.
آرامآرام... باداشت زجری کُشنده... آنیکپارچه سرعت کم شد.
و بعد، درخبره لحظهای، یکی از سایههاسانی کمعمق و تهی شد.
ظرفِ نگهبانِ دروازهداد به تودهای از گوشتِجانی غیرقابلتشخیص تبدیل شده بود.
نبرد برای جانورسالار و شوالیهٔجوش تابستان آسان نبود، اما هرایستادند دو روی پا مانده بودند.
سانی دندانهایش را رویمیخورد هم سابید، سپس چشمانش راخیره باز کرد و آرام نشست.
...بهمحض اینکه موجود مُرد، جانورسالار برگشت و به سمتِ سیشانتنها رفت. آن زنِ اهریمنیِ زیبا مقابلِ هیولای زشت زانو زد،مهم دستش را بهآرامی روی شانهٔ او گذاشت و لبخند زد.
«من اینجام، سیشان. بهموقع رسیدم.»
مقابلِ او، موجودِ هیولایی آرامآرام کوچکتر شد و دوباره به زنِخیره جوانِ فوقالعاده زیبایی با پوستِ خاکستریِ ابریشمین تبدیل شد. بدنش کتکخوردهدستکمی و درهمشکسته بود، اما زنده بود و حتی هوشیار، هرچند بهسختی.
جانورسالار چند کلمهٔ دیگرمیخورد در گوشِ خواهرش زمزمه کردخیره و سپس از جا برخاست.
نگاهش آرام به سمتِ مورگان چرخید که چند ده مترتنها آنطرفتر روی شنها زانو زده بود. لبخند از روی لبانش محونبود شد. نگاهی که در تنها چشمِ بازِ آن قدیسِ زیبا بود...
نویدِ هیچچیزِ خوبی نمیداد.
سانی لرزید و ناگهان به یادمیخورد آورد که اصلاً چطور همهٔ آنهادشمن سر از این بیابانِ نفرینشده درآورده بودند.
شاید سه دروازهٔ ردهٔمیخورد ۴ در قطبِ جنوب بازخیره شده بود، اما خاندانهای بزرگ...
هنوز در جنگ بودند.
سانی قصد نداشت بین جانورسالارآنقدرها و مورگان قرار بگیرد، هرچند اگربهجای هم میخواست کاری از دستش برنمیآمد.
اما نفیس هم اینجاداشت بود و بیهوش درونِ حلقهایروبهروی از شیشهٔ سیاه افتاده بود.
و او هم دخترِمیخورد پادشاهِ شمشیرها بود، حتی اگرخیره فقط روی کاغذ اینطور بود.
لعنت به همهچی...
با این حال نیازی نبود کاری کند، چون همانطور که جانورسالار باحمله سردی به مورگان نگاه میکرد، قامتِ بلندی با زرهی لهولورده ناگهان مقابلِ شاهزادهٔاوضاع جنگ ظاهر شد و دیدِ خفهکنندهٔ قدیسِ زیبا را به او سد کرد.
شوالیهٔ تابستان بهحالا جانورسالار خیره شد ویکپارچه بیصدا سر تکان داد.
«حتی بهش فکر هم نکن.»
لبخندِ خطرناکی روی لبانش نشست.دارن زنِ اهریمنیِ زیبا ابرویی بالاتنها انداخت و با لحنی چالشبرانگیز گفت:
«...اگه بکنم چی؟»
چهرهٔ سِر گیلیاد آرام ماند.
«میکُشمت.»
جانورسالار چند ثانیه نگاهشچرا را روی او نگه داشت،بایستد سپس رو برگرداند و خندید.
«...پس شاید دفعهٔ بعد.»
نگاهی به خورشیدِ درداشت حالِ غروب انداخت، صدایشمیشد را بالا برد و گفت:
«یالا! هر کی هنوز زندهست،یکپارچه بلند شه. باید قبل از اینکهنگریستند شب بشه یه پناهگاه پیدا کنیم.»