---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1389: نقشهٔ متغیر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1389: نقشهٔ متغیر

0

با ورود به تالارِ مرکزیِ کتابخانهٔ باستانی، سانی حس کرد هیجانش‌یعنی​ کمی فروکش کرده است. لوح‌های سنگی از بیرون سالم به نظر‌چشمانِ​ می‌رسیدند، اما با نگاهی دقیق‌تر معلوم شد در بهترین وضعیتِ ممکن نیستند.

کاهنهٔ آلوده در این تالار هم ویرانی به بار آورده بود. بسیاری از لوح‌ها خرد شده، برخی به آوار و‌شناساییِ​ برخی دیگر به غبار تبدیل شده بودند. همه‌جا آشفته‌بازار بود و ترک‌های عمیقی دیوارها و سقف را پوشانده بود. گودال‌های آبِ‌همهٔ​ عمیقی روی زمین به چشم می‌خورد و صدای چکیدنِ آب در تاریکیِ سردی که تالار را در بر گرفته بود، می‌پیچید.

با این حال...‌بیدارِ​ لوح‌های سالمِ زیادی‌دنیا​ هم پیدا می‌شد.

کاسی چند لحظه بی‌حرکت ماند،‌نمی‌بخشید​ بعد آهی کشید و روی‌زندگی​ توده‌ای از آوارِ نسبتاً خشک نشست.

سانی به او خیره شد.

«...چیه، نمی‌خوای‌می‌توانست​ تو گشتن‌حتی​ کمکمون کنی؟»

دخترِ نابینا لبخند زد.

«دارم می‌گردم.»

سانی سرفه‌ای‌کند​ کرد و با‌آینده​ دستپاچگی رو برگرداند.

آره، کارت درسته نابغه.‌حتی​ از یه آدمِ کور‌دریچهٔ​ می‌پرسی می‌خواد بگرده یا نه...

هرچند توانِ بیدارِ کاسی به او اجازه می‌داد در دنیا مسیرش‌آینده​ را پیدا کند، اما به او بینایی نمی‌بخشید؛ کاسی آینده را طوری‌حتی​ حس می‌کرد که انگار در آن زندگی می‌کند، یعنی همچنان نابینا بود.

در واقع با توانِ عروج‌یافته‌اش می‌توانست ببیند، حتی اگر این دیدن فقط‌یعنی​ از دریچهٔ چشمانِ شخصِ دیگری بود. مثلاً شخصی مثلِ سانی یا نفیس؛‌شخصِ​ یعنی فقط می‌توانست به لوح‌هایی نگاه کند که آن‌ها به آن نگاه می‌کردند.

پس فقط می‌توانست در شناساییِ‌آینده​ لوحِ درست کمکشان کند، نه‌می‌کند​ اینکه خودش آن را پیدا کند.

سانی برای‌می‌توانست​ پنهان کردنِ خجالتش‌اگر​ گلویی صاف کرد.

«پس دقیقاً‌توانِ​ باید دنبالِ‌اجازه​ چی بگردیم؟»

کاسی لحظه‌ای درنگ کرد.

«احتمالاً بهتره اول همهٔ لوح‌های سالم رو‌می‌کرد​ جدا کنیم. حتی اونایی که اطلاعاتِ مدنظرمون‌عروج‌یافته‌اش​ رو ندارن هم ممکنه بعداً به درد بخورن.»

حق با او بود... نجاتِ افی و جت آخرین توقفشان در‌دیگری​ رودِ بزرگ نبود. آن‌ها باید به گرگ‌ومیش هم می‌رفتند و بعد تمامِ‌کمکشان​ مسیر را تا سپیده‌دمِ زمان طی می‌کردند تا به آستانه حمله کنند.

معلوم نبود چه خطراتی زیرِ سطحِ رودِ بی‌پایان‌کند​ پنهان شده است. هرچند اطلاعاتِ ثبت‌شده به‌دستِ کاهنه‌ها‌می‌کند​ دیگر قدیمی شده بود، اما همچنان ارزشِ بی‌اندازه‌ای داشت.

کاسی سرش‌مسیرش​ را کمی‌بینایی​ کج کرد.

«غیر از اون...‌بینایی​ حواستون به هر‌طوری​ اشاره‌ای به گل‌ها باشه.»

سانی سر تکان داد. دربارهٔ مکانی که افی و جت در آن گرفتار شده بودند اطلاعاتِ زیادی‌نگاه​ در دست نبود، اما ساکنانِ لطفِ سقوط‌کرده به آن گلِ باد می‌گفتند. داستان‌های مبهمی که دربارهٔ آن‌دنبالِ​ منطقه از رودِ بزرگ شنیده بودند، اطلاعاتِ چندانی نمی‌داد؛ جز اینکه هرگز کسی از آنجا برنگشته بود.

حتی مشخص نبود‌بیدارِ​ نامِ گلِ باد‌دنیا​ از کجا آمده است.

سانی با آهی سر تکان داد و بی‌آنکه وقت را تلف کند، مشغولِ زیرورو‌واقع​ کردنِ آوار شد. طولی نکشید که او و نفیس در میانِ آوار می‌خزیدند و‌مثلِ​ لوح‌هایی را که فقط آسیبِ جزئی دیده بودند، از لوح‌های کاملاً نابودشده جدا می‌کردند.

در همین حین،‌بینایی​ سانی نگاهی گذرا‌طوری​ به هرکدام می‌انداخت.

هرچند آنانکه مسیریابی در رودِ بزرگ را به آن‌ها یاد داده بود — دست‌کم به قدری که راهشان‌آن‌ها​ را تا لطفِ سقوط‌کرده پیدا کنند — اما سانی واقعاً نمی‌توانست نقشه‌های حک‌شده روی لوح‌ها را بخواند. نقشه‌هایی‌لحظه‌ای​ که سانی به آن‌ها عادت داشت، بر اساسِ پستی‌وبلندی‌ها و نشانه‌هایی مثلِ کوه‌ها، رودخانه‌ها و دهانه‌ها کشیده شده بودند.

روی نقشهٔ رودی بی‌کران و پهناور چه چیزی می‌شد کشید؟ سیستمی که کاهنه‌ها به کار برده بودند، نسبتاً پیچیده بود.‌عروج‌یافته‌اش​ این سیستم بر اساسِ روشی بغرنج برای اختصاص دادنِ نوعی مختصات به هر لوح بنا شده بود که به فاصلهٔ آن‌درست​ تا لبه‌های رودِ بزرگ، مسیرِ حرکتِ خورشیدها و فاصلهٔ تقریبی تا معدود خطراتِ ثابتی که گریبان‌گیرِ مقبرهٔ آریل بودند، ارتباط داشت.

هیچ‌کدام از لوح‌ها نقشهٔ کاملِ رودِ بزرگ را نشان نمی‌دادند. در عوض، قرار بود کنارِ هم‌می‌توانست​ قرار بگیرند و با جابه‌جا شدنِ مناطقی که رویشان توصیف شده بود، جابه‌جا شوند؛ به این‌آن‌ها​ صورت که مختصاتِ قدیمی از روی لوح پاک می‌شد و مختصاتِ جدیدی به آن اضافه می‌گشت.

از آنجا که بیشترِ لوح‌ها‌آینده​ از بین رفته بودند، هیچ امیدی‌یعنی​ به بازسازیِ نقشهٔ کامل وجود نداشت.

با این حال... یکی از کارهای عالیِ کاهنه‌ها و خدمتکارانشان این بود‌مثلاً​ که توصیفی از نقوشِ روی لوح‌ها را پشتشان حک کرده بودند. بنابراین، سانی‌خودش​ به جای تلاش برای رمزگشاییِ علامت‌های مربوط به مختصات، این توصیف‌ها را می‌خواند.

چهره‌اش رفته‌رفته گرفته شد.

«یه دهانِ غول‌پیکر که زیرِ آب باز می‌شه و کلِ کشتی‌جزیره‌ها‌می‌کند​ رو می‌بلعه... منطقه‌ای که باد رسماً گوشت رو می‌بُره... آخه این دیگه‌چشمانِ​ چیه، یه جزیرهٔ خیالی که فقط اونایی که دارن می‌میرن می‌تونن ببیننش...»

خب که چی، اگه یهو اون جزیره رو می‌دید،‌زندگی​ معنیش این بود که تو چند دقیقهٔ آینده می‌میره؟ یا‌دیدن​ برعکس بود و دیدنِ جزیره بود که آدم‌ها رو می‌کشت؟

در هر‌می‌توانست​ صورت، زیادی‌حتی​ ترسناک بود.

سانی می‌دانست که مقبرهٔ آریل جای وحشتناکی است،‌کند​ اما حالا، ناگهان احساس کرد خوش‌شانس بوده که‌می‌کند​ صحیح و سالم به لطفِ سقوط‌کرده رسیده است.

خب... آن‌ها با توفانِ زمان روبه‌رو شده بودند، که‌انگار​ حتی در مقایسه با خطراتِ محلی هم حسابی ترسناک‌حتی​ بود. بنابراین، شاید درست نبود که خودش را خوش‌شانس بداند.

بی‌خیالش...

پس از مدتی، ریتمِ کار دستِ آن دو آمد. سانی دنبالِ لوح‌هایی‌مثلاً​ می‌گشت که سالم بودند، در حالی که نفیس آن‌هایی را که تکه‌تکه شده‌خودش​ اما قابل‌ترمیم بودند جمع می‌کرد و با کمکِ شکل‌دهندهٔ تاریک به هم می‌چسباند.

در این میان، کاسی مدتی روی توده‌ای از‌کند​ آوار استراحت کرد، اما بعد حوصله‌اش سر رفت‌می‌کند​ و بلند شد تا در تالار قدمی بزند.

کمی همان حوالی پرسه زد، سپس دستش را روی دیوار گذاشت و آهسته‌همچنان​ با انگشتانش محیطِ تالار را دنبال کرد. از آنجا که همه‌جا پر از آوار‌شخصی​ بود، مدت زیادی طول کشید تا دایره را کامل کند و به ورودی برگردد.

...راستی، رفتنش‌کند​ زیادی طول‌نمی‌بخشید​ نکشیده بود؟

سانی که ناگهان نگران شده بود، توجهش را‌دریچهٔ​ از لوح‌ها گرفت و روی حسِ سایه‌اش تمرکز‌لوح‌هایی​ کرد. این کار فقط کسری از ثانیه زمان برد.

با خیالی آسوده متوجه شد که هنوز می‌تواند سایهٔ کاسی را به‌وضوح‌طوری​ حس کند. برگشت، به انتهای تالار نگاه کرد و قامتِ ظریفش را‌اگر​ دید که آنجا، روبه‌روی دیوارِ ترک‌خورده ایستاده بود. انگار غرق در فکر بود.

سانی با‌مسیرش​ اخمی کمرنگ‌بینایی​ صدایش کرد:

«هی! اون‌کند​ دیوار خیلی جالبه؟‌آینده​ بیا اینجا پیشمون!»

شاید با توجه به اینکه کاسی می‌توانست آینده را حس کند، این‌مثلاً​ کار احمقانه بود... اما سانی کاملاً مطمئن نبود که معبدِ غرق‌شده حالا‌اینکه​ امن باشد، و دور بودنِ دخترِ نابینا از دسترسش، او را معذب می‌کرد.

اگه یهو‌توانِ​ بهشون حمله‌اجازه​ می‌شد چی؟

کاسی با شنیدنِ صدایش چند‌نمی‌بخشید​ لحظه مکث کرد، سپس به طرفشان‌می‌کند​ چرخید و به دیوار اشاره کرد.

«راستش... جالبه.»

لحظه‌ای مکث‌می‌توانست​ کرد و سپس‌اگر​ با تردید افزود:

«یه بادِ ضعیف داره از‌می‌داد​ لای ترک‌ها می‌آد. فکر کنم‌نمی‌بخشید​ یه اتاقِ دیگه پشتِ این دیواره.»

ناولها | novelha.net