چپتر 501: گامِ دوم
0با هجومِ امواجِ گرمای تابستان به شهر، این جنگلِ بتن و آلیاژ به کورهایمیدادند سوزان تبدیل شده بود. سیستمهای تصفیهٔ هوا بیوقفه کار میکردند تا مردم در ابرهایتسلطش آلاینده خفه نشوند. در محلههای فقیرتر هم، به دلیلِ خشکسالی آب جیرهبندی شده بود.
...خوشبختانه، هیچکدام از اینهاتوانست به محلهٔ آرامِ تراسپرورش راه پیدا نکرده بود.
اینجا مردم در اوقاتِ بیکاری آسودهخاطر زیرِ سایهٔ خنکِ درختانِ بلندببیند از هوای گرم لذت میبردند، به آبِ شیرین و نوشیدنیهای گوارامحکمتر و خنک دسترسیِ نامحدود داشتند و ظاهراً بیهیچ دغدغهای زندگی میکردند.
سانی مدام از اینکه خودشبیشماری را میانِ این آدمهای خوشبختمبارزان و مرفه میدید، جا میخورد.
در یک ماهِ گذشته سرش حسابی شلوغ بود، اما دغدغهای نداشت. پیوستهبودند برای رسیدن به اهدافِ مختلفش تلاش میکرد و در هر کدام آرامآرام پیشبیشتر میرفت. قطعههای سایهاش داشتند به اشباعِ کامل میرسیدند و قطعههای قدیس هم همینطور.
به رؤیاشهر برگشته بود و در دوئلهای بیشماری در میدانهای حرفهای شرکت میکرد؛ جایی که مبارزان بسیارردا تواناتر بودند و به او فرصت میدادند تا سبکهای نبردِ گوناگونی را ببیند و درک کند. درباز نتیجه، سانی توانست رقصِ سایه را بیشتر پرورش دهد و تسلطش بر آن را بسیار محکمتر کند.
افسونِ [شاهزادهٔ جهانِ زیرین] بر رویِ ردا نیز اکنون بسیار با گذشته تفاوت داشت. حتی اگر قرارسایه نبود به این زودیها به آن حدنصاب — یعنی شش هزار حریفِ شکستخورده — برسد... یا حتیاگر به یکسومِ آن... باز هم پیشرفتش پیوسته و مداوم بود. شمارشگر تا همینجا عددِ [۱۵۷۹/۶۰۰۰] را نشان میداد.
البته ایرادِ کار اینجا بود که با هر روزی که بیشکست میگذشت، ولگرد تحسینفرصت و توجهِ بیشتری جلب میکرد. این روزها، تماشاچیانِ هر کدام از دوئلهایش به اندازهٔدهد برترین پخشکنندههای رؤیاشهر بود... مخصوصاً به این دلیل که انگار مسابقاتِ سالانهای در راه بود.
با این حال، طرفدارانِ ولگرد محکوم به ناامیدیِ تلخی بودند. سانی هیچ قصدیفرصت برای شرکت در رقابتی خیالی و احمقانه نداشت. شهرت و نامآوری برایش اهمیتیپرورش نداشت و آنقدر سرش شلوغ بود که حتی وقت نمیکرد به آن فکر کند.
گذشته از تمرینِ رقصِ سایه، تمرین با افی و قدیس را هم ادامه میداد وزیرین آرامآرام تسلطش بر نیزه را به مهارتش در شمشیرزنی نزدیک میکرد. همچنین باید به تجارتخانهٔ درخشانشکستخورده میرسید؛ جایی که به لطفِ مدیریت و سختکوشیِ آیکو داشت بهسرعت به کسبوکاری واقعی تبدیل میشد.
...و البته،مبارزان داشت بهتواناتر رین آموزش میداد.
«بیخیال! جدی میگی؟»
رین در اتاقنشیمنِدوئلهای او بود وحرفهای با خشم نگاهش میکرد.
سانی کمیکند سرش راتوانست کج کرد.
«آره. مشکل چیه؟»
رین دهان بازبرگشته کرد، اما بعدمیدانهای سر تکان داد.
«ببین سانی، میفهمم که تو استادی، واقعاً میفهمم. اما! الان یه ماه گذشته ومیدادند تمامِ چیزی که بهم یاد دادی درسهای بقا تو طبیعت بوده. و یه دونه—فقط یهمحکمتر دونه!—ضربه، که تا الان هزار بار تکرارش کردم. وقتی ازت خواستم آموزشم بدی، فکر میکردم...»
سانی پوزخند زد.
«فکر میکردی چی؟ اینکه بهت یادفرصت میدم چطور موجوداتِ کابوس رو تارومار کنیکند و همهٔ دشمنات رو به زانو دربیاری؟»
با خجالت سرفهایبرگشته کرد و بعدمیدانهای با صدای آرامی گفت:
«...آره؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«خب منم دقیقاً دارم همین رو یادت میدم. فکر میکنی کی توی عالمِ رؤیا زنده میمونه؟ بهترین شمشیرزنها؟ قویترین مبارز؟ نه. برایمحکمتر جنگیدن با یه موجودِ کابوس اول باید زنده باشی و برای این کار، باید بدونی چطور غذا و آب پیدا کنی، چطور ردهاباز رو بخونی و چطور توی محیط حرکت کنی بدون اینکه بذاری تو رو بکشه. و باور کن، محیط سعی میکنه تو رو بکشه.»
مکثی کرد و ادامه داد:
«آره، توی مدرسه اصولِ اولیه رو بهت یادجایی دادن، اما اصلاً کافی نیست. میخوای اونقدر زندهنبردِ بمونی تا قوی بشی؟ پس این قدمِ اوله.»
رین آهِ بلندی کشیدتوانست و بعد برای حمایتپرورش به افی نگاه کرد.
شکارچی در آن لحظه با چهرهای خستهمیدادند روی ویلچرش تعادل گرفته بود و دمِ درتوانست منتظرِ رسیدنِ تنقلاتی بود که سفارش داده بود.
«...چیه؟ به حرفِ سانی گوش کن بچه. شاید شبیهِ یه موشِ آبکشیدهتواناتر باشه، ولی این پسر کارش رو بلده. چیزایی که از سر گذرونده اصلاًسایه با عقل جور درنمیاد. راستش اگه یه ذره حیا داشت، الان مرده بود.»
سانی نگاهِبرگشته غضبآلودی به اومیدانهای انداخت و گفت:
«ممنون. مثلاً.»
رین اخم کرد وتواناتر شکستش را پذیرفت. چندسبکهای لحظه بعد، ناگهان پرسید:
«قدمِ دوم چیه؟»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«چی؟»
«گفتی یاد گرفتنِ حرکتتواناتر توی محیط بدونِ مردنسبکهای قدمِ اوله. قدمِ دوم چیه؟»
سانی چند لحظهبرگشته به او نگاهمیدانهای کرد و بعد گفت:
«مربوط به طرزِ فکرته. البتهمیدانهای هنوز برای قدمِ دوم آماده نیستی.تواناتر وقتش که برسه به اونم میرسیم.»
...برای کسی مثلِ رین، آن قدم قرار بود سختترین باشد. او هنوز واقعاً استعدادی برای خشونت نداشت، چون زندگیاش تا آنداشت زمان آرام و بیدردسر بود. اما نه تنها باید با خشونت کنار میآمد، بلکه باید آن را در اعماقِ وجودش میپذیرفتمیداد و آن را به یکی از ارکانِ اصلیِ شخصیتش تبدیل میکرد. این تنها راهِ جان به در بردن از طلسم بود.
از قضا، برای سانی، آن قدم آسانترین بود. در واقع،گوناگونی او مدتها پیش از کابوسِ اولش آن قدم را برداشته بود،تسلطش خیلی پیش از آنکه طلسم حتی از وجودش خبر داشته باشد.
رین با ناامیدیبرگشته به او خیره شدحرفهای و بعد آه کشید.
«...من فقطبرگشته میخوام مثلِبیشماری اون قوی باشم.»
سانی چند بار پلک زد.
«آه... مثلِ کی؟»
رین ناگهان لبخند زد.
«همون بیدارشدهای که نجاتم داد. اونحرفهای خیلی شگفتانگیزه! خیلی قوی، خیلی زیبا.بودند یه جنگجوی واقعی، نه یکی مثلِ تو...»
ناگهان، حالتیکند شرمزده جای لبخندِرقصِ حسرتبارش را گرفت.
«اوه! خیلی متأسفم! منظورم این نبود...فرصت تو هم عالی هستی، سانی! مطمئنم!درک فقط، میدونی... نه در سطحِ اون.»
سانی کمی به اودوئلهای خیره شد و بعدشرکت با لحنِ عجیبی گفت:
«...آره. به دل نگرفتم. درستمیدانهای میگی، همه برای این ساختهبسیار نشدن که یه جنگجوی واقعی باشن.»
میخواست چیزِ دیگری بگوید، اما در آنبیشتر لحظه، رابطش ناگهان زنگ خورد و تماسِجهانِ ورودی را اعلام کرد. سانی اخم کرد.
«کی میتونه باشه؟»
آدمهای بسیار کمی به اوبیشماری زنگ میزدند. با نگاه بهمبارزان صفحه، ناگهان تنش کمی یخ کرد.
...خودِ دروگرِبرگشته روح بود،بیشماری جتِ عروجیافته.
«چی؟! چرا...کند چرا داره بهرقصِ من زنگ میزنه؟!»
سانی چند لحظهبسیار تردید کرد و بعدمیدادند جوابِ تماس را داد:
«آه... بله؟ استاد جت؟»
صدای آشنا، مثلِدوئلهای همیشه آسوده، ازحرفهای بلندگو به گوش رسید:
«اوه، سلام،کند سانلسِ بیدارشده.توانست الان وقتت آزاده؟»
«چی میخواد؟»
نگاهی به رین انداخت،دوئلهای کمی فکر کرد وشرکت بعد با احتیاط گفت:
«تقریباً. چطور؟»
برای چند لحظه، هیچچیز جزرقصِ صدای خشخش و حرکتِ یکتسلطش خودرو از رابط شنیده نشد.
سپس، استاد جت پرسید:
«...میشه یه کمکی بهم بکنی؟»