---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 501: گامِ دوم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 501: گامِ دوم

0

با هجومِ امواجِ گرمای تابستان به شهر، این جنگلِ بتن و آلیاژ به کوره‌ای‌می‌دادند​ سوزان تبدیل شده بود. سیستم‌های تصفیهٔ هوا بی‌وقفه کار می‌کردند تا مردم در ابرهای‌تسلطش​ آلاینده خفه نشوند. در محله‌های فقیرتر هم، به دلیلِ خشکسالی آب جیره‌بندی شده بود.

...خوشبختانه، هیچ‌کدام از این‌ها‌توانست​ به محلهٔ آرامِ تراس‌پرورش​ راه پیدا نکرده بود.

اینجا مردم در اوقاتِ بیکاری آسوده‌خاطر زیرِ سایهٔ خنکِ درختانِ بلند‌ببیند​ از هوای گرم لذت می‌بردند، به آبِ شیرین و نوشیدنی‌های گوارا‌محکم‌تر​ و خنک دسترسیِ نامحدود داشتند و ظاهراً بی‌هیچ دغدغه‌ای زندگی می‌کردند.

سانی مدام از اینکه خودش‌بی‌شماری​ را میانِ این آدم‌های خوشبخت‌مبارزان​ و مرفه می‌دید، جا می‌خورد.

در یک ماهِ گذشته سرش حسابی شلوغ بود، اما دغدغه‌ای نداشت. پیوسته‌بودند​ برای رسیدن به اهدافِ مختلفش تلاش می‌کرد و در هر کدام آرام‌آرام پیش‌بیشتر​ می‌رفت. قطعه‌های سایه‌اش داشتند به اشباعِ کامل می‌رسیدند و قطعه‌های قدیس هم همین‌طور.

به رؤیاشهر برگشته بود و در دوئل‌های بی‌شماری در میدان‌های حرفه‌ای شرکت می‌کرد؛ جایی که مبارزان بسیار‌ردا​ تواناتر بودند و به او فرصت می‌دادند تا سبک‌های نبردِ گوناگونی را ببیند و درک کند. در‌باز​ نتیجه، سانی توانست رقصِ سایه را بیشتر پرورش دهد و تسلطش بر آن را بسیار محکم‌تر کند.

افسونِ [شاهزادهٔ جهانِ زیرین] بر رویِ ردا نیز اکنون بسیار با گذشته تفاوت داشت. حتی اگر قرار‌سایه​ نبود به این زودی‌ها به آن حدنصاب — یعنی شش هزار حریفِ شکست‌خورده — برسد... یا حتی‌اگر​ به یک‌سومِ آن... باز هم پیشرفتش پیوسته و مداوم بود. شمارشگر تا همین‌جا عددِ [۱۵۷۹/۶۰۰۰] را نشان می‌داد.

البته ایرادِ کار اینجا بود که با هر روزی که بی‌شکست می‌گذشت، ولگرد تحسین‌فرصت​ و توجهِ بیشتری جلب می‌کرد. این روزها، تماشاچیانِ هر کدام از دوئل‌هایش به اندازهٔ‌دهد​ برترین پخش‌کننده‌های رؤیاشهر بود... مخصوصاً به این دلیل که انگار مسابقاتِ سالانه‌ای در راه بود.

با این حال، طرفدارانِ ولگرد محکوم به ناامیدیِ تلخی بودند. سانی هیچ قصدی‌فرصت​ برای شرکت در رقابتی خیالی و احمقانه نداشت. شهرت و نام‌آوری برایش اهمیتی‌پرورش​ نداشت و آن‌قدر سرش شلوغ بود که حتی وقت نمی‌کرد به آن فکر کند.

گذشته از تمرینِ رقصِ سایه، تمرین با افی و قدیس را هم ادامه می‌داد و‌زیرین​ آرام‌آرام تسلطش بر نیزه را به مهارتش در شمشیرزنی نزدیک می‌کرد. همچنین باید به تجارتخانهٔ درخشان‌شکست‌خورده​ می‌رسید؛ جایی که به لطفِ مدیریت و سخت‌کوشیِ آیکو داشت به‌سرعت به کسب‌وکاری واقعی تبدیل می‌شد.

...و البته،‌مبارزان​ داشت به‌تواناتر​ رین آموزش می‌داد.

«بی‌خیال! جدی می‌گی؟»

رین در اتاق‌نشیمنِ‌دوئل‌های​ او بود و‌حرفه‌ای​ با خشم نگاهش می‌کرد.

سانی کمی‌کند​ سرش را‌توانست​ کج کرد.

«آره. مشکل چیه؟»

رین دهان باز‌برگشته​ کرد، اما بعد‌میدان‌های​ سر تکان داد.

«ببین سانی، می‌فهمم که تو استادی، واقعاً می‌فهمم. اما! الان یه ماه گذشته و‌می‌دادند​ تمامِ چیزی که بهم یاد دادی درس‌های بقا تو طبیعت بوده. و یه دونه—فقط یه‌محکم‌تر​ دونه!—ضربه، که تا الان هزار بار تکرارش کردم. وقتی ازت خواستم آموزشم بدی، فکر می‌کردم...»

سانی پوزخند زد.

«فکر می‌کردی چی؟ اینکه بهت یاد‌فرصت​ می‌دم چطور موجوداتِ کابوس رو تارومار کنی‌کند​ و همهٔ دشمنات رو به زانو دربیاری؟»

با خجالت سرفه‌ای‌برگشته​ کرد و بعد‌میدان‌های​ با صدای آرامی گفت:

«...آره؟»

سانی شانه بالا انداخت.

«خب منم دقیقاً دارم همین رو یادت می‌دم. فکر می‌کنی کی توی عالمِ رؤیا زنده می‌مونه؟ بهترین شمشیرزن‌ها؟ قوی‌ترین مبارز؟ نه. برای‌محکم‌تر​ جنگیدن با یه موجودِ کابوس اول باید زنده باشی و برای این کار، باید بدونی چطور غذا و آب پیدا کنی، چطور ردها‌باز​ رو بخونی و چطور توی محیط حرکت کنی بدون اینکه بذاری تو رو بکشه. و باور کن، محیط سعی می‌کنه تو رو بکشه.»

مکثی کرد و ادامه داد:

«آره، توی مدرسه اصولِ اولیه رو بهت یاد‌جایی​ دادن، اما اصلاً کافی نیست. می‌خوای اون‌قدر زنده‌نبردِ​ بمونی تا قوی بشی؟ پس این قدمِ اوله.»

رین آهِ بلندی کشید‌توانست​ و بعد برای حمایت‌پرورش​ به افی نگاه کرد.

شکارچی در آن لحظه با چهره‌ای خسته‌می‌دادند​ روی ویلچرش تعادل گرفته بود و دمِ در‌توانست​ منتظرِ رسیدنِ تنقلاتی بود که سفارش داده بود.

«...چیه؟ به حرفِ سانی گوش کن بچه. شاید شبیهِ یه موشِ آب‌کشیده‌تواناتر​ باشه، ولی این پسر کارش رو بلده. چیزایی که از سر گذرونده اصلاً‌سایه​ با عقل جور درنمیاد. راستش اگه یه ذره حیا داشت، الان مرده بود.»

سانی نگاهِ‌برگشته​ غضب‌آلودی به او‌میدان‌های​ انداخت و گفت:

«ممنون. مثلاً.»

رین اخم کرد و‌تواناتر​ شکستش را پذیرفت. چند‌سبک‌های​ لحظه بعد، ناگهان پرسید:

«قدمِ دوم چیه؟»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«چی؟»

«گفتی یاد گرفتنِ حرکت‌تواناتر​ توی محیط بدونِ مردن‌سبک‌های​ قدمِ اوله. قدمِ دوم چیه؟»

سانی چند لحظه‌برگشته​ به او نگاه‌میدان‌های​ کرد و بعد گفت:

«مربوط به طرزِ فکرته. البته‌میدان‌های​ هنوز برای قدمِ دوم آماده نیستی.‌تواناتر​ وقتش که برسه به اونم می‌رسیم.»

...برای کسی مثلِ رین، آن قدم قرار بود سخت‌ترین باشد. او هنوز واقعاً استعدادی برای خشونت نداشت، چون زندگی‌اش تا آن‌داشت​ زمان آرام و بی‌دردسر بود. اما نه تنها باید با خشونت کنار می‌آمد، بلکه باید آن را در اعماقِ وجودش می‌پذیرفت‌می‌داد​ و آن را به یکی از ارکانِ اصلیِ شخصیتش تبدیل می‌کرد. این تنها راهِ جان به در بردن از طلسم بود.

از قضا، برای سانی، آن قدم آسان‌ترین بود. در واقع،‌گوناگونی​ او مدت‌ها پیش از کابوسِ اولش آن قدم را برداشته بود،‌تسلطش​ خیلی پیش از آنکه طلسم حتی از وجودش خبر داشته باشد.

رین با ناامیدی‌برگشته​ به او خیره شد‌حرفه‌ای​ و بعد آه کشید.

«...من فقط‌برگشته​ می‌خوام مثلِ‌بی‌شماری​ اون قوی باشم.»

سانی چند بار پلک زد.

«آه... مثلِ کی؟»

رین ناگهان لبخند زد.

«همون بیدارشده‌ای که نجاتم داد. اون‌حرفه‌ای​ خیلی شگفت‌انگیزه! خیلی قوی، خیلی زیبا.‌بودند​ یه جنگجوی واقعی، نه یکی مثلِ تو...»

ناگهان، حالتی‌کند​ شرم‌زده جای لبخندِ‌رقصِ​ حسرت‌بارش را گرفت.

«اوه! خیلی متأسفم! منظورم این نبود...‌فرصت​ تو هم عالی هستی، سانی! مطمئنم!‌درک​ فقط، می‌دونی... نه در سطحِ اون.»

سانی کمی به او‌دوئل‌های​ خیره شد و بعد‌شرکت​ با لحنِ عجیبی گفت:

«...آره. به دل نگرفتم. درست‌میدان‌های​ می‌گی، همه برای این ساخته‌بسیار​ نشدن که یه جنگجوی واقعی باشن.»

می‌خواست چیزِ دیگری بگوید، اما در آن‌بیشتر​ لحظه، رابطش ناگهان زنگ خورد و تماسِ‌جهانِ​ ورودی را اعلام کرد. سانی اخم کرد.

«کی می‌تونه باشه؟»

آدم‌های بسیار کمی به او‌بی‌شماری​ زنگ می‌زدند. با نگاه به‌مبارزان​ صفحه، ناگهان تنش کمی یخ کرد.

...خودِ دروگرِ‌برگشته​ روح بود،‌بی‌شماری​ جتِ عروج‌یافته.

«چی؟! چرا...‌کند​ چرا داره به‌رقصِ​ من زنگ می‌زنه؟!»

سانی چند لحظه‌بسیار​ تردید کرد و بعد‌می‌دادند​ جوابِ تماس را داد:

«آه... بله؟ استاد جت؟»

صدای آشنا، مثلِ‌دوئل‌های​ همیشه آسوده، از‌حرفه‌ای​ بلندگو به گوش رسید:

«اوه، سلام،‌کند​ سانلسِ بیدارشده.‌توانست​ الان وقتت آزاده؟»

«چی می‌خواد؟»

نگاهی به رین انداخت،‌دوئل‌های​ کمی فکر کرد و‌شرکت​ بعد با احتیاط گفت:

«تقریباً. چطور؟»

برای چند لحظه، هیچ‌چیز جز‌رقصِ​ صدای خش‌خش و حرکتِ یک‌تسلطش​ خودرو از رابط شنیده نشد.

سپس، استاد جت پرسید:

«...میشه یه کمکی بهم بکنی؟»

ناولها | novelha.net