---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 289: شروعِ نمایش • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 289: شروعِ نمایش

0

در هزارتو، سانی تنها کسی نبود که موجوداتِ کابوسِ بی‌شماری را‌بلورهای​ از پای درآورده بود. در واقع، از آنجا که نقشِ اصلیِ او‌کند​ پیشاهنگی بود، سه مبارزِ اصلیِ دسته تعدادِ بسیار بیشتری را کشته بودند.

خوب هم می‌دانست که دست‌کم دو نفر از آن‌ها — افی و کاستر — مدت‌ها‌چیزها​ پیش از پایانِ سفرِ بازگشت، هسته‌های روحشان را کاملاً اشباع کرده بودند. جذبِ خرده‌های بیشتر‌گرفت​ برایشان بی‌فایده بود. از جایی به بعد، نفیس هم دست از مصرفِ سهمِ غنائمش کشیده بود.

با احتسابِ خرده‌هایی که سانی در ازایِ خاطره‌های مازادِ‌خیلی‌ها​ دسته معامله کرده بود، مقدارِ واقعاً باورنکردنی‌ای از آن‌مقابلشان​ بلورهای وسوسه‌انگیز در کیسهٔ چرمیِ افی جمع شده بود.

بارها پیشِ خودش فکر کرده بود‌دیوارهای​ که نفیس می‌خواهد با آن‌ها چه کار‌سرِ​ کند، و حالا جوابش را گرفته بود.

آدم‌هایی که در سالنِ اصلیِ اقامتگاهِ شکار جمع شده بودند — یعنی معتمدترین زیردستانش — با بهتِ‌بارها​ تمام به کوهِ خرده‌های روح خیره مانده بودند. اینجا در شهرِ تاریک، چنین ثروتی غیرقابل‌تصور بود. یک‌بهتِ​ خرده کافی بود تا کسی بتواند یک هفته غذا، آسایش و امنیت پشتِ دیوارهای بلندِ قلعهٔ روشن بخرد.

خیلی‌ها جانشان را سرِ نداشتنِ همین چیزها از‌روشن​ دست داده بودند. پس به‌نوعی، کوهِ بلورهایی که‌داده​ مقابلشان بود، با جانِ هزار انسان برابری می‌کرد.

شکارچیِ صورت‌زخمی آرام نگاهش را از خرده‌های‌روشن​ درخشان گرفت و به ستارهٔ دگرگون دوخت؛‌چیزها​ رنگش پریده بود و صدایش ناگهان دورگه شد:

«این... این چیه، بانو نفیس؟»

نفیس چند لحظه ساکت ماند‌خاطره‌های​ و سپس با آن صدای یکنواخت،‌بلورهای​ تودار و به‌طرزِ عجیبی تأثیرگذارش گفت:

«این برای شماست. تا جان بگیرید و‌قلعهٔ​ قوی‌تر بشید. برای چیزایی که تو روزای‌همین​ آینده در انتظارمونه، به ذره‌ذرهٔ قدرتتون نیاز دارین.»

مردِ جوان نگاهش کرد؛ شعله‌ای‌بلندِ​ خطرناک آرام در چشمانش پا‌جانشان​ می‌گرفت. شعله‌ای از عزم، ستایش...

چیزی در حدِ پرستش.

سانی که در گوشه‌ای‌ازایِ​ تاریک پنهان شده بود،‌مقدارِ​ با دلهره‌ای شوم لبخند زد.

همان اولِ کار به نفیس گفته بود که نمی‌شود گانلاگ را‌جانشان​ شکست داد، چون او همه‌چیزِ زندگی در شهرِ تاریک را در‌انسان​ دست داشت: غذا، امنیت، امید و ترس... و حتی خودِ قدرت را.

بعد، تماشا کرده بود که چطور نفیس به مردمِ سکونتگاهِ بیرونی غذای‌نداشتنِ​ مجانی داد، آن‌ها را زیرِ سایهٔ شمشیرش پناه داد و جرقه‌های امیدِ مدت‌ها‌صورت‌زخمی​ فراموش‌شده را در دلشان روشن کرد. تنها چیزی که مانده بود، قدرت بود.

و حالا،‌غذا​ قدرت را هم‌پشتِ​ برایشان آورده بود.

عجیب نبود که حاضر‌ازایِ​ بودند بپرستندش. در چشمِ آن‌ها،‌واقعاً​ ستارهٔ دگرگون منجیِ شرافتمندشان بود.

...هیچ‌کس خبر‌آسایش​ نداشت که این‌دیوارهای​ مسیح، تقلبی است.

افی نگاهی به آدم‌های مبهوت انداخت، آهی کشید و‌خیلی‌ها​ کیسه‌اش را از دستِ نف گرفت. با چهره‌ای که کمی‌جانِ​ غمگین می‌زد به داخلِ خاطرهٔ خالی نگاه کرد و گفت:

«منتظرِ چی هستین؟ آدمای گانلاگ احتمالاً همین الان دارن خودشون رو‌خیلی‌ها​ مسلح می‌کنن تا بیان اینجا و اون کله‌های پوکتون رو خرد‌هزار​ کنن. خرده‌ها رو بینِ خودتون تقسیم کنین و جذبشون کنین، احمق‌ها!»

خفته‌ها نگذاشتند‌احتسابِ​ حرفش را دو‌خاطره‌های​ بار تکرار کند.

مدتِ کوتاهی پس از جذبِ‌بلندِ​ آخرین خرده، یکی از دیده‌بان‌ها‌جانشان​ نفس‌نفس‌زنان به داخلِ اتاق دوید.

«دارن میان! دارن میان!»

رگه‌ای از‌احتسابِ​ ترسِ مهارنشدنی در‌خاطره‌های​ صدایش موج می‌زد.

سانی شانه‌هایش را‌امنیت​ نرم کرد و‌بلندِ​ کش‌وقوسی به بدنش داد.

نمایش داره شروع می‌شه.

آدم‌های حاضر در اتاق نگاهی به هم انداختند؛ چهره‌هایشان پر از اضطراب‌جانشان​ بود. تنها نفیس بی‌تفاوت مانده بود و از پنجره به شهرِ مرده‌ای‌برابری​ نگاه می‌کرد که مثلِ گورستانی متروک و غریب زیرِ پایش پهن شده بود.

«همه آرام باشید.»

صدایش آن‌ها را آرام کرد. شکارچی‌ای که جای‌روشن​ زخم روی صورتش بود، با اخمی غلیظ به ستارهٔ‌به‌نوعی​ دگرگون رو کرد. پس از چند لحظه تردید، گفت:

«اما... اما... دارن میان که افی رو ببرن! نمی‌تونیم بذاریم این اتفاق بیفته. دیگه خسته شدم از‌بلورهایی​ بس دیدم آدمای خوب رو می‌برن تو اون قلعهٔ لعنتی و دیگه برنمی‌گردن. اگه می‌خوان ازش درس‌پریده​ عبرت بسازن، همون‌طور که با جوبی این کار رو کردن... مگه اینکه از روی جنازه‌م رد بشن!»

همهمهٔ صداهای خشمگین‌آسایش​ همراه با نگاه‌های غضبناک‌بلندِ​ در سالن بالا گرفت.

«دقیقاً!»

«اونا تقاصِ‌آسایش​ مرگِ جوبی‌پشتِ​ رو پس می‌دن!»

«جنازهٔ تو؟‌امنیت​ چرا جنازهٔ‌دیوارهای​ اونا نه؟!»

نفیس لحظه‌ای مکث کرد،‌امنیت​ سپس رو به آن‌ها کرد.‌روشن​ لبخندِ محوی روی صورتش نشست.

«...نگران نباشین. هیچ‌خرده‌هایی​ اتفاقی برای افی‌مازادِ​ نمی‌افته. بهتون قول می‌دم.»

انگار این حرف کمی آرامشان کرد. به نظر می‌رسید‌بخرد​ حاضرند هرچه می‌گوید را باور کنند، بی‌توجه به اینکه‌بلورهایی​ وعده‌هایش چقدر ناممکن بود. تعریفِ ایمانِ کورکورانه همین بود؟

با این حال، پیش از آنکه کسی بتواند‌بخرد​ جوابی بدهد، صدای درهم‌شکستنی از سمتِ ورودیِ اقامتگاهِ‌به‌نوعی​ سنگی آمد. انگار کسی در را خرد کرده بود.

جیغِ کوتاهی به گوش‌امنیت​ رسید که خیلی زود خاموش‌روشن​ شد. چیزی روی زمین افتاد.

سپس، صدای قدم‌های سنگینی شنیده شد که به سالنی که همهٔ مردم در‌کیسهٔ​ آن جمع شده بودند نزدیک می‌شد. چند لحظه بعد، درِ آنجا هم درهم‌شکست‌گرفته​ و همراه با تکه‌سنگ‌های اطرافش، به شکلِ بارانی از تراشه‌های چوب منفجر شد.

مردی غول‌پیکر وارد سالن شد که صرفِ حضورش باعث می‌شد کلِ فضا کوچک‌نداشتنِ​ به نظر برسد. در مقایسه با او، حتی افی هم قدی متوسط داشت. حالتِ‌آرام​ عبوسی روی صورتش بود و برقی تاریک در چشمانِ سرد و بی‌رحمش دیده می‌شد.

غول هیچ زرهی به تن‌بلندِ​ نداشت و عضلاتِ عظیمش پارچهٔ پیراهنِ‌سرِ​ ابریشمی و بی‌آستینش را کشیده بود.

انگار تسای، رهبرِ مخوفِ نگهبانانِ قلعه، تصمیم گرفته بود خودش‌بخرد​ شخصاً بازگشتِ دسته را به شهرِ تاریک خوشامد بگوید. پیروانِ‌مقابلشان​ نفیس رنگ باختند و ترس جای خشمِ آتشینشان را گرفت.

سانی با بی‌تفاوتی به این‌خاطره‌های​ فکر کرد که سریع‌ترین راه‌باورنکردنی‌ای​ برای کشتنِ غولِ عبوس چیست:

عجب هیولایی.

پشت‌سرِ تسای، گروهی از نگهبانان دیده می‌شدند که هرکدام زرهی محکم به تن داشتند و سلاح‌هایی از جنس خاطره در‌هزار​ دست گرفته بودند. چشمانشان فوراً به قامتِ تنومندِ شکارچیِ قدبلند جلب شد و سپس، لبخندهایی کینه‌توزانه روی صورتشان نقش بست.‌بانو​ به نظر می‌رسید نگهبانان از اینکه بالاخره زنی را که متهم به قتلِ یکی از خودشان بود پیدا کرده‌اند، بسیار خوشحالند.

غول تنها نگاهی به افی انداخت و سپس رو به‌بخرد​ نفیس کرد. صدای بم و عمیقش در سالنِ سنگی طنین انداخت‌جانِ​ و لرزه بر اندامِ بسیاری از خفتگانِ حاضر در آنجا انداخت.

«ستارهٔ دگرگون. پس بالاخره زنده‌ای.»

نفیس نگاهش را پاسخ داد‌دیوارهای​ و بی‌آنکه خم به ابرو‌خیلی‌ها​ بیاورد، آن را تحمل کرد.

«باید تسای‌امنیت​ باشی. این افتخار‌بلندِ​ رو مدیونِ چی‌ام؟»

غول پیش از پاسخ دادن مکث‌دیوارهای​ کرد. گوشهٔ لبش پرید و آرام‌جانشان​ به بالا متمایل شد. سرانجام گفت:

«اوه، نه.‌احتسابِ​ افتخارش کاملاً‌ازایِ​ مالِ منه.»

سپس، بازوی قدرتمندش‌امنیت​ را بالا آورد و‌قلعهٔ​ به افی اشاره کرد.

«سرور گانلاگ این یکی رو به قلعه دعوت کرده تا‌جانشان​ به مجازاتِ جنایاتش برسه. باید سگ‌هات رو بهتر تربیت می‌کردی، ستارهٔ‌انسان​ دگرگون. می‌بینی وقتی می‌رن و مردم رو گاز می‌گیرن چی می‌شه؟»

دستش را پایین آورد، شانه‌هایش‌پشتِ​ را عقب داد و سپس با‌خیلی‌ها​ حالتی تاریک به او نگاه کرد.

«حالا. به شما موش‌ها توصیه‌خاطره‌های​ می‌کنم برید کنار و بذارید‌باورنکردنی‌ای​ این ماده‌گرگ رو با خودم ببرم.»

نفیس دست‌به‌سینه شد و به غول خیره ماند؛‌روشن​ جرقه‌هایی سرد در اعماقِ چشمانِ خاکستری و آرامش‌داده​ روشن شد. چند لحظه بعد، با لحنی یکنواخت گفت:

«...وگرنه چی؟»

ناولها | novelha.net