چپتر 1657: قلبِ زمستان
0کولاکی که جانورِ زمستان به پا کرده بود، مثلِ فاجعهای پیشرونده بود؛ بادهای ویرانگرش تودهٔ متلاطمی ازچنین برفِ چرخان و ذراتِ ریزِ یخ را با خود میکشیدند. در نزدیکیِ قلبِ توفان، ذراتِ یخ مانندبیرون هزاران تیغهٔ برنده بودند و هر چیزی را که پیشتر از سرمای نامقدس یخ نزده بود، تکهتکه میکردند.
شاید هر یک از آن تکههاییکی بیشمارِ یخ، روزگاری بخشی از بدنِ کسیبالاتر بود که کولاک جانش را گرفته بود.
با این حال، آرامشی مطلق در قلبِ توفان حاکم بود. پهنهٔ وسیعی در آنسوی دیوارِ نامرئیمنجمدش و دژمانندِ سرمای خفهکننده، بهکلی خالی از باد و برف و یخ بود... همهچیز در سکونیوحشت بینقص قرار داشت؛ گویی در این پادشاهیِ منجمد هیچچیز توانِ حرکت نداشت، حتی بادهای خودِ کولاک.
آسمانِ بالای سر در خاکستر فرو رفته بود و همهجا تاریک بود؛ تنها رودهای منجمدِ گدازه بودند که درمیخواستند حین تبدیل شدن به شیشه، سوسوی کمجانی داشتند. گرمای رودهای زیرزمینیِ سنگِ مذاب در برابر قدرتِ شومِ تایتانِ فاسدشدهبیرون کاری از پیش نمیبرد... با این حال، همین گرما کافی بود تا برای سانی یکی دو ثانیهٔ دیگر زمان بخرد.
خودِ جانورِ زمستان درموجود دلِ پادشاهیِ منجمدش، بالاترهرچه از سطحِ زمین شناور بود.
سانی باگرما اولین نگاه بهسانی آن، جا خورد.
آن موجود... وهمانگیز و کریه بود، متفاوت با هرچه تایکی آن روز دیده بود. تنها تماشایش او را به وحشتشناور میانداخت؛ گویی حواسش میخواستند وجودِ چنین موجودی را پس بزنند.
جانورِ زمستان را اصلاً نمیشد جانور نامید. در عوض، ساختاری پهناور و اثیری ازدیده جنسِ یخ بود؛ گویی سیلابهای بیشماری از آب، هماندم که از چشمهای پنهان به بیرونساختاری فوران کرده بودند، یخ زده باشند. میتوانست زیبا باشد، اگر تا این حد... انداموار نبود.
با اینکه بدنِ تایتان از جنسِ یخ بود، اما به موجودی زنده شباهت داشت. ستونهای درهمپیچیدهٔ یخ شباهتِ محوی بهاصلاً بخشهای یک بدنِ لتوپاره داشتند... دستوپاهای قطعشده، اندامهای درونی، رودههای پاره، استخوانهای شکسته و گوشتِ خشکیده. گویی موجودی غولپیکر راباشد با دقت به اجزای بیشماری تجزیه کرده و سپس با خشونتی تمام، در بینظمیِ هولناکی به هم جوش داده بودند.
اینسو و آنسو، پیکرهای تاریکی ازیکی دیگر موجوداتِ کابوس نیز درونِ یخمنجمدش جوش خورده بودند؛ بیحرکت و بیجان.
یخ رنگپریده و بیروح بود،همین اما با این حال، خودِیکی جانورِ زمستان سراسر رنگ بود.
دلیلش گلهای بیشماری بود که روی یخ شکوفه داده بودند؛ بامتفاوت گلبرگهایی به رنگِ لاجوردیِ تند. تضادِ میانِ زیباییِ سرزندهشان و بدنِموجودی کریهِ موجودی که زیرشان قرار داشت، به شکلی زننده به چشم میآمد.
تودههای افشانی از برف مانند گردهکریه از گلها پخش میشد و جانورِوحشت زمستان را در غباری یخزده میپوشاند.
هم زیبا بودکافی و هم هولناک...یکی اما بیشتر هولناک.
...درست در قلبِ آن پلیدِ وهمانگیز، سایهٔ کوچکی درونِسانی یخ حبس شده بود که بهسختی به چشم میآمد. بهزمین نظرِ سانی شبیهِ بقایای یک انسان بود، اما اطمینان نداشت.
در هر حال، برای لحظهای سردرگمنگاه ماند که چه باید بکند. اصلاًهرچه چطور میشد با چنین موجودی جنگید؟
اما تردیدشنگاه تنها کسری ازوهمانگیز ثانیه دوام آورد.
غولِ سایه که هنوز با نیروی اینرسی به جلو کشیده میشد و تعادلش را از دست داده بود، زمینخورد خورد و روی شانهاش غلت زد. زمین از شدتِ هولناکِ برخورد لرزید و لایهٔ نازکِ شیشهٔ آتشفشانی زیرِ وزنِ اونامید ترک برداشت. فوارهای از گدازهٔ مذاب به هوا پرتاب شد—اما لحظهای بعد یخ زد و به مجسمهای انتزاعی بدل شد.
همزمان، سردوشیِ یخزدهٔ ردای عقیقی به تکههای بیشماری ازسانی یخِ سیاه خرد شد و شانهٔ غول که زیرِسطحِ آن قرار داشت، با شبکهای از ترکهای عمیق پوشیده شد.
لایههای بیرونیِ پوسته پیشتر یخ بسته بود و حالا زیرِکریه فشارِ حرکاتش داشت ترک برمیداشت. انگار پوستِ غول داشت کنده میشدچنین و تودهٔ سیاه و درهمپیچیدهٔ عضلاتِ سفتِ زیرش را بیرون میریخت.
اهمیتی نداشت.
سانی غلتش را تمام کرده بود و داشت با جهشی قدرتمند خودش را به جلو پرتاب میکرد. جانورِ زمستان کمی تکانوهمانگیز خورد؛ کوهِ لاجوردیِ بدنش روی برفها شناور بود. شماری از ستونهای یخیِ درهمپیچیده که ظاهری کموبیش زنده داشتند نیز به حرکتپهناور درآمدند... آهسته باز میشدند، گویی آماده بودند تا با شتاب به جلو هجوم ببرند و غولِ سایه را در آغوش بکشند.
سانی که داشت از میانِ آن دوزخِ یخزده به سویِ آن موجودِ هولناکزمان پرواز میکرد، لرزه بر اندامش افتاد. اما دیگر برای پشیمانی دیر بود. حالاکریه که پریده بود، نه راهِ برگشتی وجود داشت، نه میشد راهبردِ دیگری برگزید.
«بمیر!»
غرشی خفه ازخورد میانِ دندانهای ازهمبازشدهٔکریه غولِ تاریک بیرون جهید.
سانی از بالا روی جانورِ زمستان فرود آمد، اما درست در همان لحظه، تیغهای یخیِ بیشماری از بدنِنگاه موجود بیرون زد، زرهش را درید و پوستهٔ آسیبدیده را به سیخ کشید. بیآنکه اعتنایی کند، بیدرنگ ضخیمترین نیزهٔنمیشد یخی را چسبید و خودش را در امتدادش پایینتر کشید؛ ردی از سایههای محوشونده پشتِ سرش به جا میماند.
آنجا که دستش به یخ خورد، دستکشِکافی ردای عقیقی متلاشی و به غباری از یخدلِ تبدیل شد و دو انگشتش شکست و افتاد.
سانی حس کرد ستونهای یخیِ درهمپیچیده دارند به جلو روان میشوندمتفاوت تا او را در بر بگیرند. سرمای تحملناپذیر در سرتاسرِ پوستهٔموجودی غولِ سایه رخنه کرد و امواجی از درد به جانِ روحش انداخت.
چشمانِ تاریکشنگاه از خشمیموجود مرگبار موج میزد.
لحظهای بعد، غولِ بهسیخکشیدهشده آنقدر پایینیکی سُر خورد که به بدنِ اصلیِمنجمدش تایتانِ پلید برسد. پاهایش به زمین رسید.
گلهای لاجوردیِ بیشماری را زیرِ پا خرد کرد،برای دستانش را دراز کرد و پیکرِ عجیبوغریبِ تایتانمنجمدش را چسبید؛ چنگالهایش در آن یخِ مرگبار فرو رفت.
و بعد...
سانی جانورِنگاه زمستان را بهوهمانگیز درونِ سایهها کشید.
بذار کمکت کنمکافی از تختت بیاییکی پایین، جونورِ پلید...
در جنگ، بهترین برتری این بود که در میدانِ نبردِ دلخواهتثانیهٔ بجنگی. سانی در آن لحظه درست در قلبِ توفانِ جانورِ زمستاننگاه بود؛ جایی که دشمنش بیشترین قدرت را در دست داشت. پس...
میخواست هر دوشانزمین را از ایننگاه دوزخِ یخزده دور کند.
گامِ سایه در طولِ متعالی شدنِ او تکامل یافته بود، برای همین سانی حالا میتوانست موجوداتِ زنده را همبزنند با خودش ببرد. متأسفانه نمیتوانست آنها را در عالمِ تاریکِ سایهها رها کند... اما بهراحتی میتوانست آنها را بهمیتوانست جای دیگری در جهانِ مادی انتقال دهد. بُردِ جابهجاییاش نیز به لطفِ گسترشِ دامنهٔ حسِ سایهاش، بهشدت افزایش یافته بود.
البته انتقالِ یک تایتانِ فاسدشده برخلافِیکی میلش و در مسافتی به اینمنجمدش درازی، مقدارِ هنگفتی از جوهرش را میبلعید.
اما کاملاً ارزشش را داشت.
بیا! با من بیا، جونور!
اگر لبهایش پیش ازموجود آن یخ نزده وهرچه خرد نشده بود، پوزخندی میزد.
سانی تمامِ توانش را به کار گرفت تا جانورِ زمستان را به درونِ سایهها بکشد.زمین تایتان سعی کرد مقاومت کند، اما بیفایده بود. شاید اگر زودتر واکنش نشان میداد یا دشمنشمیخواستند را بهتر میشناخت، میتوانست جلوی این اتفاق را بگیرد... اما دیگر کار از کار گذشته بود.
حتی وقتی دستهایی که موجود را بهکافی درونِ تاریکی میکشیدند یخ بستند و خردبخرد شدند هم دیگر خیلی دیر شده بود.
لحظهای بعد، در کمالِ ناباوری...
غولِ درحالفروپاشیِ ساخته از سایهها و آنمتفاوت موجودِ هولناک از گلهای لاجوردی و یخِ رنگپریده،میخواستند ناگهان از سکوتِ سردِ قلبِ کولاک ناپدید شدند.
...کسری از ثانیه بعد، هر دوشان از تاریکیِدیگر اعماقِ جهنمیِ کوهِ ارِبوس بیرون آمدند و درشناور دریاچهٔ پهناوری از موادِ مذابِ گداخته سقوط کردند.
قبلی
بعدی