چپتر 1271: کریلها
0نبرد میانِ مارِ لاجوردی و دستهٔ کریلها چنداندافعِ طول نکشید، اما هولناکترین اتفاقی بود که سانینفوذناپذیرِ از زمانِ ورود به کابوسِ سوم دیده بود.
جانورِ اعظم هنگامِ مبارزه با سپاهِ پلیدهای پست، بهکلی عقلش را از دست داد. آب از خشمِ او بهنفوذناپذیرِ جوش و خروش افتاد؛ گاه به شکلِ فوارههای عظیمی از کفِ سرخرنگ منفجر میشد و گاه چون امواجی غولپیکر بالابرخی میآمد. شدتِ این تلاطمها چنان بود که کلِ جزیره مانندِ کشتیِ گرفتار در توفانی آخرالزمانی تکان میخورد و تاب برمیداشت.
همهمهٔ غرشهای خشمگین و انفجارهای صوتیِ رعدآسا در همکریل آمیخت و به نوایی کرکننده تبدیل شد، تا جایی کهفلسهای سانی و نفیس هر دو مجبور شدند گوشهایشان را بگیرند.
هزاران کریلِ مهاجم نابود شدند... اما اصلاً به نظر نمیرسید که دستهدافعِ کوچکتر شده باشد. در عوض، مارِ لاجوردی هرچقدر هم که با خشم میجنگید،مهیب پلیدهای بیشتری به سمتش یورش میبردند و پاهای باریکشان با ولع تکان میخورد.
در ابتدا، زرهِ آبی که لویاتان ساخته بود از پیکرِ شگرفش محافظت میکرد، اماروی در نهایت از هم پاشید. یک کریل با تقلا از جریانِ دافعِ گرداب گذشت،پوشیده بعد دو تا، بعد صد تا. دندانهایشان بیحاصل روی فلسهای نفوذناپذیرِ لاجوردی کشیده میشد...
با این حال، مارِ لاجوردی پس از تحملِ سه نبردِ مهیب با پروانهٔ تاریک، درهمکوبیده وبیحاصل پر از زخم بود. بدنش از قبل پوشیده از جایزخمهای بیشمار بود و حالا، زخمهای جدیدِجایزخمهای بسیاری هم به چشم میخورد. برخی از فلسها شکسته، برخی ترکخورده و برخی بهکلی کنده شده بودند.
زمانِ زیادی نمانده بود تا یکی از کریلها بتواند خونش را بریزد... بعد دوگذشت تا، بعد صد تا. هرچند اندازهشان در مقایسه با مارِ بزرگِ رودخانه بسیار ناچیزدرهمکوبیده بود، اما با این حال پلیدهایی فاسدشده بودند و گازهای دردناکشان روی هم تلنبار میشد.
اما درد سرعتِ مارِ لاجوردی را کم نکرد. در عوض، حتیجریانِ خشمگینتر، دیوانهتر و جنونآمیزتر شد. نبردی که از قبل هم تماشایشحال ترسناک بود، ناگهان شدت گرفت و به مرزی فراتر از ترس رسید.
سانی و نفیس که روی لاکِ در حالِ نوسانِ لاکپشتِ سیاه ایستاده بودند، با چهرههایی رنگپریده رودخانهٔ جوشان را تماشا میکردند. سانیپروانهٔ پیش از آنکه بفهمد چه خبر است، به خودش که آمد دید دستِ نف را گرفته است... نمیدانست کدامشان اول دستِ دیگرییکی را گرفته، اما حس میکرد این تماسِ ساده تنها طنابِ نجاتش در دنیایی است که تمامِ عقل و منطقش را از دست داده.
همچنین نمیدانستپیکرِ چقدر زمانمحافظت گذشته است.
سانی فقط یکپیکرِ چیز میدانست؛ اینکهمیکرد نبرد... داشت تغییر میکرد.
مارِ لاجوردی نتوانست دستهٔ کریلها رامیکرد نابود کند. با این حال، دستهدافعِ هم در بلعیدنِ مار ناکام مانده بود.
اما از هماننهایت اول هم هدفشانتقلا این لویاتانِ دیوانه نبود.
مار در آبهایی که پر از کریل شده بود جولان میداد، اما دسته بیش ازدندانهایشان حد عظیم بود. هزاران پلید در حاشیههای دسته بهراحتی از جانورِ اعظم گذشتند و بهقبل سوی لاشهٔ لاکپشتِ سیاه رفتند؛ بدنهای نیمهشفافشان با شیرجه در آبِ کدر و سرخرنگ، زرشکی میشد.
مارِ لاجوردی با دیدنِ این صحنه غرشِ خشمگینی سر داد، اما کاری از دستشگذشت برنمیآمد. تودهٔ اصلیِ دسته مانندِ قفسی او را احاطه کرده بود و هرچقدر همدرهمکوبیده که با قدرت خود را به این سدِ متحرک میکوبید، نمیتوانست خود را رها کند.
ناگهان سانی گرمای پاککنندهای را حس کرد که به بدن وجریانِ روحش وارد شد. پایین را که نگاه کرد، دید درخشش ملایمیحال از پوستش بلند میشود و با پرسشی خاموش نگاهی به نفیس انداخت.
انگار لبهایش خشک بود.
«کمان... فکرپیکرِ کنم باید کمانتمیکرد رو احضار کنی.»
لحظهای درنگ کرد و بعد برقی تاریک درپاشید چشمانش درخشید. جرقههای نور دور دستش پرید ودندانهایشان به شکل کمانِ سیاهی با زهِ سرخ درآمد.
سپس، تیری شبیهپیکرِ به صاعقه ازمیکرد عدم پدیدار شد.
سانی کمانِ جنگیِ مورگان را کشید، تودهٔجریانِ جوشانِ کریلهایی را که داشتند نزدیک میشدندروی هدف گرفت و ضربهٔ رعد را رها کرد.
صاعقه به سمت آبِ سرخ رفت،نهایت منفجر شد و قوسهای الکتریسیته راگرداب روی سطح رودخانه به پرواز درآورد.
کریلهای هیولاوار تقریباً بهاندازهٔ دست سانیمیکرد طول داشتند و پوستههایشان آنقدر نازکدافعِ بود که شفاف به نظر میرسید.
با این حال، آنها جانورانِ فاسدشده بودند، پس پوستهشان آنقدر سختجریانِ بود که در برابر شلیک مستقیم تفنگِ ریلی دوام بیاورد و دندانهایشانتحملِ چنان تیز بود که ماشینهای جنگیِ زرهپوش را مثل کاغذ پاره میکرد.
اما سانی و کمانش با سایهها و شعلهٔ روح تقویت شدهبعد بودند و این به تیرش قدرتی فوقالعاده میبخشید. به همین دلیلپروانهٔ خیلی زود صدای آشنایی را شنید که در گوشش زمزمه کرد:
[جانوری فاسدشده کشته شد: ملخِ رود.]
[سایهات قویتر میشود.]
[جانوری فاسدشده کشته شد: ملخِ رود.]
[سایهات قویتر میشود.]
[جانوری فاسدشده کشته شد: ملخِ رود.]
[سایهات قویتر میشود...]
سانی بیآنکه برای گوش دادن به طلسم توقف کند،تقلا سرازیر شدنِ سیلی از قطعههای سایه را به روحشفلسهای حس کرد و دوباره زهِ کمانِ جنگی را کشید.
نه امیدی داشت جلوی پیشرویِ دستهٔمیکرد کریلها را بگیرد و نه میخواستدافعِ به پیروزیِ مارِ لاجوردی کمک کند.
حتی اگر صد پلید رامحافظت هم میکشت، باز هم کوچکترینتقلا تأثیری روی این دسته نمیگذاشت.
در واقع،میکرد کاری که میکردکریل فرصتطلبیِ محض بود.
نفیس برای دریافتِ قطعهها باید دشمن را با شعلههایشتقلا میسوزاند یا مثل یک بیدارشدهٔ عادی خردهٔ روح مصرففلسهای میکرد، اما سانی فقط نیاز داشت آنها را بکشد.
پس میتوانست ازپیکرِ این فرصت برای قویترنهایت کردنِ خودش استفاده کند.
سانی پیش از آنکه کریلها به لاکپشتِ سیاه برسند،کریل توانست چند تیرِ روح و یک بار دیگر ضربهٔ رعدفلسهای را شلیک کند و محصولِ پرباری از جانها درو کند.
اما بعد از آن، ماندن نزدیکِ لبهٔ جزیره بیش از حد خطرناک شد؛ باروی اینکه آن موجوداتِ چندشآور نمیتوانستند از آب بیرون بخزند، اما نشان دادند که میتوانند باجایزخمهای چنان نیرویی از آب بیرون بپرند که بدنهای شفافشان را در هوا به پرواز درآورند.
وقتی یکی از کریلها در فاصلهٔ دَهدوازده متریشان فرود آمدجریانِ و پیش از آنکه با تیری سیاه سوراخ شود بهکشیده سمتشان خیز برداشت، سانی و نفیس تصمیم به عقبنشینی گرفتند.
پایینِ پایشان، هزاران جانورِ فاسدشدهمحافظت بیهوده تلاش میکردند فلسهای سیاه وجریانِ نفوذناپذیرِ غولِ مرده را گاز بگیرند.
با این حال، برخی ازمحافظت آنها از قبل داشتند به داخلِجریانِ زخمِ بازِ زیرِ بالهاش شنا میکردند.
کمی دورتر، مارِ لاجوردی بالاخره توانست قفسِجریانِ دستهٔ بهشدت کوچکشده را بشکند و درروی تعقیبشان آب را بشکافد و جلو بیاید.
بهشدت لتوپاره به نظرمحافظت میرسید و از هزارانکریل جایِ گازگرفتگیِ کوچک خونریزی میکرد.
حتی به نظر میرسید بعضی از کریلها داخلِپاشید زخمهای بازش فرو رفتهاند، درست همانطور که خودِدندانهایشان مار پیشتر در بدنِ لاکپشتِ سیاه فرو رفته بود.
با وجود این، جانورِ اعظم همچنانمیکرد مثل همیشه تشنه به خون ودافعِ غرق در جنون به نظر میرسید.
...مارِ پیرمیکرد کارِ خودش روکریل کرد. واقعاً... برد؟
با اینکه کریلهای زیادی توانسته بودندنهایت به لاشه برسند و داخلش شنا کنند،گذشت اما دسته بیشک از هم پاشیده بود.
مارِ لاجوردی — و دو انسانیمیکرد که شکارشان میکرد — قرار بوددافعِ یک روزِ دیگر هم زنده بمانند.