---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1271: کریل‌ها • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1271: کریل‌ها

0

نبرد میانِ مارِ لاجوردی و دستهٔ کریل‌ها چندان‌دافعِ​ طول نکشید، اما هولناک‌ترین اتفاقی بود که سانی‌نفوذناپذیرِ​ از زمانِ ورود به کابوسِ سوم دیده بود.

جانورِ اعظم هنگامِ مبارزه با سپاهِ پلیدهای پست، به‌کلی عقلش را از دست داد. آب از خشمِ او به‌نفوذناپذیرِ​ جوش و خروش افتاد؛ گاه به شکلِ فواره‌های عظیمی از کفِ سرخ‌رنگ منفجر می‌شد و گاه چون امواجی غول‌پیکر بالا‌برخی​ می‌آمد. شدتِ این تلاطم‌ها چنان بود که کلِ جزیره مانندِ کشتیِ گرفتار در توفانی آخرالزمانی تکان می‌خورد و تاب برمی‌داشت.

همهمهٔ غرش‌های خشمگین و انفجارهای صوتیِ رعدآسا در هم‌کریل​ آمیخت و به نوایی کرکننده تبدیل شد، تا جایی که‌فلس‌های​ سانی و نفیس هر دو مجبور شدند گوش‌هایشان را بگیرند.

هزاران کریلِ مهاجم نابود شدند... اما اصلاً به نظر نمی‌رسید که دسته‌دافعِ​ کوچک‌تر شده باشد. در عوض، مارِ لاجوردی هرچقدر هم که با خشم می‌جنگید،‌مهیب​ پلیدهای بیشتری به سمتش یورش می‌بردند و پاهای باریکشان با ولع تکان می‌خورد.

در ابتدا، زرهِ آبی که لویاتان ساخته بود از پیکرِ شگرفش محافظت می‌کرد، اما‌روی​ در نهایت از هم پاشید. یک کریل با تقلا از جریانِ دافعِ گرداب گذشت،‌پوشیده​ بعد دو تا، بعد صد تا. دندان‌هایشان بی‌حاصل روی فلس‌های نفوذناپذیرِ لاجوردی کشیده می‌شد...

با این حال، مارِ لاجوردی پس از تحملِ سه نبردِ مهیب با پروانهٔ تاریک، درهم‌کوبیده و‌بی‌حاصل​ پر از زخم بود. بدنش از قبل پوشیده از جای‌زخم‌های بی‌شمار بود و حالا، زخم‌های جدیدِ‌جای‌زخم‌های​ بسیاری هم به چشم می‌خورد. برخی از فلس‌ها شکسته، برخی ترک‌خورده و برخی به‌کلی کنده شده بودند.

زمانِ زیادی نمانده بود تا یکی از کریل‌ها بتواند خونش را بریزد... بعد دو‌گذشت​ تا، بعد صد تا. هرچند اندازه‌شان در مقایسه با مارِ بزرگِ رودخانه بسیار ناچیز‌درهم‌کوبیده​ بود، اما با این حال پلیدهایی فاسد‌شده بودند و گازهای دردناکشان روی هم تلنبار می‌شد.

اما درد سرعتِ مارِ لاجوردی را کم نکرد. در عوض، حتی‌جریانِ​ خشمگین‌تر، دیوانه‌تر و جنون‌آمیزتر شد. نبردی که از قبل هم تماشایش‌حال​ ترسناک بود، ناگهان شدت گرفت و به مرزی فراتر از ترس رسید.

سانی و نفیس که روی لاکِ در حالِ نوسانِ لاک‌پشتِ سیاه ایستاده بودند، با چهره‌هایی رنگ‌پریده رودخانهٔ جوشان را تماشا می‌کردند. سانی‌پروانهٔ​ پیش از آنکه بفهمد چه خبر است، به خودش که آمد دید دستِ نف را گرفته است... نمی‌دانست کدامشان اول دستِ دیگری‌یکی​ را گرفته، اما حس می‌کرد این تماسِ ساده تنها طنابِ نجاتش در دنیایی است که تمامِ عقل و منطقش را از دست داده.

همچنین نمی‌دانست‌پیکرِ​ چقدر زمان‌محافظت​ گذشته است.

سانی فقط یک‌پیکرِ​ چیز می‌دانست؛ اینکه‌می‌کرد​ نبرد... داشت تغییر می‌کرد.

مارِ لاجوردی نتوانست دستهٔ کریل‌ها را‌می‌کرد​ نابود کند. با این حال، دسته‌دافعِ​ هم در بلعیدنِ مار ناکام مانده بود.

اما از همان‌نهایت​ اول هم هدفشان‌تقلا​ این لویاتانِ دیوانه نبود.

مار در آب‌هایی که پر از کریل شده بود جولان می‌داد، اما دسته بیش از‌دندان‌هایشان​ حد عظیم بود. هزاران پلید در حاشیه‌های دسته به‌راحتی از جانورِ اعظم گذشتند و به‌قبل​ سوی لاشهٔ لاک‌پشتِ سیاه رفتند؛ بدن‌های نیمه‌شفافشان با شیرجه در آبِ کدر و سرخ‌رنگ، زرشکی می‌شد.

مارِ لاجوردی با دیدنِ این صحنه غرشِ خشمگینی سر داد، اما کاری از دستش‌گذشت​ برنمی‌آمد. تودهٔ اصلیِ دسته مانندِ قفسی او را احاطه کرده بود و هرچقدر هم‌درهم‌کوبیده​ که با قدرت خود را به این سدِ متحرک می‌کوبید، نمی‌توانست خود را رها کند.

ناگهان سانی گرمای پاک‌کننده‌ای را حس کرد که به بدن و‌جریانِ​ روحش وارد شد. پایین را که نگاه کرد، دید درخشش ملایمی‌حال​ از پوستش بلند می‌شود و با پرسشی خاموش نگاهی به نفیس انداخت.

انگار لب‌هایش خشک بود.

«کمان... فکر‌پیکرِ​ کنم باید کمانت‌می‌کرد​ رو احضار کنی.»

لحظه‌ای درنگ کرد و بعد برقی تاریک در‌پاشید​ چشمانش درخشید. جرقه‌های نور دور دستش پرید و‌دندان‌هایشان​ به شکل کمانِ سیاهی با زهِ سرخ درآمد.

سپس، تیری شبیه‌پیکرِ​ به صاعقه از‌می‌کرد​ عدم پدیدار شد.

سانی کمانِ جنگیِ مورگان را کشید، تودهٔ‌جریانِ​ جوشانِ کریل‌هایی را که داشتند نزدیک می‌شدند‌روی​ هدف گرفت و ضربهٔ رعد را رها کرد.

صاعقه به سمت آبِ سرخ رفت،‌نهایت​ منفجر شد و قوس‌های الکتریسیته را‌گرداب​ روی سطح رودخانه به پرواز درآورد.

کریل‌های هیولاوار تقریباً به‌اندازهٔ دست سانی‌می‌کرد​ طول داشتند و پوسته‌هایشان آن‌قدر نازک‌دافعِ​ بود که شفاف به نظر می‌رسید.

با این حال، آن‌ها جانورانِ فاسد‌شده بودند، پس پوسته‌شان آن‌قدر سخت‌جریانِ​ بود که در برابر شلیک مستقیم تفنگِ ریلی دوام بیاورد و دندان‌هایشان‌تحملِ​ چنان تیز بود که ماشین‌های جنگیِ زره‌پوش را مثل کاغذ پاره می‌کرد.

اما سانی و کمانش با سایه‌ها و شعلهٔ روح تقویت شده‌بعد​ بودند و این به تیرش قدرتی فوق‌العاده می‌بخشید. به همین دلیل‌پروانهٔ​ خیلی زود صدای آشنایی را شنید که در گوشش زمزمه کرد:

[جانوری فاسد‌شده کشته شد: ملخِ رود.]

[سایه‌ات قوی‌تر می‌شود.]

[جانوری فاسد‌شده کشته شد: ملخِ رود.]

[سایه‌ات قوی‌تر می‌شود.]

[جانوری فاسد‌شده کشته شد: ملخِ رود.]

[سایه‌ات قوی‌تر می‌شود...]

سانی بی‌آنکه برای گوش دادن به طلسم توقف کند،‌تقلا​ سرازیر شدنِ سیلی از قطعه‌های سایه را به روحش‌فلس‌های​ حس کرد و دوباره زهِ کمانِ جنگی را کشید.

نه امیدی داشت جلوی پیشرویِ دستهٔ‌می‌کرد​ کریل‌ها را بگیرد و نه می‌خواست‌دافعِ​ به پیروزیِ مارِ لاجوردی کمک کند.

حتی اگر صد پلید را‌محافظت​ هم می‌کشت، باز هم کوچک‌ترین‌تقلا​ تأثیری روی این دسته نمی‌گذاشت.

در واقع،‌می‌کرد​ کاری که می‌کرد‌کریل​ فرصت‌طلبیِ محض بود.

نفیس برای دریافتِ قطعه‌ها باید دشمن را با شعله‌هایش‌تقلا​ می‌سوزاند یا مثل یک بیدارشدهٔ عادی خردهٔ روح مصرف‌فلس‌های​ می‌کرد، اما سانی فقط نیاز داشت آن‌ها را بکشد.

پس می‌توانست از‌پیکرِ​ این فرصت برای قوی‌تر‌نهایت​ کردنِ خودش استفاده کند.

سانی پیش از آنکه کریل‌ها به لاک‌پشتِ سیاه برسند،‌کریل​ توانست چند تیرِ روح و یک بار دیگر ضربهٔ رعد‌فلس‌های​ را شلیک کند و محصولِ پرباری از جان‌ها درو کند.

اما بعد از آن، ماندن نزدیکِ لبهٔ جزیره بیش از حد خطرناک شد؛ با‌روی​ اینکه آن موجوداتِ چندش‌آور نمی‌توانستند از آب بیرون بخزند، اما نشان دادند که می‌توانند با‌جای‌زخم‌های​ چنان نیرویی از آب بیرون بپرند که بدن‌های شفافشان را در هوا به پرواز درآورند.

وقتی یکی از کریل‌ها در فاصلهٔ دَه‌دوازده متری‌شان فرود آمد‌جریانِ​ و پیش از آنکه با تیری سیاه سوراخ شود به‌کشیده​ سمتشان خیز برداشت، سانی و نفیس تصمیم به عقب‌نشینی گرفتند.

پایینِ پایشان، هزاران جانورِ فاسد‌شده‌محافظت​ بیهوده تلاش می‌کردند فلس‌های سیاه و‌جریانِ​ نفوذناپذیرِ غولِ مرده را گاز بگیرند.

با این حال، برخی از‌محافظت​ آن‌ها از قبل داشتند به داخلِ‌جریانِ​ زخمِ بازِ زیرِ باله‌اش شنا می‌کردند.

کمی دورتر، مارِ لاجوردی بالاخره توانست قفسِ‌جریانِ​ دستهٔ به‌شدت کوچک‌شده را بشکند و در‌روی​ تعقیبشان آب را بشکافد و جلو بیاید.

به‌شدت لت‌وپاره به نظر‌محافظت​ می‌رسید و از هزاران‌کریل​ جایِ گازگرفتگیِ کوچک خونریزی می‌کرد.

حتی به نظر می‌رسید بعضی از کریل‌ها داخلِ‌پاشید​ زخم‌های بازش فرو رفته‌اند، درست همان‌طور که خودِ‌دندان‌هایشان​ مار پیش‌تر در بدنِ لاک‌پشتِ سیاه فرو رفته بود.

با وجود این، جانورِ اعظم همچنان‌می‌کرد​ مثل همیشه تشنه به خون و‌دافعِ​ غرق در جنون به نظر می‌رسید.

...مارِ پیر‌می‌کرد​ کارِ خودش رو‌کریل​ کرد. واقعاً... برد؟

با اینکه کریل‌های زیادی توانسته بودند‌نهایت​ به لاشه برسند و داخلش شنا کنند،‌گذشت​ اما دسته بی‌شک از هم پاشیده بود.

مارِ لاجوردی — و دو انسانی‌می‌کرد​ که شکارشان می‌کرد — قرار بود‌دافعِ​ یک روزِ دیگر هم زنده بمانند.

ناولها | novelha.net