---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1611: معبدِ بی‌نام • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1611: معبدِ بی‌نام

0

نفیس و آتش‌بانان به دنبالِ اهریمنِ عقیقی از میانِ سرزمینِ سایه‌ها گذشتند. راهنمای کم‌حرفشان بی‌آنکه‌می‌کردند​ به عقب نگاه کند پیش می‌رفت و زرهِ زیبایش در بازتابِ نورِ سفیدِ فانوس‌هایشان می‌درخشید.‌سخت​ قدم‌های مجسمهٔ زنده نه کند بود نه شتاب‌زده، و گام‌های حساب‌شده‌اش سرشار از اطمینانی بی‌تفاوت بود.

انگار اصلاً از موجوداتی‌دیوِ​ که در تاریکی پنهان‌مکثی​ شده بودند، ترسی نداشت.

نفیس انتظار داشت قدم‌های چنین موجودِ سنگینی مثلِ رعد در‌سایه​ آن سکوتِ مرگبار بپیچد، اما کاملاً بی‌صدا بود. با شعله‌های سفیدی‌نیست​ که در چشمانش می‌رقصید، به پشتِ شوالیهٔ سنگیِ مرموز خیره ماند.

آتش‌بانان مضطرب و ساکت‌کاملاً​ بودند و با چهره‌هایی محتاط‌می‌رقصید​ به تاریکیِ وهم‌انگیز نگاه می‌کردند.

چه خبره؟

نفیس نگران نبود، اما کمی کنجکاو شده بود. پهنه‌ای وسیع از تاریکیِ‌متعالیه​ غیرقابل‌توضیح، موجودِ ترسناکی که برای استقبالشان فرستاده شده بود... توضیحِ این‌ها سخت‌حال​ بود و نفیس به‌ندرت با چیزهایی روبه‌رو می‌شد که توضیحی برایشان نداشت.

[کاسی؟]

چند لحظه سکوت حاکم بود و‌شعله‌های​ بعد، صدای آشنا در تاریکی پیچید و‌مرموز​ به سؤالی که نپرسیده بود جواب داد:

[عجیبه...]

نفیس نگاهی به دیوِ سنگیِ‌زیبا​ زیبا انداخت و منتظر ماند. کاسی‌اون​ پس از مکثی کوتاه ادامه داد:

[اون یه اهریمنِ متعالیه. روحش تلفیقی غیرممکن از سایه،‌غیرممکن​ تاریکی و شعلهٔ ایزدیه. قدرت‌هاش در حدِ یه قدیسِ شمشیرزنه...‌پژواکِ​ با این حال، یه پژواکِ ساده نیست. من... نمی‌دونم چیه.]

نفیس با‌بپیچد​ آرامش سر‌کاملاً​ تکان داد.

[اشکالی نداره. من می‌دونم.]

در واقع، عجیب بود اگر آن‌انداخت​ زرهِ سنگ‌مانندِ ترسناک، آن حضورِ سرد‌متعالیه​ و آن چشمانِ جواهری را نمی‌شناخت.

آخر اهریمنِ عقیقی یکی از فرزندانِ نِتِر بود. آن‌ها همان‌هایی بودند که در اعماقِ کابوسِ دوم، وقتی در ناامیدی غرق‌ساده​ می‌شد و تاریکیِ جهانِ زیرین نفیس را در هم می‌شکست و خفه می‌کرد، به آن‌ها چشم دوخته بود. موجوداتِ مغروری‌یکی​ که بر غارهای عظیمِ کوه‌های تهی فرمانروایی می‌کردند، در حالی که او آن پایین‌ها، بر لبهٔ پرتگاه، برای بقا دست‌وپا می‌زد.

در واقع، کالبدی که نفیس در آن قرار گرفته‌می‌رقصید​ بود، یکی از بی‌شمار ظرف‌های ناقصی بود که نِتِر پیش‌محتاط​ از خلقِ موفقیت‌آمیزِ اولین قدیس‌های سنگی، بی‌رحمانه دور انداخته بود.

پس... به‌نوعی، اهریمنِ عقیقی‌شوالیهٔ​ نسخهٔ کامل‌تری از چیزی‌ماند​ بود که نفیس پیش‌تر بود.

اما آخر اهریمنِ عقیقی اینجا چه می‌کرد؟ یعنی برخی از‌ادامه​ فرزندانِ نِتِر تسلیمِ تباهی شده و تا به امروز زنده‌حدِ​ مانده بودند؟ سرورِ سایه‌ها یکی از آن‌ها را کشته بود؟

نفیس سرش‌مکثی​ را کمی‌ادامه​ کج کرد.

معروف بود که قدیس‌های سنگی بر تاریکیِ حقیقی تسلط دارند و‌شوالیهٔ​ هر کدام شراره‌ای ایزدی نیز از خالقشان به ارث برده‌اند. اما‌می‌کردند​ چرا این یکی به سایه‌ها کشش داشت؟ این موضوع در ذاتشان نبود.

ربطی به‌می‌رقصید​ سرشتِ سرورِ‌شوالیهٔ​ سایه‌ها داشت؟

و این پهنهٔ بی‌نورِ‌دیوِ​ اطرافشان... این را هم او‌کوتاه​ به‌نحوی به وجود آورده بود؟

مگر یک متعالیِ‌کوتاه​ ساده از پسِ‌متعالیه​ چنین کاری برمی‌آمد؟

کنجکاوی‌اش کمی بیشتر شد.

در این میان، اهریمنِ عقیقیِ زیبا آن‌ها را بیشتر و بیشتر به عمقِ تاریکی برد. با توجه به اینکه پس‌زدنِ‌کنجکاو​ نورِ مرگبارِ خورشیدِ گورِ خدا باید چقدر دشوار بوده باشد، نفیس انتظار نداشت این منطقهٔ سایه‌پوش این‌قدر وسیع باشد. اما‌سکوت​ در کمالِ تعجب، سرزمینِ سایه‌ها کیلومترها در همهٔ جهات امتداد داشت، بی‌آنکه نشانه‌ای از پایان در آن به چشم بخورد.

عجیبه.

هر چه جلوتر می‌رفتند، محیطِ اطرافشان وهم‌انگیزتر می‌شد. چون نورِ خورشید هرگز به‌قدرت‌هاش​ اینجا نمی‌رسید، چیزی نبود که استخوانِ موجوداتِ کابوسِ کشته‌شده را خاکستر کند. ازاین‌رو، هر‌نداره​ از گاهی بقایای پلیدهای قدرتمندی به چشم می‌خورد که همگی عاری از گوشت بودند.

در ابتدا تعدادشان کم بود، اما‌شعله‌های​ هرچه آتش‌بانان در سرزمینِ سایه‌ها عمیق‌تر‌سنگیِ​ پیش می‌رفتند، بقایای اسکلتیِ بیشتری می‌دیدند.

برخی از پلیدها با فولادِ تیز از پای درآمده بودند، برخی‌چهره‌هایی​ با زورِ بازو خُرد و درهم‌شکسته شده بودند و برخی دیگر‌وسیع​ با روش‌های عجیبی کشته شده بودند که حتی نمی‌توانست حدس بزند.

سرانجام، انگار داشتند در میدانِ نبردِ هولناکی قدم می‌زدند. عظمتِ کشتاری که در این مکانِ شوم رخ‌شعلهٔ​ داده بود، مو به تن سیخ می‌کرد. حتی اگر تمامِ این موجوداتِ کابوسِ قدرتمند هم‌زمان کشته نشده‌می‌دونم​ بودند... چه کسی می‌توانست این تعداد پلیدِ مهیب را در اعماقِ یک منطقهٔ مرگ این‌طور تکه‌پاره کند؟

به نظر می‌رسید شایعاتِ‌ادامه​ شوم دربارهٔ قدرتِ هولناکِ سرورِ‌غیرممکن​ سایه‌ها رگه‌ای از حقیقت داشت.

در نهایت، تقریباً نیمی از روز طول کشید تا‌می‌رقصید​ اهریمنِ عقیقی آن‌ها را به مقصدشان برساند. نشانه‌های نبردهای شدیدی‌محتاط​ که در پناهِ تاریکی رخ داده بود، فقط آشکارتر می‌شد.

...تقریباً پنجاه‌می‌رقصید​ کیلومتر تا رسیدن‌سنگیِ​ به قلبِ قلمروش.

آنجا، پیشِ رویِ نفیس، دشتِ استخوانِ سینه ناگهان به پایان رسید و به شکافی پهناور تبدیل شد.‌شعلهٔ​ اگر می‌توانست با نگاهش تاریکی را بشکافد، ستونِ فقراتِ آن اسکلتِ عظیم‌الجثه را در اعماقِ پایین می‌دید.‌می‌دونم​ در سمتِ چپ و راستش، در دوردست، دنده‌های آن حتماً مثل کوه سر به فلک کشیده بودند.

اما درست در روبه‌رو...

معبدی باشکوه، که با نورِ فانوس‌هایشان روشن شده بود، درست در لبهٔ پرتگاه قرار داشت. ستون‌ها‌مضطرب​ و دیوارهای عظیمش از سنگِ مرمرِ سیاه تراشیده شده بود و نقش‌برجسته‌هایی نفیس، سردرِ تاریک و کتیبهٔ‌استقبالشان​ پهنِ آن را زینت می‌داد. زیبا و هیبت‌انگیز بود و به کاخِ یک ایزدِ تاریک شباهت داشت.

جلوی کاخ،‌می‌رقصید​ زمین پوشیده از‌سنگیِ​ استخوان‌های بی‌شمار بود.

بیشترِ این بنای باستانی در تاریکی پنهان بود، اما با این حال نفیس از‌تلفیقی​ شکوهِ پرهیبتِ آن احساسِ خفگی کرد. اخمِ کمرنگی کرد؛ حس می‌کرد حضوری بی‌شکل از‌نمی‌دونم​ پشتِ ستون‌های مرمرین به او خیره شده است و غریزی قبضهٔ شمشیرش را فشرد.

یکی از آتش‌بانان با‌ادامه​ لحنی خسته و مبهوت‌تلفیقی​ پرسید: «این... یه دژه؟»

دیگری محتاطانه جواب داد:‌کاملاً​ «باید باشه. کی می‌تونه تو‌می‌رقصید​ این مکان معبد ساخته باشه؟»

نفیس ساکت ماند و‌شوالیهٔ​ با حالتی عبوس معبدِ‌ماند​ تاریک را برانداز کرد.

از سرورِ سایه‌ها، اهریمنِ عقیقی‌اش و دیگر رازهایی که این قدیسِ مرموز‌متعالیه​ می‌توانست پنهان کرده باشد، ترسی نداشت. با این حال، اگر مذاکرات خوب‌حال​ پیش نمی‌رفت... جنگیدن با دشمنی قدرتمند درونِ دیوارهای دژش قطعاً دردسرساز می‌شد.

دست‌کم، حیف بود‌کوتاه​ که دژ در‌متعالیه​ این میان نابود شود.

نفیس نگاهی به راهنمای اهریمنی‌بی‌صدا​ و زیبایشان انداخت، لبخندِ کمرنگی زد‌شوالیهٔ​ و سر تکان داد: «راه بیفت.»

مجسمهٔ زنده لحظه‌ای درنگ کرد و‌مرموز​ سپس از پله‌های معبد بالا رفت.‌محتاط​ نفیس و آتش‌بانان هم به دنبالش رفتند.

طولی نکشید که از میانِ‌زیبا​ ستون‌های سیاهِ سر به فلک کشیده‌اون​ گذشتند و به تالاری باشکوه رسیدند.

پهنهٔ تاریکِ آن‌کوتاه​ در سایه‌هایی نفوذناپذیر‌متعالیه​ غرق شده بود.

ناولها | novelha.net