---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1440: اقداماتِ ناامیدانه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1440: اقداماتِ ناامیدانه

0

هنوز چند جای جزیره بود که سانی جرئت نکرده بود در آن‌ها کاوش کند. آن مکان‌ها بسیار‌می‌دادند​ خطرناک بودند و خارج از مسیرِ منتهی به افی قرار داشتند — همین حالا هم مردن در راهِ‌موجوداتِ​ رسیدن به او به‌اندازهٔ کافی عذابش می‌داد، پس ازدست‌دادنِ بی‌دلیلِ جانش فقط برای ارضای کنجکاوی ایدهٔ خوبی نبود.

با این‌نداشت​ حال... کاسی‌باید​ راست می‌گفت.

این‌طور نبود که سانی پیش از این به فکرِ چنگ‌زدن به هر ریسمانی و ورود‌مرده​ به این مناطقِ خطرناک نیفتاده باشد. می‌دانست که به‌احتمالِ زیاد در نهایت مجبور می‌شود آنجا‌بی‌چون‌وچرا​ دنبالِ راه‌حل بگردد... اما نه پیش از آنکه تمامِ گزینه‌های دیگر را امتحان کرده باشد.

خب، گزینه‌هایش تمام شده بود.

کاسی درست هم‌زمان با آن‌ها متوجهِ حلقه شده بود،‌باید​ برای همین سانی به خود اجازه داد چند ساعتی امیدوار‌اختلاف​ بماند. اما حالا داشت واقعیتِ تلخ را به یادش می‌آورد...

حتی اگر حالا دو نفر بودند که چرخه‌های پیشین را به یاد می‌آوردند،‌برج​ باز هم برای حلِ معمای شیطانیِ گلِ باد کافی نبود. حتی با تمامِ‌چیزی​ چیزهایی که فهمیده بود، هیچ راهِ عملی برای رسیدن به اهدافشان وجود نداشت.

یعنی باید دامنهٔ تلاش‌هایشان‌یکی​ را به خطرناک‌ترین گوشه‌های‌شود​ این جزیرهٔ جهنمی گسترش می‌دادند.

و برج...‌جزیرهٔ​ با اختلاف‌گسترش​ خطرناک‌ترینشان بود.

سانی پیش‌تر در یکی از چرخه‌های اولیه سعی کرده بود واردش شود. اما پیش از آنکه حتی بتواند از پل بگذرد... بی‌آنکه حتی‌اولیه​ بفهمد چه چیزی جانش را گرفته، مرده بود. استخوان‌های موجوداتِ کابوسِ مخوف و پلیدهایی که بی‌حرکت روی پل ایستاده بودند، تنها این واقعیت‌دژِ​ را اثبات می‌کرد که دژِ جوینده بی‌چون‌وچرا مرگبار است — مرگبارتر از بندرِ پوشیده از گیاه، معبدِ هولناک و حلقهٔ وهم‌آورِ ابلیسک‌های سیاه.

در سکوت‌نداشت​ به نقشه‌باید​ خیره ماند.

«...ولی نمی‌تونم‌خطرناک‌ترینشان​ بگم کنجکاو‌یکی​ نیستم برم توش.»

گلِ باد بیش از حد مرموز بود. سانی حالا حدود دو ماه‌سعی​ می‌شد که در حالِ کاوش در این جزیرهٔ مخوف بود، و با وجود‌مخوف​ اینکه دیگر با چشم‌انداز و خطراتش آشنایی داشت، چیزِ زیادی از تاریخچه‌اش نمی‌دانست.

جوینده‌ای که پیش‌تر اینجا زندگی می‌کرد، دقیقاً چه کسی بود؟ آن شخص چطور توانسته بود نه‌تنها درونِ حلقه زنده‌اختلاف​ بماند، بلکه برج، بندر، معبد و سازه‌های دیگر را هم در آن بنا کند؟ یا شاید وقتی گلِ باد‌پلیدهایی​ را خانهٔ خود می‌خواندند، هنوز گردابی در کار نبوده؟ اگر این‌طور بود... آیا جوینده آن را به وجود آورده بود؟

البته سانی می‌دانست که گلِ باد همیشه در حلقه‌ای از زمانِ تکرارشونده‌می‌دادند​ گرفتار نبوده است. وگرنه هیچ توجیهی برای وجودِ باغِ استخوان، پله‌های تراشیده‌شده‌بی‌آنکه​ در صخره‌ها و بسیاری دیگر از نشانه‌های این جزیرهٔ کابوس‌وار وجود نداشت.

حتی ردپاهایی که روی شن‌های سفید پیدا کرده بودند نیز به پیش از نقطهٔ شروعِ‌مرده​ حلقه برمی‌گشت. انگار همین چند ساعت پیش به جا مانده بودند... اما در واقعیت، کسی‌بی‌چون‌وچرا​ که از لبهٔ جزیره پایین پریده بود، باید قرن‌ها پیش این کار را کرده باشد.

سانی با خود فکر‌گسترش​ کرد که آیا آن‌خطرناک‌ترینشان​ ردپاها مالِ جویندهٔ مرموز است.

همچنین از خود پرسید...

اگه واقعاً کسی این‌باید​ حلقه رو ساخته... نمی‌شه‌گوشه‌های​ از بین هم بردش؟

اگر جایی وجود داشت که می‌توانست دست‌کم‌واردش​ جوابِ بعضی از این سؤال‌ها را در‌گرفته​ آن پیدا کند، همان برجِ جوینده بود.

با نگاه به تصویرِ زمختِ آن‌برج​ و انگشتِ کاسی که نشانش می‌داد، سانی‌واردش​ آهِ سنگینی کشید و سر تکان داد.

«خیلی خب. حالا‌هیچ​ که چارهٔ دیگه‌ای‌وجود​ نیست... برج رو می‌گردیم.»

برج درست مثلِ قبل بود... اما کمی هم تفاوت داشت. این بار، سانی و اعضای دسته — از‌کابوسِ​ جمله افی — از سمتِ شمال به آن نزدیک شدند. تاریکیِ نفوذناپذیری گلِ باد را هم در خود فرو‌معبدِ​ برده بود، برای همین منظرهٔ منارهٔ تنهایی که از دلِ جنگل سر برآورده بود، شوم‌تر هم به نظر می‌رسید.

حالا نورِ یکی از بالاترین پنجره‌هایش‌برج​ روشن‌تر به نظر می‌رسید و مثلِ‌سعی​ فانوسی بر فرازِ جزیرهٔ مخوف می‌درخشید.

برجِ جوینده... به‌خودیِ‌خود چندان هم شوم نبود. سازه‌ای غول‌پیکر مثلِ‌دامنهٔ​ منارهٔ سرخ یا پاگودای عظیمِ عاج در پادشاهیِ امید نبود.‌خطرناک‌ترینشان​ معماری‌اش هم چندان تهدیدآمیز نبود — در واقع، کاملاً زیبا بود.

برجِ خاکستری، مرتفع و بی‌تکلف،‌دامنهٔ​ بر فرازِ صخره‌ای سیاه و‌جهنمی​ بلند جا خوش کرده بود.

با این حال... حسِ تهدیدی مطلق و دهشتناک‌شود​ از آن ساطع می‌شد. سانی هر بار که‌استخوان‌های​ به آن نگاه می‌کرد، لرزه بر اندامش می‌افتاد.

پیکرهای خشک‌شدهٔ موجوداتِ کابوسِ هولناکی که روی پل ایستاده‌پیش‌تر​ بودند هم اصلاً اوضاع را بهتر نمی‌کرد. حتی الان‌بفهمد​ هم با چهره‌ای درهم به آن‌ها خیره مانده بود.

اعضای دسته هم‌هیچ​ در پناهِ کاج‌ها به‌نداشت​ همان‌ها چشم دوخته بودند.

«اون... یه جانورِ اعظمه؟»

در سکوتِ شومِ‌پیش‌تر​ جنگلِ مه‌آلود، زمزمهٔ افی‌واردش​ مثلِ رعد صدا کرد.

سانی نگاهی به او‌گسترش​ انداخت و با چهره‌ای‌خطرناک‌ترینشان​ جدی سر تکان داد.

«آره، همونه.»

یکی از پلیدهایی که روی پل گرفتار شده بود، هیولایی غول‌پیکر بود که انگار جز‌خطرناک‌ترینشان​ عضلاتِ درهم‌تنیده، چنگال‌های تیز و دندان‌های دهشتناک چیزِ دیگری نداشت. در تاریکیِ قطعه تقریباً به چشم‌کابوسِ​ نمی‌آمد، اما انعکاسِ نورِ پنجره روی پوستِ رنگ‌پریده‌اش باعث می‌شد شبحِ مبهمی از آن دیده شود.

افی آب‌خطرناک‌ترینشان​ دهانش را‌یکی​ قورت داد.

«لـ... لعنت...»

این واکنش برای سانی تعجبی‌اهدافشان​ نداشت. هرچه باشد، فقط یک‌دامنهٔ​ ابله از موجودِ کابوسِ اعظم نمی‌ترسید.

«...خیلی دلم می‌خواد بخورمش! نامردیه که فقط تو و‌جزیرهٔ​ شاهزاده تونستین دلی از عزای یه پلیدِ اعظم دربیارین.‌اولیه​ گوشتِ اون لاک‌پشته حتماً مزهٔ بهشت می‌داد، مگه نه؟»

سانی چند لحظه‌پیش‌تر​ بی‌حرکت ماند و‌سعی​ بعد سر تکان داد.

بی‌خیال...

قصد نداشت جوابِ این شکارچیِ‌اهدافشان​ شکمو را بدهد، اما از بختِ‌تلاش‌هایشان​ بد، نقصش او را وادار می‌کرد.

سانی دندان به هم سایید،‌دامنهٔ​ تا جایی که می‌توانست لفتش‌جهنمی​ داد و بعد با بی‌میلی گفت:

«آره. مزه‌ش خیلی محشر بود.»

در تاریکی، نفیس آرام دست‌می‌دادند​ روی شانه‌اش گذاشت. سانی که به‌اولیه​ سمتش برگشت، با صدای آرامی پرسید:

«حالا چی‌کار کنیم؟»

سانی چند لحظه به‌باید​ چهرهٔ زیبای او خیره‌گوشه‌های​ ماند و آهی کشید.

مگر کارِ‌خطرناک‌ترینشان​ دیگری هم‌یکی​ می‌شد کرد؟

«سعی می‌کنیم از پل رد‌می‌دادند​ بشیم. خیلی خب... همگی، خودتون‌یکی​ رو برای مرگ آماده کنین.»

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net