---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 287: ستارهٔ تنها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 287: ستارهٔ تنها

0

سکونتگاهِ بیرونی نسبت به آخرین‌کابوسی​ باری که سانی آن را‌زاغه​ دیده بود، تغییر کرده بود.

در نقطه‌ای که جادهٔ سفید پهن می‌شد و به سکوی وسیعِ زیرِ سکونتگاه می‌رسید، سنگرِ‌اینا​ سنگیِ بلندی ساخته بودند و نگهبانانِ هوشیار، مسیرِ منتهی به تاجِ تپه را زیر نظر‌انداخت​ داشتند. هرکدامشان سلاحِ خاطره و زرهی محکم داشتند و در چهره‌هایشان عزمی تاریک موج می‌زد.

برجِ دیده‌بانیِ موقتی که روی سقفِ کلبهٔ نف ساخته شده‌خبری​ بود، بالای سرشان سایه انداخته بود و چند کماندار آماده بودند‌نشان​ تا بر سرِ هر موجودِ کابوسی که نزدیک می‌شد، تیر ببارند.

خودِ زاغه تقریباً همان‌طور بود، اما ساکنانش فرق کرده بودند. بسیاری از آن‌ها کبود و باندپیچی‌شده بودند، اما در چشمانشان نورِ‌فرق​ ظریفی از امید می‌درخشید که پیش از این وجود نداشت یا دست‌کم به این قدرت نبود. این امید در تضاد با تنشِ‌کسی​ خفه‌کننده‌ای بود که در هوا موج می‌زد. هر از گاهی کسی نگاهی به قلعه می‌انداخت، اخم می‌کرد و چهره‌اش در هم می‌رفت.

جزئیاتِ دیگری هم بود که سانی را غافلگیر کرد.‌خودِ​ روی آستینِ بسیاری از زاغه‌نشینان، تکه‌پارچه‌ای کاملاً سفید بسته شده‌باندپیچی‌شده​ بود؛ گویی وفاداری‌شان را به ایزد یا ایزدبانویی اعلام می‌کردند.

چند ماه پیش که‌بعضی​ اینجا را ترک کرده بود،‌دیگر​ خبری از این چیزها نبود.

روی دیوارِ مخروبه‌ترین کلبه‌ها هم دیوارنگاره‌هایی به چشم‌اینجا​ می‌خورد؛ بعضی از آن‌ها ستاره‌ای درخشان را نشان‌چشم​ می‌دادند و بعضی دیگر تصویرِ نیزهٔ برنزیِ زیبایی بودند.

«...قضیهٔ اینا دیگه چیه؟»

بازوبندهای سفید و ستاره آشکارا‌کابوسی​ نمادِ نفیس بودند. اما افی کِی‌تقریباً​ یک‌دفعه تبدیل به حواری شده بود؟

نگاهی به شکارچیِ‌می‌خورد​ سیری‌ناپذیر انداخت و ابرویی‌نشان​ بالا داد. سانی پرسید:

«چیزی هست‌وفاداری‌شان​ که بخوای‌ایزدبانویی​ بهم بگی؟»

افی پشتِ سرش‌سرشان​ را خاراند و‌چند​ شانه بالا انداخت.

«ظاهراً یه‌جورایی قهرمانِ مردمی شدم.»

سانی سر تکان‌می‌خورد​ داد و دیگر‌درخشان​ پیگیرِ ماجرا نشد.

«بی‌خیال...»

نگهبانان با دیدنِ کسانی که‌انداخته​ نزدیک می‌شدند، اول جا خوردند و‌کابوسی​ بعد چهره‌هایشان از خوشحالیِ شدید شکفت.

«بانو نفیس! ستارهٔ دگرگونه!»

«بانو نفیس برگشته!»

«اون زنده‌ست!»

همهمهٔ صداها در یک آن در سراسرِ‌کماندار​ سکونتگاه پیچید. اگر گانلاگ تا الان نمی‌دانست‌ببارند​ به شهرِ تاریک برگشته‌اند، حالا دیگر می‌فهمید.

...اما البته که می‌دانست. خیلی پیش‌تر‌نزدیک​ از آنکه چشمِ زاغه‌نشینان به منجیِ‌همان‌طور​ فرضی‌شان بیفتد، او خبردار شده بود.

سانی نگاهش را از‌بعضی​ سکونتگاهِ بیرونی گذراند و به‌دیگر​ دیوارهای عظیمِ قلعهٔ روشن دوخت.

چقدر طول می‌کشید‌ایزد​ تا سرورِ آنجا‌می‌کردند​ برایشان جشنِ خوشامدگویی بگیرد؟

...طولی نکشید که دسته در محاصرهٔ جمعیتِ هیجان‌زدهٔ مردم قرار گرفت.‌کابوسی​ همه می‌خواستند با چشمانِ خودشان ببینند که قدیس نفیس زنده و‌بسیاری​ سالم است. بقیهٔ اعضا هم غرق در توجه بودند. مخصوصاً افی.

«افی!»

«شکارچی آتنا!»

«به خونه‌وفاداری‌شان​ خوش اومدی، افی!‌اعلام​ بهشون نشون بده!»

شکارچی با‌بالای​ گیجی پوزخندی زد‌انداخته​ و ساکت ماند.

در میانِ جمعیت، چند چهره به چشم می‌خوردند که در شادیِ بقیه شریک نبودند. آن‌ها رهبرانِ‌بسیاری​ گروه‌های شکارِ سکونتگاهِ بیرونی بودند. نگاه‌هایی که به نفیس می‌انداختند، عبوس و پرمعنا بود. نفیس با سر‌تنشِ​ به آن‌ها اشاره‌ای کرد تا شکارچیانِ باتجربه بدانند پیامی را که سعی در انتقالش دارند، فهمیده است.

سپس، ستارهٔ دگرگون رو به ساکنانِ زاغه کرد و کیسه‌ای را‌نیزهٔ​ که افی به دستش داد گرفت. کیسه را آرام باز کرد و‌افی​ به حرف آمد. صدای آرامش بی‌هیچ زحمتی جمعیت را به سکوت واداشت.

«من زیاد اهلِ حرف زدن نیستم، پس... لطفاً تشکرم رو بپذیرید، رؤیابین‌های شهرِ تاریک. چند ماهِ گذشته به من‌ستاره‌ای​ و اعضای دسته‌ام سخت گذشت، اما حتماً برای شما هم به همین اندازه سخت بوده. با این حال، ما‌کِی​ دوام آوردیم. شما اینجا تو این ویرانه‌های نفرین‌شده، و ما اون بیرون تو اعماقِ وحشتناکِ هزارتو. اما هیچ‌کدومش بی‌دلیل نبود.»

با این حرف، چیزی از کیسه درآورد و روی زمین انداخت. ناگهان،‌نزدیک​ سکوتی مرگبار بر جمعیت حاکم شد. همه به شیئی که روی سنگ‌ها افتاده‌باندپیچی‌شده​ بود خیره شده بودند. ترس به‌وضوح در چهرهٔ بسیاری از آن‌ها خوانده می‌شد.

چنگالِ سیاه و دندانه‌دارِ‌موجودِ​ وحشتناکی بود، به بلندی‌ببارند​ و تیزیِ یک شمشیر.

بعد، یکی دیگر‌می‌خورد​ کنارش افتاد، و یکی‌نشان​ دیگر، و یکی دیگر.

سرانجام، سی‌وهشت عدد از این تیغه‌های تاریک روی هم‌ترک​ جلوی نفیس تلنبار شد؛ سی عدد از شش دست‌وپای‌بعضی​ جلوییِ پیام‌آورِ مناره، و هشت عدد از دو دست‌وپای عقبی‌اش.

نفیس کیسه را بست، آن‌انداخته​ را روی شانه انداخت و‌موجودِ​ با لحنی تاریک و نافذ گفت:

«اون بیرون تو هزارتو، ما با یکی از‌ببارند​ پیام‌آورهای نفرین‌شدهٔ منارهٔ سرخ جنگیدیم و کشتیمش. چنگال‌هاش رو‌آن‌ها​ به عنوانِ هدیه براتون آوردم تا سلاحِ شما بشن.»

زمزمه‌های بهت‌زده در میانِ جمعیت پیچید. پیام‌آورها برای مردمِ شهرِ تاریک هم نمادِ وحشت بودند و هم نمادِ‌بازوبندهای​ امید؛ وحشت به خاطرِ قدرت و اشتهای هولناکشان و ارتباطی که با منارهٔ مخوف داشتند، و امید به‌هست​ خاطرِ افسانه‌هایی که می‌گفتند خیلی وقت پیش، گروهی از خفته‌های قدرتمند توانسته‌اند یکی از آن‌ها را از پای درآورند.

حالا این افسانه‌ایزد​ درست جلوی چشمانشان‌می‌کردند​ جان گرفته بود.

نفیس لحظه‌ای درنگ کرد‌سایه​ و سپس آهی کشید. رگه‌ای‌سرِ​ از اندوه در صدایش نشست.

«سال‌ها پیش، ما... اونایی که به ساحلِ فراموش‌شده فرستاده شدن، هنوز اسیرِ ترس نبودیم. دربندِ گناهِ اون بزدل‌هایی که‌باندپیچی‌شده​ فراموش کرده بودن قبل از هر چیز و برای همیشه، انسانن. اون موقع، آدمایی بینمون بودن که حاضر بودن برای‌قلعه​ فتحِ این جهنم جونشون رو به خطر بندازن. ازش فرار کنن. سرورِ اول و همراه‌هاش بزرگ‌ترینِ اونا بودن. و حالا...»

ناگهان جرقه‌های درخشانِ نور چون هاله‌ای مقدس دورِ سرش پدیدار شد.‌نیزهٔ​ چشمانِ ستارهٔ دگرگون با نوری سفید و خالص درخشید. با بافته‌شدنِ تاجِ‌افی​ سپیده‌دم از جنسِ نور و نشستنش بر سرِ او، به حرف آمد.

صدایش را بالا نبرد یا حتی‌می‌کردند​ به حنجره‌اش فشار نیاورد، اما تأثیرِ‌دیوارِ​ کلماتش به همین خاطر بیشتر شد.

«...من میراثش رو به شهرِ تاریک برگردوندم. این تاجِ سرورِ اوله. ما این رو از‌خودِ​ دلِ تاریکیِ ابدی، همون‌جایی که تو نبرد کشته شد، پس گرفتیم. اون جون داد تا‌می‌درخشید​ راهی به بیرون از این سرزمینِ نفرین‌شده پیدا کنه تا همه‌مون بتونیم نجات پیدا کنیم.»

لحظه‌ای مکث کرد و سپس ادامه داد.‌تیر​ شعله‌های سفید و درخشانی که در چشمانِ‌ساکنانش​ خشمگینش زبانه می‌کشید، صورتش را روشن کرده بود.

روی پیشانی‌اش، تک‌جواهری که‌بعضی​ تکهٔ سپیده‌دم را زینت می‌داد‌دیگر​ نیز با همان درخشش می‌تابید.

درست شبیه به چشمِ سوم.

«و با این،‌سرشان​ کاری رو که اون‌کماندار​ شروع کرد تموم می‌کنیم!»

ناولها | novelha.net