---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 143: گانلاگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 143: گانلاگ

0

با وجودِ اینکه حضورِ سنگینِ گانلاگ در‌نکردند​ هر سانتی‌متر از قلعه رخنه کرده بود، خودِ‌کنارِ​ سرورِ روشن به‌طرزِ عجیبی دور از دسترس بود.

زیاد خودش را نشان نمی‌داد و ترجیح می‌داد‌روزِ​ از طریقِ پنج نماینده‌اش حکومت کند. سانی نمی‌دانست این‌می‌نمود​ کار از سرِ غرور است، بدگمانی، یا دلیلی دیگر.

پس از ماجرای سیشان، می‌ترسید بگذارد سایه‌اش بیش از حد آزادانه پرسه‌بهترین​ بزند و سعی می‌کرد به اربابِ ترسناکِ این دژِ باستانی نزدیک نشود. به‌به‌سرعت​ خاطرِ همین احتیاط‌ها، تا روزِ پنجمِ اقامتشان در قلعه گانلاگ را ندیده بود.

اما ظاهراً مارِ طلایی هروقت‌لشکر​ که رخ می‌نمود، دوست داشت تأثیری‌به‌سرعت​ ماندگار از خود به جا بگذارد.

سانی و کاسی تازه می‌خواستند صبحانهٔ همیشگی‌شان را بگیرند که تالارِ بزرگ ناگهان در‌دراز​ سکوتی مرگ‌بار فرو رفت. حس کردند یک جای کار می‌لنگد، پس به سمتِ ورودی‌شده​ برگشتند—و درست در همان لحظه سیلی از نگهبانان را دیدند که به داخل سرازیر می‌شدند.

قلبِ سانی‌باستانی​ یک لحظه‌نشود​ از تپش ایستاد.

«این دیگه چیه؟»

با پیش‌بینیِ بدترین اتفاقات، سعی کرد به بهترین راهِ فرار فکر کند... اما خوشبختانه، سربازانِ‌میزهای​ رعب‌آورِ لشکر هیچ توجهی به آن‌ها نکردند. در عوض، به‌سرعت در تالار پراکنده شدند و‌شده​ میزهای دراز را به کنارِ دیوارها کشاندند تا فضایِ بازِ بزرگی در وسط ایجاد کنند.

کاسی شانهٔ‌رعب‌آورِ​ سانی را چسبید‌توجهی​ و زمزمه کرد:

«چه خبر شده؟»

سانی مکث کرد‌قلبِ​ و بعد با‌دیگه​ تردید جواب داد:

«مطمئن نیستم...»

ناگهان چشمش به کاستر افتاد که میانِ جمعیت ایستاده‌به‌سرعت​ بود. مردِ جوانِ خوش‌قیافه چهره‌ای جدی به خود گرفته‌فضایِ​ بود. نگاهش به شاه‌نشینِ تاریکِ انتهایِ تالار دوخته شده بود.

خفتگان یکی‌یکی چرخیدند و به‌خاطرِ​ همان سمت خیره شدند. سانی‌اقامتشان​ هم همین کار را کرد.

پنج پیکر آرام از تاریکیِ شاه‌نشین بیرون آمدند و‌بدترین​ پای پله‌هایی که به تختِ پادشاهی می‌رسید ایستادند. آن‌ها گما،‌لشکر​ تسای، سیشان، کیدو و آخرین نفر از پنج فرمانده بودند.

وقتی چشمِ سانی‌سربازانِ​ به او افتاد، لرزشی‌توجهی​ بی‌اختیار به جانش افتاد.

فرماندهٔ پنجم هیچ وظیفهٔ رسمی‌ای در قلعهٔ روشن نداشت، اما همه بیشتر از هر‌دراز​ کسی از او می‌ترسیدند. مردی عجیب و رنگ‌پریده بود با چهره‌ای استخوانی و چشمانی شیشه‌ای‌مکث​ و بی‌احساس. ستونِ فقراتش کج بود که باعث می‌شد قدش به‌غلط کوتاه به نظر برسد.

مردِ گوژپشت لباس‌های سیاه و ساده‌ای بدونِ هیچ‌روزِ​ تزئینی به تن داشت و کمی معذب ایستاده‌هروقت​ بود، انگار از این‌همه توجه احساسِ راحتی نمی‌کرد.

نامش هاروس بود؛ تیغهٔ پنهان و جلادِ سرورِ روشن. وقتی قرار بود کسی از سرِ راه‌خوشبختانه​ برداشته شود، او را برای اجرای مجازات می‌فرستادند. اگر گانلاگ می‌خواست همه از نارضایتی‌اش باخبر شوند، هاروس‌کشاندند​ در مسیرش رودخانه‌هایی از خون به راه می‌انداخت. اگر نه، حتی یک قطره خون هم ریخته نمی‌شد.

آدم‌ها فقط ناپدید‌سربازانِ​ می‌شدند، انگار که‌هیچ​ هرگز وجود نداشته‌اند.

هاروس سایهٔ مرگ‌بارِ گانلاگ بود.

بسیاری از ساکنانِ قلعه کابوس‌های شبانه‌ای دیده بودند که در آن‌ها بیدار می‌شدند و می‌دیدند چشمانِ شیشه‌ای و‌دوست​ سردِ او از دلِ تاریکی به آن‌ها خیره شده است. برای برخی، این کابوس‌های شبانه به واقعیت تبدیل‌کردند​ می‌شد. هاروس مشتاق و حاضربه‌کار بود تا هر فرمانِ سرورش را، هر چقدر هم که پست بود، اجرا کند.

اما چیزی که بیشتر از همه سانی را آزار می‌داد این بود که تماشای‌فرار​ هاروس مثل نگاه کردن در آینه‌ای تاریک بود. با اینکه تقریباً هیچ شباهتی به‌شدند​ هم نداشتند، به دلیلی، بی‌اختیار رگه‌هایی از خودش را در آن قصابِ دگرآزار می‌دید.

یا اگر دقیق‌تر‌سربازانِ​ بگوییم، نسخه‌ای احتمالی‌هیچ​ از آیندهٔ خودش را.

عـ-عمراً... من... من خیلی خوش‌قیافه‌ترم.

سانی پیش از آنکه گوژپشت سنگینیِ نگاهش را حس کند،‌اقامتشان​ به‌زور چشم از او گرفت، سر چرخاند و به مردِ‌تأثیری​ قدبلندی خیره شد که بالاخره از تاریکی بیرون آمده بود.

دست‌کم فرض را بر‌تپش​ این گذاشت که او یک‌بدترین​ انسان است، نه دیوی طلایی.

سرورِ روشن، گانلاگ، زرهِ طلاکاری‌شده و عجیبی به تن داشت که قامتِ بلندش را از‌میزهای​ سر تا پا می‌پوشاند و حتی چشمانش را هم بیرون نمی‌گذاشت. زره هم‌زمان جامد و‌شده​ مایع به نظر می‌رسید و انگار روی عضلاتِ ستبر و شانه‌های پهن و قدرتمندش جریان داشت.

آنجا که باید صورتش می‌بود، پهنه‌ای صاف و خالی از طلای صیقلی قرار داشت که‌کنارِ​ چهره‌های وحشت‌زدهٔ صدها خفته را به خودشان بازمی‌تاباند. سانی بازتابِ خودش را دید که به او‌تردید​ خیره شده بود و ناگهان فهمید در برابرِ این غولِ درخشان چقدر کوچک و ضعیف است.

پاهایش لرزید.

فشاری که گانلاگ بر فضای اطرافش وارد می‌کرد، تقریباً ملموس بود. تمامِ کسانی که نزدیکِ سانی بودند، حال‌وروزِ‌رعب‌آورِ​ مشابهی داشتند. رنگ از چهره‌هایشان پریده و چشمانشان گشاد شده بود و قطره‌های عرق روی شقیقه‌هایشان می‌نشست. حتی‌بزرگی​ ستوان‌ها هم کمی معذب به نظر می‌رسیدند و درست مثلِ بقیه تحتِ تأثیرِ این هالهٔ خفقان‌آور قرار گرفته بودند.

لعنتی... این...‌خوشبختانه​ هاله نیست...‌رعب‌آورِ​ حملهٔ ذهنیه!

سانی که ویژگیِ [بی‌تردیدِ] کفنِ عروسک‌گردان از او محافظت می‌کرد، بیشتر از بقیه در‌دراز​ برابرِ چنین حملاتی مقاوم بود. دندان به هم سایید، اثراتِ فشارِ روانیِ گانلاگ را پس‌مکث​ زد و نفسِ عمیقی کشید. سپس با نگرانی از حال‌وروزِ کاسی، نگاهی به او انداخت.

در کمالِ تعجب، دخترِ نابینا حالش کاملاً خوب بود.‌پنجمِ​ برخلافِ بقیه، هیچ نشانه‌ای از پریشانی در او دیده نمی‌شد.‌داشت​ سانی به او خیره ماند و چند بار پلک زد.

بازتاب... همه‌چیز از وقتی شروع شد‌دیگه​ که بازتابِ خودمو روی نقابِ زرهِ عجیبِ‌راهِ​ اون حروم‌زاده دیدم... ولی کاسی کوره، پس...

انگار گانلاگ واقعاً به آن‌ها حمله نکرده بود. این فقط افسونی از آن‌پراکنده​ زرهِ طلایی و عجیبش بود. هرکس به آن صورتِ آینه‌مانند نگاه می‌کرد، بی‌درنگ هدفِ‌چسبید​ هجومِ احساسی فلج‌کننده از هیبت، وحشت و میلی خردکننده برای تسلیم شدن قرار می‌گرفت.

آخه... چه جور خاطره‌ای می‌تونه‌توجهی​ فقط با اثرِ منفعلش عملاً‌تالار​ چند صد نفر رو فلج کنه؟

سانی مات‌ومبهوت‌باستانی​ به این‌نشود​ موضوع فکر می‌کرد.

چطور چنین چیزی ممکن بود؟

در همین حین، گانلاگ به تختِ سفیدِ خالی نزدیک شد و با وقار روی‌شدند​ آن نشست. نوری که از سوراخ‌های متعددِ دیوارِ پشتیِ شاه‌نشین می‌تابید، روی زرهش بازتاب‌زمزمه​ می‌یافت و چنان می‌نمود که هاله‌ای از درخششِ روشن او را در بر گرفته است.

آینهٔ طلایی که جای صورتش را‌آن‌ها​ گرفته بود، چرخید تا به ردیفِ‌شدند​ خفتگانی خیره شود که زیرِ پایش می‌لرزیدند.

چند لحظه بعد، صدایی بم و‌همین​ موذیانه از همه‌طرف طنین انداخت؛ گویی‌اما​ خودِ قلعه داشت در گوششان زمزمه می‌کرد:

«آه، امروز چه روزِ قشنگیه. روزِ بی‌نقصی برای عدالته، این‌طور فکر‌کرد​ نمی‌کنین، رعایای عزیزم؟ شنیده‌م امروز مجرمی بینِ ما قایم شده. خب... مگه‌نکردند​ من منصف نیستم؟ مگه عادل نیستم؟ بذارین بهتون نشون بدم چقدر عادلم...»

ناولها | novelha.net