چپتر 1470: هدیهٔ وداع
0پس از بازگشت از رؤیایِ گلِ باد، سانی پیش از انجامِمتلاشی وظیفهٔ شومش زیاد معطل نکرد. هر دقیقهای که هدر میداد، یککردند دقیقه به رنجِ او در مقاومت برابرِ گسترشِ گریزناپذیرِ تباهی اضافه میکرد...
با دلی سنگین ضربهٔ کشنده را به قدیسِ زیبا وارد کرد؛ تا حدِ امکان سریع و رحیمانه.حتی سپس از شعلههای الهیِ نگاهِ بیرحم استفاده کرد تا پیکرش را به آتش بکشد. یک قدم عقباندوهی رفت و تماشا کرد که آتش چطور رویِ تختِ چوبی پخش میشود و سایهبانِ ابریشمی را میبلعد.
فانوسهای معلقی که اتاق را روشن کرده بودند، متلاشی شدند و همچون بارانی ازریختند جرقههای سفید فرو ریختند و آنجا را در تاریکی غرق کردند. سانی ایستاده برکفِ مرزِ میانِ تاریکی و درخششِ خیرهکنندهٔ هیزمهای خاکسپاری، آهی کشید و رویِ کفِ سنگی نشست.
در سکوت به رقصِواکنشی آتش خیره ماند، بازیادی چهرهای درهم و غمزده.
در آن لحظهافزود سرانجام طلسم درآمد گوشش نجوا کرد:
[انسانی متعالی کشته شد: گلِ باد از دریایِ گرگومیش.]
[سایه قویتر میشود.]
لحظهای مکثمتعالی کرد ودریایِ بعد افزود:
[...خاطرهای به دست آمد.]
سانی پایین را نگاهنبود کرد و حتی بهبار اعلانِ آخر واکنشی نشان نداد.
آه...
مدتِ زیادی نبود که گلِ باد را میشناخت. درحرف واقع فقط دو بار با هم حرف زده بودند. باسرنوشتش این حال، اندوهی عمیق و سنگین بر دلش نشسته بود.
مگه سرنوشتش بیشابریشمی از حد تلخ واتاق ناعادلانه و غمانگیز نبود؟
اینکه آخرین بازماندهٔ یک دنیایِ نابودشدهسایه باشی و بیشتر از تمامِ چیزهاییخاطرهای که میشناختی یا دوست داشتی عمر کنی...
از این موضوع متنفر بود.
اما در عینآخر حال، شاید مرگ برایمدتِ او مایهٔ تسلی بود.
سانی چشمانش را بست، گرمایِدست شعلههای زبانه کشنده را حساعلانِ کرد و مدتی بیحرکت ماند.
سرانجام زمزمه کرد:
«کابوست تموم شد.»
تمام شده بود.
اما درسایهبانِ عین حال،میبلعد اینطور نبود.
این کابوس تمام نمیشد تاگرگومیش زمانی که سانی به وعدهاش عملافزود میکرد و به آن پایان میداد.
با چهرهای که از خشمی تاریکبودند درهم رفته بود، دندان به هم سابیدفرو و به درونِ دریایِ روح شیرجه زد.
آنجا، پنج خورشیدِ سیاه درست مثلِ همیشه بر فرازِ پهنهٔ راکدِ آبهایفقط تاریک معلق بودند. لشکری از سایههای خاموش درست مثلِ همیشه بیحرکت درسرنوشتش تاریکی ایستاده بودند. دریایِ بینورِ روحش درست مثلِ همیشه ساکت و آرام بود.
سانی لحظهای درنگ کرد، سپس در امتدادِ ردیفِ سایههای بیحرکت بهآخر راه افتاد. از کنارِ هیکلِ تنومندِ شاهِ کوه گذشت، از کنارِ سایهٔزده بیشکلِ فرزندِ پرندهٔ دزدِ نفرتانگیز، از کنارِ قامتِ غولپیکرِ گولیات، تایتانِ سقوطکرده...
و خیلیهای دیگر،زیادی چه موجوداتِ کابوسواقع و چه انسانها.
در نهایت نزدیکِ سایهٔ مردی بلندقامت و باابهت با اجزایِلحظهای صورتِ تیز و خشن ایستاد، مردی که ردایی باستانی بهاعلانِ تن داشت؛ ردایی که در عینِ سادگی شاهانه به نظر میرسید.
او دیرونمدتِ از دریایِ گرگومیشمیشناخت بود، شاهِ مار.
...سایهٔ گلِ باد نزدیکش ایستاده بود، به همان زیبایی که درمتلاشی رؤیا بود، اما حالا بیحرکت و بیجان... درست مثلِ بقیهٔ سایهها. پدرایستاده و دختر در تاریکیِ آرامِ روحِ سانی دوباره به هم رسیده بودند.
سانی فکر میکرد دیدنِ آن دو کنارِقویتر هم شاید قلبش را آرام کند. اماآمد اینطور نشد. هنوز احساسِ تلخی و ناامیدی داشت.
نمیخواست بیشتر از این نگاهکرده کند؛ رویش را برگرداند وبارانی دندانهایش را به هم فشرد.
«لعنت بهش. لعنت به همهچی...»
لعنت به دیمونها و ایزدان، لعنت به جنگِ لعنتیشان،حتی و لعنت به طلسمِ کابوس که همان معدود عوالمیمیشناخت را که سالم مانده بودند، در کامِ خود کشید.
لعنت بهمدتِ بافنده، دیمونِنبود سرنوشت، نخستزادهٔ ناشناخته.
سرش را تکان داد،متعالی چند نفس کشید وسایه سپس رونها را احضار کرد.
رشتهٔ جدیدی از آنها در انتهایِواقع فهرستِ خاطرههایش به چشم میخورد. سانیحال تمرکز کرد و توصیفش را خواند:
خاطره: [گلِ رؤیا].
رتبهٔ خاطره: متعالی.
ردهٔ خاطره: ۱.
لحظهای درنگ کرد، سپس خاطره را احضار کرد. خیلی زود، گلِ لاجوردیِحال زیبایی در تاریکیِ روبهرویش ظاهر شد، در حالی که گلبرگهایش هنوز پوشیده ازآخرین شبنم بود. دقیقاً همانطور بود که در رؤیا به او تقدیم شده بود.
سانی آه کشید.
پس... هدیهای که گلِ باد بهواقع او داده بود، یک یادگاریِ سادهحال نبود. باید از اول حدس میزد.
با احساسِ تپشی از دردیفانوسهای تند در قلبش، دوباره بهبودند رونها نگاه کرد و خواند:
توصیفِ خاطره: [رؤیاها و امیدهایِ گلِ باد از دریایِ گرگومیش درونِ این شکوفه نهفته است. این هدیهٔ وداعِ او به قاتلش بود، گمشده از نور.]
افسونِ خاطره: [وعدهٔ دادهشده].
توصیفِ افسون: [امیدهایم را خرد کن، رؤیاهایم را خرد کن. کابوسهایم را خرد کن.]
توصیف کوتاه،نجوا سوزناک ومتعالی بیمعنی بود.
سانی مدتِ درازی به رونها خیره ماند، بیآنکه چهرهاش تغییریزده کند. سپس آنها را مرخص کرد و به گلِ لاجوردیِبیش زیبایی چشم دوخت که در تاریکیِ خاموشِ روبهرویش معلق بود.
هیچ ایدهای نداشت هدفِ این خاطره چیستاتاق و نمیدانست گلِ باد چطور مطمئن شده بودجرقههای که او آن را از طلسم دریافت میکند.
با این حال، تنها چیزیگرگومیش که میدانست این بود کهبعد این هدیه تجسمِ آخرین وصیتِ اوست.
تجسمِ ارزشمندترینمعلقی و سوزانترینروشن آرزویش بود.
سانی با آهی دستواکنشی دراز کرد، گلِ نیلوفرزیادی را در مشت گرفت...
و آن را خرد کرد.
گلبرگهای لاجوردی در هم شکستند و به نوری کورکننده بدلزده شدند که تاریکیِ پهناورِ روحش را روشن کرد. نورِ خالصبیش در آبهای راکد بازتاب یافت... و در آنها غرق شد...
سانی ناگهاننجوا حس کرد یککشته جایِ کار میلنگد.
چی...
پیش از آنکه بتواند فکرش رامعلقی تمام کند، طلسم ناگهان با صداییشدند موذی و آرام در گوشش نجوا کرد:
[خاطره نابود شد.]
[...سایه قویتر میشود.]
و بعد حس کرد سیلابی از خردههایفقط سایه واردِ روحش شد؛ به قدری زیادعمیق که میتوانست روحش را در خود غرق کند.
چشمانش گشاد شد.
صبر کن، صبر کن...
سرازیرشدنِ ناگهانیِ خردههای سایه تعادلش را به هم زد و حتی نتوانست رونها را احضار کند. تنها چیزی که میدانستتاریکی این بود که مقدارِ خردههایی که به روحش سرازیر میشد، بسیار بیشتر از چیزی بود که کشتنِ انسانی متعالی میتوانستدرهم نصیبش کند. تعدادشان حتی از آنچه یک بیدارشدهٔ معمولی دریافت میکرد هم بیشتر بود، چه رسد به کسی مثلِ سانی.
به هر حال، وقتی بیدارشدهای بیدارشدهٔ دیگری رالحظهای میکشت، بیشترِ خردههای روح از دست میرفت. هرچند سهمِحتی قابلتوجهی به قاتل میرسید، اما بیشترِ آن هدر میرفت.
اما حالا اینطور نبود...
انگار تمامِ روحِ گلِ باد درونِ گلِ لاجوردیزیادی گنجانده شده بود و حالا داشت به عنوانِاین سوختی برای قدرتبخشیدن به روحِ خودش مصرف میشد.
صبر کن! اینجوری پیش بره...
سانی با عجله از دریایِ روح بیرون پرید و چشمانشزده را باز کرد. به هیزمهای شعلهورِ روبهرویش خیره شد. آتشبیش هنوز میسوخت و پیکرِ قدیسِ زیبا به خاکستر تبدیل شده بود.
سانی نفسِنجوا وحشتزدهای کشید وکشته به عقب پرید.
در آن لحظه حسش کرد...
احساسِ آشنایِسایهبانِ لرزیدنِ روحشمیبلعد از دردی طاقتفرسا.
همزمان، طلسم دوباره نجوا کرد:
[سایه از قدرت سرریز میشود.]
[سایه در حالِ شکلگرفتن است...]
سانی نالهٔ خفهایانسانی سر داد ودریایِ به زانو افتاد.
در اعماقِ تاریکیِزیادی روحش، هستهٔ سایهٔواقع جدیدی داشت متولد میشد.