چپتر 1759: بازگشت به ساحلِ فراموششده
0پهنهٔ متروکِ ساحلِ فراموششدهچهرهٔ پیش رویِ سانی قرارصدا داشت، پوشیده در تاریکی.
آسمانِ سیاه پهناور و خالی بود. نه ستارهای بود، نه ماهی و نه خورشیدیدوباره که مغاکِ بینور را پر کند، و همین باعث میشد بیکران به نظر برسد. سانیچقدر در مواجهه با ابدیتِ تهیِ این عظمتِ درکناپذیر، بیاختیار احساس کرد بهطرزِ غیرقابلتوصیفی کوچک است.
زیرِ آسمانِ سیاه، برهوتی بایر تا جایی که چشم کار میکرد کشیده شده بود. ساحلِ فراموششده تغییردوردست کرده و تقریباً غیرقابلشناسایی شده بود... ترورِ مناره، خورشیدِ بینام، مرده بود و دریای بیپایانِ مرجانهای سرخغبار که از او زاده شده بود نیز از بین رفته و جایش را به غبارِ خاکستر داده بود.
تاریکیِ پوشانندهٔ این پهنهٔ متروک مطلق بود. اما این صرفاً نبودِبین نور بود، نه آن تاریکیِ حقیقی که در مغاکِ جهانِ زیرین لانهنبودِ داشت. ازاینرو، نگاهِ سانی میتوانست بیهیچ مانعی در پردهٔ آن رسوخ کند.
ساحلِ فراموششده...حالتی به سرزمینِ سایههاکبودش تبدیل شده بود.
لبانِ بیخونشدیگر به لبخندیکشید کمرنگ کج شد.
«برگشتم.»
چند روزِ دیگر طول کشید تا از کوههای تهیحیات پایین بیاید و دامنههای تاریک را پشت سر بگذارد،خورد و در نهایت دوباره قدم در ساحلِ فراموششده بگذارد.
سانی که در محاصرهٔ دریای غبارِ خاکستر وبیاید سکوتِ مطلق بود، مدتی بیحرکت ماند و بامحاصرهٔ حالتی عجیب بر چهرهٔ کبودش به دوردست خیره شد.
نبودِ نور،تاریک نبودِ صدا،بگذارد نبودِ حیات...
«چقدر آرامشبخش.»
آنجا سرزمینِ مرگ بود.
چند قدم به جلو رفت و بعد تلوتلو خورد و روی زانوهایشبگذارد افتاد. دستانش در غبار فرو رفت و نفسکشیدنش سخت شده بود؛ هرکبودش بار که قفسهسینهاش بالا و پایین میرفت، سوتهای خسخسداری از دهانش فرار میکرد.
«آرغ... آآآه...»
سانی داشت خفه میشد.
این بهخاطر نبودِ هوا نبود، بلکه صرفاً به این دلیل بود که هممرگ ذهن و هم بدنش در تلاطم بودند. او داشت چیزی شبیه به یکسخت حملهٔ عصبیِ عجیب را تجربه میکرد که دلیلش نبودِ مِه در اطرافش بود.
دیگر نیستی در کار نبود، و ازاینرو، سانی دیگر مجبور نبود برای حفظِ وجودش تقلاقدم کند. اما آنقدر به این نیازِ همیشگی عادت کرده بود که نبودنش مانند شوکی قدرتمندآرامشبخش بود. همهچیزِ اطرافش آنقدر جامد و تغییرناپذیر، آنقدر ملموس و محسوس بود... آنقدر چیزی بود.
همهچیز چیزی بود. عجیب نبود؟
همانطور که مشخص شد، امکان داشت آدم از حسِ آسودگی هم دچار حملهٔ عصبی شود. اینداده احساس آنقدر قدرتمند بود که سانی را کاملاً ناتوان کرد و باعث شد نتواند فکر کند، حرکتمانعی کند یا خودش را کنترل کند. چند لحظه روی زانوهایش ماند و بعد در غبار ولو شد.
خیلی آرومه...
خیلی زود، مچالهطول شد... و درتهی آرامش به خواب رفت.
سانی چند روز بدون هیچ خوابی خوابید. از اینکه بدنِ اصلیاشبین چقدر در خواب مانده بود هم تعجب کرد و هم نگرانصرفاً شد، اما به این نتیجه رسید که مستحقِ کمی استراحت است.
یا شاید هم استراحتی طولانی. گذراندنِ یک سال و نیم در کوههایآنجا تهی کارِ هر کسی نبود... در واقع، دیوانگیِ محض بود. اگر سانیفرو میدانست سفرش چقدر طولانی و وحشتناک خواهد بود، هرگز دل به مِه نمیزد.
یا شاید هم نه. شاید باز هم به دلِ نیستیتاریک میرفت. هرچه باشد، با اینکه عبور از کوههای تهی تجربهایماند کابوسوار بود، اما... بهنوعی منحرفانه و بیمارگونه سرگرمکننده هم بود.
همچنین بسیار پرثمر بود،بگذارد ارادهاش را آبدیده ومحاصرهٔ مهارتهایش را تیز کرده بود.
سانی حالا یک متعالی بود، و ازاینرو، مهارتهایشسرخ نیز باید متعالی میشد. در واقع، اخیراً داشتداده به مفهومِ یک هنرِ نبردِ متعالی فکر میکرد...
در هر صورت، بدنش نیاز بهدوردست استراحت داشت، پس گذاشت بخوابد. با اینمرگ حال، خوابیدن در غبار چندان راحت نبود.
او یک آواتار ظاهر کرد و مقلدِ شگفتانگیز را احضار کرد. وقتی سایه خودشدوباره را به یک کلبه تبدیل کرد، آواتار بدنش را به داخل برد و رویحیات تختِ دستساز گذاشت — که چیزی نبود جز سکویی برجسته که مقلد برایش ساخته بود.
قدیس، مار، دیو و کابوس از کلبه محافظت میکردند ومدتی هر کدام با یکی از سایهها تقویت شده بودند. در همینچقدر حین، آواتار آتشی به پا کرد و مشغولِ تهیهٔ غذا شد.
وقتی سانی بیدار شد، ضیافتی واقعی روی میز انتظارش را میکشید. مدتیرفته بیحرکت ماند، بعد آهی کشید و نشست و چشمانش را مالید. بالشنور و پتویی که پیشتر ظاهر کرده بود، آرام در سایهها حل شدند.
آواتار باحالتی نیشخندی بهچهرهٔ غذا اشاره کرد.
«بیا بخور. ده نوعکشید گوشتِ هیولای مختلف براتبیاید دارم که لذتشو ببری.»
سانی حسابی گرسنهپشت بود، برای همیندوباره وقت را تلف نکرد.
با خوردنِ اولین لقمه،مرده چند لحظه مکث کرد وزاده بعد با لحنی گرفته پرسید:
«نمکمون تموم شده؟»
آواتار شانهای بالا انداخت.
«خودت میدونی که تموم شده.»
سانی آهِ دیگری کشید.
«قهوه چطور؟»
آواتار بادیگر سرگرمی بهکشید او نگاه کرد.
«یکم مونده. بذارپشت برای یه موقعیتِدوباره خاص نگهش داریم.»
البته سانی نیازی نداشت این سؤالها را از خودش بپرسد، چونبین از قبل همهٔ جوابها را میدانست. اما باز هم... غذا خوردن بانبودِ یک گفتگوی دوستانه لذتبخشتر بود، حتی اگر داشت با خودش حرف میزد.
همراهانش از خیلی جهات عالی بودند، اما هیچکدامشان اهلِ حرف زدنآرامشبخش نبودند... در واقع، تنها کسی که تا به حال حرف زده بودغبار دیو بود، اما همان بهتر که او دهنش را بسته نگه میداشت.
سانی پس از تمام کردنِ صبحانهاش، سوارِ کابوسبیاید شد، بقیهٔ سایهها و همینطور آواتار را مرخصمحاصرهٔ کرد و به سمتِ شمال به راه افتاد.
تاریکی آنها را در آغوشِ پذیرايشدوباره گرفت و غبارِ خاکستری با سمهایماند الماسگونهٔ نریانِ تاریک به هوا برخاست.
عجیب بود.
سانی سفرِ طولانیِ بازگشت به شهرِ تاریک را که او و اعضای دسته پس از دیدنِ کوههایسکوتِ تهی پشت سر گذاشته بودند، بهوضوح به یاد میآورد. آن زمان، نبردی بیپایان برای بقا در جریانرفت بود؛ هزارتوی سرخ پر از انواعِ موجوداتِ کابوسِ پست بود و همهٔ آن موجودات میخواستند خونشان را بچشند.
اما حالا، موجوداتِ کابوسبگذارد از بین رفته بودند؛محاصرهٔ خورشیدِ بیرحم نابودشان کرده بود.
هزارتوی سرخ هم ازمرده بین رفته بود و نابودیِزاده خورشید باعثِ ازهمپاشیدگیاش شده بود.
هزارتوی مرجانی در غیابِ منبعش پژمرده و به غبار تبدیل شدهآرامشبخش بود. حالا دیگر کسی نبود که از تاریکی به سمتِ سانیدستانش یورش ببرد. در اطرافش چیزی جز مرگ و ویرانی به چشم نمیخورد.
سکوت و آرامش.
کابوس را با سرعتی ملایم به سمتِ شمال میراند و عجلهای برای رسیدنحالتی به مقصدش نداشت. سانی که آرام در زین تکان میخورد، آب از چشمهٔرفت بیپایان نوشید و با نگاهی پر از کنجکاویِ خونسردانه به اطراف نگاه کرد.
فکر کنمخورشیدِ اونجا رو میشناسم...دریای نه، واقعاً میشناسم؟
جهتیابی در دریای غبار سخت بود. چند نشانه وجود داشت که سانی میتوانست آنها را بشناسد، اماتلوتلو او از نقطهای متفاوت از جایی که دسته رفته بود، واردِ ساحلِ فراموششده شده بود. مسیرش کاملاًفرار متفاوت بود و ممکن بود صدها یا حتی هزاران کیلومتر از مکانهایی که دسته دیده بودند، دورتر باشد.
خب، اهمیتی نداشت. اگر سانی میخواست،تهی میتوانست بقیهٔ عمرش را اینجا بگذراند. بالاخرهنهایت چیزی را که دنبالش بود پیدا میکرد.
نه، راستشتاریک این کاملاًبگذارد درست نبود.
از آنجا که حالا موجوداتِ کابوسِ بسیار کمی در ساحلِنیز فراموششده حضور داشتند، اگر اصلاً موجودی مانده بود، آذوقهاش درمطلق نهایت تمام میشد. پس در هر حال زمانش محدود بود.
خندهٔ سانیحالتی در سکوتِچهرهٔ آرام طنینانداز شد.
«خدایان. هیچوقتدیگر فکر نمیکردم همچینکوههای مشکلی داشته باشم...»
پلیدهای کافیتاریک در اطرافبگذارد نبودند! عجب مضحکهای.
طنزآمیز نبود؟
سانی چند روز سوار بر اسب سفر کرد، سپس به کلاغی تبدیل شد و در آسمانِ سیاهتلوتلو و بیکران به پرواز درآمد. سوار بر بادها، بر فرازِ دریای غبارِ خاکستری اوج گرفت و درفرار حالی که سرزمینِ متروک را برای یافتنِ نشانهای آشنا زیر نظر داشت، به سمتِ شمال پیش رفت.
هیچ هیولایی از غبار، یا از ورطهٔ سیاه و تاریکِتاریک بالا به سمتش یورش نبرد. این سرزمین که در ذهنش باحالتی هراس و خطر مترادف شده بود، حالا بهطرزِ عجیبی آرام بود.
حتی از جهانِ بیداری همنهایت امنتر به نظر میرسید، چهمدتی برسد به مناطقِ دیگرِ عالمِ رؤیا.
سانی منقارش را باز کرددریای و چند قارقارِ گوشخراش سر دادبین و به این طنزِ ماجرا خندید.
خندهدار میشد...حالتی اگه اینقدرچهرهٔ غمانگیز نبود.
...پس از چند روز پروازِکوههای دیگر بر فرازِ زمینهای بایر، چیزیپشت را که دنبالش بود پیدا کرد.
ویرانههای منارهٔ سرخ.