چپتر 1497: سدِ زنجیری
0زنجیرشکن بالاتر رفت، سرانجام از دیوارِ دژِ شناوربوده گذشت و بالای باروها از حرکت ایستاد. ازروی آنجا، میتوانستند کمی دورتر را در دلِ مه ببینند.
در دوردستِ سمتِ چپشان، دژِ شناورِ دیگری بهسختی در تاریکروشنِ هوا به چشم میخورد؛ درستاحتمالاً به همان اندازه درهمشکسته و متروک. یکی دیگر هم در سمتِ راستشان بود. زمانی هرتردید سه با زنجیرهای ضخیم به هم وصل بودند، اما آن زنجیرها مدتها پیش پاره شده بود.
سانی لحظهای بیحرکت ماند.
...این یهاین سد برای بستنِراهِ راهِ رودِ بزرگه.
زمانی باید حلقهای از این دژها دورِ گرگومیش ساخته شده باشد، با زنجیرهایآنسوی عظیمی که هم بالای آب و هم زیرِ آن بینشان کشیده شده بود.حتی اینطوری، آلودهها مجبور میشدند پیش از رسیدن به شهر، سدِ زنجیری را بشکنند.
انتخابِ دیگر این بود که در عمقِ بسیار بیشتری فرو بروند و سدِ ترسناکِ دژهای شناور راپیاده بهکل دور بزنند. اما این کار باعث میشد پشتشان در برابرِ پاتکِ پادگانهای این دژهای پیشگام کاملاً بیدفاعهیچ بماند... در هر صورت، بهراحتی میشد دید که آلودهها حملهٔ مستقیم به سدِ زنجیری را انتخاب کرده بودند.
انگار نبرد در حوالیِبرای دژهای سقوطکرده بهشدت هولناک بودهباید است. و فراتر از آنها...
سانی لرزید.
آنسوی دژِ درهمشکسته، آنقدر جسدِ شناور روی آب بود که بهسختی میتوانستلرزید آب را ببیند. کار به جایی رسیده بود که احتمالاً میشد ازبیآنکه اینجا تا گرگومیش پیاده رفت، بیآنکه چکمهها حتی یک بار خیس شوند.
اخم کردبوده و دستش راآنها روی نرده گذاشت.
با این حال، پیشبرای از آن، سانی لحظهای تردیدباید کرد و به همراهانش نگریست.
موردرت...
شاهزادهٔ هیچ در این کابوس متحدشان بود —بوده یا دستکم قرار بود باشد. در حقیقت، پیشبینیِروی اینکه آن حرامزادهٔ مکار چه کار میکند سخت بود.
در کابوسِ دوم، موردرت تمامِ جمعیتِ نواحیِ شمالیِ پادشاهیِ امید را قتلعام کرده بود، آن هماینجا فقط برای رسیدن به قدرت. پس کسی نبود که با نابود کردنِ بقایای تمدنِ رود براینگریست رسیدن به اهدافش مشکلی داشته باشد. از رها کردنِ قدیسهای آلوده در جهانِ بیداری هم عذابوجدان نمیگرفت.
به بیانِ دیگر، اگر موردرت فکرراهِ میکرد روشِ شش طاعون برای فتحِ کابوسگرگومیش بهتر است، میتوانست با آنها متحد شود.
با این حال... سانی تقریباً مطمئن بود که طاعونها برای پیروزی باید تکتکِ انسانهای حاضر در مقبرهٔ آریلکشیده را بکشند یا آلوده کنند. و موردرت، هرچند نفرتانگیز، همچنان یک انسان بود. مگر اینکه شاهزادهٔ هیچ حاضربهکل میشد روحش را به تباهی تسلیم کند، وگرنه تنها راهِ خروجش از مقبره نابود کردنِ جویندهٔ اول بود.
دستکم سانی به این موضوع امیدوار بود... بهویژه چون موردرت تنهاآنها کسی بود که میتوانست دربارهٔ نقصِ روحدزد به آنها اطلاعات بدهد،اینجا یا لااقل از دانشش دراینباره برای کشتنِ نسخهٔ گذشتهٔ خودش استفاده کند.
با این حال...
کاسی بهخاطرِ نابینایی در برابرِ قدرتِ موردرت مصون بود. دریای روحِ نفیس هم بهاحتمالِ زیادباشد دستکمی از مالِ سانی نداشت — اگر موردرت سعی میکرد او را تسخیر کند، در جهنمیبسیار درخشان از شعلههای سفید خاکستر میشد. روحِ درهمشکستهٔ جت نیز بهدلیلِ سرشتِ منحصربهفردش بهراحتی قابلتسخیر نبود.
اما افی هیچ دفاعی در برابرِ شاهزادهٔ هیچ نداشت. طلسمِ سندانی که پدرِساخته موردرت برای محافظت از مردم در برابرِ پسرش ساخته بود، پیشِ کای بود؛زنجیری در کابوسِ دوم، شکارچی آن را نپذیرفته بود تا به کماندارِ جذاب برسد.
البته قطعی نبود که موردرت بتواندبهشدت افی را در نبردِ روح شکستلرزید دهد. اما سانی نمیخواست ریسک کند.
پس از لحظهایاست تردید، به شکارچیلرزید نگاه کرد و گفت:
«میتونی همینجاماند بمونی وبرای مراقبِ کشتی باشی؟»
افی کمی اخم کرد،بستنِ اما بعد سر تکانباید داد و بهزور لبخندی زد.
«حتماً. شماهاانگار برید وحوالیِ خوش بگذرونید.»
با این حرف، یکفراتر قدم عقب رفت وآنقدر به نیزهاش تکیه داد.
سانی دستِ نف را گرفت و او را به درونِ سایهها کشید. لحظهای بعد هرباشد دو روی استحکاماتِ پایین ظاهر شدند، در حالی که جت بهسادگی پایین پرید. کاسی باعمقِ کمکِ رقصندهٔ خاموش به پایین سُر خورد و با ظرافت میانِ اجسادِ فرسوده فرود آمد.
دورتادورشان بقایای اسکلتیِ جنگجویانِ گرگومیش به چشم میخورد. بهراحتی میشد فهمید کدامیک زمانی بیدارشده بودهاند و کدامیک انسانهایکشیده عادی؛ گروهِ اول تنها با پارچهای پوسیده پوشیده شده بودند و زرهِ خاطرهشان مدتها پیش از بین رفتهبهکل بود. گروهِ دوم زرههایی به تن داشتند که از پوستِ موجوداتِ کابوس و فولادی بینظیر ساخته شده بود.
جسدی که سانی و همراهانش به دنبالشهولناک بودند همان نزدیکی بود و به سازوکارِآنقدر قفلِ یکی از زنجیرهای محاصره تکیه داده بود.
با احتیاط به مردِ مرده نزدیک شدند. خیلی زود، سانی توانست تصویرِ هر چهار نفرشاناحتمالاً را ببیند که در زرهِ سینهٔ صیقلیِ مرد بازتاب یافته بود... جمجمهای سفید به شکلی وهمآورهمراهانش از بالای آن به او خیره شده بود و گودالهای خالیِ چشمانش پر از تاریکی بود.
سانی انتظار داشت موردرت را ببیند که دربزرگه بازتاب پنهان شده است، اما در کمالِ تعجب، تنهازیرِ چهار پیکر آنجا بودند: نفیس، کاسی، جت و خودش.
«آخه اوناین حرومزاده چهبستنِ نقشهای تو سرشه؟»
برای لحظهای، حتی مطمئن نبود کهبهشدت موردرت ربطی به این مکان داشتهلرزید باشد. آیا همهچیز یک تصادف بود؟
اما بعد...
ناگهان، سانی متوجه شد که نمیتواند نگاهش را از بازتابِ خودش بردارد.دورِ به آن خیره ماند و حس کرد به شکلی عجیب جذبِ زرهِرسیدن سینهٔ صیقلی شده است... انگار نیرویی نامرئی او را به درون میکشید...
در لحظهٔاین بعد، انگاربستنِ دنیا وارونه شد.
همهچیز همانطور مانده بود، اما به شکلی عجیب... معکوس شده بود. آنچه در سمتِ راستش بود حالا در سمتِجایی چپ قرار داشت و آنچه در سمتِ چپ بود به سمتِ راست رفته بود. سانی کموبیش میتوانست از هر دوموردرت دستش استفاده کند، اما همچنان دستِ چپش را ترجیح میداد... حالا، به شکلی عجیب حس میکرد دستِ راستش فرمانپذیرتر است.
جسد با زرهِ درخشانش هنوز آنجا بود. نورِ سپیدهدم آسمان رامیتوانست به رنگِ یاسیِ کمرنگ درآورده بود. زنجیرشکن بالای سرش معلق بودخیس و از این زاویه تنها چند شاخه از درختِ مقدس دیده میشد.
اما... حالا تنها کشتیِ پرندهبستنِ در زرهِ سینهٔ صیقلی بازتاب مییافت.دژها بازتابِ اعضای دسته ناپدید شده بود.
تنش یخ کرد.
«من...»
سانی دندانهایشبوده را بهفراتر هم سایید.
«...توی یه بازتابم.»
از طریقِ حسِ سایه همراهانش رارودِ درک کرد تا مطمئن شود هنوز باساخته او هستند. خوشبختانه انگار آسیبی ندیده بودند.
اما پیش از آنکه سانیسقوطکرده بتواند شرایط را بسنجد، صداییفراتر آشنا از پشتِ سرش طنین انداخت.
دقیقاً مثلِ سالهااست پیش بود، درلرزید تاریکیِ خالیِ آسمانِ زیرین:
«بهبه. سانلس... خانمها... آه،برای چقدر خوشحالم که میبینمبزرگه تونستید خودتون رو برسونید...»