چپتر 808: گفتگویی که مدتها انتظارش میرفت
0سانی چهره در هم کشید.
حرفهای نفیس منطقی بود... تااستفاده آنجا که میشد کلمهٔ «منطق» راقرار در مورد او به کار برد.
ستارهٔ دگرگون میخواست طلسمِ کابوس را نابود کند و فرمانروایان سرِ راهش بودند. درست مثلحمله گانلاگ، مستبدِ بیرحمِ قلعهٔ روشن، ظاهراً آنها هم از تلاش برای رهایی از چنگِ طلسم دستجلب کشیده و در عوض به قدرتِ عظیمی که پیشتر به آنها بخشیده بود، بسنده کرده بودند.
بدتر از آن، جلوی پیشرفتِ دیگران را میگرفتند تا مبادا آنقدر بالا بروند کهدلایلِ جایگاهشان را به خطر بیندازند... دستکم از پایین که اینطور به نظر میرسید. شاید فرمانروایانباید دلایلِ دیگری برای استبداد و انفعالِ خود داشتند، اما سانی هیچ راهی برای فهمیدنش نداشت.
البته برای نفیس اهمیتی نداشت. برای او، آنها صرفاً مانعی بودند که بایدگرفته نابود میشدند. میلِ شخصیاش برای گرفتنِ انتقامِ خاندانِ شعلهٔ جاودان و مجازاتِ کسانیرسید که به پدرش خیانت کرده بودند، این کار را فقط برایش شیرینتر میکرد.
با این حال، دشمنانش بیش از حد قوی بودند. فقط در صورتی میتوانست به مصافشان برود که خودشخاندانهای هم به رتبهٔ مطلق میرسید، اما مسیرِ رسیدن به رتبهٔ مطلق توسطِ همان کسانی محافظت میشد که باید نابودشانکنی میکرد. در مواجهه با این بنبست، تصمیم گرفته بود از قدرتِ خودِ فرمانروایان برای در هم شکستنشان استفاده کند.
همچنین میخواست در صفوفِ دشمن نفوذ کند و خودشزمانش را در موقعیتی قرار دهد تا وقتی زمانش رسید،بذار از درون به یکی از خاندانهای بزرگ حمله کند.
سانی آهِ سنگینی کشید.
«پس، بذار ببینم درست فهمیدم. میخوای به خاندانِ دلاوری ملحقمواجهه بشی، براشون بجنگی تا خاندانِ سرود نابود بشه و اعتمادِنفوذ آنویل رو جلب کنی، بعد شمشیرت رو به سمتِ خودش برگردونی؟»
نفیس چند لحظهخودِ مکث کرد وهمچنین بعد شانه بالا انداخت.
«کموبیش. چرا؟»
دست به صورتش کشید.
«این یه نقشهٔ افتضاحه! سوراخهای این نقشه از پنیرِ سوئیسی هم بیشتره... حالا این سوئیس هراستفاده کی که هست. کی میگه دلاوری تو این جنگ پیروز میشه؟ کی میگه آنویل اصلاً قراره توسنگینی رو چیزی جز یه تهدیدِ بالقوه ببینه؟ فکر میکنی احمقه؟ مطمئناً میدونه چقدر باید ازش متنفر باشی!»
ستارهٔ دگرگونگرفته با آرامش بهاستفاده او نگاه کرد.
«من میگم. من میگم کی پیروز میشه. من میگم بهم اعتماد میکنه یا نه. همهچیز به خودم بستگی داره، مگه نه؟ اگه بخوام خاندانِ بزرگِ سرود سقوطسرود کنه، باید کاری کنم که سقوط کنه. اگه بخوام نظرِ آنویل رو جلب کنم، باید کاری کنم که نظرش جلب بشه. من تو این ماجرا یه تماشاگرِ منفعلهست نیستم، سانی. من اختیار دارم آینده رو همونطور که میخوام بسازم... یا حداقل تلاش کنم. آره، شانسِ موفقیت کمه. اما کی تا حالا شانس با ما یار بوده؟»
سانی پوزخندآنقدر زد و سرشجایگاهشان را تکان داد.
«اینو قبول دارم. شانسِ ما همیشه افتضاح بوده. با این حال، بینِ اینکه برخلافِ میلتشکستنشان تو یه خطرِ عظیم بیفتی و اینکه با پای خودت تصمیم بگیری خودتو به خطربزرگ بندازی، فرق هست. برخلافِ گذشته، مجبور نیستیم تو موضعِ ضعف باشیم. تو داری اینو انتخاب میکنی!»
نفیس همگرفته سرش راشکستنشان تکان داد.
«اینجاست که اشتباه میکنی، سانی. واقعاً فکر میکنی انتخابی دارم؟ فکر میکنی الان میتونم برگردم؟ که فرمانروایان اصلاًبذار دست از سرم برمیدارن؟ نه... دیگه برای این کار خیلی دیره. همونطور که خودت گفتی، دلاوری مصممه کهبرگردونی سهمِ خودش رو از گوشتم برداره. تنها چیزی که میتونم انتخاب کنم اینه که دندوناشون رو کجا فرو کنن.»
چند لحظه با خشمبروند به او خیره مانددستکم و بعد با تندی گفت:
«چیزی رو فراموش نکردی؟»
ستارهٔ دگرگونگرفته نگاهش کردشکستنشان و اخم کرد.
«چی؟»
سانی یک قدم جلو رفت.
«من! داری منو فراموشمسیرِ میکنی! منم تو اینمحافظت قضیه حق رأی دارم، لعنتی!»
مدتی سکوتگرفته کرد. سرانجام،شکستنشان نفیس گفت:
«من مجبورت نمیکنم کاری کنی.موقعیتی اگه دلت نمیخواد، لازم نیسترسید با من به دلاوری بیای.»
لبخندِ کجی روی لبش نشست.
«آه، عالی شد! ولی واقعاً اینطوره؟ هرچی باشه، یه پیوندِ خاص بینِتصمیم ماست. من فقط تا وقتی آزادم هر کاری دلم میخواد بکنم کهوقتی تو تصمیمِ دیگهای نگیری. کی میدونه، شاید یه روز نظرت عوض شد؟»
نِف چند ثانیهٔ طولانیشکستنشان به او خیره ماند. بعدنفوذ آهی کشید و دستبهسینه ایستاد.
«آها، پس قضیه اینه.»
سانی دندانقروچهایآنقدر کرد وبروند بعد آرام گفت:
«حالا که داریم درموردش حرف میزنیم، بیا حرف بزنیم. خیلیمواجهه وقت بود که باید این بحث رو میکردیم. پس نفیس،نفوذ بهم بگو... میخوای با قدرتی که روم داری چیکار کنی؟»
چهرهاش بیتفاوت ماند. نفشکستنشان لحظهای با سردی به اونفوذ نگاه کرد و بعد گفت:
«...هیچکار. دیگه هرگزدشمن بهت دستور نمیدمقرار کاری برام بکنی.»
سانی پیش از اینکه حرفِ او تمام شود دهانپایین باز کرده بود تا جوابش را بدهد، اما خشکش زد.داشتند چند لحظه بیحرکت ایستاد و بعد نفسش را بیرون داد.
«خب... خوبه. چون اگه یهرسیدن روزی سعی میکردی، یکیمون میمرد. اینبنبست یه تهدید نیست، فقط یه حقیقته.»
ناگهان جرقههای سفیدی در چشمانِ ستارهٔ دگرگون روشندشمن شد. کمی به جلو خم شد و بادرون صدایی سرشار از احساساتی که بهسختی مهارشان میکرد، گفت:
«و میدونی چرا؟»
سانی که ناگهان حسِبروند ناخوشایندی به او دستدستکم داده بود، اخم کرد.
«نه، نمیتونم بگم میدونم. چرا؟»
یک قدم جلو آمد و روبهرویش ایستاد، تقریباًدشمن به همان نزدیکیِ زمانِ رقصشان. چهرهاش آرام بود،درون اما چشمانش از شعلهای سوزان پر شده بود.
«...چون نیازی ندارم کسی برخلافِ میلش دنبالم بیاد. نیازی به یه قلادهٔ جادویی ندارم تا آدما رو وادار به خدمت کنم. من برده نمیخوام. این برام کافی نیست، سانی. وقتی میتونم وفاداریکنی داشته باشم، چرا به تسلیمشدن راضی بشم؟ آدمایی که دنبالم میان، بهم خدمت میکنن و ازم فرمان میبرن، این کار رو میکنن چون این بزرگترین آرزوشونه. با لبخند این کار رو میکنن.بالقوه اگه یه روز بخوام تو رو مالِ خودم کنم، سانی، مالِ من میشی — نه به این خاطر که مجبورت کردن، بلکه به این خاطر که خودت میخوای. این هم... یه حقیقته.»
چند لحظه به او خیرهجایگاهشان ماند، جاخورده از شدتِ ناگهانیِ حرفهایش.نظر بعد، حالتِ لجبازانهای روی چهرهاش نشست:
«زیادی خودتو تحویل نمیگیری؟مسیرِ فکر میکنی کی هستی کهنابودشان تصمیم بگیری من چی میخوام؟»
نفیس به او نگاهشکستنشان کرد، بعد رویش رادشمن برگرداند و آهی کشید.
«من... من کسیام که تو دنیاقرار از همه بهتر تو رو میشناسه،یکی سانی. حتی تو هر دو دنیا.»
چند لحظهآنقدر مکث کرد وجایگاهشان بعد آرام افزود:
«همونطور که گفتم، هرگز مجبورت نمیکنم کاری کنی. اما چه خوشت بیاد چه نه، سرنوشتِ ما بههمچنین هم گره خورده. و این پیوند هیچ ربطی به توانِ ذاتیِ تو نداره. راستش، همون لحظهای کهبذار جلوی دروازههای آکادمی همدیگه رو دیدیم، سرنوشتمون در هم تنیده شد. فقط هنوز نمیدونستیم. نمیتونی ازش فرار کنی.»
نمیتونم... از سرنوشت... فرار کنم؟
سانی مدتِ درازی بهنفوذ نفیس نگاه کرد ووقتی بعد لبخندِ تلخی زد.
«حالا ببین.»
با این حرف، فلوتِمسیرِ استخوانی را مرخص کرد، چرخیدنابودشان و از آشپزخانه بیرون رفت.
واردِ راهرو شد و به راههمچنین افتاد. پرههای بینیاش گشاد شده بود ووقتی چهرهاش از خشم در هم رفته بود.
در همان حال کهنفوذ راه میرفت، رابطش را درآوردزمانش و شمارهٔ آشنایی را گرفت.
پس از مدتی،بالا صدای زنی ازخطر بلندگو پخش شد:
«سانی؟ چهرتبهٔ غافلگیریِ خوبی.مسیرِ خوشحالم صداتو میشنوم.»
چند لحظه تردیدخودِ کرد و بعدهمچنین نفسِ عمیقی کشید.
سپس، سانی لبخندیدشمن زد و باقرار لحنی دوستانه جواب داد:
«استاد جت؟آنقدر سلام... یهبروند سؤالی ازتون داشتم.»
یک ثانیهرتبهٔ مکث کردمسیرِ و بعد پرسید:
«...قطبِ جنوب چقدر سرده؟»