چپتر 1288: پادشاهی میان جانوران
0هنوز سؤالاتِ زیادی بود که سانی میخواست از آنانکه بپرسد و چیزهای بسیاری که بایدکرده یاد میگرفت. اما در محاصرهٔ تاریکیِ خاموشِ شب، تنها به صدای ملایمِ برخوردِ آب بهآیا بدنهٔ قایقِ تندرو گوش سپرد و بیهیچ حرفی به پهنهٔ درخشانِ رودِ بزرگ خیره ماند.
دیروز اتفاقاتِ زیادی افتاده بود... خدایان. واقعاً فقط یک روز پیش بود که بااسمِ مارِ لاجوردی جنگیده بود؟ آن نبردِ هولناک، فرارِ دیوانهوار از جزیرهٔ تاریک—هنوز حتی یکچیزِ لحظه آرامش پیدا نکرده بود تا به خودش بیاید و به این ماجراها فکر کند.
انگار یه خوابه.
واقعاً این کار رامحوِ کرده بود... یک جانورِهوشیاریاش اعظم را کشته بود.
البته بخشی از آن به لطفِ برکتِ شعلهٔ روحِ نف بود و بخشی همکار به این دلیل که مارِ لاجوردی بهشدت ضعیف شده بود. با این حال... آیاشده استادِ دیگری در دنیا پیدا میشد که بتواند به چنین دستاوردی ببالد؟ قطعاً نه.
اصلاً تا بهمحوِ حال کسی چنینحاشیههای کاری کرده بود؟
سانی با بیقراری تکانی خورد؛ میترسید این دستاوردِ باورنکردنی باعث شود هوا برش دارد. تقریباً دلش میخواست طعنههای نیشدارِشبحِ گناهِ تسلا را بشنود که هیچ فرصتی را برای تحقیر کردنش از دست نمیداد... آن عوضی جایی در همینگرفته حوالی بود، اما خودش را نشان نمیداد. میتوانست حضورِ محوِ آن شبحِ منفور را در حاشیههای هوشیاریاش حس کند.
با این حال، حقیقتِ ماجرا همینمنفور بود—سانی واقعاً مارِ لاجوردی را کشتهدایرون بود... دایرون از دریای گرگومیش را.
چه اسمِلحظه عجیبی برایپیدا یه موجودِ کابوس.
سانی پس از آنکه مدتها جانورِ دیوانه را زیرِ نظر گرفته و حتی بهاسمِ شکلش درآمده بود، اطمینان داشت که چیزِ خاصی در آن پلیدِ درنده وجود دارد.چیزِ حالا با فهمیدنِ نامش، عمیقاً شک کرده بود... که مارِ لاجوردی اصلاً پلید نبوده است.
یا دستکمتسلا همیشه پلیدهیچ نبوده است.
یعنی اونمیتوانست مارِ پیر یهشبحِ زمانی انسان بوده؟
هرچه باشد، طلسم همهٔ انسانها راخودش جانور به حساب میآورد. برای مثال،انگار یک فرمانروا میتوانست جانورِ مطلق نامیده شود.
...پس اگر یکمحوِ فرمانروا تسلیمِ تباهیحاشیههای میشد، چه اتفاقی میافتاد؟
سانی با نگاهبشنود به پهنهٔ درخشانِ رودِتحقیر بزرگ، احساسِ بیقراری کرد.
شاید یهمیتوانست راهِ سادهمحوِ برای فهمیدنش باشه.
چشمانش را بستآرامش و در دریایخودش روحش شیرجه زد.
همهچیز دقیقاً مثلِ قبل بود و پنج خورشیدِ سیاه بر فرازِ آبِدریای راکد سایه انداخته بودند. تنها تفاوت این بود که حالا، پس ازشکلش فهمیدنِ حقیقتِ پیدایشِ جهانِ رودِ بزرگ، آن را با نگاهی نسبتاً تازه میدید.
سپاهی از سایههابشنود بیحرکت در تاریکیِبرای خاموش ایستاده بودند.
سانی هنوز زمانی را به یاد میآورد کههوشیاریاش میتوانست سایههای بیجان را با انگشتانِ یک دستعجیبی بشمارد، اما حالا تعدادشان بسیار زیاد بود. هزاران سایه...
واقعاً اینهمه کشتهم؟
البته که کشته بود. از ساحلِ فراموششده تا مقبرهٔ آریل، زندگیِ سانی سراسر کشتار بود...عجیبی حتی اگر به میلِ خودش هم نبود. این ارقام بهویژه در طولِ لشکرکشیِ جنوبی بالاپلیدِ رفته بود؛ جایی که مدام در محاصرهٔ دستههای عظیمی از موجوداتِ کابوسِ لجامگسیخته قرار داشت.
بیشترِ سایهها پلید بودند: شاهِ کوه، سایهٔ بیشکلِکردنش زادهٔ متولدنشدهٔ پرندهٔ دزدِ پست، شوالیهٔ طردشده، مقلدِمیتوانست گزنده، ترورِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹، تایتان جالوتِ کوهپیکر...
اما انسانهای زیادی هم آنجا بودند. بردهدارِ پیر و بینام، هارپر، هاروس، کاستر، پیرس،گرگومیش کاهنِ سرخ، دوشیزگانِ جنگ، سربازانِ شهرِ عاج، شوالیه آمیران و بسیاری از بیدارشدگانِ خاندانهایداشت بزرگ که در قطبِ جنوبِ شرقی کشته بود، قدیس نیشِ مهیب... و خیلیهای دیگر.
سولوین هم بود. در واقع دو نسخه از او آنجا بود—یکی راانگار در جزیرهٔ زنجیری کشته بود و دیگری را در پادشاهیِ امید. سانیروحِ هر بار که آنها را میدید، حسِ غریبی به او دست میداد.
اما الانحضورِ دنبالِ کسِشبحِ دیگری میگشت.
وقتی متوجه شد شکلِ غولپیکرِ مارِ عظیمی در میانِدست سایهها نیست، حدس زد که شکش درست بوده است.محوِ و بعد، بالاخره او را دید... دایرون از دریای گرگومیش.
مارِ لاجوردیمیتوانست در واقعمحوِ زمانی انسان بود.
آنجا در تاریکی، سایهٔ مردی خوشقیافه با اجزای صورتِ برجسته و ابروهای درهمکشیده و خشن ایستادهجانورِ بود. قدبلند و باابهت بود، با شانههایی پهن و چهرهای زاویهدار و مصمم. موهایش در بافتی بلنددنیا جمع شده بود و ردایی کهن به تن داشت که هم ساده به نظر میرسید هم شاهانه.
«مارِ لاجوردی...حضورِ واقعاً یهشبحِ انسان بود.»
سانی با نگاهبشنود به سایهٔ خاموش، خشکشتحقیر زد. دلش آشوب بود.
این اولین باری بود که انسانی را میدید که تسلیمِ تباهی شده است. وگرگومیش آن هم نه هر انسانی—یک فرمانروای مغرور و قدرتمند، موجودی والا از رتبهٔ مطلق.داشت حتی سولوین که هزاران سال تحتِ شکنجهٔ کرمتاک بود، هرگز انسانیتش را رها نکرده بود.
شاه دایرون که بود؟ چرا به مقبرهٔ آریل آمدهماجراها بود؟ چطور در جنون گم شده و به یک پلیدالبته تبدیل شده بود، طوری که فرقی با جانوری بیعقل نداشت؟
...آیا سانی هممحوِ روزی به همینحاشیههای سرنوشت دچار میشد؟
اخمِ غلیظی روی صورتش نشست.
«تباهی...»
سانی هنوز واقعاً با تباهی روبهرو نشده بود، فقط با نتیجهٔ تباهی مواجه شده بود—همان دیوهایجانورِ شوریدهای که انسانهای جهانِ بیداری به آنها موجوداتِ کابوس میگفتند. با این حال، حس میکرد اگردیگری قدرتش به رشد ادامه دهد، سرانجام با آن روبهرو خواهد شد. شاید حتی به شکلی اجتنابناپذیر.
«نگرانکنندهست.»
برای آخرین بار نگاهیهیچ به سایهٔ دایرون انداخت، مکثیدست کرد و بعد آرام گفت:
«درونِ من بهحضورِ آرامش برس، مارِمنفور پیر. کابوست تموم شد.»
مارِ لاجوردی دشمنِ وحشتناکی بود، اما از سانی و نفیس در برابرِ وحشتهایخوابه دیگرِ رودِ بزرگ هم محافظت کرده بود. اگر جنون، گرسنگی و درندهخوییِ اوبهشدت نبود، آنها نمیتوانستند از آن یک ماهِ سعادتمندانه در جزیرهٔ تاریک لذت ببرند.
سانی چیزهای زیادیمحوِ هم از مارِحاشیههای عظیم یاد گرفته بود.
با آهی روی برگرداند و رفتبرای تا میانِ پنج خورشیدِ سیاه بایستد.جایی هنوز چیزی بود که باید میدید...
هر چه باشد، سانی پس ازمنفور کشتنِ فرمانروای فاسدشده یک خاطره به دستدریای آورده بود. اولین خاطرهاش از رتبهٔ مطلق.
خب... اولین خاطرهاش از رتبهٔ مطلق کهبیاید واقعاً خودش به دست آورده بود، نهکار اینکه بهطور مرموزی از غیب به او برسد.
سانی با احضارِ رونها،شبحِ رشتهٔ ناآشنای آنها راحقیقتِ پیدا کرد و خواند:
خاطره: [تاجِ گرگومیش].
رتبهٔ خاطره: مطلق.
ردهٔ خاطره: ۱.
نوعِ خاطره: ابزار...