چپتر 172: بازارِ خاطره
0پشتِ در، سالنی با اندازهٔ متوسط قرار داشت کهحالا هیچ پنجرهای نداشت. فانوسی عجیب که در مرکزش شناور بود،خاصِ آنجا را روشن میکرد و نوری درخشان و ثابت میپراکند.
کنارِ دیوارهای اتاق، قفسههای مختلفِ سلاح، مانکنهای چوبی کهپنج زرهِ کامل به تن داشتند، و میزهایی با مجموعهایرگههایی گسترده از اشیای زیبا و جذاب چیده شده بود.
همهچیز — سلاحها، زرهها،چیز اشیا، و حتی فانوسِاین شناور — خاطره بودند.
سانی حس کرد فکری رعدآسا دراین ذهنش منفجر شد. برای چند لحظه،ثروتی فقط میتوانست به یک چیز فکر کند:
پول! این کلی پوله!
درونِ این سالنِ ساده، ثروتیمحسوب پنهان بود که میتوانست باسال ثروتِ یک شرکتِ کامل رقابت کند.
بهسختی جلوی خودشمیتوانست را میگرفت تاکند آبِ دهانش راه نیفتد.
«آه... سانی؟»
سانی که از بهتِ حریصانهاشانزجار بیرون آمده بود، چند بار پلکخودت زد و به کای نگاه کرد.
«ها؟»
کماندارِ زیبافقط لحظهای تردید کردفکر و بعد گفت:
«داشتم میگفتم،چیز این استوکند ـه. مسئولِ اینجاست.»
تازه آن موقع سانی متوجه شد شخصِ دیگری هم در اتاق است. مردی بود که بابسیار استانداردهای شهرِ تاریک پیر محسوب میشد؛ نزدیکِ بیست و پنج سال یا بیشتر داشت. صورتی گردحتماً و چشمانی شاداب داشت که در حالِ حاضر پر از شک و رگههایی از انزجار بود.
البته نگاهششهرِ به سانیپیر دوخته شده بود.
تا حالا تومیتوانست آینه به خودتکند نگاه کردی، عوضی؟!
جدای از قدِ بسیار بلندش، یک چیزِ خاصِ دیگر هم در ظاهرِ استو وجود داشت، ورقابت آن این بود که... چاق بود. او اولین فردِ چاقی بود که سانی در شهرِ تاریکنگاه میدید. داشتنِ چنین شکمی در چنین جایی حتماً به کار، استعداد و پشتکارِ زیادی نیاز داشت.
نمیدانست بایدحالِ تحتتأثیر قرار بگیردانزجار یا وحشت کند.
در هر حال،تاریک سانی تصمیم گرفتمیشد با استو درنیفتد.
...آخر دلشفقط نمیخواست خوراکِچیز این غول شود!
«آه... ازچیز دیدنت خوشحالم،کند استو. من سانیام.»
غولِ تنومند از بالا به اوالبته نگاه کرد، بعد نگاهی به کایکردی انداخت و با صدایی عجیب گفت:
«شب، دوستِشهرِ عزیزم. مطمئنی اینمحسوب ولگردِ کثیف... مشتریه؟»
سانی اخم کرد.
مؤدب باش... مؤدب باش...
«هی، عوضیِ چاق. مطمئنی این ولگردِالبته کثیف تمامِ استخونای اون تودهٔ چربیکردی رو که بهش میگی بدن خرد نمیکنه؟»
در سکوتِ مطلق، هم کایمحسوب و هم استو با چشمانیسال گشاد به او خیره شدند.
سپس، استو بهمیتوانست عقب تکیه داد وپول خندهای رعدآسا سر داد.
«این وروجک خیلی بامزهست، شب! خب،این خوبه. خیلی خوبه! اگه تو این غارپنهان یه چیز کم داشته باشم، اونم سرگرمیه.»
با خندهحالِ سرش را تکانانزجار داد و گفت:
«با این حال، جنسای من ارزون نیستن، دوستِ عزیزم... آه... سانی؟ یه خاطرهٔ خوب حداقل یه دوجین خردهٔرگههایی روح برات آب میخوره. اگه یه چیزِ واقعاً به درد بخور بخوای که خیلی بیشتر میشه. مطمئنی وسعشوجود رو داری که از تجارتخونهٔ من خرید کنی؟ یه موشِ زاغهنشین مثلِ تو چندتا خرده میتونه داشته باشه؟»
سانی پلک زد.
«فکر کنم سوءتفاهم شده. منو دیدی؟ اصلاً به قیافهم میخوره بتونمساده چیزی ازت بخرم؟ معلومه که نه! من تا حالا حتی یه دونهراه خردهٔ روح هم جذب نکردم، همین باید بهت بگه چقدر ازشون دارم.»
کای نگاهِحالِ عجیبی بهرگههایی او انداخت.
بهخاطرِ اعتمادبهنفسِ سانی هنگامِ عبور از ویرانهها، حتماً پیشِ خودش فرض کرده بود که همراهششاداب بهاندازهٔ کافی قدرتمند است. با این حال، حالا ناگهان میفهمید که سانی هرگز هیچ جوهرِ روحیبلندش جذب نکرده است. کماندارِ جذاب با تواناییاش در تشخیصِ دروغ، میفهمید که این حرف حقیقت دارد.
خب، معلوم بود که حقیقتفکر داشت. در عوض، او قطعههایپوله سایهٔ فراوانی جذب کرده بود.
سانی این رازِ گمراهکننده را عمداً لو داد. نمیخواست شب دربارهٔ مقدارِ خردههای روحی کهشرکتِ قرار بود خرج کند، سؤالپیچش کند. اینکه بگذارد کماندار فکر کند او آنقدر شیفتهٔ ثروتپلک است که حاضر نیست چیزی برای افزایشِ قدرتش خرج کند، شاید کمی از شدتِ قضیه میکاست.
در همینحالِ حین سانیرگههایی سر تکان داد.
«نه، نه. کای قراره خردهها رو بهت بده. منپنج فقط اینجام تا مواردِ درست رو بهش نشون بدم.رگههایی میدونی، من تو شناختِ خاطرههای خوب چشمِ تیزی دارم.»
منظورش این بود که چشمانش واقعاً میتوانستند بهاین درونِ جوهرِ خاطرهها رخنه کنند و ویژگیهای واقعیشان راشرکتِ تشخیص دهند. اما هیچکدامشان نیازی نداشتند این را بدانند.
استِو پشتِ سرش را خاراند.
«آه... خب. در این صورت یهالبته نگاهی بندازین. اگه چیزی چشمتون روکردی گرفت هر سؤالی داشتین ازم بپرسین.»
سپس نگاهیشهرِ به شب انداختمحسوب و پوزخند زد.
«میدونی، میتونستی فقط ازچیز خودم مشورت بخوای. اینطور نیستکلی که بتونم بهت دروغ بگم.»
کای با خجالت لبخند زد.
«اوه. آه... آره، ببخشید.»
استِو که دور شد،پیر به سمتِ سانی خمبیست شد و زمزمه کرد:
«پس لطفی که ازم میخواستی اینه که وانموداین کنم دارم یه خاطره میخرم و بعد بدمش بهشرکتِ تو، تا هیچکس نفهمه یه برگِ برندهٔ پنهان داری؟»
سانی به او خیره شد. راستش نظریهٔ خوبیپوله بود. داشتنِ سلاح یا ابزاری که هیچکس ازرقابت آن خبر نداشت مزیتِ بسیار خوبی به شمار میرفت.
متأسفانه کای واقعاًحاضر نمیدانست با چهالبته کسی طرف است.
سانی سر تکان داد.
«نه. نمیخوامفقط از طرفِ منفکر یه خاطره بخری.»
سپس با لبخندی جدی افزود:
«میخوام حدودِ دهتا بخری.»
چشمانِ سبزشهرِ و زیبایپیر کای گشاد شد.
سانی کماندارِ جذاب را ماتومبهوتپول رها کرد، به راه افتاد وساده مشغولِ بررسیِ خاطرههای مختلفِ بهنمایشدرآمده شد.
تعدادشان بسیار بود. طبقِرگههایی برآوردش دستکم صد خاطرهدوخته وجود داشت، اگر نه بیشتر.
انواعِ سلاحهاشهرِ بیدرنگ توجهشپیر را جلب کرد.
شمشیرهای راست، شمشیرهای خمیده، استوک و راپیر، شمشیرهای هلالی و سابر به چشم میخورد. خنجرها و چاقوهای گوناگون که زیرِ نورِ روشنِ فانوسهای افسونشده میدرخشیدند، او رابهتِ فرامیخواندند. حدودِ دوازده سلاحِ نیزهای وجود داشت، از نیزه گرفته تا گلیو و تبرزین و ناگیناتا. چند تبرِ جنگی نیز در همان نزدیکی به نمایش درآمده بود.تاریک کمی دورتر چکشهای جنگی، گرزها و گرزهای زنجیری حسِ خاموشی از نیروی خردکننده را ساطع میکردند. چند کمان نیز نگاهِ رؤیاییِ کای را به خود جلب کرد.
زرههایی هم وجود داشت.کند از چرمی تا فلزی، سبکدرونِ تا سنگین، فلسدار تا ورقهای.
ظریف، زمخت، زیبا، وحشیانه... هر چیزی که کسی میتوانستحالا آرزویش را داشته باشد. برخی از آنها شبیهِ زرهِ واقعیخاصِ بودند و برخی دیگر شبیهِ لباسهای پارچهای به نظر میرسیدند.
اشیای گوناگونی که روی میزها قرارمیشد داشتند، توجهش را میطلبیدند. فقط ایزدانصورتی میدانستند چه افسونهایی در خود دارند...
خب، اگرفقط دقیقتر بگوییم،چیز ایزدان و استِو.
و سانی.
میانِ خاطرهها قدم میزد و هرازگاهی دستش را روی آنهاآینه میگذاشت. بیدرنگ بافتِ درونیِ خاطره در برابرِ چشمانش عیان میشد؛ چشمانیظاهرِ که با قطرهٔ خونِ ایزدیِ بافنده برای همیشه تغییر کرده بود.
با بررسیِ منطقِ بافت میتوانست به هدفِ آن پی ببرد. البته هیچ خاطرهٔ واقعاً چشمگیری درحالِ سالن وجود نداشت. چه کسی دلش میخواست چنین چیزی را بفروشد؟ با این حال حتی در آنخاصِ شرایط هم توانست خاطرههای واقعاً خوب را از مواردِ صرفاً قابلقبول و مواردِ تقریباً افتضاح جدا کند.
...همین دستهٔ آخرمیتوانست چیزی بود که بهخاطرشپول به اینجا آمده بود.
کمیت مهمترچیز از کیفیته،کند یادت نرفته که؟
سانی تقریباً کارِ انتخابِ بدترین خاطرهها رانگاهش از میانِ همهٔ آنها تمام کرده بود کهقدِ ناگهان نگاهش به گوشهای با نورِ ضعیف افتاد.
در آن گوشه، پوشیدهپیر در لایهای ضخیم از غبار،پنج زرهی بهظاهر دورافتاده قرار داشت.
...با دیدنِفقط آن دستانِچیز سانی کمی لرزید.