چپتر 868: شهرت
0پس ازناگهان مرگِ تایرنت، نبردکوه زیاد طول نکشید.
کندوی سنگی پیشتر بسیاری از سربازان و همچنین قدرتمندترین مبارزانش را از دست داده بود.بازماندهٔ انگار موجوداتِ ضعیفتر بدون هدایتِ هوشمندانهٔ فرمانروایشان، بیشترِ هوش و هماهنگیِ خود را از دستجابهجا داده بودند. نامنظمهای خسته با درکِ این ضعف جلو کشیدند و بیذرهای تردید قتلعامشان کردند.
با تاختوتازِ دروگرِ روح در خطِ مقدم، شمارِ حشراتِبازماندهٔ هیولایی بهسرعت رو به کاهش گذاشت. سپس قدیس تایریس بهنکرد نبرد پیوست و پلیدهای باقیمانده را کموبیش یکتنه نابود کرد.
انگار مدِ آسمان در مبارزه با بازماندهٔ ملکهٔ یشمی چند زخم برداشته بود، اما این موضوع سرعتش را چندان کم نکرد. مثلآسودگی باد میان حشراتِ عظیم جابهجا میشد، چنان سریع که با چشمِ غیرمسلح تقریباً دیده نمیشد، و در عرضِ چند ثانیه تمامِ موجوداتِتکهسنگی کابوسِ باقیمانده را از پای درآورد. شمشیرش چنان از میانِ پوستههای سفید و نفوذناپذیرشان میگذشت که گویی از آب ساخته شده بودند.
به همین سادگی،سکوت ناگهان سکوت برحاکم قلهٔ کوه حاکم شد.
سربازان با گیجی به هم نگاه کردند؛ باورِ اینکه آن نبردِ خونین به اینمبارزه ناگهانی پایان یافته برایشان سخت بود. سپس، وقتی متوجهِ حقیقتِ شیرینِ ماجرا شدند، نامنظمهامیان که تمامِ توانشان تحلیل رفته بود، با آهِ آسودگی خود را روی زمین انداختند.
همه خستهتر از آن بودند که تکان بخورند وبازماندهٔ به چند دقیقه زمان نیاز داشتند تا استراحت کنند ونکرد افکارشان را جمعوجور کنند. لبخندهای خستهای بر چهرههایشان نقش بست.
سانی تکهسنگی پیدا کرد که پوشیده از لنفِ آبی و بدبووقتی نبود و او هم خودش را روی آن انداخت. کاملاً از پاروی درآمده بود. با فروکش کردنِ هیجانِ نبرد، افکارش کُند و تنبل شد.
«آه، همهجای بدنم درد میکنه...»
رضایتِ دلپذیری حس کرد. نه تنها در نبردی سخت پیروز شده بودند، بلکهآسمان سهمِ خوبی هم از قطعههای سایه نصیبش شده بود. از آن بهتر، خاطرهایمثل متعالی از ردهٔ ۵ هم بود که هنوز نگاهی به آن نینداخته بود...
برای یک لحظه خواست بیدرنگ رونها را احضار کند، اما بعد ازچند خیرِ این فکر گذشت. الان خستهتر از آن بود که بتواند درستجابهجا فکر کند. خاطره میتوانست صبر کند تا دسته در امنیت به کرگدن برگردد.
فعلاً، سانی به همیننبردِ راضی بود که فقط رویبرایشان زمین بنشیند و استراحت کند.
در همین حین،سکوت سایههایش بهطور طبیعیحاکم نگاهی به اطراف انداختند.
قلهٔ کوه دگرگون شده بود. برفها آب شده یا به لجنِ آبی تبدیل شده بودند، و خودِ شیبِچند کوه پر از صدها موجودِ کابوسِ مرده و شکافهای عمیق بود. دروازه هنوز در بالاترین نقطهٔ قله باتقریباً تاریکی میتپید، اما یک طرفِ شکافِ عمیقی که آن را پر کرده بود، فروریخته و متلاشی شده بود.
پایینتر در امتدادِ شیب، لاشهٔ عظیمِ سوسکِ یشمی رویبازماندهٔ سنگهای سرد افتاده بود. انگار مرحلهٔ پایانیِ نبردش باچندان قدیس تایریس، آنها را از میدانِ نبرد دور کرده بود.
در نتیجه، حالا از آن قسمتِناگهانی شیب که سانی با نیروی جناحیِمتوجهِ کندو جنگیده بود، فاصلهٔ زیادی داشت.
تنها اجسادِ موجوداتِ بیدارشده و سقوطکرده باقی مانده بود.باورِ برخی تکهتکه شده بودند، برخی را شاخکهای سایه دریده بودند،متوجهِ و بسیاری هم با سقوطِ فرمانروایشان کاملاً له شده بودند.
...البته نامنظمها این را نمیدانستند، چون آن منطقهکموبیش با پردهٔ تاریکیِ فانوسِ سایه پوشیده شده بود.ملکهٔ در چشمِ آنها، همهٔ اینها کارِ سانی بود.
پچپچهایشان به گوشش رسید.
«خدایان... اونجا رواینکه ببینین. اونجا همون جاییهپایان که استاد سانلس جنگید؟»
«این همه حشرهٔ مرده... وایسا، آخهحاکم این چه وضعیه؟ چرا این جسدهاخونین اینقدر لتوپارهن؟ انگار از چرخگوشت ردشون کردن!»
«آخه اصلاً به نظر نمیاد با تیغهباقیمانده بریده شده باشن... بیشتر شبیه اینه کهمبارزه تیکهپارهشون کرده و با دستِ خالی لهشون کرده.»
«همین کار رو کرد. مگه آخرش ندیدیش؟ سلاح و زرهش حتماً توی مبارزه نابود شده بود، برای همینچندان راحت پای یه پلیدِ سقوطکرده رو کَند و بعد اون عوضی رو باهاش تا حدِ مرگ کتک زد. وپای بعد... به خدایان قسم، خودم دیدم... همونجا ایستاد و لبخند زد، انگار یکی بهترین هدیهٔ دنیا رو بهش داده!»
«فکر کنم واقعاً از موجوداتِ کابوس متنفره. قیافهش قبلبرایشان از اون... اونهمه خشم، اونهمه کینه. نمیدونم، یه جوراییتوانشان انگار قضیه شخصی بود؟ شاید یه داستانِ تلخی پشتش باشه...»
«بیدلیل نیست که دروگرِقلهٔ روح به خودش زحمتنگاه داد تا شخصاً استخدامش کنه.»
«...اون بچهسپس دیگه چهتایریس جور اهریمنیه؟»
سانی پلک زد.
واقعاً لبخند زده بود؟ آه، حتماً همان لحظهای بود کهسخت خاطرهٔ متعالی را دریافت کرد. در واقع برای چند لحظه کنترلشآهِ را از دست داده و مثلِ احمقها نیشش باز شده بود...
در هر صورت، انگار هیچکدام از این سربازها او را بهنبردِ ولگرد ربط نداده بودند. فقط فکر میکردند هیولایی است که کینهٔماجرا شخصی با موجوداتِ کابوس دارد. اما در این میان، دستهٔ خودش...
سانی کمی چرخید و چشمش به لاستر افتادکموبیش که با نگاهی خیره و سنگین او را میپایید.یشمی چشمانِ مردِ جوان بیدلیل بینهایت تلخ به نظر میرسید.
«این دلقک چشه؟»
در آن لحظه، کسی نزدیک شد وپایان کنارش نشست. سانی برگشت و وینتر راشیرینِ دید که با چهرهای بیتفاوت نگاهش میکرد.
«چـ...»
پیش از آنکه بتواند حرفش راپلیدهای تمام کند، وینتر ناگهان نیشخندی زدمدِ و او را محکم در آغوش کشید.
«کارت عالی بود،یکتنه اهریمنِ کوچولو! بیامدِ با هم دوست بشیم...»
طولی نکشید که نیروهای نامنظم نفس تازه کردند و به راه افتادند. قدیس تایریس پیش ازبرایشان رفتن به سانی نزدیک شد تا بابتِ نقشش در کشتنِ تایرنت از او تشکر کند. صدایش مثلِهمه همیشه گرم و در عینِ حال خشک بود، اما این بار، لحنش تقریباً... جانبدارانه به نظر میرسید.
با رفعِ تهدیدِ کندوی سنگی، پیامی به ارتشِ اول ارسال شد که مسیر پاکسازیمبارزه شده است. اندکی بعد، ستونِ درازی از خودروها در جادهای که فرسنگها پایینتر در آنسویعظیم کوه امتداد داشت، پدیدار شد. یکی از لشکرها با شتاب بهسوی مقصدِ بعدیاش پیش میرفت.
خودِ نیروهای نامنظم سرگرمِ جمعآوری خردههای روح از پلیدهای کشتهشده بودند. چندین لودرِ سنگین از راهموضوع رسیدند تا لاشهٔ بازماندهٔ ملکهٔ یشمی را با خود ببرند. تایرنتِ فاسدشده حتی در مرگ همنمیشد بینهایت ارزشمند بود. زرهِ نفوذناپذیر و دیگر اجزای بدنش کاربردهای فراوانی در تجهیزاتِ پیشرفتهٔ طلسمفناوری داشت.
سانی هیچ تعجب نمیکرد اگر بخشی از سوسکِ یشمیبرایشان در نهایت برای تقویتِ استحکاماتِ یکی از پایتختهای تحتِ محاصره،تحلیل و به احتمالِ زیاد خودِ فالکون اسکات، به کار میرفت.
پس از مدتی، استاد جت بهسوی اردوگاهِ اصلی که نفربرهای زرهی در آنناگهانی مستقر بودند رفت تا با فرماندهیِ ارتش تماس بگیرد. از آنجا که سانیتحلیل در قلهٔ کوه کاری نداشت، به دنبالش رفت و برای استراحت سوارِ کرگدن شد.
آنجا روی تختِقدیس راحتش نشست و سرانجامباقیمانده رونها را احضار کرد.
«یه خاطرهٔکموبیش متعالی... آه،نابود بذار ببینم...»
طولی نکشیدباورِ که برقینبردِ در چشمانش درخشید.
قبلی
بعدی