---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1496: میدانِ نبردِ گذشته • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1496: میدانِ نبردِ گذشته

0

چند روزِ دیگر هم میدانِ نبردِ قدیمی را پیمودند. اواخرِ هفتهٔ دوم، آن‌قدر موجوداتِ کابوسِ‌ناپدید​ مرده و کشتی‌های شبح‌وار در آبِ راکد شناور بود که میانِ آوار و سلاح‌های شکسته، مسیریابی‌اما​ بینشان تقریباً غیرممکن شد. مهِ عجیبی در هوا معلق بود که دامنهٔ دیدشان را محدود می‌کرد.

کاسی که چاره‌ای نداشت، زنجیرشکن‌پوسیدهٔ​ را بالاتر برد و بر فرازِ‌دلگیر​ صحنهٔ این کشتارِ دلخراش پرواز کردند.

رودِ بزرگ پوشیده از لاشه‌های پوسیدهٔ پلیدهای عظیم، آوار و کشتی‌های درهم‌شکسته‌مرگ​ بود. غرق در گرگ‌ومیشِ دلگیر، همچون فرشی هولناک روی آب را پوشانده‌پیش​ بودند. این فرش تا دوردست امتداد داشت و سرانجام در مه ناپدید می‌شد.

سانی از این‌گرگ‌ومیشِ​ منظره وحشت کرد و‌هولناک​ لرزه بر اندامش افتاد.

«چند نفر اینجا مردن؟»

با میدان‌های نبرد غریبه‌لاشه‌های​ نبود، اما این یکی به‌طورِ‌غرق​ خاصی دلگیر و تکان‌دهنده بود.

هرچند تعدادِ کشتی‌های درهم‌شکسته بسیار کمتر از موجوداتِ کابوسِ کشته‌شده بود، اما همین بخش از میدانِ نبردِ آبی به‌تنهایی باید جانِ جنگجویانِ بی‌شماری از‌پیش​ گرگ‌ومیش را گرفته باشد. هرچه باشد همهٔ آن‌ها عروج‌یافته نبودند... دایرون در استیصال برای فرار از جهانی رو به مرگ و ساختنِ ارتشی از‌شاهِ​ قدیس‌ها برای بازپس‌گیری‌اش، بیشترِ رعیّت‌های بازمانده‌اش را به اینجا آورده بود؛ چه بیدارشدگان و چه مردمِ عادی. پیش از سقوط، تعدادشان واقعاً بی‌شمار بود.

افی آرام پرسید:

«اینجا کجاست؟»

نفیس نگاهی به او‌پلیدهای​ انداخت و دوباره به‌گرگ‌ومیشِ​ آن صحنهٔ هولناک خیره شد.

«...حاشیهٔ یه میدانِ نبرده. اینجاست‌استیصال​ که پیشینیانِ ما، جنگجویانِ دریای گرگ‌ومیش،‌ارتشی​ با لشکرِ آلودهٔ آستانه روبه‌رو شدن.»

شاهِ مار زمانی مردمش را برای محاصرهٔ شهرِ نفرین‌شدهٔ آستانه رهبری کرده بود،‌مردمِ​ اما پس از ناکامی در نابودیِ جویندهٔ اول مجبور به عقب‌نشینی شد. نیروهای‌انداخت​ آلودگی حتماً در تلافی لشکرکشی کرده بودند و این هم نتیجهٔ شومش بود.

سانی اجسادِ‌ساختنِ​ شناور را‌قدیس‌ها​ برانداز کرد.

«بی‌دلیل نیست که آلودگان‌پلیدهای​ توی نابود کردنِ لطفِ‌گرگ‌ومیشِ​ سقوط‌کرده این‌قدر لفتش دادن.»

شاید شش طاعون و ارتشِ آلوده‌شان فاتحانِ محاصرهٔ گرگ‌ومیش بودند، اما تلفاتی که متحمل شدند بی‌اندازه سنگین‌آورده​ بود. هرچه باشد، آستانه که تعدادِ بی‌نهایتی سرباز نداشت. با این حجم از پلیدهای آلوده که در‌خیره​ مهِ سپیده‌دمِ اینجا هلاک شده بودند، دیگر نیروی کافی برای ادامهٔ یک فتحِ تهاجمی برایشان باقی نمی‌ماند.

«توی چرخهٔ‌جهانی​ اول فرق‌ساختنِ​ می‌کرد؟ برام سؤاله...»

شاید بدون شش طاعون، گرگ‌ومیش هنوز پابرجا می‌ماند. بافت و برخی از‌عادی​ شهرهای تحتِ حاکمیتِ کاهنه‌ها هم همین‌طور. دسته می‌توانست در سراسرِ رودِ بزرگ‌انداخت​ سفر کند، رفته‌رفته متحدانی گرد بیاورد و ارتشِ عظیمی برای نابودیِ آستانه بسازد.

سانی و نفیس حمایتِ پیروانِ بافنده را به دست می‌آوردند، کاسی قدیسِ‌هولناک​ مردمِ رود می‌شد، جت و افی قبایلِ کوچ‌نشینانِ رود را گرد هم‌منظره​ می‌آوردند و کای با کمکِ موردرت اعتمادِ پادشاهِ گرگ‌ومیش را جلب می‌کرد.

...اما شاید هم نه. شاید سقوطِ گرگ‌ومیش پیش از رسیدنِ چالشگرانِ‌ارتشی​ جدید همیشه مقدّر بوده، و شاهِ مار هم همیشه تقدیرش این‌سقوط​ بوده که در جنون فرو برود و به جانوری بی‌عقل تبدیل شود.

در هر حال، آن گذشته دیگر‌قدیس‌ها​ از دست رفته بود و هیچ‌بیدارشدگان​ راهی برای کشفِ اسرارش وجود نداشت.

در عوض، سانی باید بارِ تاجِ پادشاه دایرون و‌آورده​ اعتمادِ گلِ باد را به دوش می‌کشید تا کاری را‌آرام​ که مردمِ دریای گرگ‌ومیش آغاز کرده بودند به پایان برساند.

دندان‌هایش را روی هم فشرد.

«از هدایاتون به‌خوبی استفاده می‌کنم.»

«ادامه می‌دیم.»

زنجیرشکن با هدایتِ نورِ یادگارِ مقدسِ کاهنه‌ها،‌رعیّت‌های​ بر فرازِ فرشِ اجسادِ هولناک، کشتی‌های درهم‌شکسته‌سقوط​ و جنگلِ سلاح‌های خردشده به پرواز درآمد.

لبه هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. به خاطر مه‌گرگ‌ومیشِ​ دیدِ چندانی نداشتند، اما باد با خود نجواهایی دوردست‌دوردست​ می‌آورد — دیگر فاصلهٔ چندانی با آبشارِ بی‌پایان نداشتند.

کاسی سرعتِ کشتیِ پرنده را بسیار کم کرده بود،‌مرگ​ چون می‌ترسید چیزی غافلگیرانه از پایین به آن‌ها حمله کند.‌مردمِ​ این‌گونه، دست‌کم تهدیدی را که نزدیک می‌شد از پیش می‌دیدند.

سانی داشت به دوردست چشم می‌دوخت که ناگهان سایه‌ای تند از‌آورده​ آسمان فرود آمد و کلاغی سیاه روی شانهٔ جت نشست. پژواکش‌پرسید​ جلوتر رفته بود تا گشت بزند و انگار خبری آورده بود.

دروگرِ روح به‌ارتشی​ کلاغ کلاغ نگاه کرد‌رعیّت‌های​ و ابرویی بالا انداخت.

«چی پیدا کردی؟»

کلاغ بال‌هایش‌عروج‌یافته​ را باز کرد‌استیصال​ و قارقار کرد:

«براق! براق!»

جت اخم کرد.

«براق؟ چیزِ براقی پیدا کردی؟»

پژواک چند لحظه به او خیره ماند،‌فرار​ سپس منقارش را به هم زد و دوباره‌رعیّت‌های​ به هوا پرید. جت نگاهی به کاسی انداخت.

«احتمالاً باید دنبالش بریم.»

دخترِ نابینا کمی تردید کرد، سپس پارو‌رعیّت‌های​ را حرکت داد و زنجیرشکن را از‌سقوط​ مسیری که نورِ راهنما نشان می‌داد، دور کرد.

به پرواز در همان جهتی که پیش‌تر پایین‌دستِ رود بود‌همچون​ ادامه دادند و هم‌زمان به لبه نزدیک‌تر می‌شدند. پس از‌سرانجام​ مدتی، عمارتی سر به فلک کشیده از میانِ مه پدیدار شد.

برخلافِ لاشهٔ لوایتان‌ها، این سازه آشکارا دست‌سازِ انسان بود. دیواری عظیم بر فرازِ آب قد برافراشته بود‌آورده​ که بر فرازش کنگره‌هایی به چشم می‌خورد. پایِ دیوار پر از نیزه‌های غول‌پیکر بود، گویی برای آنکه‌خیره​ جلوی رسیدنِ موجوداتِ کابوس را بگیرند. پلیدهای مردهٔ بسیاری روی این نیزه‌ها به سیخ کشیده شده بودند.

چند زنجیرِ عظیم از دو‌ارتشی​ سویِ سازه تا دوردست کشیده‌بازمانده‌اش​ شده و در مه ناپدید می‌شدند.

دژی شناور بود.

سانی دژ را برانداز کرد؛‌عظیم​ ابهتِ آن در گرگ‌ومیشِ کم‌نورِ سپیده‌دم‌فرشی​ او را تحت‌تأثیر قرار داده بود.

با این حال...

به ازای هر نیزه‌ای که سالم مانده بود، نیزه‌های بیشتری خم یا شکسته‌مردمِ​ شده بودند. بیشترِ زنجیرهای عظیمی که زمانی به پهلوهای دژ وصل بودند، پاره‌انداخت​ شده و زنگ زده بودند. دیوارهای استوار شکاف برداشته و تا حدی فروریخته بودند.

کنگره‌ها پر از استخوانِ انسان‌بازپس‌گیری‌اش​ بود و پرچم‌هایی پاره در‌بیدارشدگان​ سکوتِ متروکِ آنجا بی‌جان آویزان بودند.

دژِ ارواح خالی و فتح‌شده ایستاده‌درهم‌شکسته​ بود و تنها صدایِ گاه‌وبیگاهِ برخوردِ‌هولناک​ زنجیرهای زنگ‌زده، سکوتِ توخالیِ پیرامونش را می‌شکست.

کلاغ کلاغ‌عروج‌یافته​ یکراست به‌دایرون​ سمتِ کنگره‌ها می‌رفت.

پرندهٔ سیاه روی جان‌پناهِ سنگری که تا حدی فروریخته بود نشست، منقارش را‌مردمِ​ رو به بالا گرفت و با صدای بلندی قارقار کرد. طنینِ صدایش روی‌انداخت​ آب پیچید و تا دوردست‌ها رفت. کاسی با اخمی کمرنگ، زنجیرشکن را متوقف کرد.

اعضای دسته روی دماغه جمع شدند و‌رعیّت‌های​ دژِ شکاف‌خورده را برانداز کردند. نورِ راهنما‌سقوط​ هنوز به سمتِ دیگری اشاره می‌کرد، پس...

چرا کلاغِ جت‌پوسیدهٔ​ آن‌ها را به‌درهم‌شکسته​ اینجا آورده بود؟

سانی تازه می‌خواست حرفی بزند که از‌فرار​ گوشهٔ چشم چیزی توجهش را جلب کرد.‌بیشترِ​ آنجا، روی سنگرِ فروریخته، چیزی برقی زد.

سرش را چرخاند‌مرگ​ و با اخم‌قدیس‌ها​ چشمانش را ریز کرد.

اون چیه؟

لحظه‌ای بعد، دوباره درخششِ‌پلیدهای​ روشنی دیده شد، اما‌گرگ‌ومیشِ​ تقریباً بی‌درنگ ناپدید شد.

اونجا...

جسدی اسکلتی با زرهِ فولادیِ صیقلی روی کنگره افتاده بود و پشتش به سازوکارِ قفلِ یکی از زنجیرها‌واقعاً​ تکیه داشت. با تاب خوردنِ زنجیر در آب، جسد نیز آرام به بالا و پایین هل داده می‌شد. وقتی‌روبه‌رو​ تکان می‌خورد، نورِ ملایمِ خورشید از سطحِ صیقلیِ زرهِ سینه‌اش بازتاب می‌یافت... گویی داشت آن‌ها را به آمدن فرامی‌خواند.

سانی سرش را کج کرد.

اون زره...

بیشترِ آن را کثیفی پوشانده بود،‌برای​ اما بخش‌هایی از آن تمیز بود و‌بازپس‌گیری‌اش​ فولادِ درخشان و صیقلی را نشان می‌داد.

در واقع، آن فولاد‌ساختنِ​ چنان بی‌نقص صیقل خورده‌بیشترِ​ بود که تقریباً شبیهِ...

آینه.

نفسِ عمیقی کشید.

...انگار موردرت، شاهزادهٔ هیچ،‌دایرون​ داشت به آن‌ها برای‌جهانی​ ورود به گرگ‌ومیش خوشامد می‌گفت.

ناولها | novelha.net