چپتر 42: جوهرِ نبرد
0نفیس نگاهش کرد و درهمسنوسال فکر فرو رفت. این بار،اقتدارِ بیش از حدِ معمول ساکت ماند.
سانی زیرِ نگاهش کمی مضطرب شد؛ میدانست که دارد ارزیابی میشود. با مهارت و بینشِ ستارهٔ دگرگون،شاگردِ تصورِ اینکه چقدر از عملکردش در نبرد دستگیرش شده، سخت نبود. هم سطحِ فعلی و هم پتانسیلِاژدها آیندهاش باید کاملاً پیشِ چشمِ او عیان شده باشد. آنقدر بودند که آموزش دادنش ارزشِ وقتگذاشتن داشته باشد؟
پس از مدتی،باشه خردههای روح را گرفتخودش و سر تکان داد.
«باشه.»
سانی لبخند زد و معاملهٔ موفقیتآمیزش را به خودش تبریک گفت. نهتنها چیزهای زیادیآنهاست به دست آورده و چیزِ زیادی از دست نداده بود، بلکه توانسته بود تصویرِ نسبتاًسادهست خوبی از خود در چشمِ نفیس و کاسی بسازد. بهعنوانِ یک نمایش، کارش عالی بود.
سانی پرسید:مانعی «پس کِینمیشد شروع میکنیم؟»
نفیس شانهای بالا انداخت.
«همین الان.»
الان؟
سانی نگاهی به خورشید انداخت که تقریباً غروب کردهکافیه بود. قرار بود در تاریکیِ مطلق تمرین کنند؟ اینمطیع موضوع برای او مانعی محسوب نمیشد. اما ستارهٔ دگرگون...
نفیس گفت: «باباشه حرف زدن شروعموفقیتآمیزش میکنیم. برای امروز کافیه.»
کمی مکث کرد و افزود:
«کاسی، تو هم گوش کن.»
سانی و کاسیا به سمتِ نفیس چرخیدند و مثلِ دو شاگردِ مطیع سراپاکاسیا گوش شدند. بااینکه کموبیش همسنوسال بودند، هر دو میدانستند که از نظرِ توانِ رزمی،رزمی اقتدارِ همراهشان چنان فراتر از آنهاست که قدرتِ یک اژدها فراتر از یک کرم.
نفیس کمیداد فکر کردلبخند و گفت:
«تسلط بر نبرد به دو بخش تقسیم میشه. یکی بدن، و اون یکی ذهن. تمریندادنِ بدن آسون نیست، اما نسبتاًکرم سادهست. تنها چیزی که نیاز داری تکرار و تجربهست. توی مبارزه همهچیز اونقدر سریع اتفاق میافته که نمیشه توی همون لحظههمهچیز به هر جزئیاتی فکر کرد. برای همین تکنیکت باید توی عضلات و استخونهات جا بیفته، اونقدر که تقریباً بشه یه غریزه.»
مکث کرد.
«با تکرار میتونی به نتایجِ اولیه برسی. بعدش باید با تجربه تثبیت بشه. هرچی تجربهٔ نبردِ بیشتری داشته باشی،سراپا تکنیک عمیقتر با بدنت یکی میشه. هیچ راهِ دیگهای نیست. هزار ساعت تمرین بهاندازهٔ یه مبارزهٔ واقعی تأثیر نداره.تقسیم فقط اونایی که از نبردهای بیشمار جونِ سالم به در میبرن، میتونن واقعاً کنترلِ بدنشون رو به دست بگیرن.»
این حرف هم کاملاً منطقی بود و هم اصلاً با عقل جور درنمیآمد. از یک طرف، اصلِ پیشرفت از طریقِ تمرین کاملاًخوبی منطقی به نظر میرسید. از طرفِ دیگر، با حرفِ ستارهٔ دگرگون اینطور به نظر میرسید که تمامِ آن میراثدارانِ بلندپایه با آنهمهقرار سال تمرین، چیزی جز مشتی بچهٔ بیخطر نبودند. هرچه باشد، مهم نبود استادانشان چقدر مهارت دارند، آنها هیچ تجربهٔ نبردِ واقعی نداشتند.
اما از طرفی، او تکتکشان را — بهجز کاستر — بیهیچ دردسری به خاک مالیدهچنان بود. پس شاید حرفش درست بود. بااینحال، همین موضوع بهنوبهٔ خود سؤالی ایجاد میکرد... نفیس چهنیست زندگیای را از سر گذرانده بود که در سنِ کمِ هجدهسالگی چنین تجربهٔ نبردِ غنیای داشت؟
دیگه نباید بهش بگم «شاهزاده»؟
در همینمانعی حین، نفیسنمیشد ادامه داد:
«اما تمریندادنِ ذهن اصلاً ساده نیست. چون وقتی به سطحِ خاصی از مهارت میرسی، نبردِ واقعینداده توی ذهن اتفاق میافته. نتیجه اغلب قبل از اینکه بدنت شروع به حرکت کنه مشخص میشه.شروع و برای تسلط بر ذهن، قدمِ اول درکِ جوهرِ نبرده. بااینحال، آدمهای خیلی کمی واقعاً درکش میکنن.»
نگاهی بهشاگردِ آنها انداختسراپا و پرسید:
«به نظرتون اون جوهره چیه؟»
سانی مردد ماند.محسوب جوهرهٔ... نبرد؟ آخهحرف چی میتونست باشه؟
اگر پای میراثدارِ دیگری در میان بود، وسوسه میشد جوابِ احمقانهای مثل «شرافت»،دست «دلاوری» یا «وظیفه» بدهد. اما خوب میدانست که نفیس با تصویرِ اشرافزادهٔ نجیبیبهعنوانِ که در ذهن داشت جور درنمیآید. آدمی نبود که دنبالِ حرفهای توخالی باشد.
حدود یکشاگردِ دقیقه بعد، کاسیشدند بالاخره جواب داد:
«پیروزی.»
و تقریباً همزمان، سانی گفت:
«بقا.»
ستارهٔ دگرگونشاگردِ سرش راسراپا تکان داد.
«نه.»
بعد گردنش را مالیدنمیشد و با نگاهی سرد وکافیه درنده چشم به آنها دوخت.
«جوهرهٔ نبرد، قتله.»
کاسی یکه خورد و چشمانش گرد شد.کموبیش سانی کمی اخم کرد. اما انگار برای نفیسچنان اهمیتی نداشت. با همان لحنِ آرام ادامه داد:
«تهِ تهش فقط همینه: تو سعی میکنی حریفت رورزمی بکشی، و اونم سعی میکنه تو رو بکشه. آخرش یکیتونبخش کشته میشه و اون یکی قاتله. بقیهش فقط حرفِ مفته.»
حرفهایش در عمقِ قلبِ سانیاما نشست و همانجا پیچید؛ چیزیمکث را درونش لرزاند و بیدار کرد.
«سبک مهم نیست. سلاح مهم نیست. دلیل و نیت مهم نیست. تنها چیزی که اهمیت داره اینهبود که آخرین نفری باشی که سرِ پا میمونه. اینطوری، هر کاری که تو نبرد میکنی فقط بایدشانهای برای یکی از این دو هدف باشه: یا دشمنت رو بکشی، یا نذاری دشمن تو رو بکشه.»
نفیس نگاهش را پایین انداخت.
«اگه بتونی اینو درک کنی،همسنوسال اونقدر شفافیت به دست میاریاقتدارِ که ذهنت رو مهار کنی.»
بعد از آن، سانی تا مدتها خوابش نبرد.تبریک روی سنگِ سرد دراز کشیده بود و درحالیکه بهبود تاریکی چشم دوخته بود، به حرفهای نفیس فکر میکرد.
تکرار، تجربه، شفافیت.
این سه، کلیدهای تبدیل شدن بهمیدانستند جنگجویی مخوف بودند. هر سه اهمیتچنان داشتند، اما آخری از همه کلافهکنندهتر بود.
واقعاً همونطوری بود که ستارهٔ دگرگون میگفت؟ یعنی تو ذاتِ جنگجو بودنگوش هیچچیزی جز یه ارادهٔ سرد برای کشتن نبود؟ در درونش حس میکردمیدانستند که واقعاً همینطور است. این حقیقتِ بیرحمانه، بهنوعی چکیدهٔ تمامِ تجربیاتِ زندگیاش بود.
هرچه باشد، برای کسی مثلِ او، زندگی چیزی جز نبردی همیشگی برایزیادی بقا نبود. همیشه یکی میبُرد و یکی میباخت. برنده چند روزِ دیگرکاسی هم زنده میماند، و بازنده... برای هیچکس مهم نبود چه بلایی سرش میآید.
البته زندگی، زندگی بود و نبرد، نبرد. برای بیشترِ مردم اینتوانِ دو یکی نبودند. اما بیدارشدگان چطور؟ تنها هدفِ وجودشان مبارزه بابخش موجوداتِ کابوس بود. عدهٔ بسیار کمی میتوانستند از این سرنوشت بگریزند.
سانی بعد از آمدن به آکادمی، به خودش اجازه داده بود فکرچنان کند که از سرنوشتِ تقلای همیشگی در مرزِ مرگ و زندگی گریختهاون است. اما حالا انگار فقط نبردی را با نبردِ دیگر عوض کرده بود.
فکرِ آزاردهندهای بود.
با این حال، اگر از زاویهٔ دیگری به قضیه نگاه میکرد... یعنی واقعاً همیشهآورده یه برتریِ حیاتی داشت؟ بیشترِ کسانی که طلسم برمیگزید، مجبور بودند یکجوری خودشان راکارش با این سبکِ زندگیِ بیرحمانه وفق دهند. اما او همیشه همینطور زندگی کرده بود.
یعنی واقعاً از معدودسراپا آدمهایی بود که تماموکمال برایمیدانستند بیدارشده بودن ساخته شده بودن؟
با همینشدند فکر، سانیکموبیش به خواب رفت.
... دمدمای صبح،محسوب با جیغی گوشخراشحرف از خواب پرید.