چپتر 198: آخرین ایستادگی
0سانی آهی کشید.
معلوم بود که باید ازحرفش پل رد میشدند. اصلاً چرامیشه زحمتِ پرسیدن به خودش داده بود؟
عالی شد!
دستکم آن پلِ لعنتیبرسن از اسکلتها خالی بود. مسیرِآخرین آن سوی مغاک باز بود.
چیزی کهآنها واضحه اینهمانده که قراره بمیرم!
سانی غرق در این افکارِ ناخوشایند بود که افی و کاستر بهسرعت چند موجودِ نامردهٔدیوانهوار باقیمانده در مقابلشان را از لبهٔ مغاک به پایین پرت کردند. بیشترِ اعضای دسته که بالاخرهبرات از حملاتِ پیدرپیِ آنها در امان مانده بودند، فرصت را غنیمت شمردند تا نفسی تازه کنند.
تنها نفیس و قدیسِ سنگی هنوز میجنگیدند.همه در واقع، فشارِ خردکنندهٔ گلهٔ تعقیبکننده چناننفریام سنگین شده بود که بهسختی مقاومت میکردند.
دو پیکر — یکی پوشیده در سایهها وکرد دیگری غرق در نوری سپید و خالص — زیرِاما هجومِ خشمگینِ ارتشِ مردگان آرامآرام داشتند در هم میشکستند.
سانی دندان به هم سایید.
...اگر چیزی تغییر نمیکرد،اونطرف خیلی زود خودشان به درونِنفریام آن ورطهٔ تاریک پرتاب میشدند.
سانی با چهرهایداد درهمکشیده نگاهی بهبگیره افی انداخت و گفت:
«برو.»
شکارچی که به نیزهاشمانده تکیه داده بود، باشمردند بیحالی سر تکان داد.
«یکی باید اونقدر جلوشوناونطرف رو بگیره تا همهآخرین برسن به اونطرف. تو باید...»
سانی حرفش را قطع کرد.
«من آخرین نفریامهمه که رد میشه. نگرانقطع نباش... یه نقشهای دارم.»
نقشهای دیوانهوار.آنها اما مگرمانده چیزِ تازهای بود؟
افی نگاهی طولانی به اوحرفش انداخت، چند ثانیه مکث کردمیشه و بعد سر تکان داد.
«باشه. زنده بمون، سانی.»
سانی آرام خندید.
«آخی. نمیدونستم برات مهمم.»
افی کمی بهبرسن او خیره ماند وکرد بعد با آرامش گفت:
«نه، فقط مسئله اینه که اگه بمیری،همه خیلی زود باید با جسدِ لاغر ونفریام مردنیت بجنگم. پس... این کار رو نکن. باشه؟»
با این حرف، افی بهاونطرف دیگران اشاره کرد که دنبالش بروندمیشه و روی پلِ لرزان قدم گذاشت.
سانی چند بار پلک زد،بودند رفتنش را تماشا کرد، بعد پشتکنند به مغاک کرد و آهی کشید.
درسته. انتظارِ دیگهای هم داشتم؟
در هرتکان حال، دیگراونقدر راهِ برگشتی نبود.
تکهٔ نیمهشب را چرخاند، به جلوحرفش دوید و در آن نبردِ ناامیدانهنگران به ستارهٔ دگرگون و قدیسِ سایه پیوست.
سانی چند اسکلت رامانده از پای درآورد، نگاهی گذرانفسی به نفیس انداخت و گفت:
«عقبنشینی کن سمتِبرسن پل. من وقطع قدیس جلوشون رو میگیریم!»
چشمانش از پشتِ نقابِ کلاهخودِ زرهِبگیره سپاهِ نورِ ستارگان با شعلههای سفیدکرد درخشید. لحظهای بعد، صدای گرفتهای شنید:
«مطمئنی؟»
سانی از چنگالهای هیولایی بسیار ترسناک جاخالیغنیمت داد، با انتهای دستهٔ تاچی ضربهای بهقدیسِ آن کوبید و دورش کرد و داد زد:
«آره! اما...»
تکهٔ نیمهشب موجودِداد نامردهٔ دیگری رابگیره از پا درآورد.
«...وقتی رسیدی اونطرف،همه باید پایههای پلحرفش رو نابود کنی. میفهمی؟»
ستارهٔ دگرگون مکث کرد وبودند چیزی نمانده بود زمانبندیِ حملهاشتازه را از دست بدهد. بعد پرسید:
«خودت چی؟»
سانی خندید.
«نگرانِ اون نباش.همه من راهی برایحرفش رد شدن دارم!»
نفیس تا مدتیامان جواب نداد. درفرصت نهایت، فقط گفت:
«باشه.»
ستارهٔ دگرگون که اهلِ هدر دادنِ کلمات نبود،برسن چیزِ دیگری نگفت. وقتی فرصت پیش آمد، بیصدانگران عقب کشید و گذاشت سانی جایش را بگیرد.
حالا... میرسیم به سختترین قسمت...
با رفتنِ نفیس، تمامِ هیولاهای دخمهها بر سرِشمردند او و قدیسِ سنگی آوار شدند. سانی ناسزایی گفت؛میجنگیدند حس میکرد کوچکترین اشتباه به قیمتِ جانش تمام میشود.
هجومِ گلهٔ نامردگان فراتر از حدِ انتظارش بود.آخرین سانی که ناامیدانه تلاش میکرد در سیلابِ پلیدهایاما درنده غرق نشود، با تمامِ توانِ باقیماندهاش جنگید.
لعنت... به... همهچیز! آخهاونقدر چطور تونسته بود اینهمه مدتاونطرف این موقعیت رو حفظ کنه؟!
سانی که میانهای با نمایشهای قهرمانانه نداشت، از سایه بهعنوانِ سپرِ گوشتی... سپرِ سنگی؟... استفاده کرد واما هرازگاهی پشتش پنهان میشد، و تنها برای وارد کردنِ یکیدو ضربه از پناهِ هیولای کمحرف بیرون میآمدکمی و دوباره ناپدید میشد. آن دو به زیبایی با هم کار میکردند، انگار که ذهنِ مشترکی داشتند.
خب، انتظارِ دیگری هم میرفت؟ هر چه بود،شمردند او سایهاش بود. و سایهٔ خودش هم درهنوز حالِ حاضر دورِ بدنِ سنگیِ او پیچیده بود.
زرهِ شوالیهٔ تهدیدآمیز هنوز تا حدِ زیادی سالم بود. با این حال، حتینقشهای آن هم در چند جا ضربه خورده و شکسته بود. سانی با چهرهایبمون درهم متوجه شد که جریانی از غبارِ یاقوتی از یکی از شکافها بیرون میریزد.
قدیسِ سنگی زخمی شده بود.
این باید زودتر تموم بشه...
سانی که حس میکرد استقامتِ خودش هم رو به پایان است، هیچچیز بیشتر از این نمیخواست که روی زمینفشارِ بیفتد و استراحت کند، حتی اگر به معنای مردنش بود. اما در عوض، شدتِ حملاتش را دو برابر کرد. دیگرخشمگینِ نیازی نبود چیزی را نگه دارد و قدرتش را حفظ کند. فقط باید کمی بیشتر دوام میآورد... نهایتاً دوازده ثانیه...
اما انگار حتیبرسن دوازده ثانیه همقطع رؤیایی محال بود.
محال... کسی را میشناختاونقدر که عادت داشت کارهایبرسن محال را ممکن کند...
سانی با غُرشی خشمگین اسکلتِ دیگری را دو نیم کرد، ضربهای سطحی به پهلوی ازپیشزخمیاشدارم خورد و تلوتلوخوران عقب رفت. سایه در برابرش ظاهر شد و با کمکِ سپرِ ضربهخوردهاش بارانینمیدونستم از حملات را تاب آورد. پاهایش روی سنگها سُر خورد، اما شوالیهٔ کمحرف سرسختانه مقاومت کرد.
لعنت بهش! کِی پس؟!
انگار در پاسخ به فریادِ بیصدایش، تقوقوقیکرد بلند و در پیِ آن صدای غرمبِ مهیبیدیوانهوار به او خبر داد که پل فروریخته است.
حالا دیگر هیچچیز دو سوی آن شکافِ ترسناک رااونطرف به هم وصل نمیکرد. سانی در برابرِ گلهٔ هیولاهاینقشهای نامیرا تنها مانده بود و هیچ راهی برای عقبنشینی نداشت.
بالاخره.
سانی پشت به نامردگان کرد و به تاریکی خیرهنفسی شد. با دیدنِ دسته که آنسوی پرتگاهِ تاریک منتظرش بودند،فشارِ لحظهای درنگ کرد، آهی کشید و به سمتِ لبهاش دوید.
سایه از بدنِ قدیسِ سنگی پایین لغزید و دورِ بدنِ خودش پیچید. هیولای کمحرفدارم که ناگهان ضعیف شده بود، برای کسری از ثانیه بهتنهایی کلِ گله را عقبخندید نگه داشت و سپس در تاریکی حل شد و به گسترهٔ آرامِ دریای روح بازگشت.
سیلابِ اسکلتها که دیگر هیچ مانعی برای کند کردنشان نداشتند، بهقطع جلو یورش بردند. آنها فقط یکیدو متر پشتِ سرِ سانی بودندمگر و چنگالهای مرگبارشان را دراز کرده بودند تا او را تکهتکه کنند.
خیلی نزدیکه!
سانی درحالیکه به شکافِمانده بیانتها نزدیک میشد، نگاهی گذرانفسی به تاریکیِ نفوذناپذیرِ درونش انداخت...
...و بیآنکه حتیبرسن ثانیهای درنگ کند،قطع از لبه پایین پرید.