---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 696: سنگِ نامعمولی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 696: سنگِ نامعمولی

0

سانی چند لحظه ساکت ماند، سپس آهی کشید‌کار​ و به دنبالِ کای از میانِ باغ رفت.‌کرد​ از روبه‌رو شدن با نوکتیس کمی معذب بود...

«لابد به خاطرِ شکستنِ حرزش از دستم‌بساطش​ عصبانی نمیشه... خب، اصلاً کی اهمیت میده؟ اون‌ساخته​ عوضیِ آب‌زیرکاه همین الانش هم خیلی بهم بدهکاره...»

نابود کردنِ حرزِ زمردین در برنامه‌اش نبود. سانی فقط واقعاً‌اینجا​ می‌خواست روشِ کارآمدتری برای بیانِ منظورش پیدا کند و هدیهٔ‌نداشت​ جادوگر تنها چیزی در بساطش بود که افسونِ مناسبی داشت.

مشکل اینجا بود که آن افسون با‌دانشی​ رون‌ها ساخته شده بود، نه با یک‌البته​ بافت. بنابراین سانی هیچ راهی برای بازتولیدش نداشت.

...با این حال، می‌توانست‌موفقیت​ سعی کند حرز را‌کار​ به یک خاطره تبدیل کند.

سانی پیش‌تر در کولوسئومِ سرخ با بافتنِ یک افسونِ پایهٔ احضار درونِ طوقِ بردگی‌اش، به چیزِ مشابهی‌بافت​ دست یافته بود. اما آن فرایند هرگز کامل نشده بود، چون افسون در برخورد با جادوی خودِ‌پایهٔ​ طوق از بین رفت و فقط آن‌قدر دوام آورد که به او اجازه دهد از قفس فرار کند.

اما حالا، سانی‌تنها​ وقتِ زیادی داشت‌افسونِ​ تا دوباره تلاش کند.

این بار، با دانشی که تازه به دست آورده بود، شانسِ‌بسیار​ بسیار بیشتری برای موفقیت داشت. البته هیچ‌چیز تضمین‌شده نبود، برای همین کار‌اتاقش​ را با آزمایش روی یک صندلیِ چوبیِ خوش‌ساخت در اتاقش شروع کرد.

آرام و باحوصله، رشته‌های بی‌شماری از جوهر ساخت و سه افسونِ پایه را درونِ‌اتاقش​ آن وسیله بافت... اما فقط دید که آن‌ها — و خردهٔ روحی که به‌عنوانِ‌روحی​ لنگر استفاده کرده بود — فروپاشیدند و به بارانی از جرقه‌های اثیری تبدیل شدند.

پس از کمی تفکر و تجدیدِ جوهرش، سانی فرایند را تکرار کرد، اما این بار با‌شده​ یک مرحلهٔ اضافه. او نامِ راستین خود را نیز درونِ الگو بافت و از آن به‌عنوانِ‌سرخ​ نشانگری برای افسونی استفاده کرد که وظیفهٔ اتصالِ خاطره به روحِ صاحبش را بر عهده داشت.

و این‌گونه،‌جادوگر​ صندلی... به‌نوعی‌چیزی​ یک خاطره شد.

حالا در فهرستِ خاطره‌هایی که داشت یک [؟؟؟] به چشم می‌خورد، با توصیفی که می‌گفت: «این‌تضمین‌شده​ صندلی به دستِ گمشده از نور به یک خاطره تبدیل شد... به دلایلی نامعلوم.» صندلی را می‌شد‌وسیله​ به دلخواه احضار یا مرخص کرد، و حتی وقتی در روحش ذخیره می‌شد، خودش را ترمیم می‌کرد.

همچنین می‌شد آن را به قدیس خوراند تا تعدادِ قطعه‌های سایه‌اش‌صندلیِ​ نیم واحد افزایش یابد — چرا که تنها خردهٔ روحی که‌ساخت​ سانی برای ساختِ بافت استفاده کرده بود، از رتبهٔ بیدارشده بود.

سانی که از این نتیجه راضی بود، صبر کرد تا‌داشت​ هسته‌هایش جوهرِ کافی تولید کنند و سپس فرایند را یک‌راهی​ بارِ دیگر تکرار کرد، این بار با خودِ حرزِ زمردین.

متأسفانه، نتیجه... یکسان نبود.

او موفق شد حرز را به یک خاطره تبدیل کند. از آن مهم‌تر،‌موفقیت​ در طولِ این فرایند، خودِ طلسم افسونِ حرز را از حالتِ رونی به یک‌باحوصله​ بافت تغییر داد، که نشان می‌داد آفرینشِ بافنده تا چه حد نبوغ‌آمیز بوده است.

با این حال، الگوی به‌دست‌آمده ناپایدار از آب درآمد. شاید به خاطرِ ماهیتِ بیگانهٔ جادوی حرز بود، یا شاید چون سانی نامش را نمی‌دانست،‌وسیله​ یا نمی‌دانست چطور با استفاده از رشته‌ها نامگذاری‌اش کند؛ در هر صورت، تقریباً بلافاصله پس از تبدیل شدن، به‌آرامی شروع به از هم شکافتن کرد.‌نشانگری​ تنها کاری که از دستِ سانی برمی‌آمد این بود که پیش از فروپاشیِ کامل، بافتِ این خاطرهٔ در حالِ زوال را با تب‌وتاب بررسی کند.

طولی نکشید‌کند​ که حرز خودش‌تنها​ را نابود کرد.

اما سانی باز هم توانست افسونِ آن را روی سنگِ معمولی کپی کند و‌شده​ لنگرِ تازه‌ای هم به بافتِ سنگ بیفزاید و به این ترتیب، آن را به ردهٔ‌کولوسئومِ​ ۲ ارتقا دهد. همچنین دست‌به‌کار شد و افسونِ [پرطنین] را نیز روی آن کپی کرد.

با این کار، نامِ خاطره‌تلاش​ تغییر کرد و سنگِ معمولی...‌شانسِ​ تبدیل به سنگِ نامعمولی شد.

در مجموع، سانی از خودش بسیار راضی بود — نه فقط به این خاطر که توانسته بود افسونِ دیگری‌رشته‌های​ را بازآفرینی کند و تواناییش در تبدیلِ خرده‌های روح به غذای سایه‌هایش را تأیید کند، بلکه به این دلیل‌تفکر​ که بالاخره می‌توانست حرفِ دلش را بزند... بی‌آنکه در این بین هرچه در سر داشت را به زبان بیاورد.

ایزدان می‌دانستند‌کند​ که چقدر به‌تنها​ این نیاز داشت!

تنها نکتهٔ بدِ کلِ ماجرا این بود‌مناسبی​ که هدیهٔ نوکتیس نابود شده بود. اما‌شده​ با کمی شانس، جادوگر حتی متوجه هم نمی‌شد...

بی‌خیال...

افی را نزدیکِ درِ چوبی دیدند. تا‌تضمین‌شده​ الان، کبودی‌های دخترک خوب شده بود و دوباره‌شروع​ شبیهِ بچه‌ای شاداب و سالم به نظر می‌رسید.

...همچنین با نگاهی وحشیانه استخوانِ بزرگی را‌بساطش​ به دندان می‌کشید، طوری که انگار حتی‌رون‌ها​ عروسک‌های ملوان را هم کمی عصبی کرده بود.

افی با‌جادوگر​ دیدنِ آن‌چیزی​ دو لبخند زد.

«بالاخره پیداتون شد!»

کای با‌بسیار​ او سلام‌واحوال‌پرسی کرد‌البته​ و بعد پرسید:

«کاسی کجاست؟»

دخترک استخوانش را تکان داد‌بساطش​ و به کشتیِ پرنده‌ای که‌اینجا​ بالای پناهگاه شناور بود اشاره کرد.

«اونجا. نوکتیس هم همون‌جاست. بریم؟»

با گفتنِ این حرف، باقی‌ماندهٔ استخوان‌هیچ‌چیز​ را قورت داد و دست‌هایش را‌چوبیِ​ بالا برد، انگار که می‌خواست بغلش کنند.

کای آهی کشید، بعد او را بغل کرد و‌مناسبی​ به آسمان پرواز کرد. سانی چهره در هم کشید،‌بنابراین​ بارِ آسمانی را احضار کرد و به دنبالشان رفت.

دیری نگذشت که روی عرشهٔ کشتی فرود آمدند و‌مشکل​ کاسی را آنجا دیدند که از قبل منتظرشان بود.‌راهی​ جادوگر کمی دورتر داشت به درختِ مقدس آب می‌داد.

دیدنِ او با آبپاشی در‌تلاش​ دست چنان پیش‌پاافتاده بود که‌شانسِ​ تقریباً خنده‌دار به نظر می‌رسید.

اعضای دسته به نوکتیس نزدیک‌البته​ شدند و بعد ایستادند و‌روی​ محترمانه منتظر ماندند تا متوجهشان شود.

...پس از‌کند​ مدتی، سانی‌جادوگر​ سرفه‌ای کرد.

کمی بعد،‌جادوگر​ با صدای‌چیزی​ بلندی غرید.

سرانجام، جادوگر از‌زیادی​ جا پرید، بعد‌بار​ برگشت و لبخند زد.

«اوه! بالاخره اومدین.»

سانی سر تکان‌هدیهٔ​ داد و بعد‌چیزی​ با احتیاط پرسید:

«اومدیم. در‌جادوگر​ موردِ چی‌چیزی​ می‌خواستی حرف بزنی؟»

نوکتیس چانه‌اش‌وقتِ​ را خاراند و‌تلاش​ بعد آهی کشید.

«خب... وقتشه که شما چهار نفر برید و چاقوی یاقوت رو‌صندلیِ​ بیارید. از اینجا خیلی دور نیست، یکی از دوستام پیشِ خودش‌ساخت​ نگهش داشته. کلِ سفرتون نباید بیشتر از چند روز طول بکشه.»

...بوی یه‌کند​ فاجعهٔ دیگه‌جادوگر​ رو می‌ده.

سانی اخم کرد،‌تنها​ لحظه‌ای تردید کرد‌افسونِ​ و بعد گفت:

«و دقیقاً باید‌زیادی​ چیکار کنیم تا چاقو‌دانشی​ رو از... دوستت بگیریم؟»

نوکتیس با‌بسیار​ چهره‌ای گیج چند‌البته​ بار پلک زد.

«اوه... هیچ‌کار؟ فقط برید اونجا و بهش بگید چاقو‌مناسبی​ رو بهتون بده. تا وقتی که حداقل یکیتون... توی‌بنابراین​ قلب و افکارش... پاک باشه، این کار رو می‌کنه.»

نمی‌تونه به این‌تنها​ آسونی باشه... اصلاً‌افسونِ​ پاک بودن یعنی چی؟

سانی می‌خواست چند سؤال بپرسد، اما بعد نظرش را عوض کرد. حرف زدن با‌البته​ نوکتیس بیشتر از حدِ ضرورت... دردسرساز بود. بی‌فایده هم بود، چون نوکتیس همیشه فقط‌رشته‌های​ همان‌قدر که خودش می‌خواست اطلاعات فاش می‌کرد و هرگز چیزی بیشتر از آن نمی‌گفت.

پس، فقط گفت:

«و این‌کند​ دوستت کجا‌جادوگر​ اقامت داره؟»

آن متعالیِ جاودان لبخند زد، بعد‌افسونِ​ از جایی نقشه‌ای از پادشاهیِ امید ظاهر‌ساخته​ کرد و به جزیرهٔ خاصی اشاره کرد.

«اینجا! ببین... خیلی نزدیکه...»

سانی به جایی که‌موفقیت​ انگشتِ آراستهٔ جادوگر اشاره می‌کرد‌آزمایش​ نگاه کرد... و رنگش پرید.

آن جزیره‌کند​ را خیلی‌جادوگر​ خوب می‌شناخت.

همان جزیرهٔ دریاچهٔ زلال و آرامی بود که به او توصیه شده بود‌ساخته​ هرگز به آن نزدیک نشود... چون موجودی که در دریاچه زندگی می‌کرد چنان‌خاطره​ ترسناک بود که حتی مدِ آسمان هم جرئت نمی‌کرد پا به آنجا بگذارد.

آن موجود قطعاً فاسد‌شده‌دوباره​ بود و در موردِ طبقه‌اش،‌آورده​ هیچ‌کس حتی حدسی هم نمی‌زد.

آشفته‌حال، با چهره‌ای‌بیشتری​ درهم‌کشیده به نوکتیس‌هیچ‌چیز​ نگاهی انداخت و غرید:

«داری شوخی می‌کنی؟ یه‌جادوگر​ چیزِ وحشتناک و بدقواره‌افسونِ​ توی اون دریاچه زندگی می‌کنه!»

جادوگر با سرزنش به‌چیزی​ او نگاه کرد و‌داشت​ بعد با تلخی گفت:

«خب... اون چیزِ بدقواره دوستِ منه. خجالت بکش، سانلس. از بینِ تمامِ موجوداتِ دنیا، فکر‌هیچ‌چیز​ می‌کردم تو آخرین نفری باشی که کسی رو از روی ظاهرش قضاوت می‌کنه... هر چی‌جوهر​ باشه، خودت هم یه چیزِ وحشتناک و بدقواره‌ای... ولی با این حال، ما بهترین دوست‌های همیم...»

ناولها | novelha.net