---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1936: بزرگسالی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1936: بزرگسالی

0

ماه‌های پیش از انقلابِ زمستانی کوتاه و گران‌بها بود،‌چشم​ پس کارکنانِ آکادمی — و اوروم که به‌نحوی خودش‌همگی​ را در نقشِ مربی می‌دید — وقت را تلف نکردند.

خفته‌ها طبقِ برنامه‌ای طاقت‌فرسا آموزش می‌دیدند. سیستم هنوز چندان پیشرفته نبود، اما از همین حالا‌بدونِ​ نتایجِ خوبی می‌گرفتند. جوانان یاد می‌گرفتند چطور از قدرت‌های تازه‌شان استفاده کنند، دربارهٔ عالمِ رؤیا‌میانِ​ می‌آموختند و با یکدیگر آشنا می‌شدند؛ چیزی که در آینده کمکشان می‌کرد دوشادوشِ دیگر بیدارشدگان بجنگند.

البته آموزشِ آن‌ها کارِ ساده‌ای نبود. هرچه باشد، هر خفته‌نمی‌زد​ سرشتِ منحصربه‌فردی داشت و سطحِ آموزشِ قبلی‌شان با هم فرق‌رزمی​ می‌کرد. ارزیابیِ پتانسیلِ آن‌ها نیز به همان اندازه دشوار بود.

با این حال، چهار نفر‌دست​ از میانشان خیلی زود خود‌باعث​ را به‌عنوانِ استعدادهای بی‌چون‌وچرا نشان دادند.

همان‌طور که انتظار می‌رفت، نفرِ اول لبخندِ آسمان بود؛ دختری که در کابوسِ‌تکنیکِ​ اولش نامِ راستین به دست آورده بود. دختری باهوش و زیبا بود و چیزی‌اینجا​ در وجودش داشت که باعث می‌شد دیگران در کنارش احساسِ گرما و راحتی کنند.

اما مهم‌تر از آن، قدرتِ او بود؛ قدرتی که حیرت‌انگیز بود.‌نمی‌زد​ سرشتش برای اوروم یک راز باقی مانده بود، چون هرگز حرفی از‌مبارزاتی​ آن نمی‌زد، اما استعدادِ خارق‌العاده‌اش حتی بدونِ آن هم به چشم می‌آمد.

توانِ بدنی، تکنیکِ رزمی، هوشِ مبارزاتی و اراده‌اش همگی بی‌نظیر بودند و از لبخندِ آسمان رهبری ذاتی در‌بدنی​ میانِ خفته‌ها می‌ساختند. فقط مشکل اینجا بود که شخصیتش چندان برای نشستن در این جایگاه جدی نبود و‌جایگاه​ انگار علاقه‌ای هم به قدرت و مقام نداشت. از این رو، بیشتر شخصِ محبوبِ جمع بود تا رهبرِ گروه.

در عوض، دو‌نامِ​ پسر برای این مقام‌باهوش​ با هم رقابت می‌کردند.

یکی از آن‌ها، همان‌طور که انتظار می‌رفت، آنویل بود. این جوانِ جدی در تمامِ‌رزمی​ زمینه‌ها عالی بود؛ رفتاری بی‌نقص داشت و مهارتِ رزمی‌اش مثال‌زدنی بود. با در نظر‌شخصیتش​ گرفتنِ شهرتِ عظیمِ خاندانش، جای تعجب نداشت که دیگر خفته‌ها او را الگوی خود می‌دیدند.

جالب اینجا بود که انگار بیشتر به شناختِ سلاح‌ها علاقه داشت تا به دست گرفتنشان؛ هرچند‌چشم​ تکنیکِ مبارزه‌اش همچنان بی‌نظیر بود. سرشتش به او پیوندِ عمیقی با فلز می‌بخشید، که از آن‌فقط​ برای کنترلِ ماهرانهٔ شمشیری پرنده یا تقویتِ شمشیرزنی‌اش به روش‌هایی مبتکرانه و کاملاً موذیانه استفاده می‌کرد.

هم لبخندِ آسمان و هم آنویل سطحی از قدرتِ بدنی و استقامت نشان می‌دادند که‌چشم​ اوروم دلیلش را نمی‌فهمید و راستش را بخواهید، به نظرش کمی هیولاوار بود. با این حال،‌فقط​ خوشحال بود که می‌دید نسلِ جدید در دنیای خطرناکی که در آن متولد شده‌اند، این‌چنین می‌شکفند.

اما نامزدِ دوم برای کسبِ مقامِ بهترین در میانِ این گروه از‌دیگران​ خفته‌ها، شگفتیِ تمام‌عیاری بود. همان جوانِ گستاخ با چشمانِ خاکستری که در‌باقی​ اولین کلاسِ مبارزه، با تکه‌پرانی‌های خنده‌دارش کلِ کلاس را به خنده انداخته بود.

این جوان از ناکجاآباد پیدایش شده بود و هیچ پیشینهٔ قابل‌ذکری نداشت. با این‌رزمی​ وجود، در هر چیزی که به شمشیرزنی و مبارزه مربوط می‌شد یک نابغهٔ واقعی بود؛‌نشستن​ به‌راحتی در برابرِ وارثانِ معتبرترین خاندان‌ها مقاومت می‌کرد و یکی پس از دیگری شکستشان می‌داد.

استعدادش حتی در مقایسه با بهترین خفته‌های کلاس... و شاید در مقایسه با هر خفته‌ای در تاریخ، به‌شدت به چشم می‌آمد. درست‌هوشِ​ است که تکنیکش خام بود، اما هر روز با سرعتی سرسام‌آور پیشرفت می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که اوروم دیگر احساسِ‌بیشتر​ درماندگی و تزلزل می‌کرد و مطمئن نبود تا چند ماهِ دیگر چیزی برای یاد دادن به این پسرهٔ چموش برایش باقی بماند.

سرشتِ پسر هم غیرمعمول بود. هیچ ربطی به مبارزه نداشت، بلکه به ادراک مربوط می‌شد. این جوان‌توانِ​ تواناییِ عجیبی در درکِ عناصرِ زیربناییِ مفاهیمِ مختلف و استنتاجِ ارتباطِ میانِ آن‌ها داشت؛ چیزی که به‌شخصیتش​ او بینشی بی‌نظیر دربارهٔ همه‌چیز می‌بخشید — از جریانِ یک سبکِ نبرد گرفته تا نحوهٔ ساختِ رابط‌ها.

و در‌اولش​ آخر، کی‌راستین​ سونگ بود.

هرچند به درخشانی و چشمگیریِ آن سه نفرِ دیگر نبود، اما خیلی زود و بی‌سروصدا به‌عنوان یکی از قوی‌ترین اعضای‌بودند​ نسلِ خود ظاهر شد. همه‌چیزِ او متعادل و بدونِ نقصِ فاحش بود؛ می‌توانست با مهارتی مرگبار از انواعِ سلاح‌های سرد‌جمع​ استفاده کند، هنگامِ کار با کمان هرگز تیرش خطا نمی‌رفت و در نبردِ تن‌به‌تن می‌توانست بیشترِ حریفان را از پای درآورد.

مهم‌تر از همه، او در زمینه‌ای که بسیاری از خفتگانِ دیگر تنها حداقل‌ها را می‌دانستند، دانش‌چشم​ و مهارتِ عمیقی داشت: بقا در طبیعت. درست مانندِ مادرش که شکارچیِ باتجربه‌ای بود، کی سونگ در‌مشکل​ سازگاری با هر محیطی، پنهان‌کاری، ردیابی و از بین بردنِ دشمنان به کارآمدترین شکلِ ممکن، تبحر داشت.

با این حال، نمی‌توانست در تمرینات از سرشتش استفاده کند، چون سرشتِ کاملاً وهم‌انگیزی بود؛ توانِ خفته‌اش تقریباً نقطهٔ مقابلِ‌رزمی​ شفا بود و به او اجازه می‌داد هر زخمی را طیِ روندی کُند اما تصاعدی، وخیم‌تر کند. با اینکه نمی‌توانست‌قدرت​ به‌خوبی از آن علیه خفتگانِ دیگر استفاده کند، اما برای استفاده در نبردهای واقعی، توانِ بسیار قدرتمندی به شمار می‌رفت.

اوروم مصمم بود تا برای آماده کردنِ او جهتِ ورود به‌می‌شد​ عالمِ رؤیا توجهِ ویژه‌ای به خرج دهد؛ تا جایی که می‌توانست،‌برای​ بی‌آنکه به نظر برسد این یک شاگرد برایش از بقیه مهم‌تر است.

او تمامِ تلاشش را کرد...

اما گذرِ زمان بی‌رحم بود.

در چشم‌به‌هم‌زدنی چند‌برای​ ماه گذشت و روزِ‌چون​ انقلابِ زمستانی نزدیک شد.

در روزِ آخر، مربیان خفتگان را به کپسول‌های خوابِ تعیین‌شده‌شان‌باعث​ در مجتمعِ پزشکیِ تازه‌سازِ آکادمی راهنمایی کردند. اوروم سرانجام دست از‌سرشتش​ تظاهر برداشت و شخصاً کیِ کوچک را تا کپسولش راهنمایی کرد.

در نهایت، فقط آن دو در اتاقکی کوچک و زیرزمینی ماندند. زنِ‌بدنی​ جوان از همین حالا خواب‌آلود و خسته بود، بنابراین اوروم می‌دانست که‌می‌ساختند​ باید زودتر برود تا او بتواند آماده شود و داخلِ کپسولِ خواب برود.

اوروم این پا‌سرشتش​ و آن پا‌باقی​ کرد، نمی‌دانست چه بگوید.

پس از مدتی، آهی کشید.

«کارت خوب بود، کیِ کوچک. خیلی خوب. باید بگم که امروز‌می‌شد​ نسبت به هر خفتهٔ دیگه‌ای که قراره واردِ عالمِ رؤیا بشه، کمتر‌راز​ نگرانِ تو هستم، اما این دروغه. راستش، برخلافِ منطق، خیلی هم نگرانم.»

با همان چهرهٔ جدیِ همیشگی‌اش‌استعدادِ​ به او نگاه کرد، سپس‌می‌آمد​ لبخندِ محوی گوشهٔ لبش نشست.

«...همه‌چیز مرتبه،‌حیرت‌انگیز​ عمو اوری.‌برای​ ناامیدت نمی‌کنم.»

در پاسخ،‌سرشتش​ لبخندِ کوچکی روی‌باقی​ لبانِ اوروم نشست.

اوه. پس بالاخره یادش مونده!

با خوشحالی چند لحظه مکث‌استعدادِ​ کرد، سپس سرانجام سؤالی را‌می‌آمد​ پرسید که مدت‌ها در دل داشت.

«راستی، حالِ مادرت چطوره؟»

کی سونگ رو برگرداند و رو به‌چون​ کپسولِ خواب ایستاد. در تاریکیِ اتاقک، درخششِ‌بدونِ​ رنگ‌پریدهٔ کپسول سایه‌ای از اندامِ باریکش ساخته بود.

وقتی جواب‌اولش​ داد، صدایش‌راستین​ یکنواخت بود:

«مُرده.»

حرف‌هایش مثلِ پتک بر سرِ اوروم فرود‌مانده​ آمد. خشکش زد، فلج از سنگینیِ چیزی‌حتی​ که شنیده بود، و از درکِ آن می‌ترسید.

دردِ شدیدی در‌برای​ قلبش پیچید و او‌چون​ را به لرزه انداخت.

زنِ جوان‌اولش​ آهی کشید و‌دست​ سپس آرام گفت:

«کمی قبل از کابوسِ اولم مُرد. اون موجودی که توی آتشفشان زندگی می‌کرد، بیرون اومد و به دژ حمله‌بی‌نظیر​ کرد، برای همین... مادرم تصمیم گرفت به‌جای فرار باهاش بجنگه، تا از گذرگاه و مردمی که بهش لنگر انداخته بودن‌محبوبِ​ محافظت کنه. اما همون مردمی که سعی داشت ازشون محافظت کنه، همگی تصمیم گرفتن قایم بشن و تنهاش بذارن. بزدل‌ها.»

کی سونگ دکمه‌ای را‌برای​ فشار داد و درِ‌چون​ کپسولِ خواب باز شد.

رو به اوروم‌برای​ چرخید و با آرامش‌چون​ به او نگاه کرد.

چهره‌اش دیگر چهرهٔ یک‌راستین​ نوجوان نبود. در عوض،‌زیبا​ چهرهٔ یک فردِ بالغ بود.

«دفعهٔ بعد که همدیگه‌نمی‌زد​ رو ببینیم، یه بیدارشده‌بدونِ​ هستم. می‌بینمت، عمو اوری.»

چند هفته بعد، به‌برای​ جهانِ بیداری بازگشت و‌چون​ به وعده‌اش عمل کرد.

ناولها | novelha.net