چپتر 1936: بزرگسالی
0ماههای پیش از انقلابِ زمستانی کوتاه و گرانبها بود،حیرتانگیز پس کارکنانِ آکادمی — و اوروم که بهنحوی خودشنمیزد را در نقشِ مربی میدید — وقت را تلف نکردند.
خفتهها طبقِ برنامهای طاقتفرسا آموزش میدیدند. سیستم هنوز چندان پیشرفته نبود، اما از همین حالارزمی نتایجِ خوبی میگرفتند. جوانان یاد میگرفتند چطور از قدرتهای تازهشان استفاده کنند، دربارهٔ عالمِ رؤیانشستن میآموختند و با یکدیگر آشنا میشدند؛ چیزی که در آینده کمکشان میکرد دوشادوشِ دیگر بیدارشدگان بجنگند.
البته آموزشِ آنها کارِ سادهای نبود. هرچه باشد، هر خفتهمیآمد سرشتِ منحصربهفردی داشت و سطحِ آموزشِ قبلیشان با هم فرقبودند میکرد. ارزیابیِ پتانسیلِ آنها نیز به همان اندازه دشوار بود.
با این حال، چهار نفروجودش از میانشان خیلی زود خوداحساسِ را بهعنوانِ استعدادهای بیچونوچرا نشان دادند.
همانطور که انتظار میرفت، نفرِ اول لبخندِ آسمان بود؛ دختری که در کابوسِباقی اولش نامِ راستین به دست آورده بود. دختری باهوش و زیبا بود و چیزیتکنیکِ در وجودش داشت که باعث میشد دیگران در کنارش احساسِ گرما و راحتی کنند.
اما مهمتر از آن، قدرتِ او بود؛ قدرتی که حیرتانگیز بود.میآمد سرشتش برای اوروم یک راز باقی مانده بود، چون هرگز حرفی ازذاتی آن نمیزد، اما استعدادِ خارقالعادهاش حتی بدونِ آن هم به چشم میآمد.
توانِ بدنی، تکنیکِ رزمی، هوشِ مبارزاتی و ارادهاش همگی بینظیر بودند و از لبخندِ آسمان رهبری ذاتی درهمگی میانِ خفتهها میساختند. فقط مشکل اینجا بود که شخصیتش چندان برای نشستن در این جایگاه جدی نبود ونداشت انگار علاقهای هم به قدرت و مقام نداشت. از این رو، بیشتر شخصِ محبوبِ جمع بود تا رهبرِ گروه.
در عوض، دوباهوش پسر برای این مقاممیشد با هم رقابت میکردند.
یکی از آنها، همانطور که انتظار میرفت، آنویل بود. این جوانِ جدی در تمامِمانده زمینهها عالی بود؛ رفتاری بینقص داشت و مهارتِ رزمیاش مثالزدنی بود. با در نظررزمی گرفتنِ شهرتِ عظیمِ خاندانش، جای تعجب نداشت که دیگر خفتهها او را الگوی خود میدیدند.
جالب اینجا بود که انگار بیشتر به شناختِ سلاحها علاقه داشت تا به دست گرفتنشان؛ هرچندهوشِ تکنیکِ مبارزهاش همچنان بینظیر بود. سرشتش به او پیوندِ عمیقی با فلز میبخشید، که از آنجدی برای کنترلِ ماهرانهٔ شمشیری پرنده یا تقویتِ شمشیرزنیاش به روشهایی مبتکرانه و کاملاً موذیانه استفاده میکرد.
هم لبخندِ آسمان و هم آنویل سطحی از قدرتِ بدنی و استقامت نشان میدادند کههوشِ اوروم دلیلش را نمیفهمید و راستش را بخواهید، به نظرش کمی هیولاوار بود. با این حال،جدی خوشحال بود که میدید نسلِ جدید در دنیای خطرناکی که در آن متولد شدهاند، اینچنین میشکفند.
اما نامزدِ دوم برای کسبِ مقامِ بهترین در میانِ این گروه ازراحتی خفتهها، شگفتیِ تمامعیاری بود. همان جوانِ گستاخ با چشمانِ خاکستری که درحرفی اولین کلاسِ مبارزه، با تکهپرانیهای خندهدارش کلِ کلاس را به خنده انداخته بود.
این جوان از ناکجاآباد پیدایش شده بود و هیچ پیشینهٔ قابلذکری نداشت. با اینمانده وجود، در هر چیزی که به شمشیرزنی و مبارزه مربوط میشد یک نابغهٔ واقعی بود؛هوشِ بهراحتی در برابرِ وارثانِ معتبرترین خاندانها مقاومت میکرد و یکی پس از دیگری شکستشان میداد.
استعدادش حتی در مقایسه با بهترین خفتههای کلاس... و شاید در مقایسه با هر خفتهای در تاریخ، بهشدت به چشم میآمد. درسترهبری است که تکنیکش خام بود، اما هر روز با سرعتی سرسامآور پیشرفت میکرد. کار به جایی رسیده بود که اوروم دیگر احساسِعوض درماندگی و تزلزل میکرد و مطمئن نبود تا چند ماهِ دیگر چیزی برای یاد دادن به این پسرهٔ چموش برایش باقی بماند.
سرشتِ پسر هم غیرمعمول بود. هیچ ربطی به مبارزه نداشت، بلکه به ادراک مربوط میشد. این جوانارادهاش تواناییِ عجیبی در درکِ عناصرِ زیربناییِ مفاهیمِ مختلف و استنتاجِ ارتباطِ میانِ آنها داشت؛ چیزی که بهقدرت او بینشی بینظیر دربارهٔ همهچیز میبخشید — از جریانِ یک سبکِ نبرد گرفته تا نحوهٔ ساختِ رابطها.
و درآورده آخر، کیزیبا سونگ بود.
هرچند به درخشانی و چشمگیریِ آن سه نفرِ دیگر نبود، اما خیلی زود و بیسروصدا بهعنوان یکی از قویترین اعضایخارقالعادهاش نسلِ خود ظاهر شد. همهچیزِ او متعادل و بدونِ نقصِ فاحش بود؛ میتوانست با مهارتی مرگبار از انواعِ سلاحهای سردمشکل استفاده کند، هنگامِ کار با کمان هرگز تیرش خطا نمیرفت و در نبردِ تنبهتن میتوانست بیشترِ حریفان را از پای درآورد.
مهمتر از همه، او در زمینهای که بسیاری از خفتگانِ دیگر تنها حداقلها را میدانستند، دانشهوشِ و مهارتِ عمیقی داشت: بقا در طبیعت. درست مانندِ مادرش که شکارچیِ باتجربهای بود، کی سونگ درانگار سازگاری با هر محیطی، پنهانکاری، ردیابی و از بین بردنِ دشمنان به کارآمدترین شکلِ ممکن، تبحر داشت.
با این حال، نمیتوانست در تمرینات از سرشتش استفاده کند، چون سرشتِ کاملاً وهمانگیزی بود؛ توانِ خفتهاش تقریباً نقطهٔ مقابلِبودند شفا بود و به او اجازه میداد هر زخمی را طیِ روندی کُند اما تصاعدی، وخیمتر کند. با اینکه نمیتوانستجمع بهخوبی از آن علیه خفتگانِ دیگر استفاده کند، اما برای استفاده در نبردهای واقعی، توانِ بسیار قدرتمندی به شمار میرفت.
اوروم مصمم بود تا برای آماده کردنِ او جهتِ ورود بهگرما عالمِ رؤیا توجهِ ویژهای به خرج دهد؛ تا جایی که میتوانست،چون بیآنکه به نظر برسد این یک شاگرد برایش از بقیه مهمتر است.
او تمامِ تلاشش را کرد...
اما گذرِ زمان بیرحم بود.
در چشمبههمزدنی چندحرفی ماه گذشت و روزِحتی انقلابِ زمستانی نزدیک شد.
در روزِ آخر، مربیان خفتگان را به کپسولهای خوابِ تعیینشدهشاناحساسِ در مجتمعِ پزشکیِ تازهسازِ آکادمی راهنمایی کردند. اوروم سرانجام دست ازمانده تظاهر برداشت و شخصاً کیِ کوچک را تا کپسولش راهنمایی کرد.
در نهایت، فقط آن دو در اتاقکی کوچک و زیرزمینی ماندند. زنِراز جوان از همین حالا خوابآلود و خسته بود، بنابراین اوروم میدانست کهمیآمد باید زودتر برود تا او بتواند آماده شود و داخلِ کپسولِ خواب برود.
اوروم این پاهرگز و آن پااستعدادِ کرد، نمیدانست چه بگوید.
پس از مدتی، آهی کشید.
«کارت خوب بود، کیِ کوچک. خیلی خوب. باید بگم که امروزگرما نسبت به هر خفتهٔ دیگهای که قراره واردِ عالمِ رؤیا بشه، کمترهرگز نگرانِ تو هستم، اما این دروغه. راستش، برخلافِ منطق، خیلی هم نگرانم.»
با همان چهرهٔ جدیِ همیشگیاشراحتی به او نگاه کرد، سپسسرشتش لبخندِ محوی گوشهٔ لبش نشست.
«...همهچیز مرتبه،چون عمو اوری.حرفی ناامیدت نمیکنم.»
در پاسخ،هرگز لبخندِ کوچکی رویاستعدادِ لبانِ اوروم نشست.
اوه. پس بالاخره یادش مونده!
با خوشحالی چند لحظه مکثراحتی کرد، سپس سرانجام سؤالی راسرشتش پرسید که مدتها در دل داشت.
«راستی، حالِ مادرت چطوره؟»
کی سونگ رو برگرداند و رو بهحتی کپسولِ خواب ایستاد. در تاریکیِ اتاقک، درخششِرزمی رنگپریدهٔ کپسول سایهای از اندامِ باریکش ساخته بود.
وقتی جوابآورده داد، صدایشزیبا یکنواخت بود:
«مُرده.»
حرفهایش مثلِ پتک بر سرِ اوروم فرودخارقالعادهاش آمد. خشکش زد، فلج از سنگینیِ چیزیتکنیکِ که شنیده بود، و از درکِ آن میترسید.
دردِ شدیدی درحرفی قلبش پیچید و اوحتی را به لرزه انداخت.
زنِ جوانآورده آهی کشید ووجودش سپس آرام گفت:
«کمی قبل از کابوسِ اولم مُرد. اون موجودی که توی آتشفشان زندگی میکرد، بیرون اومد و به دژ حملهاستعدادِ کرد، برای همین... مادرم تصمیم گرفت بهجای فرار باهاش بجنگه، تا از گذرگاه و مردمی که بهش لنگر انداخته بودنفقط محافظت کنه. اما همون مردمی که سعی داشت ازشون محافظت کنه، همگی تصمیم گرفتن قایم بشن و تنهاش بذارن. بزدلها.»
کی سونگ دکمهای راحرفی فشار داد و درِحتی کپسولِ خواب باز شد.
رو به اورومحرفی چرخید و با آرامشحتی به او نگاه کرد.
چهرهاش دیگر چهرهٔ یکزیبا نوجوان نبود. در عوض،دیگران چهرهٔ یک فردِ بالغ بود.
«دفعهٔ بعد که همدیگهگرما رو ببینیم، یه بیدارشدهقدرتی هستم. میبینمت، عمو اوری.»
چند هفته بعد، بهحرفی جهانِ بیداری بازگشت وحتی به وعدهاش عمل کرد.