چپتر 1162: پاتوقهای قدیمی
0پس از آنکه دیوچه [کالبدِ فولادیِ برتر] را به دست آورد، دیگر دلیلی برای ماندن در جزیرهٔافی کشتیِ شکسته نداشتند. او پیشتر هر چه میتوانست از بدنِ شاهزادهٔ خورشید جذب کرده بود، پس بلعیدنِهمیشه بقیهٔ آن پیکرِ عظیم فایدهای نداشت. نیاز به رفتن به جزیرهٔ دستِ آهنین هم از بین رفته بود.
تعطیلاتشان کمکمترک داشت بههزاران پایان میرسید.
با این حال هنوز چندفروریخته روزی فرصت داشتند و میخواستند بهبرداشته چند جزیرهٔ دیگر هم سر بزنند.
کشتیِ پرنده سینهٔ آسمانِنمانده پرستاره را شکافت ومیکرد به سمتِ شرق رفت.
مقصدِ اولشان معبدِ جام بود. آن ویرانهٔ باستانی درست مثل آخرین باریسرخ بود که سانی به آنجا پا گذاشته بود؛ متروک و خالی. حتیمعمول اشباحِ خشمگینی که معبد را پر کرده بودند هم دیگر آنجا نبودند.
البته حالا بهتر میدانستهزاران که آن کاهنههای دوشیزهویرانی چطور جان باخته بودند.
سانی در تالارِ مرکزی ایستاد و به بقایای خردشدهٔ جامِ سنگی و استخوانهای پخششدهچیزی روی زمین نگاه کرد. دیوارهای تالارِ مقدس فروریخته بود و صفحاتِ سنگی بر اثرِ انفجاریپایانشان ویرانگر ترک برداشته بودند. پس از هزاران سال، چیزی جز غبار و ویرانی نمانده بود.
به سرنوشت و گذشته فکر میکرد. در کابوس، خودِ اوخودِ بود که جام را نابود کرد و دوشیزگانِ جنگ راکسی کشت... با این حال، حتی بدونِ سانی هم پایانشان همان بود.
در گذشتهٔ واقعی چه کسی کاهنههای فرقهٔ سرخ را کشته بود؟ خودِ نوکتیسکشته بود یا کسی دیگر؟ بر سرِ آن کودکی که افی در کابوس در کالبدشنبود رفته بود، چه آمده بود؟ آن دخترک هم در این قتلعام کشته شده بود؟
طبقِ معمول،ترک جوابی درهزاران کار نبود.
خودِ افی بهتنهایی در ویرانهها پرسه میزد و چهرهاش برخلافِ همیشهبرداشته گرفته بود. شمشیرهایی که زمانی در زمین فرو کرده بود، دیگرکابوس آنجا نبودند. با این حال، یادِ آن روزها در ذهنش مانده بود.
سرانجام، دخترِ شکارچیویرانی آهی کشید و بافکر سرخوردگی سر تکان داد.
«آخرش اونهمه بیرحمیجنگ بیفایده بود. چه...پایانشان چه حیف شد.»
سانی غرقترک در افکارِهزاران خودش ساکت ماند.
این مکان برای او هم معنای خاصی داشت. اینجا همان جایی بودهزاران که به دیو تبدیل شده بود. فقط دو سه سال از آن ماجرادوشیزگانِ میگذشت، با این حال، انگار یک عمر گذشته بود. در واقع، چند عمر.
به خاطرِ کابوس بود یاسرنوشت به خاطرِ قطبِ جنوب کهخودِ گذشته اینقدر دور به نظر میرسید؟
معبدِ جام راجنگ پشتِ سر گذاشتند وهمان راهیِ مقصدِ بعدیشان شدند.
در جزیرهای پوشیده از گلهای سفید، سانی کابوسویرانی را پیدا کرد؛ کابوسِ واقعی را. یا بهترنابود است گفت، آنچه از او باقی مانده بود.
با گذاشتنِ پایش در دشتِ گلها، سانی خیلی زود به خواب فرو رفت. در خوابی که به درونش کشیده شد، شبحیمیکرد بیشکل پدیدار شد و در کمالِ جنون و دیوانگیِ مرگبار، بیدرنگ به او حمله کرد. این اتفاق میتوانست برای هر کسِآمده دیگری خطرناک باشد، اما سانی در مبارزه با خوابها تجربهٔ فراوانی داشت. کابوسِ سایه هم کنارش بود و از او محافظت میکرد.
آنها دوشبهدوشِ همویرانی با شبحِ مجنونگذشته جنگیدند و شکستش دادند.
آن شبح کابوسِ واقعی نبود؛ تنها پژواکی شوم بود که در محلِ مرگش به جا ماندهکودکی بود. پس از بیدار شدن از خواب، سانی جزیرهٔ گلها را گشت و بقایای اسبی عظیم رابرخلافِ در مرکزش پیدا کرد؛ شکوفههای زیبایی استخوانهای سفید را پوشانده و از سوراخهای جمجمهاش بیرون زده بودند.
نمیدانست اسبِ سیاه چطور سر از این جزیرهویرانی درآورده و چطور جان داده بود. تسلیمِ تباهینابود شده بود، یا تا آخر استوار مانده بود؟
فقط میدانست که گلهایمقدس سفید درست جایی روییده بودندویرانگر که خونِ کابوس ریخته بود.
سایهٔ وفادارش مدتی به استخوانهای باستانی خیره ماند،میکرد سپس هوا را با صدای بلندی از سوراخهای گشادِهمان بینیاش بیرون داد و با نگاهی موقر روی برگرداند.
چیزِ زیادی از این سفر عایدشان نشده بود، اما انگار اسبِفرقهٔ تاریک کابوسِ قدرتمندی را مطیع کرده و به مجموعهاش افزوده بود. شمارشگرِطبقِ نفرینِ رؤیا پس از کشتنِ شبحِ رؤیا بهطرزِ چشمگیری بالا رفته بود.
آخرین توقفشان در جزیرهای بودسال که موجودِ دریاچه زمانی خنجرِسرنوشت یاقوتی را به کاسی بخشیده بود.
جزیره به پناهگاه بسیار نزدیک بود و بهعنوانِ مکانی فوقالعاده خطرناک شناخته میشد. حتی وقتیغبار بیدارشدگان جرئت میکردند از آن عبور کنند، همیشه از حاشیهٔ جزیره میرفتند و هرگز بههمان دریاچهٔ آرام نزدیک نمیشدند؛ معروف بود که خودِ مدِ آسمان هم از این مکان دوری میکرد.
هیچکس نمیدانست دلیلش قدرتِ بیشازحدِ پلیدِ درونِ دریاچه است،کابوس یا اینکه قدیس تایریس عمداً آن را همانجا نگه داشتهواقعی تا مانعِ نزدیک شدنِ دیگر موجوداتِ کابوس به دژ شود.
با وجودِ خطر، کاسی با آرامش کشتیِ پرنده را روی سطحِ آرامِ دریاچهکشته فرود آورد و پاروهای هدایت را رها کرد. سانی که با نگاهی پرسشگرکار و سرفهای معذب به او خیره شد، دخترِ نابینا فقط سر تکان داد.
«نگران نباش. تابرداشته وقتی فشار فروکشچیزی کنه، جامون امنه.»
چون جرئت نمیکردند از کشتی پیاده شوند، روی عرشه جمع شدند و بهسال آبِ آرام چشم دوختند. بعد از مدتی، کاسی رقصندهٔ خاموش را از غلافجنگ بیرون کشید، تیغهاش را بهآرامی لمس کرد و سپس شمشیرِ باریک را رها کرد.
شمشیر مستقیم به هوا رفت وگذشته بعد در حالی که زیرِ وزنِ فشارِجنگ خردکننده تقلا میکرد، در آب فرو رفت.
مدتِ زیادی در سکوت گذشت.بدونِ سرانجام، کاسی سرش را پایینکسی انداخت و آهِ سنگینی کشید.
«...خالیه. رفته.»
خیلی زود، رقصندهٔ خاموش از زیرِ آبِ زلال بیرون آمد وبرداشته با حرکتی چابک به هوا رفت؛ نورِ خورشید از قطراتی کهکابوس تیغهٔ باریکش را پوشانده بود بازتاب مییافت و شمشیر بهروشنی میدرخشید.
شمشیر در دستِ کاسی فرود آمد و آرام گرفت. دخترِ نابینا بادوشیزگانِ غلاف کردنِ پژواک، در سکوت به سمتِ حلقهٔ رونی برگشت و کشتینوکتیس را به آسمان فرستاد. انگار چهرهاش به دلیلی پر از اندوه بود.
با وجود اینکه تقریباً بیخِ گوشِ پناهگاه بودند، هیچکدامشان دلش نمیخواست به آنجا سر بزند. تصورِ آنافی دژِ آشنا بدونِ حضورِ خاندانِ پرِ سفید برای سانی عجیب بود. نمیدانست دلاوری چه کسی را فرستادههمیشه تا به جای قدیس تایریس بر جزایرِ زنجیری نظارت کند، و اصلاً هم برایش مهم نبود که بفهمد.
با اینکه تقصیرِ آنهاهزاران نبود، اما تازهواردها همچنانویرانی در چشمش غاصب بودند.
کشتیِ پرنده به جای رفتن به پناهگاه، دورانفجاری زد و به سمتِ غرب پرواز کرد تاویرانی در خطی مستقیم بهسوی کولوسئومِ سرخِ دوردست برود.
چند روزی طولویرانی میکشید تا بهگذشته برجِ عاج برگردند.
وقتی میرسیدند، این تعطیلاتِ کوتاه رسماً تمامهمان میشد و سانی باید دوباره به دلِ سرمایسرِ قطبِ جنوب و جنگِ کثیفِ خاندانهای بزرگ برمیگشت.
تهِ دلشترک برای برگشتنهزاران کمی بیمیل بود.
شبِ آخر پیش از رسیدن به برج، سانی رویویرانگر عرشهٔ کشتیِ باستانی ایستاده بود و از میانِ شاخههایسرنوشت درختِ مقدس به انبوهِ ستارگانِ بالای سرشان نگاه میکرد.
صدای قدمهایی به گوشنمانده رسید و نفیس نزدیک شدکابوس تا در سکوت همراهیاش کند.
در کنارِ هم بهکشت آسمانِ شب چشم دوختندگذشتهٔ و به آینده فکر کردند.
اینکه چه چیزیبرداشته با خود میآورد،چیزی چه چیزی را میگرفت...
اینکه چه بهایی برایشان داشت.