چپتر 127: هر امیدی را رها کن
0...آن سه تن، بهتزده از حرفهایش، با چهرههایی رنگپریده به زنِدژهای جوان خیره ماندند. سانی حس کرد چیزی شکننده و گرانبها دربار قلبش خرد شد و آن را با دردی تقریباً فیزیکی شکافت.
نه. نه، امکان نداره.
امکان نداشت حقیقت داشتهدستکم باشد. چطور... چطور ممکن بودداشت تمامِ اینها بیفایده بوده باشد؟
چطور ممکن بود تمامِاحمق امیدها، رؤیاها و خواستههایش تنهاپهناور با چند کلمه نابود شود؟
آخر چطور ممکن بود؟!
جایی کنارش،پهناور کاسی ناگهان بابیشترِ صدایی ضعیف گفت:
«منظورت چیهبودند که هیچدستکم گذرگاهی نیست؟»
افی شانهآنقدر بالا انداختاحمق و گفت:
«راستش خیلی سادهست. متأسفم که من باید این خبر رو بهتون بدم، اما اون تهِ دلتونهزار حتماً تا الان خودتون هم فهمیده بودین. مگه نه؟ ساحلِ فراموششده... واقعاً جایی نیست که قرارتقصیرِ باشه آدما توش زنده بمونن. برای همینه که تو مدرسه یا آکادمی هیچوقت چیزی شبیهش نشنیدین.»
چهرهٔ سانی از خشم در هم رفت. معلومکاوش بود! معلوم بود که جواب همیشه جلوی چشمش بوده.داشت فقط آنقدر سادهلوح و احمق بود که متوجهش نمیشد.
عالمِ رؤیا پهناور و غریب بود و انسانها بیشترِ مناطقش را بهندرت کاوشکنترلِ کرده بودند. با این حال، دستکم اطلاعاتِ اندکی دربارهشان وجود داشت. برخی حتی کاملاًهیچیک در کنترلِ انسانها بودند؛ دژهای بزرگی مانند حصار به صدها هزار بیدارشده پناه میدادند.
با این حال، وقتی سانی برای اولین بار بهپهناور ساحلِ فراموششده آمد، هیچیک از ویژگیهای منحصربهفردِ این مکانحال را نشناخت. آن زمان فکر میکرد تقصیرِ آموزشِ دستوپاشکستهاش است.
وقتی نفیس و کاسی هم نتوانستند در چیزی که او ناکام مانده بود موفق شوند، بایدهزار حقیقت را میفهمید. آخر چرا منطقهای به این خاصبودن باید کاملاً ناشناخته میماند؟ منطقیترین توضیح این بودآموزشِ که هرگز کسی از این ورطهٔ مرگبار به دنیای واقعی برنگشته بود تا دربارهاش به دیگران بگوید.
چه احمقی بود! تنها چند هفته زندگیِ راحت در آکادمی باعث شده بوداطلاعاتِ بهکلی فراموش کند که دنیا هرگز با آدمهایی مثلِ او منصفانه تا نمیکند. حقیقتهزار همیشه از بدترین انتظاراتش هم بدتر بود، پس چرا این بار باید فرق میکرد؟
دنیا درندهای بود کهدستکم همیشه منتظرِ فرصت بودوجود تا تو را ببلعد.
اصلاً چراآنقدر باید انتظارِاحمق چیزِ دیگری میداشت؟
طعمِ تلخاطلاعاتِ و آشناییدربارهشان در دهانش پیچید.
در این میان،غریب افی با لحنیمناطقش ملایم ادامه داد:
«حدود پونزده سال پیش، یه گروه از خفتههای قدرتمند و مستأصل تونستن خودشون رو به این شهر برسونن و قلعه رو مالِ خودشون کنن.اولین نه به خاطر اینکه گذرگاهی داشت، بلکه چون تنها جایی بود که میتونست جونشون رو نجات بده. حداقل برای یه مدت. از اون موقع بهناشناخته بعد، هر انقلابِ خورشیدی چند نفر آدمِ خوششانس یا کاربلد راهشون رو به قلعه پیدا میکردن، فقط برای اینکه مثلِ بقیهٔ ما اینجا گیر بیفتن.»
نفیس ساکت نشسته بود و تنها مشتهای گرهکردهاش طوفانِ احساساتی را که در قلبش برپاکاوش بود لو میداد. اما کاسی بیشتر از هر دوی آنها از این خبر به همبزرگی ریخته بود. هر چه بود، رؤیای او بود که آنها را به این تله کشانده بود.
چهرهاش رنگپریده و بیجان بود و دردبرخی و بهت، خطوطِ ظریفِ صورتش را درحصار هم میکشید. چشمانش را بست و زمزمه کرد:
«اما این...پهناور این اصلاًانسانها منصفانه نیست!»
افی با ترحم نگاهشدستکم کرد. سپس خندهای کوتاه کرد،داشت لبخندِ تلخی زد و گفت:
«تا حالاآنقدر کِی چیزیاحمق منصفانه بوده؟»
...البته که حق با او بود. عدالت بیرون ازکاملاً قلمروِ اثیریِ تخیلِ انسان واقعاً وجودِ خارجی نداشت. سانیپناه این درس را خیلی، خیلی وقت پیش گرفته بود.
در حالی که سانی در یأسِ خشمگینانهاش دستوپا میزد، لبخندِ افیحال ناگهان آن تهمایهٔ تلخش را از دست داد و دوباره بهدژهای پوزخندی شادمانه بدل شد. کمی به جلو خم شد و گفت:
«اما همهچیزم بد نیست! حداقلش منواندکی دیدین. شماها واقعاً خیلی خوششانسین. اگه بهکنترلِ یه محلی برنمیخوردین، تا الان مرده بودین.»
نفیس به اوسادهلوح خیره شد ونمیشد با لحنی بیاحساس پرسید:
«آره؟ برای... چی؟»
نحوِ حرف زدنِغریب معذبش با تمامِمناطقش شکوهش دوباره برگشته بود.
افی آهی کشید و گفت:
«شهرِ تاریک همزمان امنترین و مرگبارترین جای ساحلِ فراموششدهست. امنه چون هیچ هیولای دریاییایبهندرت نمیتونه از دیوار رد بشه، چه برسه به اینکه به قلعه برسه. اما درکنترلِ عین حال، خیلی خطرناکتر از هزارتوئه، چون اینجا تقریباً هر موجودِ کابوسی از رتبهٔ سقوطکردهست.»
سانی پلک زد و حس کرد لرزِ سردی در تمامِ بدنش رخنه کرد. موجوداتِ سقوطکرده... موجوداتِ سقوطکرده بینهایت قویترمیدادند از موجوداتِ رتبهٔ بیدارشده بودند. انسانهای خفتهای مثلِ آنها اصلاً نباید با دومی میجنگیدند، چه برسد به اولی. یک دیوِمانده بیدارشده بهخودیخود فراتر از توانشان بود، مگر اینکه دست به دامنِ احضارِ یک ترورِ واقعی از اعماقِ دریای نفرینشده میشدند.
چیزی بسیار قدرتمندتر از دیوِ زرهپوش، در عرضِ چند ثانیهبودند آنها را از صفحهٔ روزگار محو میکرد. با به یادکاملاً آوردنِ اشکالِ بیشماری که در ویرانهها حرکت میکردند، بیاختیار لرزید.
یعنی هر... هر کدوم از اون اشکال یه هیولای سقوطکردهبرخی بود؟ آخه چطور کسی میتونست حتی یه روز توی اینبیدارشده شهرِ نفرینشده زنده بمونه؟ برای همچین کاری باید دیوونه میبودن!
رفتهرفته، عظمتِ تلهٔ مرگباری کهمتوجهش در آن گرفتار شده بودند،غریب در ذهنش جا باز کرد.
افی لبخند زد و گفت:
«اما شماها قبل از اینکه از دیوار پایین بیاین، اتفاقی به من برخوردین. وگرنه سقوطکردهها تا الان داشتن با روحهاتون دلی از عزابزرگی درمیآوردن. خوششانسین، خیلی خوششانسین! تو قلعه آدمای خیلی کمی هستن که برای شکار به ویرانهها برن، چه برسه به اینکه اینقدر ازش دوراست بشن. دیدنِ یه شکارچیِ باتجربه مثلِ من احتمالاً تنها شانستون بود تا وقتی کار از کار گذشته، با چهرهٔ واقعیِ شهرِ تاریک روبهرو نشین.»
سرش رابودند تکان داددستکم و ادامه داد:
«احتمالش چقدر بود... یک در هزار؟ ده هزار؟ یک میلیون؟ در هر صورت، احتمالش اصلاً بهکرده نفعِ شما نبود. بخت و اقبال قطعاً عاشقِ حداقل یکیتون شده. پس... اخماتونو باز کنین! گوشتحصار میخواین؟ امروز یه شکارِ واقعاً محشر داشتم. اونقدر محشر بود که حتی بدم نمیاد باهاتون شریک بشم.»
نفیس حتی به گوشتِ در حالِ کباب شدنحتی نگاه نکرد و در عوض به جلو خمهزار شد، در حالی که کلماتش سرشار از حرارت بود:
«اگه هیچ گذرگاهیغریب اینجا نیست، چرامناطقش سعی نکردی بری؟»
افی چند بار پلک زداطلاعاتِ و با سردرگمیِ خالصی بهبرخی او نگاه کرد و گفت:
«...برم؟ کجا برم؟»
گوشت داشت میسوخت، برای همین به سمتِ آتش خم شدکنترلِ و سیخها را برداشت، سپس چند سیخِ جدید جایشان گذاشت.وقتی بعد، با آهی رو به ستارهٔ دگرگون کرد و گفت:
«تو هزارتو بودی، پس میدونی چهشکلیه. تا ماهها سفر تو هر جهتی، هیچچیز جز اون مرجانهای لعنتی و دریای نفرینشدهکاملاً نیست. نمیتونی پیاده بری، نمیتونی شنا کنی. حتی نمیتونی پرواز کنی، چون دستههایی از پلیدهای پرندهٔ وحشتناک تو ابرا قایم شدن.فکر اما سعی کردن برای رفتن؟ آره، خیلیا سعی کردن. الان همهشون مردهن. راستش، اربابِ اولیهٔ قلعه هم همینطوری از بین رفت.»
سانی دندانهایشبودند را به هماطلاعاتِ سایید و گفت:
«خب که چی؟ شماهااحمق فقط تو قلعه قایمرؤیا میشین و منتظرِ مرگ میمونین؟»
زنِ جواناطلاعاتِ و زیبادربارهشان خندید و گفت:
«معلومه که نه، خنگول!»
سپس با نگاهِ غیرمنتظره واطلاعاتِ تلخی از چشمانِ فندقیاش بهبرخی او خیره شد و گفت:
«بیشترِ ما حتی نمیتونیم واردِ قلعهنمیشد بشیم. میدونی که، پادشاه مالیاتشو میخواد. برایمناطقش همین ما فقط بیرون منتظرِ مرگ میمونیم.»