---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 379: جزایرِ زنجیری • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 379: جزایرِ زنجیری

0

در تاریکیِ پهناور و تهی، هزاران ستارهٔ دوردست‌هم‌اندازهٔ​ با نوری اثیری سوسو می‌زدند. منظرهٔ آسمانِ شب‌هولناک​ بی‌کران و عریان بود، سرشار از نوید و راز.

بر فرازِ آن، آسمانِ دیگری قرار داشت. آبی و روشن،‌می‌داد​ غرق در نورِ خورشید و نسیم‌های ملایم. ابرهای سفید در پهنهٔ‌کامیونی​ آن روان بودند و با حرکت و شکل‌هایشان قصه‌هایی مسحورکننده می‌گفتند.

میانِ آسمانِ روشن و آسمانِ تاریک، جزیره‌ای در هوا شناور بود. تخته‌سنگ‌ها‌ببلعد​ و سنگ‌تراشی‌های باستانی آزادانه در اطرافش معلق بودند؛ سطحِ جزیره غرق در تابشِ‌باز​ ملایمِ آفتاب بود و زیرِ شکمش در پسِ پرده‌ای از تاریکیِ نفوذناپذیر پنهان.

چند زنجیرِ غول‌پیکر از جزیره به بیرون امتداد‌بیرون​ یافته بودند و با بالا و پایین رفتنِ‌رعدآسا​ آرامِ آن، با صدایی رعدآسا به هم می‌خوردند.

جرنگ‌جرنگِ آهن تقریباً آن‌قدر بلند‌ببلعد​ بود که صدای سانی را‌کوچک​ در خود غرق کند... تقریباً.

«...آآآه! بمیر،‌آنجا​ عوضی! لعنت‌روی​ بهت! گندش بزنن!»

سانی برای این‌طور از تهِ دل‌جانورِ​ داد زدن دلیلِ موجهی داشت، چون‌ببلعد​ چیزی نمانده بود زنده‌زنده خورده شود.

نزدیکِ لبهٔ جزیرهٔ معلق، آنجا که جنگلِ روی سطحش‌امتداد​ جای خود را به باریکه‌ای از علف‌های تنک می‌داد، جانورِ‌آهن​ عظیم و گرگ‌مانندی داشت تلاش می‌کرد او را درسته ببلعد.

موجودِ کابوس هم‌اندازهٔ کامیونی کوچک بود؛ با پشمی به سختیِ سیمِ خاردار و پوزه‌ای‌خاردار​ بلند و هولناک. آرواره‌هایش آن‌قدر باز می‌شد که انسانی را از وسط دو نیم‌حالا​ کند، و چنان قدرتی داشت که استخوان و زره را با هم پودر می‌کرد.

حالا همان آرواره‌ها داشتند روی سانی بسته می‌شدند و تنها دست‌های او بود‌گرگ‌مانندی​ که جلویشان را می‌گرفت؛ آروارهٔ بالاییِ جانور را با یک دست و پایینی را‌پوزه‌ای​ با دستِ دیگر چسبیده بود و با تمامِ توان زور می‌زد باز نگه‌شان دارد.

حس می‌کرد‌باریکه‌ای​ عضلاتش هر‌تنک​ لحظه منفجر می‌شوند.

پلید هم با تمامِ زورِ هولناکش‌زنجیرِ​ تلاش می‌کرد این انسانِ منفور را گاز‌رفتنِ​ بگیرد، اما فعلاً هیچ‌کدام حریفِ دیگری نمی‌شد.

اما این‌تلاش​ فقط مسئلهٔ‌درسته​ زمان بود.

سانی داشت جوهرش را می‌سوزاند تا قدرتِ بدنی‌اش‌علف‌های​ را بیشتر کند و این ذخایر بی‌پایان نبود.‌درسته​ چشمهٔ قدرتش که می‌خشکید، این نبرد را می‌باخت.

اوضاع اصلاً خوب نیست...

حدود دو ماه از زمانی که تصمیم‌غول‌پیکر​ گرفته بود به اینجا بیاید می‌گذشت، و‌آرامِ​ حالا، سانی داشت کم‌کم به انتخابش شک می‌کرد.

چرا به حصار نرفته بود؟ الان‌موجودِ​ پشتِ دیوارهای آنجا صحیح و سالم‌سختیِ​ بود. شاید حتی در آغوشِ یک زیباروی...

موجودِ کابوس، انگار که بخواهد نمک به زخمش بپاشد، با غُرشی کرکننده رشتهٔ افکارش را پاره‌درسته​ کرد و برای بلعیدنش توانی دوچندان به کار بست. بادِ متعفنی به صورتِ سانی خورد و چهره‌اش‌وسط​ را از روی بیچارگی در هم کشید. بوی گندی که از دهانِ جانور بیرون می‌زد غیرقابل‌تحمل بود.

فقط... غش نکن...

دست‌هایش لرزید و نیش‌های هولناکِ جانور چند‌غول‌پیکر​ سانتی‌متر جلوتر آمدند تا در گوشتش فرو بروند.‌صدایی​ سانی دندان به هم سابید و داد زد:

«قدیس! یه‌تلاش​ کم کمک‌درسته​ کن، گندش بزنن!»

اما دیوِ کم‌حرف هیچ‌جا دیده‌سطحش​ نمی‌شد. دست‌کم دویست متر دورتر،‌می‌داد​ روی تپهٔ کوتاهی ایستاده بود.

سانی نالید و سعی کرد آرواره‌های‌جانورِ​ پلید را پس بزند، اما بی‌فایده‌ببلعد​ بود. آن جانورِ لعنتی خیلی قوی بود...

اما چند ثانیه بعد، چیزی با صدای شکافتنِ هوا از‌یافته​ کنار شانه‌هایش گذشت و دو تیرِ سیاه و تهدیدآمیز در‌تقریباً​ چشمانِ وحشیِ جانور فرو رفتند. تقریباً هم‌زمان به هدف خوردند.

ممنون!

سانی با استفاده از لرزشِ لحظه‌ای که به جانِ گرگ افتاد،‌جانورِ​ آرواره‌هایش را به پهلو هل داد، گذاشت با صدای تَرَقِ بلندی‌کوچک​ بسته شوند و تا جایی که می‌توانست جوهر در پرتابی بی‌رحمانه ریخت.

جثهٔ عظیمِ موجودِ کابوس ده متری در هوا‌گرگ‌مانندی​ پرتاب شد و به تنهٔ بلوطی کهن‌سال برخورد کرد،‌کوچک​ آن را شکافت و به تراشه‌های چوب تبدیل کرد.

سانی روی زانوهایش افتاد‌پنهان​ و نفسِ لرزانی کشید. سپس‌امتداد​ سریع به عقب نگاه کرد.

در دوردست، شبحِ تاریک و ظریفی در پس‌زمینهٔ آسمانِ روشن به چشم می‌خورد. قدیس کمانِ خاطرهٔ قدرتمندی‌آرواره‌هایش​ در دست داشت که بازوهایش از شاخ و چوبِ سیاه و صیقلی ساخته شده بود. دو چشمِ‌تنها​ یاقوتی پشتِ نقابِ کلاه‌خودش می‌سوخت و نگینِ مرجانیِ سرخی در مرکزِ زرهِ سینهٔ ابسیدینش جا خوش کرده بود.

عجب تیرهایی...

اما دست‌کم تا ده دوازده ثانیهٔ دیگر نمی‌توانست کمکی به او بکند. سانی‌موجودِ​ تقریباً مطمئن بود که سایه تمامِ تیرهایش را در مبارزه با گله تمام‌می‌شد​ کرده است و حالا باید آن‌ها را مرخص می‌کرد و دوباره احضارشان می‌کرد.

دست‌کم رهبرِ گرگ‌های هیولایی حالا کور‌زنجیرِ​ شده بود... احتمالاً. هرچند این موضوع‌پایین​ قرار نبود جلوی آن حرامزاده را بگیرد.

موجودِ کابوس داشت از‌درسته​ روی زمین بلند می‌شد‌هم‌اندازهٔ​ و دیوانه‌وار زوزه می‌کشید.

لعنت بهت...

سانی نفس‌نفس‌زنان چند قدم چهار دست‌وپا رفت‌عظیم​ و تکهٔ نیمه‌شب را برداشت. تاچیِ ساده‌کابوس​ و خشن مثلِ همیشه تیز و مرگبار بود...

مشکل اینجا بود که آخرین پلیدِ باقی‌مانده‌غول‌پیکر​ به‌وضوح از رتبهٔ سقوط‌کرده بود، برای همین تیغهٔ‌صدایی​ استوار برای شکافتنِ پوستش به مشکل خورده بود.

با این حال، سانی‌درسته​ باید با همان چیزی‌هم‌اندازهٔ​ که داشت سر می‌کرد.

مطمئن شد که خورشید پشتِ سرش است، ایستاد و به‌می‌داد​ شمشیرش تکیه داد و خسته تماشا کرد که چطور جانورِ‌هم‌اندازهٔ​ عظیم سرِ زشتش را چرخاند و رو در رویش قرار گرفت.

گرگِ مخوف پوزه‌اش را پایین آورد، سپس با خشمی مرگبار غرید.‌درسته​ قطره‌های بزاق از دهانش پرید و روی زمین ریخت. بعد، موجودِ کابوس‌هولناک​ با پاهای قدرتمندِ عقبی‌اش فشار آورد و به سمتِ سانی یورش برد.

جانور در یک آن فاصلهٔ بینشان را طی‌بیرون​ کرد و بارِ دیگر آرواره‌های وحشتناکش را روی‌رعدآسا​ انسانِ کوچک فرود آورد... و هوا را گاز گرفت.

در جایی که سانی تا همین‌موجودِ​ یک لحظه پیش ایستاده بود، حالا‌سختیِ​ چیزی جز هوا، نور... و سایه‌ها نبود.

سانی از درونِ سایهٔ خودِ موجودِ کابوس ظاهر شد، بین پاهای عقبی‌اش شیرجه زد و‌می‌کرد​ تکهٔ نیمه‌شب را رو به بالا فرو برد و شکمِ نرمِ جانورِ ترسناک را هدف‌باز​ گرفت. تاچی بی‌هیچ مشکلِ خاصی پوستِ رنگ‌پریده را سوراخ کرد و در گوشتِ پلید فرو رفت.

با ریختنِ خون روی زمین،‌می‌داد​ جانور تلوتلو خورد و افتاد.‌می‌کرد​ نالهٔ ضعیفی از دهانش خارج شد.

خیلی زود، همه‌چیز تمام شد.

سانی با خستگیِ تمام روی زمین افتاد، سعی کرد‌کامیونی​ نفسش را جا بیاورد و به سکوت گوش داد. طولی‌می‌شد​ نکشید که صدای شیرینِ طلسم را شنید که زمزمه می‌کرد:

[هیولایی سقوط‌کرده کشته شد: گرگِ هراس.]

[...سایه‌ات قوی‌تر می‌شود.]

ناولها | novelha.net