---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1794: آخرین خاطره • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1794: آخرین خاطره

0

حرف‌های بسیار بیشتری برای گفتن بود، پس به حیاط برگشتند و غرقِ بحثی مفصل دربارهٔ جنگِ پیشِ رو شدند.‌جمع​ حالا که هر دو می‌دانستند چه برگ‌های برنده‌ای در دست دارند، می‌توانستند راهی پیدا کنند تا با شمارِ زیادی‌گفتگوی​ از اتفاقاتِ احتمالی به‌شکلی مؤثر روبه‌رو شوند. در عین حال، با بحث دربارهٔ راه‌حل‌های تاکتیکی، مسائلِ بیشتری رو می‌آمد.

برای مثال، کاسی بسیار دقیق‌تر می‌دانست که مبارزانِ اصلیِ هر دو قلمرو چه سرشت‌ها،‌داشتند​ توان‌ها و خاطره‌هایی دارند. او می‌توانست تمامِ این اطلاعات را در اختیارِ سانی بگذارد‌پیشگوی​ تا در صورتِ لزوم، در میدانِ نبرد برای مقابله با این افراد به کارش بیاید.

سانی در یک سالِ گذشته اطلاعاتِ زیادی جمع کرده بود، اما کاسی بیشتر می‌دانست.‌جمع​ از این رو، وقتی بسیاری از شکاف‌های درکش از میدانِ بازی، بازیکنان و مهره‌هایی‌یکی‌یکی​ که قرار بود حرکت دهند یکی‌یکی پر می‌شد، هیجانی نامحسوس به او دست می‌داد.

با این حال، گفتگوی عجیبی بود. هیچ‌کدام نمی‌توانستند دقیقاً پیش‌بینی کنند جنگ چطور پیش می‌رود.‌نفیس​ پس صرفاً خود را آماده می‌کردند تا به بهترین شکلِ ممکن با ناشناخته‌ها روبه‌رو شوند.‌حرف​ حاکمانِ خاندان‌های بزرگ بی‌شک جلساتِ مشابهی داشتند؛ هرچند جلساتِ آن‌ها بسیار شلوغ‌تر و پرزرق‌وبرق‌تر بود.

سانی این را هم می‌دانست که با وجودِ هم‌صحبتی با کاسی، نفیس هم خاموش در این گفتگو مشارکت‌اطلاعاتِ​ دارد. هرچه نباشد، پیشگوی نابینا می‌توانست از راهِ تله‌پاتی با او ارتباط برقرار کند. پس هم‌زمان که با‌نامحسوس​ سانی حرف می‌زد، اطلاعاتِ لازم را به نفیس هم انتقال می‌داد و هر جا لازم بود نظرش را می‌پرسید.

پس از مدتی، انگار سرانجام چاهِ عمیقِ مسائلی‌حاکمانِ​ که نیاز به بحثِ فوری داشتند ته کشید. در‌شلوغ‌تر​ نهایت، سکوت بارِ دیگر معبدِ بی‌نام را فرا گرفت.

کاسی برای خودش چایِ بیشتری‌میدانِ​ ریخت، فنجان را برداشت و‌بیاید​ رو به درختِ تنها کرد.

پس از‌حاکمانِ​ مدتی، با‌بزرگ​ لحنی آرام گفت:

«وضعیت توی جهانِ بیداری داره به‌سرعت پیش میره. خاندانِ دلاوری همین الانش استاد دار و ردیابِ‌سالِ​ خاموش رو متهم کرده. هنوز مستقیماً انگشتِ اتهام رو سمتِ خاندانِ سرود نگرفتن، ولی وقتی ملکه ناگزیر‌یکی‌یکی​ از تحقیقات حمایت نکنه، خیلی راحت میشه جوری نشون داد که انگار اونم تو ماجرا دست داره.»

آهِ عمیقی کشید.

«هر دو قلمرو از خشم دارن می‌جوشن. شهروندای قلمروِ شمشیر از سوءقصد به جانِ نف خشمگینن،‌اما​ و اونایی که تو قلمروِ سرودن از اینکه متهم شدن بهت‌زده‌ن. احساسات به‌شدت شعله‌وره و تمامِ‌می‌داد​ بذرای نفاقی که قبلاً کاشته شده بود، داره شکوفه میده. وضعیت خیلی بی‌ثباته. اگه همین‌طوری پیش بره...»

زنِ جوان‌حاکمانِ​ چند لحظه‌بزرگ​ مکث کرد.

«می‌ترسم صلح به آخرِ زمستون‌اختیارِ​ نرسه. بهار که بیاد، یکی‌میدانِ​ از فرمانروایان اعلانِ جنگ می‌کنه.»

تا بهار تقریباً یک ماه مانده بود.‌ناشناخته‌ها​ سانی خودش این حقایق را می‌دانست، اما‌داشتند​ هنوز باورش نمی‌شد که فاجعه این‌قدر نزدیک است.

مردمانِ باستان هم در‌لزوم​ روزهای پیش از جنگِ‌افراد​ شوم همین حس را داشتند؟

یک ماه‌حاکمانِ​ اصلاً زمانِ‌بزرگ​ زیادی نبود.

لحظه‌ای چشمانش را بست.

نمی‌تونم شمشیر‌آماده​ رو به‌موقع‌بهترین​ برای نفیس بسازم.

هزارتوی آینهٔ زیرِ حصارِ واقعی را هم نمی‌توانست‌افراد​ به‌موقع حل کند. بماند که هنوز حتی به‌اما​ نفوذ در کاخِ یشم نزدیک هم نشده بود.

انگار تنها پس از نابودیِ حاکمانِ دو دژِ بزرگ می‌توانست قطعه‌های بیشتری از تبارِ‌هم‌صحبتی​ بافنده به دست بیاورد. مگر اینکه می‌خواست بدنِ اصلی و یکی از شش سایه‌اش را‌هم‌زمان​ کنار بکشد و خودش را برای کشتار در گورِ خدا در وضعیتی ضعیف قرار دهد.

با شروعِ جنگ،‌این​ می‌خواست با این مغازه‌دارِ‌بگذارد​ ساده چه کار کند؟

نفیس حصار‌آماده​ را ترک می‌کرد.‌شکلِ​ کاسی هم همین‌طور...

واقعاً می‌خواست بماند؟

سانی آهی کشید،‌خاندان‌های​ سپس به همراهِ‌جلساتِ​ نابینایش نگاه کرد.

«فکر نمی‌کنم‌تمامِ​ معاملهٔ خصوصی‌مون بتونه‌اختیارِ​ ادامه پیدا کنه.»

کاسی قبول کرده بود در ازای خواندنِ یادهایش، حضورِ او را در‌جلساتِ​ حصارِ واقعی پنهان کند. سانی تنها زمانی که ماه کامل بود می‌توانست مخفیانه‌دارد​ به آنجا برود. و اگر جنگ قرار بود یک ماه دیگر شروع شود...

کاسی لحظه‌ای ساکت ماند.

«هنوز یه ماهِ‌خاندان‌های​ کامل تا قبل‌جلساتِ​ از جنگ مونده.»

سانی با‌تمامِ​ دلسردی سر‌اطلاعات​ تکان داد.

«فکر نمی‌کنم بتونم اون هزارتو رو توی‌ناشناخته‌ها​ یه شب فتح کنم. با این حال... یه‌هرچند​ یادِ دیگه هست که می‌خوام بهت نشون بدم.»

لبخندِ کم‌رنگی روی لب‌هایش نشست.

«پس، نظرت‌حاکمانِ​ چیه همین‌بزرگ​ الان انجامش بدیم؟»

کاسی کمی جا خورد.

«الان؟ همین‌جا؟»

سر تکان داد.

«ما تنهاییم و کسی مزاحممون نمیشه.‌جلساتِ​ اگه دستمزدت رو پیشاپیش بدم، وقتِ‌پرزرق‌وبرق‌تر​ بیشتری برای گشتن توی هزارتو دارم.»

انگار کمی مردد بود.

«مطمئنی؟»

سانی به‌جای جواب دادن، چای‌اش‌میدانِ​ را تمام کرد، سپس برخاست‌بیاید​ و صندلی‌اش را جلوتر کشید.

«کاملاً مطمئنم.‌حاکمانِ​ تو چشمام‌بزرگ​ نگاه کن.»

کاسی چند لحظه بی‌حرکت‌اطلاعات​ ماند، سپس کاری را‌صورتِ​ که گفته بود انجام داد.

سانی به‌آماده​ یادِ ساحلِ‌بهترین​ فراموش‌شده افتاد.

روی سنگِ فرسوده دراز کشیده بود و‌مشابهی​ بی‌تفاوت به آسمانِ سیاه و خالی خیره‌هم‌صحبتی​ نگاه می‌کرد. چهره‌اش بی‌حرکت و چشمانش تهی بود.

یک یا دو روز پیش از مجسمهٔ شوالیه بالا رفته بود و‌مقابله​ از آن زمان بدون هیچ حرکتی همان‌جا مانده بود. این همان جایی بود‌شکاف‌های​ که تمامِ آن سال‌ها پیش، برای اولین بار به ساحلِ فراموش‌شده رسیده بود.

هیچ احساس‌آماده​ یا میلی‌بهترین​ در دلش نبود.

«...چطور دوباره کاملاً‌صورتِ​ تنها سر از‌نبرد​ این مجسمهٔ لعنتی درآوردم؟»

زندگی عجب چیزِ خنده‌داری بود. آن‌همه تلاش کرده‌داشتند​ بود و آن‌قدر رنج کشیده بود، اما حالا‌خاموش​ اینجا بود، درست همان‌جایی که شروع کرده بود.

حالا باید چه کار می‌کرد؟

بار دیگر آینهٔ سیاه دریای مهروموم‌شده به یادش آمد و‌بزرگ​ از اینکه در اعماقِ تاریکش شیرجه نزده بود، پشیمان شد.‌هم‌صحبتی​ این می‌توانست راهِ مناسبی برای پایان دادن به همه‌چیز باشد.

اما پیش‌تر تصمیمش را گرفته‌میدانِ​ بود که این کار را‌بیاید​ نکند، پس راهِ برگشتی نبود.

در عوض،‌حاکمانِ​ فقط کمی‌بزرگ​ بیشتر همین‌جا می‌ماند.

یک روزِ‌تمامِ​ دیگر در‌اطلاعات​ سکوتی کرکننده گذشت.

و بعد، یکی دیگر.

و بعد...‌بگذارد​ حوصلهٔ سانی‌لزوم​ سر رفت.

انگار بی‌حوصلگی احساسی بسیار قوی‌تر از بقیه‌مشابهی​ بود. چون حتی وقتی هیچ‌چیزِ دیگری نمی‌توانست‌هم‌صحبتی​ چندان آزارش دهد، همچنان از آن عذاب می‌کشید.

سرانجام، سانی‌تمامِ​ آهی از‌اطلاعات​ سرِ کلافگی کشید.

«واقعاً ملال‌آوره.»

با زمزمهٔ ناسزایی،‌صورتِ​ نشست و به‌نبرد​ اطراف نگاه کرد.

«خیلی خب.»

دیگر چیزی در ساحلِ فراموش‌شده نبود‌سانی​ که بخواهد ببیند. پس، وقتش بود تصمیم‌افراد​ بگیرد بعد از این می‌خواهد کجا برود.

کوه‌های تهی در‌می‌کردند​ جنوب بود. بیابانِ‌ممکن​ کابوس در شرق.

هیچ‌کس نمی‌دانست در‌صورتِ​ غرب و شمال‌نبرد​ چه چیزی قرار دارد.

پس، فقط‌حاکمانِ​ همین دو‌بزرگ​ انتخاب را داشت.

در امتدادِ کوه‌ها به سمتِ غرب‌سانی​ برود، یا در جهتِ مخالفِ جایی‌مقابله​ که انسان‌ها زندگی می‌کردند قدم بگذارد؟

«بذار تا جایی‌می‌کردند​ که می‌تونم بینِ خودم‌ناشناخته‌ها​ و بشریت فاصله بندازم.»

سانی لبخندِ‌بگذارد​ محوی زد،‌لزوم​ سپس برخاست.

در گذشته، پایین آمدن از آن مجسمهٔ عظیم برایش فرایندی طاقت‌فرسا بود. اما حالا، خیلی‌نفیس​ ساده قدم برداشت و پایین افتاد، و در آخرین لحظه به کلاغی تبدیل شد. با‌حرف​ باز کردنِ بال‌هایش، روی بادِ سرد سُر خورد و بر فرازِ بیابانِ خاکسترگون پرواز کرد.

وقتش بود‌تمامِ​ که به‌اطلاعات​ دلِ ناشناخته‌ها بزند.

ناولها | novelha.net