---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1489: متغیر • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1489: متغیر

0

باید حقیقت می‌داشت.

شاهزادهٔ دیوانه باید در زمان سفر کرده باشد تا به‌اتفاقاتی​ سانی تبدیل شود... فقط به یک دلیلِ ساده. در غیر‌به‌جز​ این صورت سانی نمی‌توانست کلیدِ مصب را در دست داشته باشد.

نفسِ عمیقی کشید‌همه‌چیز​ و سرش را‌طرفی​ گرفت؛ احساسِ گیجی می‌کرد.

جواب‌هایی هست... جواب‌های‌رودِ​ خیلی زیادی. برای یک‌توالیِ​ بار هم که شده.

هجومِ آشفتهٔ مکاشفات هنوز در‌می‌فهمد​ ذهنش جا نیفتاده بود و‌چرخهٔ​ تصویرِ روشنی به چشم نمی‌خورد.

حالا همه‌چیز منطقیه.‌ماهیتِ​ ولی از طرفی،‌بزرگ​ هیچ‌چیز هم منطقی نیست.

سانی حس می‌کرد ماهیتِ واقعیِ رودِ بزرگ را می‌فهمد. همچنین توالیِ‌واقعیِ​ اتفاقاتی را که پیش از چرخهٔ فعلی رخ داده بود، درک‌درک​ می‌کرد. همه‌چیز به‌خوبی کنارِ هم قرار می‌گرفت... به‌جز یک تناقضِ آشکار.

وجودِ شش طاعون پارادوکسی بود که با دانسته‌هایش‌اتفاقاتی​ قابل‌توضیح نبود. اما اشکالی نداشت. هرچه باشد او همه‌چیز‌می‌گرفت​ را نمی‌دانست، به‌خصوص در جای عجیبی مثلِ مقبرهٔ آریل.

با این حال، اگر سانی وجودِ پارادوکس‌وارِ طاعون‌ها را صرفاً به‌عنوانِ یک حقیقت می‌پذیرفت، همه‌چیز سرِ جای خودش قرار می‌گرفت. برای‌وجودِ​ مثال، این واقعیت که گلِ باد هم با شاهزادهٔ دیوانه و هم با سانی روبه‌رو شده بود — درست همان‌طور که‌صرفاً​ افی و جت با بلعنده و کشتارِ نامیرا هم‌زمان وجود داشتند، سانی هم با یادهای خودِ قبلی‌اش در یک زمان حضور داشت.

آن دیوانهٔ پست رفته بود، اما زخم‌هایی که بر رودِ بزرگ به جا‌فعلی​ گذاشته بود، باقی ماندند. مثلِ بافت، که او نابودش کرده بود. یا آنانکه،‌دانسته‌هایش​ که او را به زندگی‌ای پر از تنهایی و فقدان محکوم کرده بود.

پس همه‌چیز چطور اتفاق افتاد؟

سانی بی‌حس نسبت‌رودِ​ به اطرافش، به‌همچنین​ کابوسِ سوم فکر کرد.

اولین چیزی که باید به آن اعتراف می‌کرد این بود که نمی‌دانست، و به‌احتمالِ زیاد هرگز‌قرار​ هم نمی‌فهمید، شکلِ اولیهٔ کابوس چگونه بوده است. واقعیتِ رودِ بزرگ به‌دستِ شش طاعون به‌طورِ بازگشت‌ناپذیری‌به‌خصوص​ تغییر کرده بود. بنابراین، چالشی که دستهٔ اصلی با آن روبه‌رو شده بود، کاملاً تفاوت داشت.

هرچه باشد این شش طاعون بودند که کنترلِ آستانه را به دست گرفته و نیروهای آلودگی را‌کنارِ​ برای بلعیدنِ شهرهای مردمِ رود هدایت کرده بودند، که بی‌شک نابودیِ تمدنِ رود را تسریع کرده بود.‌به‌خصوص​ بدونِ آن‌ها، دسته ممکن بود متحدانِ قدرتمندِ بسیاری پیدا کند تا در کشتنِ جویندهٔ اول یاری‌شان کنند.

با این حال، در طولِ آن چرخهٔ اول،‌منطقی​ چیزی اشتباه پیش رفته بود. به‌نحوی، دسته به‌جای‌توالیِ​ محاصره کردنِ آستانه، سر از سرچشمه درآورده بود...

نه، کاملاً درست نیست.

این امکان وجود داشت که همه واردِ سرچشمه شده باشند — اما لزوماً این‌طور نبود.‌کنارِ​ سانی ممکن بود به دلیلی، به‌تنهایی برای پیدا کردنِ مصب تلاش کرده باشد. اما او قطعاً‌نمی‌دانست​ واردِ مه شده و از مرز عبور کرده بود. چرخهٔ اول این‌گونه به پایان رسیده بود.

بنابراین، تعدادِ‌نیست​ نامعلومی از‌واقعیِ​ چرخه‌ها آغاز شد.

سرانجام، سانی تحتِ تأثیرِ افسونِ [حقیقتِ شنیع] در گناهِ تسلا، در برابرِ از دست‌می‌فهمد​ دادنِ یادهای چرخه‌های گذشته مصون شده بود. تبدیل شده بود به... یک متغیر. تنها‌تناقضِ​ متغیری که سیستم را می‌شکست و آشوب را به جریانِ ازپیش‌تعیین‌شدهٔ اتفاقات وارد می‌کرد.

در آن نقطه،‌رودِ​ ممکن بود اتفاقاتِ‌همچنین​ مختلفی رخ داده باشد.

شاید او به جستجو برای یافتنِ راهی جهتِ فتحِ کابوس و حفظِ جانِ همراهانش ادامه داده بود، چرخه پس از‌آشکار​ چرخه شکست خورده و در نهایت دیوانه شده بود. شاید، با هدایتِ دلایلی نامعلوم، به جستجو برای ورودیِ مصب که جایی‌طاعون‌ها​ در مهِ سرچشمه پنهان بود، ادامه داده بود. شاید تا آن زمان، از قبل به دانشِ نفرین‌شدهٔ آلودگی مبتلا شده بود.

در هر صورت، سرانجام زمانی فرا رسید که‌همچنین​ سانی در حالی به آغازِ کابوس بازگردانده شد‌به‌خوبی​ که از قبل بذرِ تباهی را در ذهنش می‌پروراند.

این مسئله،‌حالا​ البته، همه‌چیز‌منطقیه​ را تغییر داد.

سایرِ اعضای‌واقعیِ​ دسته نیز به‌می‌فهمد​ آلودگی مبتلا شدند.

نفیس به‌واقعیِ​ دستِ آن‌ها‌بزرگ​ کشته شد.

...سانی که روی عرشهٔ‌واقعیِ​ زنجیرشکن زانو زده بود، لرزید.‌توالیِ​ صورتش رنگ‌پریده و بی‌جان بود.

پس بعدش چی شد؟

معلوم بود...

شاهزادهٔ دیوانه از پیوندِ‌بزرگ​ سایه رها شد و بالاخره‌پیش​ به آرزویش رسید... آزاد شد.

اما آزادی‌اش طولی نکشید.

از قضا، آن مردِ دیوانه به بردگیِ یکی از کسانی درآمد که‌رودِ​ خودش به آلودگی تسلیمشان کرده بود: کای. سپس دستهٔ فاسد‌شده هدفِ تازه‌ای‌کنارِ​ یافت. فتحِ کابوس و رهایی در جهانِ واقعی با نابودیِ تمدنِ مردمِ رود.

و به این ترتیب...

آن‌ها به طریقی راهی یافتند تا به گذشته‌های دور سفر کنند، به روزهایی بسیار پیش‌تر از‌قرار​ روزِ اولِ کابوس... و هم‌زمان به مهاجمانِ بیگانهٔ چرخهٔ جدید تبدیل شدند. سانی نمی‌دانست چطور، اما حسی‌جای​ به او می‌گفت که سرچشمه و مصب به‌نوعی در پیدایشِ این پارادوکسِ عجیب‌وغریب و وهم‌آور نقش داشته‌اند.

با گذشتِ زمان، اعضای دستهٔ فاسد‌شده قوی‌تر شدند و در نهایت به رتبهٔ متعالی رسیدند... یا بهتر بود بگوید، عمیق‌تر‌به‌جز​ در تباهی فرو رفتند. آنانکه پیش‌تر به سانی گفته بود کسانی که راهِ عروج را در پیش می‌گیرند، می‌توانند بدونِ‌حال​ فتحِ کابوسِ سوم به رتبهٔ متعالی برسند. به همین شکل، این امکان وجود داشت که موجوداتِ کابوسِ سقوط‌کرده نیز فاسد‌شده شوند.

برای مثال، ترورِ سقوط‌کردهٔ منارهٔ سرخ زمانی که نفیس او‌ماهیتِ​ را کشت، داشت به تایتانِ فاسد‌شده تکامل می‌یافت. اعضای پیشینِ‌فعلی​ دستهٔ نفیس نیز در داخلِ مقبرهٔ آریل به دستاوردِ مشابهی رسیدند.

و این‌گونه،‌واقعیِ​ شش طاعون‌بزرگ​ متولد شدند.

آن‌ها آستانه را تحتِ سلطهٔ خود درآوردند و نیروهای آلودگی را‌فعلی​ برای نابودیِ مردمِ رود رهبری کردند. حتی گرگ‌ومیش، شهرِ مبارزان به‌طاعون​ رهبریِ شاهِ مار، نیز در برابرِ مکر و قدرتِ آن‌ها سقوط کرد.

طبق همهٔ شواهد،‌ماهیتِ​ آن‌ها باید دهه‌ها پیش‌می‌فهمد​ کابوس را فتح می‌کردند...

اگر به‌حالا​ خاطرِ شاهزادهٔ‌منطقیه​ دیوانه نبود.

لبخندِ وهم‌آور‌واقعیِ​ و کجی روی‌می‌فهمد​ لب‌های سانی نشست.

فتحِ کابوس همان چیزی‌بزرگ​ بود که سرورِ هراس می‌خواست.‌پیش​ اما این خواستهٔ برده‌اش نبود.

از این رو،‌ماهیتِ​ آن دیوانهٔ پست‌بزرگ​ علیه اربابش توطئه کرد.

انگار شاهزادهٔ دیوانه هنوز وسواسِ فکریِ نومیدانه‌ای در سر داشت. وسواسی‌واقعیِ​ که هیچ ربطی به گسترشِ آلودگی در گوشه‌گوشهٔ مقبرهٔ آریل، نابودیِ‌درک​ تمدنِ رود یا رها کردنِ شش طاعون در جهانِ واقعی نداشت.

سانی نمی‌دانست‌واقعیِ​ آن وسواس‌بزرگ​ چه بود...

اما می‌توانست حدس بزند.

«مراقب باش چی آرزو می‌کنی.»

این‌ها کلماتی بود که شاهزادهٔ دیوانه بارها و بارها با ناخن‌هایش‌واقعیِ​ روی تکه‌چوبِ شناور در مهِ سرچشمه حک کرده بود. حدس زدنش‌درک​ سخت نبود که او از رسیدن به آرزویش پشیمان شده بود.

سانی چه می‌خواست؟

اینکه آزاد باشد.

آن آرزویش...‌نیست​ نفیس را‌واقعیِ​ کشته بود.

لرزید.

شاهزادهٔ دیوانه،‌واقعیِ​ اون عوضی... می‌خواست‌می‌فهمد​ به همین برسه؟

اینکه تاریخ را از‌بزرگ​ نو بنویسد و مطمئن‌اتفاقاتی​ شود که نفیس زنده می‌ماند.

شاید...

بنابراین، شاهزادهٔ دیوانه در حالی که برای ورودِ اعضای دسته آماده می‌شد، شروع‌بزرگ​ به نقشه‌کشیدن کرد. او کشتارِ نامیرا و بلعنده را در جزیرهٔ آلتیا به دام‌به‌جز​ انداخت. با گلِ باد دیدار کرد و یاد گرفت چطور کلیدِ مصب را بسازد.

بافت را قتل‌عام کرد و سپس پیامِ رؤیایی برای‌پیش​ آنانکه فرستاد و به او دستور داد تا در زمانِ‌تناقضِ​ موعود، در آینده‌ای دوردست، به ملاقاتِ سانی و نفیس برود.

...و ایزدان می‌دانستند دیگر چه کار کرده بود. سانی اصلاً‌چرخهٔ​ نمی‌دانست شاهزادهٔ دیوانه تا چه حد تدارک دیده تا مطمئن شود‌وجودِ​ در این چرخه، وقایعِ کابوس دقیقاً طبقِ برنامهٔ او پیش می‌رود.

حقیقتِ رودِ بزرگ پیش از آن هم با وجودِ شش طاعون نسبت‌چرخهٔ​ به حالتِ اولیه‌اش کاملاً تغییر کرده بود. و آن دیوانهٔ پست آن را‌پارادوکسی​ بیشتر هم دستکاری کرد و عمداً زمینه را برای خودِ آینده‌اش فراهم ساخت.

و بعد، وقتی تمامِ تدارکات انجام شد، خیلی‌منطقی​ راحت واردِ سرچشمه شد و از بین رفت،‌توالیِ​ و کلیدِ مصب را به سانی انتقال داد.

تا برخلافِ چرخه‌های قبلی، مطمئن شود‌همچنین​ که سانی بلافاصله پس از ورود‌داده​ به کابوس، با آلودگی مسموم نخواهد شد.

و حالا اینجا بودند.

سانی آهِ بلندی کشید.

اون دیوانهٔ خائن...

ناولها | novelha.net