چپتر 333: شکمِ جانور
0سانی روی کفِ سنگی ومنارهٔ سرد نشسته بود. نفسِ عمیقی کشیدهمه و به آدمهای دوروبرش نگاه کرد.
همگی خسته، مجروح و غرق در خون و خاک بودند و بهسختی هوشیاریِ خود را حفظ میکردند.آنجا زرههایشان درهمشکسته و پاره، و چهرههایشان رنگپریده و بیجان بود. روی زمین نشسته بودند؛ آنقدر خسته کهنابود نای حرکت یا حرف زدن نداشتند. بهسختی نفس میکشیدند و با چشمانی تهی به پایین خیره شده بودند.
تعدادِ خیلیصادقانه کمی از آنهاکسانی باقی مانده بود...
اما در عین حال،تاریک خیلی بیشتر از چیزیویرانگر بود که انتظارش را داشت.
حدود صد خفته از نبردِ منارهٔ سرخ جان به درشجاعترین برده بودند. آنها قویترین، شجاعترین... اما بیشتر از همه، خوششانسترین جنگجویانِپانصد ارتشِ رؤیابین بودند. چهارپنجمِ ارتش در آن کشتار لتوپاره شده بودند.
بماند که حدود پانصد نفرِ دیگرمیآورند هم در کشمکشِ خونین بر سرِآشنا تختِ قلعهٔ روشن کشته شده بودند.
این صد نفر تنها بازماندگانِ بیش از هزار انسانی بودند کهاطراف در ساحلِ فراموششده زنده مانده بودند؛ پیش از آنکه ستارهٔ دگرگون همچوندیواری پیکِ درخشانِ فاجعه پا به شهرِ تاریک بگذارد. همچون پیامآورِ تغییری ویرانگر.
اما سانی به همان اندازه که غافلگیر و خوشحالهمان بود، وحشتزده و شوکه هم شده بود. صادقانه فکر میکرداینجا تعدادِ کسانی که تا اینجا دوام میآورند یکرقمی خواهد بود.
...به اطراف نگاهخفته کرد و دنبالِسرخ چهرههای آشنا گشت.
نفیس و کاسی البته آنجا بودند. کای هم همینطور. افی به دیواری تکیه دادهنفیس و وارفته بود، و تنها کیتونِ سفیدش را به تن داشت که حالا پاره شدهرنگِ و با خون کاملاً به رنگِ سرخ درآمده بود. انگار زرهش بهکلی نابود شده بود.
کاستر هم آنجا بود و داشت زخمِ سطحیِ روی شانهاش را میبست. در مقایسه با سایرِنفیس بازماندگان، بهطرزِ عجیبی تمیز به نظر میرسید. با این حال، زرهِ او هم آسیبِ جدی دیدهدرآمده بود. انگار حتی سرعتِ باورنکردنی هم برای در امان ماندن از خشمِ گلهٔ کابوس کافی نبود.
سیشان کمی دورتر از بقیه ایستاده بود و دوازده ندیمهٔ بازمانده احاطهاش کردهوحشتزده بودند. آن زنِ زیبا بهشدت مجروح شده بود و درخششِ پوست و چشمانِچهرههای براقش کدر و تاریک میشد. تا جایی که سانی میدید، سیشان بهسختی زنده بود.
همچنین متوجهِ آیکو شد کهمنارهٔ روی زمین نشسته بود و اشکهاهمه را از چهرهٔ ظریفش پاک میکرد.
اما آدمهای زیادیکسانی هم بودند کهمیآورند سانی آنها را نمیدید.
شکارچیِ جایزخمداری که پس از سفرِ طولانیشان در سکونتگاهِ بیرونی بهاطراف استقبالشان آمده بود، کشته شده بود. پارک هم همینطور؛ همان دوستِ بیخیالشدیواری که با قصههایش افی را به یک قهرمانِ مردمی تبدیل کرده بود.
نگهبانانِ پرحرفی که از سانی پرسیده بودند به نظرش چه کسیغافلگیر میتوانست هاروس را کشته باشد هم حالا مرده بودند. مردِ جوانییکرقمی که فکر میکرد حرف زدن با سانی دردسر است هم همینطور.
استو، غولِ درشتهیکلی که در دورانِ حکومتِ گانلاگ مسئولِ بازارِشجاعترین خاطره بود، جان سالم به در نبرده بود. شاید بهبماند همین دلیل بود که آیکو، دوستش، حالا بیصدا اشک میریخت.
حتی گما، رهبرِ بیباکِ شکارچیانِ شهرِ تاریک هم کشته شده بود. سانی نمیدانست چه چیزی میتوانستالبته آن مردِ ظاهراً نامیرا را بکشد، اما حدس میزد که آخرین شکارش منظرهای واقعاً وحشتناک بودهزرهش است. بیشترِ کسانی که گما با خودش به جناحِ ستارهٔ دگرگون آورده بود هم حالا مرده بودند.
و خیلی، خیلیهای دیگر.
جای خالیشان مانندشهرِ وزنهای نامرئی برپیامآورِ دوشِ بازماندگان سنگینی میکرد.
اما بازماندگان دستکم الان وقتیمنارهٔ برای سوگواری نداشتند. هنوز ازشجاعترین این کابوس رها نشده بودند.
در واقع، تازهکسانی پا به شکمِمیآورند جانور گذاشته بودند.
سانی با روی برگرداندنتاریک از آن صد خفته، بههمان اعماقِ منارهٔ سرخ چشم دوخت.
زمانی تمامِ برج باید توخالی میبوده، اما حالا همهجای داخلش مرجان روییده بود. شبیه آبشارهایی از خونِ یخزده بودند؛لتوپاره انگار روزگاری رودهایی از خون از بالای مناره سرازیر شده و ناگهان جامد شده باشند. به همین دلیل، دیدنِ آنچهفراموششده در اعماقِ این سازهٔ عظیم پنهان شده بود سخت مینمود. دورتر، فضای داخلیِ برج در تاریکیِ سردی فرو رفته بود.
سانی چند لحظه درنگ کرد و تصمیم گرفت سایهاش را برایچهرههای کاوش نفرستد. ترورِ سرخ پیشتر ثابت کرده بود که میتواند به آنداده آسیب بزند، پس سانی نمیخواست سلامتِ یاورِ بیبدیلش را به خطر بیندازد.
در عوض،صادقانه نگاهی بهمیکرد نف انداخت.
ستارهٔ دگرگون داشت به روشناییِ فزایندهای که ساحلِ فراموششده را درغافلگیر خود غرق میکرد خیره میشد. حالا دیگر نورِ روزِ بیرون تقریباًیکرقمی کورکننده شده بود. حالتِ متفکرانهٔ عجیبی در چهرهاش به چشم میخورد.
سانی نگاهش میکرد که برگشت،منارهٔ سر بلند کرد و بهشجاعترین سمتِ نوکِ مناره خیره شد.
پس از مدتی اخم کرد ومیآورند رو به انسانهای بازمانده چرخید. صدایآشنا آرامش در تاریکیِ برجِ باستانی پیچید:
«وقتِ رفتنه.صادقانه توانِتون رو جمعکسانی کنین. تقریباً رسیدیم!»
خفتگان با چشمانی خسته به او نگاه کردند؛ نورِ امید با قدرتی تازهوحشتزده در آنها شعلهور شد. آرام روی پا ایستادند. آنهایی که حالشان نسبتاً بهتر بود،آشنا زیرِ بازوی مجروحانِ بدحال را گرفتند. بیهوشها را هم دوستان یا همرزمانشان حمل میکردند.
طولی نکشید که کاروانِ انسانها به اعماقِ مناره رفتند. نفیسشجاعترین جلوتر از همه راه میرفت و دستِ کاسی را گرفتهبماند بود. سانی هم نفهمید چطور شد که دوشادوشِ آنها قرار گرفت.
با نگاه به آن دو زنِ جوان، میخواستخواهد چیزی بگوید، اما کلمهای به ذهنش نمیرسید. درالبته عوض، این نف بود که به حرف آمد.
نفیس نگاهی بهفکر سانی انداخت، کمی مکثدوام کرد و بعد گفت:
«ممنون. بابتِفاجعه زدنِ اون زنگوله.بگذارد و... بابتِ همهچی.»
سانی مدتِ درازیخفته نگاهش کرد وسرخ بعد شانه بالا انداخت.
«تشکر لازممیکرد نیست. مااینجا متحدیم. مگه نه؟»
نفیس لبخندِ محویفکر زد و پساینجا از آن ساکت ماند.
چیزی نگذشت که ازتاریک سدِ مرجانی گذشتند وویرانگر به مرکزِ مناره نزدیک شدند.
آنجا، دریای تاریکخفته زیرِ مُهری تسلیمناپذیرسرخ زندانی شده بود.
حوضچهای پهناور از آبِ سیاه پیشِ رویشان قرار داشت. سطحش کاملاً بیحرکت و صاف بود، مانندِ آینهای هولناک که از تاریکیِدیواری خالص ساخته شده باشد. با آنکه آب کدر بود و کسی نمیتوانست ببیند آن چاهِ غولآسا تا کجا پایین میرود، سانیبازماندگان حس میکرد عمقی باورنکردنی دارد. حس میکرد به چنان اعماقی میرسد که حتی فکر کردن به نور در آنجا ناممکن است.
در همان حال که در سکوتی سنگین نگاه میکردند، موجِ ظریفی روی سطحِ دریای زندانی پخش شد.کاسی انگار تقلا میکرد تا از لبههای حوضچه سرریز شود و خود را برهاند. با این حال، نیروهای نامرئیِبهکلی نگهدارندهاش چنان قدرتمند بودند که حتی این موجودِ پهناور، بیکران و غیرقابلتصور هم نمیتوانست بر آنها چیره شود.
سانی با روی برگرداندن ازبگذارد آینهٔ سیاه و وهمآور، بهاندازه تاریکی چشم دوخت و اخم کرد.
پنهان در سایهها و دور ازسرخ نورِ فانوسهای انسانها، پیکرهای بیشماری بیحرکتخوششانسترین ایستاده بودند و به آنها زل میزدند.