---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 531: مسابقاتِ رؤیا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 531: مسابقاتِ رؤیا

0

مدتی بعد، سانی رین را بدرقه‌شرکت​ کرد، دور شدنش را تماشا کرد‌دنبال​ و سپس آرام در را بست.

اما همین که‌به‌طور​ در بسته شد، حالتِ‌مستقیماً​ آرامِ چهره‌اش محو شد.

«آخه این چه‌تازه​ وضعشه! چطور من‌بودند​ از این خبر نداشتم؟!»

با عجله رابطش را بیرون‌ویژه‌ای​ آورد، به شبکه وصل شد و‌می‌آمد​ دنبالِ اطلاعاتی دربارهٔ مسابقاتِ رؤیا گشت.

چند دقیقه‌است​ بعد، کمی بهت‌زده‌آن‌ها​ روی صندلی نشست.

«این دیگه چه دیوانه‌بازی‌ایه؟!»

البته سانی می‌دانست که دوئل‌های رؤیاشهر سرگرمیِ محبوبی است؛ هم میانِ‌منطقی​ بیدارشدگانی که در آن‌ها شرکت می‌کردند، هم میانِ انسان‌های عادی که‌بیدارشدگانِ​ مبارزانِ محبوبشان را دنبال می‌کردند و کلوپ‌های هواداریِ پرشوری راه می‌انداختند.

با این حال، اصلاً خبر نداشت‌چشمگیر​ که حتی خاندان‌های بزرگ هم به‌تازه​ این بازیِ توهمی توجه نشان می‌دهند.

ظاهراً سازندهٔ رؤیاشهر هر سال تورنمنتِ بزرگی برگزار می‌کرد و هر سال، یکی از‌هواداریِ​ خاندان‌های بزرگ — دلاوری، سرود یا شب — حامیِ مالیِ جوایز می‌شد. شرکت‌کنندگانی که‌می‌دهند​ موفق می‌شدند نتایج خوبی بگیرند، می‌توانستند جوایزِ نقدی، خاطره‌ها و حتی پژواک‌هایی دریافت کنند.

جوایزِ فینالیست‌ها به‌طور ویژه‌ای چشمگیر بود‌بود​ و مستقیماً از زرادخانهٔ خاندانِ بزرگ‌رتبهٔ​ می‌آمد. تازه از رتبهٔ عروج‌یافته هم بودند.

سانی لرزید‌می‌آمد​ و چشمانش از‌عروج‌یافته​ حرص شعله‌ور شد.

«نه، نه...‌کنند​ منطقی بهش‌به‌طور​ فکر کن...»

خاندان‌های بزرگ مشخصاً دنبالِ هدفِ سرراستی بودند: زیر نظر گرفتنِ استعدادهای نوظهور در میانِ بیدارشدگانِ‌پرشوری​ مستقل. اما مگر اهمیتی داشت؟ سانی همین حالا هم در مخفی نگه داشتنِ هویتِ جعلی‌اش شکست‌سال​ خورده بود. هر کسی که به رؤیاشهر توجه می‌کرد، دست‌کم اسمِ ولگرد به گوشش خورده بود.

اصلاً دیگر‌فینالیست‌ها​ جای فکر‌ویژه‌ای​ کردن داشت؟

«غنایمِ مفتی! قضیه همینه!»

سانی که تحقیرِ قبلی‌اش نسبت به مسابقات را به‌کُل‌زرادخانهٔ​ فراموش کرده بود، کاملاً غرق در چشم‌اندازِ دریافتِ خاطره‌های‌حرص​ مجانی شد. چیزی نمانده بود آب از لب‌ولوچه‌اش راه بیفتد.

و انگار که خاطره‌های مجانی کافی‌شرکت​ نباشد، دلیلِ دیگری هم بود که این‌کلوپ‌های​ مسابقات را حالا برایش بسیار جذاب می‌کرد.

در ماه‌های گذشته، سانی در صدها دوئل در میدان‌های مختلف شرکت کرده بود. هدفش این بود که تا‌شعله‌ور​ جای ممکن سبک‌های بیشتری را جذب کند تا پایه و اساسِ رقصِ سایه را تقویت کرده و آن‌مخفی​ را کارآمدتر کند. از این طریق، امیدوار بود به سطحِ بعدیِ تسلط بر هنرِ رزمیِ گریزپایش دست یابد.

همهٔ سبک‌های نبرد یکسان ساخته نشده بودند. بعضی ساده‌حرص​ و سرراست بودند و بعضی دیگر پیچیده و منحصربه‌فرد.‌نظر​ هرچه سبکی منحصربه‌فردتر بود، درکِ اصولش برای سانی سخت‌تر می‌شد.

این‌طور نبود که تواناییِ جادویی برای نفوذ به ذاتِ یک‌خاندانِ​ سبک داشته باشد... این تواناییِ او کم‌وبیش عادی بود و بر‌بهش​ اساسِ استعداد، تسلط و حساسیتِ خودش به سایه‌ها بنا شده بود.

بنابراین، با پشتکار تلاش می‌کرد تا کتابخانهٔ بزرگی از سبک‌های ساده‌تر بسازد، که به‌نوبهٔ خود ظرفیتش را‌می‌انداختند​ برای تشخیصِ الگوهای سبک‌های پیچیده‌تر با سرعتِ کافی، بهبود می‌بخشید. هر چه باشد، همهٔ سبک‌ها از عناصرِ‌برگزار​ پایهٔ یکسانی ساخته شده بودند. هرچه الگوهای پایهٔ بیشتری می‌دانست، درکِ سبک‌های مختلف در لحظه برایش آسان‌تر می‌شد.

با این حال، کیفیتِ حریفانش در میدان‌های نبردِ رؤیاشهر چندان بالا نبود...‌رتبهٔ​ دلیلش هم روشن بود. استعدادهای واقعی کارهای مهم‌تری از بازی کردن داشتند.‌سرراستی​ بیشترشان هم متعلق به خاندان‌های میراث‌دار بودند که با قواعدِ متفاوتی زندگی می‌کردند.

در دنیای میراث‌داران، قدرت و استعداد چیزی برای خودنمایی نبود. شهرت فقط باعث‌فکر​ می‌شد دشمن از نقطه‌ضعف‌هایت باخبر شود. از این نظر، ببرهای پنهانِ خاندان‌های میراث‌دار شباهتِ‌حالا​ زیادی به سانی داشتند؛ در سایه‌ها می‌ماندند تا زمانِ وارد کردنِ ضربه‌ای مهلک فرابرسد.

به همین دلیل بود که پیشرفتش اخیراً متوقف شده بود. این روزها، تنها حریفانِ‌عروج‌یافته​ شایسته‌ای که پیدا می‌کرد چند آدمِ عجیب‌وغریبِ انگشت‌شمار و گهگاه استعدادی نایاب بود؛ کسانی‌گرفتنِ​ که اصلاً برای رفعِ عطشِ ولگرد به سبک‌های نبردِ متمایز و گوناگون کافی نبودند.

از این گذشته، در بالاترین سطوحِ مهارتِ نبردِ بیدارشدگان، سبک‌ها دیگر فقط به حرکاتِ فیزیکی و طرزِ فکر محدود نمی‌شدند. آن‌ها‌حتی​ الگوهای منحصربه‌فردی از مهارِ جوهر را هم در تکنیکِ خود می‌بافتند که سانی قادر به دیدنشان نبود و تنها از روی سرنخ‌های‌شرکت‌کنندگانی​ غیرمستقیم می‌توانست به وجودشان پی ببرد. متأسفانه، در میدان‌های نبرد با حریفانِ زیادی که چنین سبک‌هایی را به کار بگیرند روبه‌رو نمی‌شد.

...اما مسابقات قرار بود این وضع را تغییر دهد. با اضافه شدنِ جوایزِ ارزشمند به ماجرا،‌چشمانش​ سروکلهٔ کسانی پیدا می‌شد که معمولاً وقتشان را در رؤیاشهر تلف نمی‌کردند؛ کسانی که بوی خاطره‌ها و‌اهمیتی​ پژواک‌های نایاب وسوسه‌شان می‌کرد. بی‌شک حتی افرادِ خاندان‌های کوچکِ میراث‌دار هم برای شرکت در آن وسوسه می‌شدند.

یک سلاح یا زرهِ‌رتبهٔ​ قدرتمندِ عروج‌یافته می‌توانست زندگیِ‌چشمانش​ آن‌ها را هم زیرورو کند.

پس سانی می‌توانست با یک تیر دو‌بود​ نشان بزند: هم برای این جوایز رقابت کند‌بودند​ و هم هم‌زمان کتابخانهٔ سبک‌هایش را غنی‌تر سازد.

بی‌خیال! احمقم اگه‌میانِ​ این فرصت رو‌شرکت​ از دست بدم...

حتی با اینکه می‌دانست جلبِ توجهِ بیشتر به ولگرد چه دردسری به همراه‌عروج‌یافته​ دارد، باز هم نمی‌توانست چنین فرصتی را از دست بدهد. از طرفی، حالا که‌گرفتنِ​ افی و کای در راهِ سفر به جزایرِ زنجیری بودند، کمی وقتِ آزاد داشت.

اخبار را بالا و پایین کرد‌بودند​ و مشغولِ خواندنِ هر چیزی شد که‌فکر​ می‌توانست دربارهٔ مسابقاتِ پیشِ رو پیدا کند.

چند روز بعد، سانی درِ خانه‌اش‌چشمگیر​ را قفل کرد، به زیرزمین رفت‌تازه​ و به کپسولِ خوابِ رؤیاشهر نزدیک شد.

به‌محضِ ورود به آن خلأِ‌آن‌ها​ سیاه و مصنوعی، صدای دل‌نشین‌مبارزانِ​ و آشنایی به او خوشامد گفت:

«به رؤیاشهر‌فینالیست‌ها​ خوش برگشتی،‌ویژه‌ای​ چالشگر ولگرد!»

سانی توجهی به‌تازه​ آن نکرد و نگاهی‌لرزید​ گذرا به وضعیتش انداخت.

«ولگرد»

«پیروزی‌ها: ۸۱۳»

«شکست‌ها: ۰»

پوزخندی بی‌صدا زد و‌رتبهٔ​ رو به چند تصویرِ شناور‌حرص​ در تاریکیِ بی‌کرانِ روبه‌رویش کرد.

این‌ها میدان‌های نبردی بودند که به آن‌ها دسترسی‌مستقیماً​ داشت و حالا تعدادشان بسیار بیشتر از روزِ‌لرزید​ اول بود. اما امروز، این فهرست شکلِ دیگری داشت.

تصاویرِ میدان‌ها به کناره‌ها رانده شده بودند و تصویرِ تازه‌ای درست‌محبوبشان​ در مرکز به چشم می‌خورد. کاملاً سفید بود و نقشِ طلاییِ‌خاندان‌های​ یک تاج‌گلِ زیتون زیرِ دو کلمهٔ درخشان روی آن نقش بسته بود:

«مسابقاتِ رؤیا»

سانی لحظه‌ای درنگ کرد، ردایِ جهانِ‌چشمگیر​ زیرین و نقابِ بافنده را احضار‌تازه​ کرد و سپس به‌سمتِ تصویر قدم برداشت.

ناولها | novelha.net