چپتر 1700: بدترین دشمنِ خودش
0دارن پشتسرِواقعاً من غیبت میکنن،دنیا نه؟ چقدر هیجانانگیز!
سانی که وانمود میکرد ازشراب همهجا بیخبر است، با گیجیِ استادانهایزنِ به نفیس و افی نگاه کرد.
نفیس نگاهِ کوتاهیواقعاً به او کرد وهست بعد شانه بالا انداخت.
نفیس گفت: «سرورِ سایهها... دقیقاً همونهبیخیال که شایعات میگن. بینهایت قوی، تانداشتم حدِ زیادی شوم و بهشدت عجیبوغریب.»
افی خندید.
«خب، هرکسی که انتخاب میکنه توی یه منطقهٔ مرگ زندگی کنهزنِ باید دیوونه باشه. با این حال، اینکه تو بهش بگی بینهایتخوشتیپه قوی، شاهزاده... زبونم بند اومده. واقعاً همچین هیولایی توی دنیا هست؟»
سانی پلک زد.
هی!
منظورش از بهشدت عجیبوغریبهیولایی چی بود؟ من کهمنظورش نمادِ کاملِ سلامتِ روان بودم!
خب... شاید هم نه...
با ایناومده حال، سانیهمچین کمی رنجید.
در همینلبخند حین، نفیساونم لبخندِ محوی زد.
«در عین حال، اصلاً شبیهِ چیزی نیست که شایعات میگن. باکاملِ وجودِ قدرتِ ظالمانهاش بهشکلِ غافلگیرکنندهای بافکره، با وجودِ اینکه میخواد شومعین به نظر برسه مهربونه، و با وجودِ عجیبوغریب بودنش خیلی زیرکه.»
افی پلک زد، بعدجرعهای با حالتی عجیب نگاهِبزن کوتاهی به سانی انداخت.
«شاهزاده... خب... چراواقعاً اونجوری لبخند میزنی؟دنیا اونم جلویِ... اصلاً بیخیال!»
نفیس ابرویی بالا انداخت.
«اوه؟ داشتمواقعاً لبخند میزدم؟هیولایی منظوری نداشتم.»
سانی جرعهای شراب نوشید.
نه، نه! بیشتر لبخند بزن!
چرا افیلبخند داشت حالگیری میکرد؟جلویِ چه زنِ غیرقابلتحملی!
در همینواقعاً حین، زنِ غیرقابلتحملِدنیا موردِبحث نیشخند زد.
«اینا همه قبول. ولی قیافهاش چطوره؟نوشید خوشتیپه؟ شرط میبندم حتی اگه باشهغیرقابلتحملی هم نمیتونه به خوشتیپیِ استاد سانلس باشه.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
نفیس دوباره شانهمیزنی بالا انداخت؛ انگار علاقهایابرویی به این موضوع نداشت.
«نمیدونم. سرورِ سایهها هرگز صورتش رو نشون نمیده. همیشه یا نقابکاملِ به صورت داره یا یه کلاهخودِ بسته... در واقع، بیشترِ اوقاتعین حتی نمیتونی بگی بدنِ انسانی داخلِ اون زره هست یا نه.»
انگار افیمنظوری به دلیلیجرعهای هیجانزده شده بود.
«واقعاً؟ لعنت... چه حیف. حدس میزنم بدجوری ازریختافتادهست. یا فقط ذاتاً زشته. نه اینکه مشکلی داشته باشه... صبر کن،همین اگه کچل باشه چی؟ یا دندون نداشته باشه؟ گفتی هیچوقت زرهش رو درنمیاره؟ پس حتماً خیلی بوی گند میده!بودنش خدایان، چه آدمِ شلختهای. استاد سانلسِ خودمون قطعاً خیلی بهتره. بوی خیلی خوبی میده. رسماً خوشمزهست... مگه نه، استاد سانلس؟»
سانی بیحرفلبخند به اواونم خیره ماند.
چرا داره پای منو وسط میکشه؟هست نه، صبر کن... آخه منظورش ازسلامتِ کچل چیه؟! من که کچل نیستم!
اما چون خودش را به بیخبرینوشید زده بود، نمیتوانست واقعاً از شرافتشغیرقابلتحملی دفاع کند... از شرافتِ آواتارِ سوم.
هر چقدراومده هم کههمچین دلش میخواست.
سانی کلافگیاشلبخند را پنهان کردجلویِ و بیرمق گفت:
«فکر کنم؟ هیچوقتهمچین واقعاً به بویهست خودم دقت نکردم...»
اما در کمالِ تعجبش،جرعهای نفیس ناگهان به دفاعبزن از قدیسِ سایه درآمد:
«نه، اشتباه میکنی. سرورِ سایهها، اون... اون ازریختافتادهپلک یا زشت نیست. اون... خب... به نظر میرسهشاید از هر نظر مردِ جوونِ بسیار برجستهای باشه.»
سانی ناخودآگاه سر تکان داد.
بهش بگو، نِف!
اما بعد، اخم کرد.
نه... ولی چرا اینقدرهمچین داری از اون عوضی دفاعمنظورش میکنی؟ من که همین جام!
سانی گیج شده بود.
سرورِ سایهها خودش بود. اما نفیس این رامنظورش نمیدانست. پس، آیا داشت جلویِ شریکِ عاطفیِ فرضیاشکمی از یک مردِ غریبه تعریف میکرد؟ این غیرقابلقبول بود!
اما از طرفی، رابطهٔ آنها ساختگی بود. آنها در واقع تازه همین چند روز پیش بااینا هم آشنا شده بودند. پس، از نظرِ فنی، او سرورِ سایهها را مدتِ طولانیتری میشناخت —انگار و بهتر. آن دو حتی شانه به شانه در برابرِ یک پلیدِ نفرینشدهٔ هولناک جنگیده بودند.
همهچیز خیلی گیجکننده بود!
آخه این چه وضعیه؟
چطور باید واکنش نشان میداد؟
در حالی که سانیجرعهای داشت تصمیماتِ زندگیاش را زیرِداشت سؤال میبرد، افی پوزخند زد.
«اگه همچین مردِ برجستهایه، چراهیولایی صورتش رو پشتِ یه نقاب قایمنمادِ میکنه؟ مگه چیه، یه بچهٔ کلاسهشتمیه؟»
نفیس اخم کرد.
«شاید به نقصش ربط داشته باشه. شاید لازمه هویتش رو بهکاملِ یه دلیلِ مهم پنهان کنه. در هر صورت، تنها چیزی کهعین میدونم اینه که... مردی که شمشیرزنیاش اینقدر زیباست نمیتونه بدریخت باشه.»
افی در سکوتنداشتم به او خیرهنوشید شد، انگار میخواست بگوید:
«شاهزاده! یه کم منظورمو بگیر!»
سانی نمیدانست نفیسمیزنی قرار است چهبیخیال منظوری را بگیرد.
شکارچی نفسِ عمیقی کشید.
«خب، به هر حال، به نظر میاد اون یارو خیلی چیزا رو پنهان میکنه. برخلافِنیشخند استاد سانلس، که مثلِ یه کتابِ بازه. یه مردِ صادق و روراست مثلِ استاد سانلسسانلس نیازی نداره پشتِ نقاب قایم بشه... بماند که قایم کردنِ اون صورت پشتِ نقاب جنایته...»
انگار لحظهایاومده حواسش پرت شدهیولایی و بعد خندید.
«به هر حال،میزنی مثل اینکه داریم میرسیم.ابرویی بحث رو عوض کنیم؟»
نفیس که انگار ازهیولایی کلِ این مکالمه گیجمنظورش شده بود، شانهای بالا انداخت.
«خودت پرسیدی.»
افی لبخند زد،واقعاً سپس با حالتی عذرخواهانههست به سانی نگاه کرد.
«آها، راستی...لبخند اخبارِ خاندانِاونم شب رو شنیدی؟»
انگار واقعاً دیگرهمچین نمیخواست دربارهٔ سرورِهست سایهها حرف بزند.
سانی که پیشتر هیجانزده بود، حالا مطمئن نبود چه حسی بهزنِ این موضوع دارد. شنیدنِ تعریف و تمجیدِ نفیس از او لذتبخشخوشتیپه بود... اما به دلیلی، عصبانیاش هم میکرد؟ امروز چه مرگش شده بود؟
چند لحظه در افکارشهمچین غرق شد و حرفهای نفیسمنظورش و افی را نصفهونیمه میشنید.
«...یه دژِلبخند دیگه رواونم فتح کردن؟»
افی سر تکان داد.
«آره. هفتمیش توی دو ساله — راستش خیلی چشمگیره. رهبریشون اخیراًزنِ داره پشتسرهم معجزه میکنه. فکر کنم نزولِ دروازههای رؤیا حسابی بهشون انگیزهشرط داده. خاندانِ شب هیچوقت تا این حد فعال، جسور یا موفق نبوده.»
نفیس آه کشید.
«باز هم کمکی نمیکنه تا جایگاهشون رو حفظ کنن. بدونِ یه مطلق، نقطهضعفِ خیلی بزرگینوشید دارن. نه فقط از نظرِ قدرتِ خام، بلکه از نظرِ اهمیت و جمعیت هم همینطوره،چطوره چه مردمِ عادی و چه بیدارشدگان. میترسم خاندانِ شب محکوم به از دست دادنِ مقامش باشه.»
حقیقت داشت... اما با اینکه سومین خاندانِ بزرگ حالا فرسنگها از آن دو عقب افتاده بود ورنجید هیچ امیدی به جبران نداشت، همچنان اهمیتِ حیاتی داشت. هم به خاطرِ نقشی که کشتیهایشان در جهانِنظر بیداری ایفا میکردند، و هم به این دلیل که میتوانستند توازن قدرت را در جنگِ پیشِ رو بشکنند.
اتحاد با خاندانِ شب میتوانست بهراحتی نقطهٔ اتکای کلِ درگیریِ میانِ دو قلمروغیرقابلتحملِ باشد. نه حتی به خاطرِ قدیسهایشان، بلکه به این دلیل که دریای گرگومیشاگه در جنوب، هم با قلمروِ شمشیر و هم با قلمروِ سرود هممرز بود.
سرود و دلاوری تنها به این دلیل برای فتحِ گورِ خدا سرودست میشکستند که خاندانِ شب سرسختانه بیطرفیاش راهمین حفظ کرده بود. اگر هر یک از خاندانهای بزرگ موفق میشد شبگردها را به سمتِ خود بکشاند، میتوانست ضمنِبودنش دور زدنِ سدِ مناطقِ مرگ که قلمروهایشان را از هم جدا میکرد، حملاتِ سریعی به خاکِ دشمن ترتیب دهد.
افی چهره در هم کشید.
«حداقل دارن تلاششونو میکنن... و از قرارِ معلوم، خاندانِ شب مصممه که هم از دلاوریشاید و هم از سرود دور بمونه. خب، میتونم درک کنم چرا. حتی اگه به طرفِ پیروزغافلگیرکنندهای ملحق بشن، بعد از تموم شدنِ این بلبشو هیچ آیندهای جز جذب و ادغام شدن ندارن.»
سانی آرام آه کشید.
با خود فکر کرد نیو آن بیرون، در دریای گرگومیش، چهنمادِ اوضاعی دارد... با در نظر گرفتنِ اینکه بخت و اقبالِ خاندانشمحوی چقدر سریع برگشته بود، شبگردِ صمیمی حتماً روزگارِ سختی را میگذراند.
در این میان، نفیس نگاهِجلویِ محتاطانهای به افی انداخت ومیزدم سپس بیصدا به سانی اشاره کرد.
«بالاخره یادتون افتاد کههیولایی من قرار نیست چیزی ازبود جنگ بدونم؟ آفرین به شما!»
افی چند بارنداشتم پلک زد و بعدبیشتر سرش را تکان داد.
«راستی، استاد سانلس. میدونستیهمچین که همهٔ خاندانهای میراثدارپلک دارن واردِ جنگ میشن؟»
چشمانِ نفیس گشاد شد.
«افی!»
پیش از آنکه بتواندجرعهای جواب بدهد، شکارچی با برقیداشت شیطنتآمیز در چشمانش لبخند زد.
«...جنگی برای همین شاهزادهٔ زیبا اما خنگِ خودمون! حالا که بهت علاقه نشون داده، احتمالاً همهٔ خاندانهای میراثداررنجید دستوپاشون رو گم میکنن تا قبل از اینکه دیر بشه، اونو به عقدِ یکی از وارثهاشون دربیارن. بزرگانِبرسه خاندانِ دلاوری هم ممکنه بهش فشار بیارن. پس، اون حرفایی که دربارهٔ ایمنی بهت زدم رو یادت میاد؟»
افی نیشخند زد.
«هر چی گفتم رو فراموش کن! بهعنوانِ یه سربازِ سابق،نمادِ باید ارزشِ حملهٔ پیشدستانه رو بدونی، پس... خوب هدفگیری کنلبخندِ و در اسرعِ وقت حاملهش کن! اینجوری بهشون نشون میدیم...»
جامِ شرابمنظوری در دستِجرعهای نفیس ترک خورد.
سانی تکان نخورد، اما درهیولایی جایی دوردست، سرورِ سایهها بابود بیظرافتی از روی تختش پایین افتاد.
...قایق در قلعه پهلو گرفتجلویِ و سکوت تنها با صدایمیزدم واضحِ خندههای بیاختیارِ افی شکسته شد.