چپتر 1110: هفت قدیس
0حدود یک ماه از روزی میگذشت که سانی به عنوان فرستادهٔ حکومت برای نیروهای دلاوری تعیین شد.نکرده در این مدت به دژِ بندریِ دوردستی رسیده و به گروهِ اصلیِ خاندانِ بزرگ—از جمله کاسی، آتشبانانمردِ و قدیس شوالیهٔ تابستانِ دلاور—پیوسته بودند. سپس به منطقهای سفر کردند که قرار بود حوزهٔ مأموریتشان باشد.
با این حال، به محض اینکه در یکی از پایتختهای محاصره مستقر شدند،باستِ ردِّ ویرانی از فرستادگانِ هر دو خاندانِ بزرگ خواست تا در برابرِ گلهٔهمین عظیمی از موجوداتِ کابوس که گردِ چند تایتان شکل گرفته بود، متحد شوند.
هرچه باشد، فرستادگان قول داده بودند در صورتِ لزوم با هم متحد شوند—و اکنون قطعاً لزومش حسنزنند میشد. اگر جلوی این گله را نمیگرفتند، برنامههای خودشان هم به هم میریخت. از این رو، باواقع اکراه به فراخوانِ قدیس کُر پاسخ دادند و برای تشکیلِ ارتشی متحد به دلِ طبیعتِ وحشی زدند.
دلاوری و سرود تشنهٔ خونِ هم بودند، اما این بدان معنا نبود که نمیتوانستند همکاریلطف کنند. وقتی پای دشمنی مشترک در میان بود، قهرمانانِ دو قلمروِ متخاصم دستکم آنقدر شعور داشتندمحاصرهای که از پشت به حریف خنجر نزنند... یا حداقل تا الان این کار را نکرده بودند.
با این حال، غیبتِ موردرت دردستکم میدانِ نبرد مشکوک میزد. چه کسی میدانستنزنند «باستِ عروجیافته» الان دارد چه کار میکند؟
در واقع، سانی دقیقاً میدانست او چه کار میکند. جت لطف کرده بود و آن مردِ دلگیر را زیرِ نظر داشت، برایدلگیر همین سانی از تمامِ حرکاتِ استاد باست خبر داشت. او در حالِ حاضر در پایتختِ محاصرهای در دوردستهای غرب به سر میبردنیروهایی و داشت زنجیرهٔ تأمینی برای نیروهای اعزامیِ سرود راه میانداخت؛ نیروهایی که در جستجوی دروازههای کابوسِ مناسب در طبیعتِ وحشی پرسه میزدند.
باستِ عروجیافته مسئولیتِ یک تأسیساتِ تولیدیِ صنعتی راقلمروِ هم بر عهده داشت. در آن تأسیسات... داشتخنجر آینه میساخت. هزاران آینه، آن هم به دلایلی نامعلوم.
یا حداقل چند روز پیش که اینطور بود. در حالِ حاضر، جت درست همینجا کنارِ سانیکرده ایستاده بود و با نگاهی تشنه به میدانِ نبرد چشم دوخته بود. تا جایی که خبردوردستهای داشتند، هیچ بعید نبود آن مردِ دلگیر تا الان کلِ پایتختِ محاصره را قتلعام کرده باشد.
جت ناگهانمیان سرش راقلمروِ بالا آورد.
«اونجا! نگاه کن!»
همه بهوقتی جز کاسیدشمنی سر بلند کردند.
در آسمانِ بالای سرشان، نبردی عظیم در جریان بود.باستِ هزاران کلاغ همچون گردابی سیاه میچرخیدند و در دلِدلگیر آن، دو هیکلِ غولپیکر در رقصی مرگبار گلاویز شده بودند.
یکی پرندهٔ شکاریِ عظیمی بود با پرهای سفید و چنگالهایی از جنسِ فولادِ درخشان، که بالهایشکار در میانِ آذرخش و ابرهای توفانزا پیچیده بود. دیگری جانوری فلسدار با سه گردنِ دراز ولطف سه آروارهٔ وحشتناک بود که بدنِ عظیمش با بالهای پهناور و اسکلتی در هوا معلق مانده بود.
بدنِ جانورِ فلسدار از هجومِ کلاغها هزاران زخم برداشته بود، اما انگار این حملاتِ بیرحمانه هیچ اثریواقع رویش نداشت. در عوض، بخارِ مسمومی از بوی گند و تباهی از سوراخهای بیشمارِ روی بدنش بیرونپایتختِ میزد، در پیِ تایتان کشیده میشد و همچون ابری از مرگِ خالص و گریزناپذیر در آسمان پخش میشد.
قدیس تایریس بادها را مهار کرده بود تا ابر را از میدانِ نبرد دور کند، اما درستنزنند در همان لحظه، کلاغها ناگهان از آن هیولای بالدار فاصله گرفتند. کسری از ثانیه بعد، جانور در قفسیدقیقاً از آذرخش گرفتار شد و سپس، پرندهٔ سفید از میانِ آذرخش گذشت تا مستقیماً به جانورِ عظیم بکوبد.
چنگالهایش سینهٔ جانور را درید و منقارش دورِ یکی ازعروجیافته گردنهایش قفل شد و آن را تکهتکه کرد. مدِ آسمان سرشداشت را با شدت کشید و گردنِ تایتان را کاملاً قطع کرد.
در حالی که بخارِ مسموم و پست همچون فوارهای ازپشت آن زخمِ وحشتناک بیرون میزد، سرِ موجود سقوط کرد، بهمیدانِ زمین کوبیده شد و چند صد موجودِ کابوس را لِه کرد.
سانی مشتهایش را گرهنکرده کرد و نگاهش رانبرد از نبردِ هوایی گرفت.
روی زمین همپای اتفاقاتِ نفسگیر ومیان وحشتناکی در جریان بود.
در گوشهای از میدانِ نبرد، کوهی از گوشتِ بدقواره روی دشت میخزید و هرچه را سرِ راهش بود بهزیرِ درونِ خود میکشید. آن دسته از موجوداتِ کابوس که از بختِ بد به آن نزدیک میشدند، در دم گرفتارِراه شاخکهای گوشتی میشدند، به داخلِ بدنِ تایتانِ هولناک کشیده و بلعیده میشدند تا به بخشی از وجودِ آن تبدیل شوند.
اگر کوهِ گوشت به خطِ دفاعیِ ارتشِآنقدر انسانها میرسید، همین سرنوشت در انتظارِ سربازانحداقل بود. با این حال، چنین فرصتی پیدا نکرد.
خیلی پیشتر از آنکه تایتان به صفوفِ بیدارشدگان نزدیک شود، پیکری تنهامیدانست از میانشان بیرون آمد و بعد... ناپدید شد. سانی آن لحظه را بهوضوحداشت دید، اما با این حال انگار تیغِ نجوا اصلاً از اول آنجا نبود.
لحظهای بعد، اتفاقی رخدشمنی داد که هم تماشاییقلمروِ بود و هم هولناک.
انگار نیرویی نامرئی مسیرِ پهن و خونینی در میانِ گلهٔ موجوداتِ کابوس باز کرد. کسیلطف نمیدید چه چیزی دارد ضربه میزند، اما پلیدهای بیشماری در دم به گوشتِ چرخکرده تبدیلپایتختِ شدند. زخمهای عمیقی روی بدنشان دهان باز میکرد، انگار تیغهای نامرئی داشت موجودات را تکهتکه میکرد.
نه... دستهایمیان از تیغههای نامرئی.متخاصم موجی از آنها.
موج از میانِ گله گذشت، هرچه را سرِ راهش بود درید و خیلی زود به کوهِ گوشتِ خزنده رسید. شاخکهای بیشماریمردِ در هم پیچیدند تا هرکسی را که داشت به تایتان حمله میکرد بگیرند؛ اما فقط هوا را چنگ زدند. در همینراه حین، بریدگیهای خونینی روی سطحِ کوهِ گوشت پدیدار شد، گاهی چندتا همزمان، هر کدام به طولِ دهها متر و بینهایت عمیق.
شاخکها قطع میشدند و به هوا میرفتند... اما دوباره مثل مارهای گوشتی به جایپشت خود برمیگشتند. با وجودِ تحملِ زخمهای مهلک، تایتان هنوز در برابرِ هجومِ تیغههای نامرئی تسلیممیدانست نشده بود. اما کاملاً از حرکت ایستاده بود و باعث شد سربازان آهِ آسودگی بکشند.
در گوشهٔ دیگری از میدانِ نبرد، مردی با زرهِ درخشان نیزهای در دست داشت که انگار از آبِ زلال ساخته شده بود وتمامِ با آن، دریایی از تاکهای خاکستری را که با سرعتی هولناک از زمین میروییدند، میشکافت. انگار جویبارها، رودها و دریاچههای اطرافش هم به سلاحمسئولیتِ تبدیل شده بودند. جریانهای آب از آنها به هوا برمیخاست و مثل شلاق در فضا میچرخید، تاکها را تمیز میبرید و با خود میبُرد.
شوالیهٔ تابستان در برابرِ خشمِ تایتانِ نادیده، آرامشعور و خونسرد مانده بود. از توجهِ تایتان استقبال میکرد،نکرده چون فشار را از روی دو قدیسِ دیگر برمیداشت.
در اعماقِ منطقهای که کاملاً در چنگالِ تاکهای خاکستری فرو رفته بود، موجودی شبیهِ ترکیبِدارد غولپیکر و هیولاییِ انسان و گرگ به زمین چنگ میانداخت و با هدفی درندهخویانه زمینباست را میکند. با هر حرکتش، تاکهای بیشماری پاره میشدند و حجمِ عظیمی از خاک جابهجا میشد.
تاکها از هر طرف به دیوِ غولپیکر — قدیس نیشِ مهیب — حمله میکردند. با این حال، تعدادِحداقل خیلی کمی به او میرسیدند. شوالیهٔ تابستان بیشترشان را قطع میکرد و بقیه هم با تیرهای سنگینی نابودلطف میشدند که از حاشیهٔ میدانِ نبرد میآمد؛ جایی که ردیابِ خاموش دور از چشمِ همه در حرکت بود.
و در آخر، تایتانِ نهایی بود؛ پیکری شبحوار در میانِ غباری لرزان که همچون سرابی در میدانِ نبرد حرکت میکرد. از هرجا که میگذشت، انگار خودِ واقعیت در همحاضر میپیچید و از هم میشکافت تا وحشتهایی وصفناپذیر را آشکار کند. موجوداتِ کابوس که به سرابها خیره میشدند، خشکشان میزد و ساکت میشدند، بعد دوباره به حرکت درمیآمدند... یاروز بهتر است بگوییم، فقط بدنشان حرکت میکرد؛ انگار چیزی در کالبدشان رفته بود که چندان آشنایی با گوشت نداشت و نمیدانست موجوداتِ گوشتی چطور باید در فضا حرکت کنند.
هیچ بیدارشدهای سدِقهرمانانِ راهشان نشد، هیچدستکم قدیسی هم همینطور.
اما... پلیدها چرا. اول چندتا، بعد دهها، بعد صدها... و در نهایت، بهمنی از آنها خودمیکند را به درونِ غبارِ لرزان انداختند تا پراکندهاش کنند. هر کدامشان پیش از حمله چشمانِ خود راحاضر از حدقه درآورده بودند؛ دیوانه از میلی عجیب و مهارنشدنی برای نابودیِ تایتانِ شبحوار به هر قیمتی.
پلیدهای دیگر، موجوداتِ کابوسیدشمنی را هم که به تسخیرِمتخاصم غبار درآمده بودند، تکهتکه میکردند.
انگار جانورسالار داشت به آن موجودِ هولناک میخندید... میتونی بدنِعروجیافته موجوداتِ زنده رو تسخیر کنی؟ خب که چی؟ من میتونمنظر ذهن، قلب و خودِ روحشون رو بگیرم. بذار ببینیم کدوممون هولناکتریم!
سانی خیره مانده بود؛ هممتخاصم به هیجان آمده بود وپشت هم حسی از تیرگی داشت.
چه قدرتِ عظیمی...
یعنی روزی اوپای هم چنین قدرتیمیان به دست میآورد؟
اگر بهموردرت دستش میآورد...نبرد او هم میخندید.