---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1110: هفت قدیس • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1110: هفت قدیس

0

حدود یک ماه از روزی می‌گذشت که سانی به عنوان فرستادهٔ حکومت برای نیروهای دلاوری تعیین شد.‌نکرده​ در این مدت به دژِ بندریِ دوردستی رسیده و به گروهِ اصلیِ خاندانِ بزرگ—از جمله کاسی، آتش‌بانان‌مردِ​ و قدیس شوالیهٔ تابستانِ دلاور—پیوسته بودند. سپس به منطقه‌ای سفر کردند که قرار بود حوزهٔ مأموریتشان باشد.

با این حال، به محض اینکه در یکی از پایتخت‌های محاصره مستقر شدند،‌باستِ​ ردِّ ویرانی از فرستادگانِ هر دو خاندانِ بزرگ خواست تا در برابرِ گلهٔ‌همین​ عظیمی از موجوداتِ کابوس که گردِ چند تایتان شکل گرفته بود، متحد شوند.

هرچه باشد، فرستادگان قول داده بودند در صورتِ لزوم با هم متحد شوند—و اکنون قطعاً لزومش حس‌نزنند​ می‌شد. اگر جلوی این گله را نمی‌گرفتند، برنامه‌های خودشان هم به هم می‌ریخت. از این رو، با‌واقع​ اکراه به فراخوانِ قدیس کُر پاسخ دادند و برای تشکیلِ ارتشی متحد به دلِ طبیعتِ وحشی زدند.

دلاوری و سرود تشنهٔ خونِ هم بودند، اما این بدان معنا نبود که نمی‌توانستند همکاری‌لطف​ کنند. وقتی پای دشمنی مشترک در میان بود، قهرمانانِ دو قلمروِ متخاصم دست‌کم آن‌قدر شعور داشتند‌محاصره‌ای​ که از پشت به حریف خنجر نزنند... یا حداقل تا الان این کار را نکرده بودند.

با این حال، غیبتِ موردرت در‌دست‌کم​ میدانِ نبرد مشکوک می‌زد. چه کسی می‌دانست‌نزنند​ «باستِ عروج‌یافته» الان دارد چه کار می‌کند؟

در واقع، سانی دقیقاً می‌دانست او چه کار می‌کند. جت لطف کرده بود و آن مردِ دلگیر را زیرِ نظر داشت، برای‌دلگیر​ همین سانی از تمامِ حرکاتِ استاد باست خبر داشت. او در حالِ حاضر در پایتختِ محاصره‌ای در دوردست‌های غرب به سر می‌برد‌نیروهایی​ و داشت زنجیرهٔ تأمینی برای نیروهای اعزامیِ سرود راه می‌انداخت؛ نیروهایی که در جستجوی دروازه‌های کابوسِ مناسب در طبیعتِ وحشی پرسه می‌زدند.

باستِ عروج‌یافته مسئولیتِ یک تأسیساتِ تولیدیِ صنعتی را‌قلمروِ​ هم بر عهده داشت. در آن تأسیسات... داشت‌خنجر​ آینه می‌ساخت. هزاران آینه، آن هم به دلایلی نامعلوم.

یا حداقل چند روز پیش که این‌طور بود. در حالِ حاضر، جت درست همین‌جا کنارِ سانی‌کرده​ ایستاده بود و با نگاهی تشنه به میدانِ نبرد چشم دوخته بود. تا جایی که خبر‌دوردست‌های​ داشتند، هیچ بعید نبود آن مردِ دلگیر تا الان کلِ پایتختِ محاصره را قتل‌عام کرده باشد.

جت ناگهان‌میان​ سرش را‌قلمروِ​ بالا آورد.

«اونجا! نگاه کن!»

همه به‌وقتی​ جز کاسی‌دشمنی​ سر بلند کردند.

در آسمانِ بالای سرشان، نبردی عظیم در جریان بود.‌باستِ​ هزاران کلاغ همچون گردابی سیاه می‌چرخیدند و در دلِ‌دلگیر​ آن، دو هیکلِ غول‌پیکر در رقصی مرگبار گلاویز شده بودند.

یکی پرندهٔ شکاریِ عظیمی بود با پرهای سفید و چنگال‌هایی از جنسِ فولادِ درخشان، که بال‌هایش‌کار​ در میانِ آذرخش و ابرهای توفان‌زا پیچیده بود. دیگری جانوری فلس‌دار با سه گردنِ دراز و‌لطف​ سه آروارهٔ وحشتناک بود که بدنِ عظیمش با بال‌های پهناور و اسکلتی در هوا معلق مانده بود.

بدنِ جانورِ فلس‌دار از هجومِ کلاغ‌ها هزاران زخم برداشته بود، اما انگار این حملاتِ بی‌رحمانه هیچ اثری‌واقع​ رویش نداشت. در عوض، بخارِ مسمومی از بوی گند و تباهی از سوراخ‌های بی‌شمارِ روی بدنش بیرون‌پایتختِ​ می‌زد، در پیِ تایتان کشیده می‌شد و همچون ابری از مرگِ خالص و گریزناپذیر در آسمان پخش می‌شد.

قدیس تایریس بادها را مهار کرده بود تا ابر را از میدانِ نبرد دور کند، اما درست‌نزنند​ در همان لحظه، کلاغ‌ها ناگهان از آن هیولای بالدار فاصله گرفتند. کسری از ثانیه بعد، جانور در قفسی‌دقیقاً​ از آذرخش گرفتار شد و سپس، پرندهٔ سفید از میانِ آذرخش گذشت تا مستقیماً به جانورِ عظیم بکوبد.

چنگال‌هایش سینهٔ جانور را درید و منقارش دورِ یکی از‌عروج‌یافته​ گردن‌هایش قفل شد و آن را تکه‌تکه کرد. مدِ آسمان سرش‌داشت​ را با شدت کشید و گردنِ تایتان را کاملاً قطع کرد.

در حالی که بخارِ مسموم و پست همچون فواره‌ای از‌پشت​ آن زخمِ وحشتناک بیرون می‌زد، سرِ موجود سقوط کرد، به‌میدانِ​ زمین کوبیده شد و چند صد موجودِ کابوس را لِه کرد.

سانی مشت‌هایش را گره‌نکرده​ کرد و نگاهش را‌نبرد​ از نبردِ هوایی گرفت.

روی زمین هم‌پای​ اتفاقاتِ نفس‌گیر و‌میان​ وحشتناکی در جریان بود.

در گوشه‌ای از میدانِ نبرد، کوهی از گوشتِ بدقواره روی دشت می‌خزید و هرچه را سرِ راهش بود به‌زیرِ​ درونِ خود می‌کشید. آن دسته از موجوداتِ کابوس که از بختِ بد به آن نزدیک می‌شدند، در دم گرفتارِ‌راه​ شاخک‌های گوشتی می‌شدند، به داخلِ بدنِ تایتانِ هولناک کشیده و بلعیده می‌شدند تا به بخشی از وجودِ آن تبدیل شوند.

اگر کوهِ گوشت به خطِ دفاعیِ ارتشِ‌آن‌قدر​ انسان‌ها می‌رسید، همین سرنوشت در انتظارِ سربازان‌حداقل​ بود. با این حال، چنین فرصتی پیدا نکرد.

خیلی پیش‌تر از آنکه تایتان به صفوفِ بیدارشدگان نزدیک شود، پیکری تنها‌می‌دانست​ از میانشان بیرون آمد و بعد... ناپدید شد. سانی آن لحظه را به‌وضوح‌داشت​ دید، اما با این حال انگار تیغِ نجوا اصلاً از اول آنجا نبود.

لحظه‌ای بعد، اتفاقی رخ‌دشمنی​ داد که هم تماشایی‌قلمروِ​ بود و هم هولناک.

انگار نیرویی نامرئی مسیرِ پهن و خونینی در میانِ گلهٔ موجوداتِ کابوس باز کرد. کسی‌لطف​ نمی‌دید چه چیزی دارد ضربه می‌زند، اما پلیدهای بی‌شماری در دم به گوشتِ چرخ‌کرده تبدیل‌پایتختِ​ شدند. زخم‌های عمیقی روی بدنشان دهان باز می‌کرد، انگار تیغه‌ای نامرئی داشت موجودات را تکه‌تکه می‌کرد.

نه... دسته‌ای‌میان​ از تیغه‌های نامرئی.‌متخاصم​ موجی از آن‌ها.

موج از میانِ گله گذشت، هرچه را سرِ راهش بود درید و خیلی زود به کوهِ گوشتِ خزنده رسید. شاخک‌های بی‌شماری‌مردِ​ در هم پیچیدند تا هرکسی را که داشت به تایتان حمله می‌کرد بگیرند؛ اما فقط هوا را چنگ زدند. در همین‌راه​ حین، بریدگی‌های خونینی روی سطحِ کوهِ گوشت پدیدار شد، گاهی چندتا هم‌زمان، هر کدام به طولِ ده‌ها متر و بی‌نهایت عمیق.

شاخک‌ها قطع می‌شدند و به هوا می‌رفتند... اما دوباره مثل مارهای گوشتی به جای‌پشت​ خود برمی‌گشتند. با وجودِ تحملِ زخم‌های مهلک، تایتان هنوز در برابرِ هجومِ تیغه‌های نامرئی تسلیم‌می‌دانست​ نشده بود. اما کاملاً از حرکت ایستاده بود و باعث شد سربازان آهِ آسودگی بکشند.

در گوشهٔ دیگری از میدانِ نبرد، مردی با زرهِ درخشان نیزه‌ای در دست داشت که انگار از آبِ زلال ساخته شده بود و‌تمامِ​ با آن، دریایی از تاک‌های خاکستری را که با سرعتی هولناک از زمین می‌روییدند، می‌شکافت. انگار جویبارها، رودها و دریاچه‌های اطرافش هم به سلاح‌مسئولیتِ​ تبدیل شده بودند. جریان‌های آب از آن‌ها به هوا برمی‌خاست و مثل شلاق در فضا می‌چرخید، تاک‌ها را تمیز می‌برید و با خود می‌بُرد.

شوالیهٔ تابستان در برابرِ خشمِ تایتانِ نادیده، آرام‌شعور​ و خونسرد مانده بود. از توجهِ تایتان استقبال می‌کرد،‌نکرده​ چون فشار را از روی دو قدیسِ دیگر برمی‌داشت.

در اعماقِ منطقه‌ای که کاملاً در چنگالِ تاک‌های خاکستری فرو رفته بود، موجودی شبیهِ ترکیبِ‌دارد​ غول‌پیکر و هیولاییِ انسان و گرگ به زمین چنگ می‌انداخت و با هدفی درنده‌خویانه زمین‌باست​ را می‌کند. با هر حرکتش، تاک‌های بی‌شماری پاره می‌شدند و حجمِ عظیمی از خاک جابه‌جا می‌شد.

تاک‌ها از هر طرف به دیوِ غول‌پیکر — قدیس نیشِ مهیب — حمله می‌کردند. با این حال، تعدادِ‌حداقل​ خیلی کمی به او می‌رسیدند. شوالیهٔ تابستان بیشترشان را قطع می‌کرد و بقیه هم با تیرهای سنگینی نابود‌لطف​ می‌شدند که از حاشیهٔ میدانِ نبرد می‌آمد؛ جایی که ردیابِ خاموش دور از چشمِ همه در حرکت بود.

و در آخر، تایتانِ نهایی بود؛ پیکری شبح‌وار در میانِ غباری لرزان که همچون سرابی در میدانِ نبرد حرکت می‌کرد. از هرجا که می‌گذشت، انگار خودِ واقعیت در هم‌حاضر​ می‌پیچید و از هم می‌شکافت تا وحشت‌هایی وصف‌ناپذیر را آشکار کند. موجوداتِ کابوس که به سراب‌ها خیره می‌شدند، خشکشان می‌زد و ساکت می‌شدند، بعد دوباره به حرکت درمی‌آمدند... یا‌روز​ بهتر است بگوییم، فقط بدنشان حرکت می‌کرد؛ انگار چیزی در کالبدشان رفته بود که چندان آشنایی با گوشت نداشت و نمی‌دانست موجوداتِ گوشتی چطور باید در فضا حرکت کنند.

هیچ بیدارشده‌ای سدِ‌قهرمانانِ​ راهشان نشد، هیچ‌دست‌کم​ قدیسی هم همین‌طور.

اما... پلیدها چرا. اول چندتا، بعد ده‌ها، بعد صدها... و در نهایت، بهمنی از آن‌ها خود‌می‌کند​ را به درونِ غبارِ لرزان انداختند تا پراکنده‌اش کنند. هر کدامشان پیش از حمله چشمانِ خود را‌حاضر​ از حدقه درآورده بودند؛ دیوانه از میلی عجیب و مهارنشدنی برای نابودیِ تایتانِ شبح‌وار به هر قیمتی.

پلیدهای دیگر، موجوداتِ کابوسی‌دشمنی​ را هم که به تسخیرِ‌متخاصم​ غبار درآمده بودند، تکه‌تکه می‌کردند.

انگار جانورسالار داشت به آن موجودِ هولناک می‌خندید... می‌تونی بدنِ‌عروج‌یافته​ موجوداتِ زنده رو تسخیر کنی؟ خب که چی؟ من می‌تونم‌نظر​ ذهن، قلب و خودِ روحشون رو بگیرم. بذار ببینیم کدوممون هولناک‌تریم!

سانی خیره مانده بود؛ هم‌متخاصم​ به هیجان آمده بود و‌پشت​ هم حسی از تیرگی داشت.

چه قدرتِ عظیمی...

یعنی روزی او‌پای​ هم چنین قدرتی‌میان​ به دست می‌آورد؟

اگر به‌موردرت​ دستش می‌آورد...‌نبرد​ او هم می‌خندید.

ناولها | novelha.net