چپتر 1927: پیشگوی نابینا
0سانی حافظهٔ درخشانی داشت، اما کاسی در سطحی کاملاً متفاوت بود.دنیای حافظهٔ او بهسادگی... مطلق بود. بهقدری زنده، پرجزئیات و فراگیر بود کهدرکِ انگار حتی اگر خودش هم میخواست، محال بود چیزی را فراموش کند.
میدانست همیشه اینطور نبوده است. تواناییِ کاسی در بهیادآوردنِ همهچیز با وضوحِطاقتفرسا کامل، همزمان با طی کردنِ راهِ عروج رفتهرفته تکامل یافته و بهاحتمالِخارقالعاده زیاد در نتیجهٔ رسیدن به رتبهٔ متعالی به وضعیتِ کنونی درآمده بود.
بنابراین طنزِ تلخی بودجان که حافظهٔ خودش پارهپاره وداد غرق در مه حس میشد.
کشیده شدن به درونِ یادِ کاسی به این معنا نبود که سانی میتوانست ذهنش را بخواند؛ هرذهنش چه باشد تنها افکاری را حس میکرد و میشنید که کاسی به یاد میآورد در آن لحظه ازسنگین سر گذرانده است. با این حال همچنان میتوانست حس کند ماهیتِ تکهتکهٔ گذشتهاش چقدر برای او سنگین است.
بخشهای بزرگی از زندگیاش گم شده بود وتعادلش این خلأِ پرترک در بنیانِ وجودش رخنه کرده ویادهای کلِ دنیا را شبیهِ شنِ روانِ خطرناکی کرده بود.
با این حال کاسی پا پس نمیکشیدتعادلش و با وجود اینکه نمیتوانست به گذشتهمیزد نگاه کند، استوار رو به جلو قدم برمیداشت.
اما سانی بسیار کمتر از او مسلط بود. بهمحضِ اینکه یادِ ناآشناروی در ذهنش جان گرفت، سرگیجهٔ شدیدی به او دست داد و تلوتلووقتی خورد. اگر روی صندلی ننشسته بود، احتمالاً تعادلش را بهکلی از دست میداد.
دنیای کاسی...درآمده بیش ازطنزِ حد طاقتفرسا بود.
حدس میزد کاسی هم وقتی یادهای او را از سر میگذرانده باید حسابی گیج شده باشد؛ هریادهای چه باشد شیوهٔ درکِ سانی از دنیا منحصربهفرد و خارقالعاده بود. نهتنها ذهنش بین چند تجسم تقسیم شدهنداشتند بود، بلکه حسی داشت که انسانهای عادی نداشتند و با آن در دنیایی پر از سایه پیش میرفت.
بنابراین سانیخورد با دیدگاههایصندلی پیچیده بیگانه نبود.
اما شیوهٔ درکِ کاسیجان از دنیا با آندست پیچیدگیِ سرسامآورش واقعاً کوبنده بود.
اول از همه، تمامِ حواسش بهطرزِ باورنکردنی تیزمیشد بود؛ بارها تیزتر از قدیسهای دیگر، که خودشانمیتوانست هم بسیار بسیار برتر از انسانهای عادی بودند.
...البته تمامِ حواس بهجز بیناییاش. دنیای کاسی دنیای تاریکی بود و کور بودنطاقتفرسا بهخودیِ خود شوکِ خفیفی برای سانی به همراه داشت. پیش از این تجربهٔنهتنها کور شدن را داشت، اما هرگز بهعنوانِ بخشی دائمی و جداییناپذیر از وجودش نبود.
و تازهخورد چیزهای بیشتریصندلی هم بود...
زاویهدیدِ خودِ کاسی بهاندازهٔ کافی گیجکننده بود، اما تنها چیزی نبودخورد که تجربه میکرد. در همان حال که در راهرویی سنگی قدمحدس میزد، دنیا را از چشمِ چند نفرِ دیگر هم درک میکرد.
یکی نفیس بود که نیروی اعزامیِ ارتشِ شمشیر را پشتِ سر میگذاشت تا به گودالها سرازیر شود. گرمایبخواند طاقتفرسای گورِ خدا از آسمانِ درخشان میبارید و قطراتِ عرق از بدنِ ورزیده و قدرتمندش پایین میغلتید. سپس موجیبزرگی از دردِ جانکاه او را فرا گرفت، زندهزنده سوزاندش و دو بالِ سفید و زیبا پشتِ سرش باز شد.
خودِ سانی و دنیای سایههایش همننشسته بود؛ تصویرِ تجسمِ اصلیاش واضح وبیش روشن بود، اما آن دوِ دیگر کمتر.
جت بود که روی دیواری فروریخته ایستاده بود ومیداد به ماهِ درهمشکسته نگاه میکرد و مسحورِ زیباییِ شکستهاشباید شده بود. افی و کای هم بودند... و خیلیهای دیگر.
مردی در اعماقِ مقرِ حکومت بود که با ترسی فلجکننده به دیواری پر از مانیتور نگاه میکرد.بهکلی زنی عروجیافته در دلِ جنگلِ سرخ برای جانش میجنگید و سربازانِ همرزمش در سرود از هر دو طرفبین حمایتش میکردند. پیرمردی بالای بوتهٔ ذوبِ گداختهای ایستاده بود و سیلابی از جوهر را درونِ فولادِ مذاب میریخت...
بهمنِ کوبندهای از حسها به ذهنِ سانی سرازیر شد و تمامِ دیدگاههای دیگر را تار کرد. اگرذهنش تجربهاش در گسترش دادنِ حسِ سایه در مناطقِ وسیع نبود، همانجا در دم تشنج میکرد. اما دربرای این شرایط، فقط گیج شده بود و تقلا میکرد راهش را در این زیبابینِ زندگیهای گوناگون پیدا کند.
اما این تمامِ ماجراروی هم نبود — بدترینتعادلش بخش هنوز در راه بود.
این به آن خاطر بود که دیدِ خودِ کاسیمیداد بین دو نقطه در زمان تقسیم شده بود، انگارباید که حال و آیندهٔ نزدیک را همزمان تجربه میکرد.
و این شاملِ بازخوردی هم میشد که ازدست نشانههایش در آینده دریافت میکرد، که سیلِ هولناکِ دانشیبهکلی را که به ذهنش سرازیر میشد، دو برابر میکرد.
وزنِ آن چنانبنابراین سنگین بود که کمغرق مانده بود غیرقابلتحمل شود.
تواناییاش درتلوتلو تحملِ آنروی هیولاوار بود.
کمی طول کشید تا سانی یاد بگیرد چطور در دیدگاهِ آن بینای کور از جهان غرق نشود. حتی آن موقعگیج هم بهسختی روی آب میماند و حسی مثلِ آدمِ مست داشت — او چیزهایی را که به آنها توجه میکردپیچیده محدود کرد و تنها روی دیدگاهِ خودِ کاسی تمرکز کرد، در حالی که بقیهٔ چیزها را به گوشهٔ تاریکِ ذهنش میراند.
کاسی داشت درناآشنا راهرویی سنگی وسرگیجهٔ طولانی قدم میزد.
او نابینا بود، و با اینکه قدمهای شمردهٔ کسی در کنارش طنین میانداخت — قدمهایی سنگین و فلزی، با فاصلههایتنها زیاد، که نشان میداد آن شخص مردی بلندقامت و زرهپوش است — دیدگاهِ او در میانِ کسانی که کاسی باخلأِ آنها اشتراک داشت نبود. بنابراین، کاسی با کمکِ توانِ بیدارِ خود در راهرو مسیریابی میکرد، که تجربهای گیجکننده و غریب بود.
با حس کردنِ تغییری در جریانِ هوایی که دربهکلی راهرو میوزید و با دانستنِ اینکه پیچی نزدیک میشد، ازباید روی عادت دستش را روی قبضهٔ رقصندهٔ خاموش پایین آورد.
ناگهان، سانی متوجه شد که چرا کاسی اغلب پژواکش را در غلافی روی کمرش میبست، عادتِ گذاشتنِمیگذرانده دست روی قبضهاش از کجا آمده بود، و چرا با وجودِ اینکه آن شمشیرِ باریکِ دمدمیمزاج در مقایسهدنیایی با دشمنانی که این روزها معمولاً با آنها روبهرو میشدند نسبتاً ضعیف بود، هنوز از آن استفاده میکرد.
«...فهمیدم. معلومه!»
بیدارشدگان نوعی ارتباط با پژواکهایشان داشتند که به آنها اجازه میداد به آناین سازههای جادویی فرمانهای ذهنی بدهند. اما مشخص شد که رقصندهٔ خاموش پژواکی کمی منحصربهفردگذرانده است — البته با در نظر گرفتنِ ماهیتِ غیرمعمولش، معلوم بود که همینطور است.
وقتی کاسی قبضهاش را در دست میگرفت،احتمالاً ارتباطشان عمیقتر میشد و او میتوانست بهطورِ مبهمیمیزد آنچه را شمشیرِ پرنده حس میکرد، حس کند.
البته، رقصندهٔ خاموش دنیا را آنگونه که موجودی از گوشت و خون درک میکرد، درک نمیکرد. نه بینایی داشت، نه شنوایی، نه حسِمنحصربهفرد بویایی، و نه هیچ درکی از اینکه این مفاهیم چه هستند. با این حال، چیزی را درک میکرد — که واقعاً هم منطقیاول بود. هر چه باشد، پژواک وقتی با سرعتِ زیاد پرواز میکرد و با دشمنان میجنگید، با دقتِ بالایی در محیطِ اطرافش مسیریابی میکرد.
سانی مطمئن نبود چطور، اما راهی برای حس کردنِ شکلها وخورد بهخصوص حرکت داشت. بنابراین، وقتی کاسی رقصندهٔ خاموش را در دست میگرفت،میزد او هم میتوانست شکلها و حرکت را بهطورِ بسیار مبهمی تشخیص دهد.
همینطور که مردی که کنارش راه میرفت از پیچکشیده گذشت، او هم بینقص دنبالش کرد و توانست بهبخواند چیزی برخورد نکند و وقارِ خود را حفظ کند.
زمانی که مرد چیزیروی گفت، سانی از آنتعادلش حالتِ شیفتگی بیرون آمد.
«...بنابراین، بانوخورد کاسیا، بایدصندلی موفق بشی.»
سانی با شنیدنِ آن صدایگرفت سرد و آمرانه خشکش زد. صداییخورد که هیچ نافرمانیای را تحمل نمیکرد.
آن صدا را میشناخت.
و این را همروی میدانست که کاسی کنارِتعادلش چه کسی قدم میزند.
او سرش را برایصندلی تعظیم پایین آورد وبهکلی با احترام جواب داد:
«میفهمم، اعلیحضرت. انجام میشه.»
آن مرددرآمده آنویل بود،طنزِ پادشاهِ شمشیرها.
آنویل درِ سنگینی را هل داد واحتمالاً باز کرد، واردِ اتاقی سرد و مرطوب شدمیزد و منتظر ماند تا کاسی هم پشتسرش بیاید.
داخلِ اتاق...
بوی خون میآمد، و صدایگرفت جرنگجرنگِ زنجیرهایی که با تکانتلوتلو خوردنِ کسی به گوش میرسید.
میتوانست خیرگیِ زندانیبنابراین را حس کند، اماغرق هیچ حرفی زده نمیشد.
فقط سکوت حاکم بود.
کاسی یکی از نگهبانانِ مستقرننشسته در سلول را نشانهگذاری کرد وبیش سرانجام توانست محیطِ اطرافش را ببیند.
روبهرویش... پیرمردی که زمانی باوقار بود بهشدیدی دیوار زنجیر شده بود و لباسهایش غرقننشسته در خون بود. نگاهش آرام و سنگین بود.
یک لحظه طول کشید تا او را بهعنوانِمیشد یکی از بزرگانِ یکی از خاندانهای میراثدار کهمیتوانست وفاداریشان را به دلاوری ابراز کرده بودند، بشناسد.
با این حال، مشخصروی شده بود که پیرمردتعادلش جاسوسِ قلمروِ سرود است.