---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 213: قدیس‌های شمشیر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 213: قدیس‌های شمشیر

0

آن زمان که نفیس استفاده از شمشیر را به سانی آموزش می‌داد، سانی هرگز‌شدند​ آن‌قدر مهارت نداشت که حریفِ تمرینی‌اش باشد. وقتی آن‌قدر یاد گرفت که در مبارزه‌ای‌نکرده​ تمرینی به کار بیاید، اتحادِ شکننده‌شان دیگر از هم پاشیده و تکه‌تکه شده بود.

بنابراین، گذشته از آن درگیریِ کوتاه‌دوبارهٔ​ در دامنه‌های دلگیرِ گورتپهٔ خاکستری، آن‌ها‌دیده​ هرگز واقعاً با هم شمشیر نزده بودند.

انگار حالا ستارهٔ دگرگون حریفِ تمرینیِ مطمئنی پیدا کرده بود. کاستر نه‌تنها‌بماند​ جای سانی را به‌عنوان دست‌راستِ او گرفته بود، بلکه نقش‌هایی را هم‌شکست​ پر کرده بود که سانی یا برای پذیرفتنشان اکراه داشت یا مناسبشان نبود.

«خب... خوش به حالشون.»

وقتی خاطره‌های دسته تقریباً به‌طور کامل ترمیم شدند، نفیس‌دسته​ و کاستر برای تمرین به انتهای طاقِ سفید رفتند.‌سفید​ حالا روبه‌روی هم ایستاده بودند و برای شروع آمادگی داشتند.

با اینکه کسی صدایش نکرده بود، سانی به آن دو‌باری​ میراث‌دار نزدیک شد و نشست تا از تماشا لذت ببرد. به‌شدت‌امروز​ مشتاق بود تا عمل‌کردِ این دو شمشیرزنِ فوق‌العاده ماهر را ببیند.

هر دو از روزی که راه رفتن را یاد گرفتند، تحتِ آموزش‌های رزمی بودند. تماشای آن‌ها قطعاً‌کنجکاو​ به درکش از فنون و سبک‌های نبرد کمک می‌کرد. بماند که برای دیدنِ مبارزهٔ دوبارهٔ نفیس و‌شود​ کاستر بسیار کنجکاو بود. آخرین باری که مبارزه‌شان را دیده بود، ستارهٔ دگرگون با اختلافِ کمی شکست خورد.

آن زمان توانِ سرشتش را هم به کار نگرفته بود، اما سانی شک‌دیدنِ​ داشت که امروز هم تغییری در این قضیه ایجاد شود. شعلهٔ نف هم برای‌سرشتش​ التیام به کار می‌رفت و هم برای نابودی، اما متأسفانه به دردِ تمرین نمی‌خورد.

کاستر نگاهی به‌داشت​ او انداخت و با‌حالشون​ نارضایتیِ آشکاری اخم کرد.

از این کلافه بود که سانی می‌خواست یکی‌دو‌کنجکاو​ چیز از تکنیکش یاد بگیرد، یا از اینکه‌خورد​ داشت خلوتِ او و نفیس را به هم می‌زد؟

«در هر‌آموزش‌های​ صورت، برام‌تماشای​ مهم نیست.»

«داری چیکار می‌کنی؟»

سانی شانه‌ای بالا انداخت.

«تماشا می‌کنم. مگه چیه؟‌دیدنِ​ این قسمت از طاق مالِ‌آخرین​ خاندانِ شماست یا همچین چیزی؟»

میراث‌دارِ مغرور سر‌رزمی​ تکان داد و‌درکش​ رویش را برگرداند.

«هر کاری دوست داری بکن.»

نف نگاهی به سانی انداخت و‌خوش​ چیزی نگفت. با این حال، سانی می‌فهمید‌ترمیم​ که او مشکلی با این قضیه ندارد.

در واقع،‌می‌کرد​ انگار تصمیمش‌دیدنِ​ را تأیید می‌کرد.

بدون اتلافِ وقت، آن دو در گردبادی از فولاد با‌کمک​ هم درگیر شدند و چنان سرعتی داشتند که دنبال کردنشان‌مبارزه‌شان​ برای سانی دشوار بود. صدای برخوردِ شمشیرها در هوا پیچید.

کمی جا خورد و‌تماشای​ با چهره‌ای بی‌حالت به‌سبک‌های​ این مبارزهٔ نفس‌گیر خیره ماند.

«...لعنت.»

پس از ماه‌ها شکارِ هیولا در شهرِ تاریک و درس‌هایی که از قدیسِ سنگی گرفته‌شکست​ بود، سانی فکر می‌کرد مهارتش خیلی پیشرفت کرده است. و همین‌طور هم بود. فقط در‌متأسفانه​ مقایسه با نفیس و کاستر، هنوز آن‌قدر عقب بود که این فاصله کاملاً ناامیدش می‌کرد.

پیش‌تر، گاهی این خیال را در سر می‌پروراند که شاید بتواند‌می‌کرد​ در شرایطی برابر در مقابلشان... خب، دست‌کم در مقابلِ یکی از‌اختلافِ​ آن‌ها... بایستد. اما حالا، این توهم بی‌رحمانه در هم شکسته بود.

اگر اوضاع به هم می‌ریخت و در‌فنون​ جبههٔ مخالفِ کاستر قرار می‌گرفت، رویارویی با‌مبارزهٔ​ او دست‌کمی از خودکشی نداشت. دست‌کم فعلاً.

که البته معنایش صرفاً این‌نبود​ بود که سانی به‌جای رویارویی، باید‌به‌طور​ از پشت به او خنجر می‌زد.

«یادم می‌مونه.»

در هر حال قصد نداشت‌قطعاً​ با دشمنی در این سطح،‌کمک​ رودررو درگیر شود. مگر احمق بود؟

سانی حواسش را جمع کرد و با دقت به تماشای مبارزه نشست. به‌دیدنِ​ لطفِ تجربهٔ تازه‌اش، می‌توانست چیزهای بیشتری از نحوهٔ حرکت و مبارزهٔ این دو متخصص‌سرشتش​ دستگیرش شود و بیشتر یاد بگیرد. گاهی حتی می‌توانست حرکتِ بعدی‌شان را پیش‌بینی کند.

اما با گذشتِ‌داشت​ زمان، اخمی محو‌خوش​ بر چهره‌اش نشست.

«داره چی‌کار‌می‌کرد​ می‌کنه؟ این‌که‌دیدنِ​ منطقی نیست.»

سانی در نحوهٔ مبارزهٔ‌تماشای​ نفیس با کاستر متوجه‌سبک‌های​ دو نکتهٔ غیرمنتظره شده بود.

تشخیصِ اولی نسبتاً آسان بود. با اینکه کاستر از تمامِ ظرفیتِ سرعتِ باورنکردنی‌اش استفاده نمی‌کرد، اما بخشِ قابل‌توجهی از آن‌مبارزه‌شان​ را به کار می‌گرفت، و همین باعث می‌شد پیروزی در هر دور از مبارزه برای نفیس تقریباً غیرممکن شود. باخت‌هایش خیلی‌نمی‌خورد​ بیشتر از بردهایش بود، آن هم تقریباً همیشه با اختلافِ کسری از ثانیه. چیزی که ظاهراً هیچ کمکی به تمرین نمی‌کرد.

وقتی یکی از طرفین به خاطرِ اختلافِ زیاد با حریفش تقریباً هیچ‌کامل​ شانسی برای پیروزی نداشت، تمرین چه فایده‌ای داشت؟ هرچه باشد، بی‌دلیل نبود‌داشتند​ که نف در گذشته هرگز از سانی به‌عنوان حریفِ تمرینی استفاده نکرده بود.

اما بعد با کمی خرسندی متوجه شد که ستارهٔ دگرگون دارد دقیقاً همان کاری را می‌کند که خودش‌سرشتش​ با قدیسِ سنگی کرده بود. داشت خودش را در برابرِ نیرویی برتر آبدیده می‌کرد. به همین دلیل از‌آشکاری​ کاستر خواسته بود تا فقط به‌اندازه‌ای از توانِ سرشتش استفاده کند که همیشه خیلی سریع‌تر از او باشد.

باختن در مبارزه با‌تماشای​ حریفی برتر، واقعاً بهترین‌سبک‌های​ راه برای یادگیری بود.

«ها! پس‌آموزش‌های​ آخرش معلوم شد‌قطعاً​ روشم درست بوده.»

اگر ستارهٔ دگرگون هم‌مناسبشان​ همین کار را می‌کرد، پس‌دسته​ حتماً حق با او بود.

اما نکتهٔ دومی‌بماند​ که متوجهش شده‌دوبارهٔ​ بود، بسیار گیج‌کننده‌تر بود.

این بود که نفیس از سبکِ نبردِ همیشگی، سیال و غیرقابل‌پیش‌بینی‌اش استفاده نمی‌کرد. در‌مبارزهٔ​ عوض، با ظرافتی دقیق و استوار حرکت می‌کرد، پشتِ دیوارِ دفاعیِ حساب‌شده‌ای پنهان می‌شد و‌اما​ با حوصله منتظر می‌ماند تا روزنه‌ای پیدا شود — به‌جای اینکه خودش روزنه‌ای ایجاد کند.

این سبک با وجودِ پیچیدگی و چشمگیر بودنش، در مقایسه با‌می‌کرد​ سبکِ واقعی‌اش هنوز کمی کم و کسر داشت. از آن گذشته،‌اختلافِ​ با اینکه حساب‌شده و قابل‌اتکا بود، اما خشک و انعطاف‌ناپذیر هم بود.

اگر یک چیز وجود داشت که نفیس هرگز در هنرِ نبردش تحمل نمی‌کرد، همان انعطاف‌ناپذیری بود.‌انتهای​ تمامِ جهان‌بینیِ او بر این ایده بنا شده بود که هیچ‌چیز ارزشمندتر از سازگاری نیست. به‌تماشا​ همین دلیل بود که سبکی که به سانی آموزش داده بود، این‌قدر با او تناسب داشت.

آن سبک طوری‌بماند​ طراحی شده بود‌دوبارهٔ​ که مظهرِ تغییرپذیری باشد.

پس سؤال این بود...

آخر چرا داشت‌رزمی​ جلوی کاستر از چیزی‌فنون​ این‌قدر نامأنوس استفاده می‌کرد؟

جواب نسبتاً واضح بود. یا نفیس داشت چیزِ جدیدی‌دسته​ را امتحان می‌کرد تا شاید عناصری از این سبک را‌رفتند​ واردِ سبکِ خودش کند... که خیلی بعید به نظر می‌رسید...

یا اینکه به دلیلی‌دیدنِ​ نمی‌خواست کاستر سبکِ مبارزهٔ‌کنجکاو​ واقعی‌اش را خیلی خوب بشناسد.

اما این‌آموزش‌های​ دلیل چه‌تماشای​ می‌توانست باشد؟

سانی چانه‌اش را مالید.

«جالبه...»

ناولها | novelha.net