چپتر 1358: زنجیرهای زیبا
0هیچچیزِ این وضعیت با عقل جور درنمیآمد... سانی و نفیسراهی با احتیاط این حقیقت را پذیرفته بودند که کاسی جایگزینِ غروبِخطری لطفِ سقوطکرده شده است، اما حالا با غافلگیریِ دیگری روبهرو شدند.
سانی هنوز نمیدانست چرا دخترِ نابینا به زنجیر کشیده شده است، امابرخاست ذهنش از قبل واردِ حالتِ آمادگی برای نبرد شده بود... محضِ احتیاط.بهتون بدونِ اینکه هیچ احساسی نشان دهد، نگاهِ گذرایی به دو نگهبانِ ناشنوا انداخت.
شمشیر و طنابی که در دست داشتند ناگهانراهی بسیار شومتر به نظر میرسید. اگر قرار بودباشین نگهبانها از شهر در برابرِ کاسی محافظت کنند...
پس شمشیر برایآهی کشتنِ او بود، ونگران طناب برای خفه کردنش.
«این استادهایسفید پیر چقدرخود میتونن قوی باشن؟»
سانی در ذهنش داشت سریعترین راهدرازه برای کشتنِ نگهبانها را حساب میکردبرخاست که ناگهان فکری تنش را لرزاند.
اولین واکنشِ او از میلِ عمیق وفکرِ ریشهدارش برای محافظت از کاسی نشئت گرفتهنیست بود... اما اصلاً چرا نگهبانها آنجا بودند؟
سانی با نگاه به زنِ جوان و زیبایی که با غلوزنجیرِ طلاییکسی روی تختِ سفید نشسته بود، از خود پرسید که آیا در عوضپایین نباید به فکرِ راهی برای محافظت از خودش در برابرِ او باشد.
کاسی آهی کشید.
«لازم نیست نگران باشین. من تو خطربراتون نیستم، خطری هم برای کسی ندارم. فقط...پایین خب، داستانش درازه. براتون توضیح میدم. اما اول...»
کاسی لبخند زد،پرسید از جا برخاست وفکرِ از سکو پایین آمد.
«بذارین از این تخت بیاملازم پایین. واقعاً حسِ عجیبیه کهنیستم از اون بالا بهتون نگاه کنم.»
با قدمهایی سبک به آنها نزدیک شد. پارچهٔ سرخ و خوشرنگِ لباسِ باستانیاش که تضادِ شدیدی بانگران مرمرِ سفیدِ تالارِ بزرگ داشت، اندامِ ظریفش را برجستهتر میکرد. حرکاتش سریع و باوقار بود... پیش ازپایین آنکه سانی واقعاً بتواند تصمیم بگیرد که باید گارد بگیرد یا نه، کاسی دیگر نزدیکشان شده بود.
دستانِ درکسی زنجیرش رافقط بالا آورد...
و نفیسخود را محکمآیا در آغوش گرفت.
«دلم براتون تنگ شدهکشید بود... خیلی دلم براتونباشین تنگ شده بود بچهها.»
چند لحظه نف را در آغوش نگه داشت، بعد آهی کشید و اوآهی را رها کرد. لبخندِ درخشانی روی صورتِ کاسی شکفت. رو به سانی کرد،درازه کمی مردد ماند و بعد با هر دو دست بازویش را آرام گرفت.
زنجیرِ طلاییکسی صدای جرینگِفقط آرامی داد.
«خیلی خوشحالم که اینجایی.»
سانی خشکش زد، بعدکشید با دستپاچگی چند ضربهٔباشین آرام روی دستِ کاسی زد.
«چی، به من بغل نمیرسه؟»
اما از طرفی،ندارم رابطهاش با کاسیدرازه از این جنس نبود.
پس رابطهشانخود از چهآیا جنسی بود؟
سانی واقعاً مطمئن نبود. اما اگرنیست مجبور بود آن را در یککسی کلمه توصیف کند، آن کلمه... پیچیده بود.
با این حال، انگار از دیدنِآیا او از ته دل خوشحال بود.باشد خودش هم همین حس را داشت.
«ما هم خوشحالیم که اینجاییم. اما... میشهبراتون توضیح بدی چه خبره؟ لطفاً از اینجاپایین شروع کن که چرا به زنجیر کشیده شدی.»
لبخندِ کاسی کمی محو شد.عوض لحظهای تردید کرد، بعد سرباشد تکان داد و رویش را برگرداند.
«حتماً. اما نهآهی اینجا... این تالارنیست خیلی خفهکنندهست. دنبالم بیاین.»
سانی و نفیس پس از ردوبدل کردنِ نگاهی، به دنبالِ دخترِ نابینا از تالارِ بزرگ خارج شدند و بهخطر اعماقِ معبدِ سفید رفتند. انگار برای آن دو نگهبانِ پیر اصلاً مهم نبود که زندانیشان دارد آزادانه به اینطرف وواقعاً آنطرف میرود. آنها فقط در سکوت پشتِ سرشان راه میرفتند و شمشیرِ شوم و طنابِ ابریشمی را با خود میآوردند.
حضورشان نسبتاً شومندارم بود، اما انگاردرازه کاسی اهمیتی نمیداد.
هر پنج نفر با هم وارد راهپلهٔ بزرگی شدند که به راهپلهٔ کوچکتری میرسید. دخترِ نابینا فضای داخلی و هزارتومانندِ معبدندارم را با راحتی و مهارت طی میکرد... که با توجه به اینکه حتماً یک سالِ تمام را آنجا گذرانده بود، چندان عجیبکنم نبود. گاهی دیوارهای مرمرین را با دست لمس میکرد، اما بیشترِ مواقع فقط قدمهایش را میشمرد و از روی حافظه پیش میرفت.
سرانجام از برجِ بلندی بالا رفتند و به سکویی روباز رسیدند. منقلِ عظیمی وسطِ آنداستانش بود که زبانههای شعلهای سفید از آن تا آسمانِ سرخ بالا میرفت... این همان شعلهایحسِ بود که از دور دیده بودند و آنها را به لطفِ سقوطکرده راهنمایی کرده بود.
کاسی چند لحظه جلوی منقلپرسید درنگ کرد و غرق در گرمایشخودش شد. حالتِ چهرهاش کمی غریب شد.
بعد از مدتی آرام گفت:
«...درسته. دیگه لازمپرسید نیست شعله رونباید روشن نگه دارم.»
با لبخندی چرخید وکشید به میزِ کوچکی نزدیکِباشین نردههای لبهٔ سکو اشاره کرد.
«بشینین لطفاً. بعدنشسته از اینهمه وقت رویعوض رودخونه حتماً خسته شدین.»
میز پر از میوههای تازه، پارچهای بلورینِ شراب و تنقلاتِ لذیذلبخند بود. نیازی نبود کاسی حرفش را تکرار کند، چون سانی واون نفیس واقعاً بعد از آن سفرِ طولانی خسته، گرسنه و تشنه بودند.
خیلی زود، هرپرسید سه دورِ میز نشستندفکرِ و مشغولِ خوردن شدند.
از آن ارتفاعِ منارهٔ معبد، کلِ لطفِ سقوطکردهباشین زیرِ پایشان بود؛ همینطور پهنهٔ آتشینِ آبِ روان کهبراتون غروب آن را به میلیونها طیفِ سرخ درآورده بود.
سانی با تماشای منظرهٔ فراواقعیِ رودِ سرخ و بیپایان، بیاختیار متوجهِ ظاهرِ آسیبدیده وکشید ناقصِ شهر شد. واقعاً انگار از وسط دو نیم شده بود؛ بسیاری از کشتی-جزیرههاتوضیح یا غایب بودند یا در ناوگان جایی قرار داشتند که مشخصاً جای آنها نبود.
کاسی جرعهای از شرابِ سرخ و معطر نوشید، آهی کشید ولبخند او هم رو به لطفِ سقوطکرده چرخید. جام را با هراون دو دست گرفته بود و مراقب بود زنجیرِ طلایی مزاحمش نشود.
سرانجام گفت:
«...من حدود یه سال پیش وارد کابوس شدم. خیلی گیجکننده بود، همونطور که حتماً خودتونداستانش هم تجربه کردین. مخصوصاً وقتی فهمیدم جای غروب، کاهنهٔ لطفِ سقوطکرده رو گرفتم. غروب... دقیقاًحسِ نمیدونم چقدر قوی بوده، اما حتماً حداقل یه متعالی بوده. در حالی که من نیستم.»
سانی با چهرهاینشسته گرفته سر تکانآیا داد و آرام گفت:
«آخرین کاهنه.»
دخترِ نابینا باپرسید لبخندی عجیب و شکنندهفکرِ رو به او کرد.
«آره. آخرین.باشد هرچند... اولشکشید اینطور نبود.»
نفیس که تهمایهٔ تاریکیخود در صدای کاسی حسنباید کرده بود، اخم کرد.
«اینطور نبود؟ منظورت چیه؟»
کاسی چند لحظه ساکتآیا ماند و چهرهاش درراهی هم رفت. سپس گفت:
«کاهنهها زمانی پیشگو بودن. الهاماتی که بهشون میرسید از طرف ایزدانخطری بود. اما بعد، ایزدان ساکت شدن... و کاهنهها یکییکی به منبعِبرخاست دانشِ دیگهای رو آوردن. مصب. فکر میکنین از اونجا چه الهاماتی گرفتن؟»