---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 70: قضاوتِ تیغه • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 70: قضاوتِ تیغه

0

سانی با چهره‌ای که عزمی‌طلایی​ عبوس در آن موج می‌زد،‌رفت​ به دیوِ زخمی نگاه کرد.

دیگر دلیلی برای بحث وجود نداشت. چاره‌ای نداشتند جز اینکه خودشان‌باز​ با نگهبانِ جزیره روبه‌رو شوند. به‌هرحال چنتهٔ سانی از حقه خالی‌دگرگون​ شده بود — در نهایت، سرنوشتشان با تیغه‌های تیز رقم می‌خورد.

قرار بود یکی‌باید​ کشته شود و‌زانو​ دیگری قاتل باشد.

سانی پرسید:‌می‌بست​ «با زرهش‌کاسی​ می‌خوایم چی‌کار کنیم؟»

نفیس شمشیر را در‌طنابِ​ دستش سبک‌سنگین کرد و‌سمتِ​ به پایین نگاهی انداخت.

«من زره رو‌پایین​ می‌شکافم. می‌تونی یه‌زره​ راهِ نفوذ باز کنی؟»

سانی سر تکان داد و وقت را با پرسش‌های‌حملاتشان​ بی‌مورد تلف نکرد. اگر ستارهٔ دگرگون از توانایی‌اش برای شکافتنِ‌سمتِ​ زرهِ دیو اطمینان داشت، او هم دلیلی برای شک نمی‌دید.

باز کردنِ راهِ نفوذ... اصلاً آسان نبود. هرچند هیولا زخم‌های وحشتناکی برداشته بود، اما‌زنده‌ست​ هنوز هم حریفی قدرتمند به حساب می‌آمد. جثه‌اش به‌تنهایی دردسرساز بود. پیش از آنکه‌فقط​ حتی به یک حملهٔ مؤثر فکر کنند، باید این غول را به زانو درمی‌آوردند.

و او هم‌برمی‌آمد​ قرار نبود زیرِ‌شاخه​ حملاتشان بی‌حرکت بایستد.

اما کارِ‌سبک‌سنگین​ دیگری هم‌نگاهی​ از دستشان برمی‌آمد؟

نفیس که داشت طنابِ طلایی را‌زانو​ به شاخه می‌بست، سانی به سمتِ‌کارِ​ کاسی رفت و شانه‌اش را آرام فشرد.

کاسی سعی‌می‌بست​ کرد به‌زور‌کاسی​ لبخندی بزند.

«پس دیوِ زره‌پوش هنوز زنده‌ست؟»

با وجودِ احساسِ سنگین، سرد و تاریکی‌می‌شکافم​ که قلبش را می‌فشرد، سانی سعی کرد‌داد​ صدایش را آرام و بی‌خیال نشان دهد.

«آره، ولی فقط یه‌این​ جون داره. زیاد نگران نباش.‌حملاتشان​ همه‌چیز خیلی زود تموم می‌شه.»

به هر شکلی که شده.

لبخندِ کاسی کم‌رنگ شد. کاملاً مشخص‌شاخه​ بود که این تلاشِ ناشیانه برای‌آرام​ دلداری دادن، او را قانع نکرده است.

سانی مکث کرد.

«هی. تا‌کنند​ حالا گوشتِ‌این​ دیو خوردی؟»

دخترِ نابینا‌می‌بست​ آشکارا از‌کاسی​ سؤالش جا خورد.

«چی؟ نه.»

سانی پوزخند زد.

«نظرت راجع به استیکِ دیو چیه؟ در جریان باش که من آشپزِ معرکه‌ای‌ام.‌دستشان​ اِهم... فکر کنم. نفیس یه‌جورایی پخت‌وپز رو انحصاری کرده بود، برای همین فرصت نشد‌لبخندی​ تمامِ اون چیزایی که تو کلاسِ بقا در طبیعت یاد گرفتم رو عملی کنم.»

معلم جولیوس واقعاً وقتِ زیادی گذاشته بود تا برای آماده کردنِ او جهتِ سفر‌زنده‌ست​ به عالمِ رؤیا، پختنِ انواعِ چیزهای به‌ظاهر غیرقابل‌خوردن و گوشتِ انواعِ موجوداتِ کابوس را‌فقط​ به او یاد بدهد. اینجا، گرسنگی به اندازهٔ درنده‌ترین هیولاها دشمن به حساب می‌آمد.

«به‌محضِ اینکه دستمون به یه کم گوشتِ‌می‌بست​ دیو برسه، برات استیک درست می‌کنم. خوشمزه‌ترین استیکِ‌به‌زور​ دیوی می‌شه که تو عمرت خوردی... قول می‌دم!»

سرانجام لبخندی واقعی‌پایین​ بر لبانِ کاسی نشست.‌می‌شکافم​ مؤدبانه سر تکان داد.

«باشه. پس قول دادی.»

در همین حین، کارِ نفیس با‌شانه‌اش​ طناب تمام شد. بی‌درنگ آن را‌بزند​ پایین انداخت و نگاهی به سانی کرد.

«آماده‌ای؟»

سانی آهی کشید و لحظه‌ای‌انداخت​ چشمانش را بست؛ حس کرد سایه‌باز​ دارد قدرتِ بدنش را بیشتر می‌کند.

«آره. بریم تو کارش.»

به‌محضِ اینکه پایشان به زمین رسید، سانی نگاهِ سنگینی را حس کرد که داشت‌سعی​ سینه‌اش را سوراخ می‌کرد. سرش را که بالا آورد، دیوِ زره‌پوشِ فلج را دید‌بی‌خیال​ که مستقیم به او خیره شده بود و برقی تاریک در تنها چشمِ باقی‌مانده‌اش می‌درخشید.

چشمِ دیگرش از بین رفته‌انداخت​ بود و تنها شکافی سیاه و‌باز​ خون‌چکان از آن باقی مانده بود.

از این فاصله، آسیب‌های واردشده به بدنِ دیو بسیار ناتوان‌کننده‌تر به نظر می‌رسید. زرهش در چند نقطه شکسته و پر‌کاسی​ از ترک بود که از تک‌تکشان خونِ لاجوردی بیرون می‌زد... متأسفانه هیچ‌کدام از ترک‌ها نزدیکِ اندام‌های حیاتی نبود. شاخ‌هایش خرد شده‌دهد​ بود؛ یکی از پاهای جلویی‌اش هم همین‌طور — به‌علاوهٔ چند پای عقبی که یا شکسته بودند یا کاملاً کنده شده بودند.

ته‌ماندهٔ دو بازوی قطع‌شده‌اش را محکم به تنه‌اش فشرده‌سعی​ بود تا جلوی خون‌ریزیِ شدید را بگیرد. دو بازوی‌سرد​ دیگرش آویزان بودند و تقریباً روی شن‌های خاکستری کشیده می‌شدند.

هیولای غول‌پیکر درهم‌شکسته و خسته به نظر می‌رسید. با این حال هنوز هم وحشتناک‌سعی​ بود، شاید حتی بیشتر از قبل. چون با وجودِ زخم‌های هولناک، نگاهش همچنان محکم‌بی‌خیال​ و پر از هوشی شیطانی بود. هنوز هم از آن نگاه جنون و تشنه‌به‌خون‌بودن می‌بارید.

و حالا این نگاه روی‌انداخت​ سانی و نفیس متمرکز شده‌نفوذ​ بود — مسببانِ این روزگارِ سیاهش.

نخستین پرتوهای خورشیدِ بامدادی بر خارهای روی زرهِ‌زیرِ​ دیو تابید — زرهی که زمانی براق بود‌طلایی​ — و آن‌ها را به رنگِ سرخِ سوزان درآورد.

سانی شمشیرِ لاجوردی‌سمتِ​ را احضار کرد و‌آرام​ نگاهی به نفیس انداخت.

«مراقب باش. سرعتش مثل برقه.»

او تنها کسی بود که این موجودِ وحشتناک‌می‌تونی​ را در حالِ نبرد دیده بود. از این رو،‌بی‌مورد​ فقط او می‌دانست این دیو واقعاً چقدر خطرناک است.

نفیس بی‌آنکه چشم از‌این​ دشمن بردارد، سر تکان داد‌حملاتشان​ و قدمی به جلو برداشت.

آن دو به سمتِ دیوِ زره‌پوش که منتظرشان بود به راه افتادند. سانی‌زره‌پوش​ کمی جلوتر بود و قصد داشت این هیولای عظیم را از راست دور‌آره​ بزند؛ سمتی که دیو آخرین داس و آخرین چشمِ باقی‌مانده‌اش را آنجا داشت.

ستارهٔ دگرگون یکی دو قدم عقب‌تر بود و‌سمتِ​ می‌خواست موجود را از چپ دور بزند؛ سمتی‌لبخندی​ که بازوی انبری‌اش آرام در هوا بالا می‌رفت.

در این نبرد، نقشِ سانی این بود که بارِ اصلیِ حملاتِ دشمن را به جان بخرد تا شریکش در‌نکرد​ زمانِ مناسب ضربهٔ مهلک را وارد کند. به لطفِ درکِ متقابلی که از جان به در بردن از ده‌ها موقعیتِ‌اما​ مرگ‌وزندگی به دست آورده بودند، آن دو می‌توانستند بی‌هیچ حرفی با هم همکاری کنند و تقریباً مثلِ یک تن بجنگند.

مزیتِ اصلی‌شان همین بود.

با نزدیک شدنشان، سانی تغییرِ نامحسوسی در‌آرام​ حالتِ بدنِ دیو حس کرد. در دم‌زنده‌ست​ فهمید که قرار است محشری به پا شود.

دربارهٔ سرعتِ دشمن به نفیس هشدار داده بود، اما خودش هم باید با آن‌سعی​ دست‌وپنجه نرم می‌کرد. سانی می‌دانست که از این موجودِ عظیم بسیار کندتر است، با‌بی‌خیال​ این حال باید راهی پیدا می‌کرد تا از آن داسِ بزرگ و وحشتناک جاخالی بدهد.

اوضاع آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسید بد نبود.‌راهِ​ در مبارزه، سرعت همه‌چیز نیست. مثلاً مبارزهٔ تمرینیِ ستارهٔ دگرگون‌نکرد​ با وارثِ مغرورِ خاندانِ هان لی را در نظر بگیرید.

کاستر از توانِ سرشتی برخوردار بود که او را دست‌کم ده برابر سریع‌تر‌دستشان​ از دخترِ مونقره‌ای می‌کرد. با این حال، در نهایت فقط با مویی فاصله پیروز‌لبخندی​ شد. نفیس با یک ضربهٔ آرنجِ غافلگیرکننده چیزی نمانده بود صورتش را خرد کند.

دلیلِ اینکه توانست کاستر را غافلگیر کند، واکنشِ سریعش نبود؛ با آن اختلافِ فاحش در سرعت، هیچ‌سنگین​ واکنشی به کارش نمی‌آمد. در عوض، توانسته بود حملاتِ حریف را پیش‌بینی و هدایت کند؛ او ضربه‌اش‌همه‌چیز​ را حتی پیش از آنکه خودِ کاستر بداند قرار است در مسیرِ آرنجش قرار بگیرد، آغاز کرده بود.

کنترلِ میدانِ‌دستشان​ نبرد در‌طنابِ​ دستِ او بود.

حالا باید همان شاهکار را در برابرِ‌می‌شکافم​ دیوِ باستانیِ ساحلِ فراموش‌شده تکرار می‌کردند. خوشبختانه برتریِ‌وقت​ سرعتِ این دیو به اندازهٔ کاستر دیوانه‌وار نبود.

سانی و نفیس تقریباً هم‌زمان به جلو یورش بردند و از دو‌کارِ​ سو به هیولای عظیم حمله کردند. دیو هم به حرکت درآمد، آماده تا‌سعی​ آن‌ها را تکه‌پاره کند. هم انبر و هم داسش در هوا بالا رفتند.

سانی با تمامِ توان می‌دوید و‌شانه‌اش​ شمشیرِ لاجوردی را پشتِ سرش کشیده بود.‌زره‌پوش​ آتشِ عزمی سرد در دلش زبانه می‌کشید.

آماده بود تا‌برمی‌آمد​ با شمشیرش زنده‌شاخه​ بماند یا بمیرد.

اما لحظه‌ای بعد، انگار پایش‌انداخت​ روی شن سُر خورد. چشمانش‌نفوذ​ گشاد شد و تلوتلو خورد.

دیوِ زره‌پوش فرصت را از دست نداد و‌زیرِ​ حمله برد. داسِ وحشتناک هوا را شکافت تا‌طلایی​ انسانِ بی‌دفاع را از وسط دو نیم کند...

اما ضربه‌اش‌می‌بست​ فقط به‌کاسی​ شن خورد.

سانی که برای فریب دادنِ دیو تظاهر به از‌کاسی​ دست دادنِ تعادلش کرده بود، در آخرین ثانیه به‌زره‌پوش​ پهلو پرید و به‌راحتی از تیغهٔ مرگبار جاخالی داد.

هنوز در سطحی نبود که بتواند تک‌تکِ‌می‌شکافم​ حرکاتِ دشمن را پیش‌بینی کند. در عوض، سوق‌وقت​ دادنِ دشمن به انجامِ حمله‌ای قابل‌پیش‌بینی آسان‌تر بود.

هر چه باشد،‌باید​ فریب و نیرنگ‌زانو​ تخصصِ او بود.

سانی که موقتاً از خطرِ‌رفت​ داس در امان مانده بود،‌به‌زور​ به سمتِ پاهای دیو خیز برداشت.

هم‌زمان، نفیس هم توانسته بود از انبرِ عظیم جاخالی‌کاسی​ بدهد و داشت به آن‌ها نزدیک می‌شد. تقریباً هم‌زمان‌زره‌پوش​ به اهدافشان رسیدند، یکی از راست، دیگری از چپ.

سانی با شمشیرِ لاجوردی ضربه زد و حس کرد‌راهِ​ تیغه به زرهِ صیقلی خورد و بی‌آنکه حتی خراشی کوچک‌نکرد​ روی آن بیندازد، پس پرید. دردِ گنگی در دستانش پیچید.

در سوی دیگرِ بدنِ عظیمِ هیولا، نفیس موفقیتِ بیشتری به دست آورد. او به پای جلویی و ازپیش‌مجروحِ‌می‌بست​ هیولا حمله کرده بود و از میانِ شکافِ پهنِ صفحهٔ فلزی، گوشتش را عمیقاً دریده بود. پای به‌شدت‌قلبش​ آسیب‌دیده دیگر نمی‌توانست وزنِ موجودِ غول‌پیکر را تحمل کند. خم شد و دیو را به تلوتلو خوردن انداخت.

در این موقعیت، هر لاشخور یا سنتوریونی تعادلش را از دست می‌داد و به زمین می‌افتاد.‌احساسِ​ اما دیوِ زره‌پوش بسیار باهوش و باتجربه بود. او با انتقالِ وزنِ بدنش به سمتِ مخالف و‌نباش​ فرو کردنِ داسش در زمین برای حفظِ تعادل، از دست دادنِ یک پای دیگر را جبران کرد.

«لعنت!»

سانی واقعاً امیدوار‌پایین​ بود این حرام‌زاده‌زره​ به زمین بیفتد.

چون در آن‌باید​ صورت مجبور نمی‌شد دست‌درمی‌آوردند​ به کارِ بعدی‌اش بزند.

اما حالا چارهٔ دیگری نداشت.

سانی در دل ناسزا گفت و نگاهی‌می‌بست​ گذرا به بدنِ عظیمِ دیوِ غول‌پیکر انداخت.‌سعی​ فقط خدا می‌دانست آن هیولا چقدر وزن دارد.

سپس نفسش را حبس‌نگاهی​ کرد و درست زیرِ شکمِ‌راهِ​ فولادیِ دیوِ زره‌پوش خم شد.

ناولها | novelha.net