---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1124: روحِ خالص • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1124: روحِ خالص

0

زمانی بود که سانی مثل آدم‌های مسخ‌شده، رون‌های ستارهٔ‌رتبه​ دگرگون را بررسی می‌کرد. تمامِ زندگی‌اش حولِ این میل شکل‌سال‌ها​ گرفته بود که در مسیرِ قدرت از او پیشی بگیرد.

حتی شاید در‌نمادهای​ این راه چند کارِ‌رشته‌هایی​ بی‌مهابا هم کرده بود.

با این حال، سانی در برهه‌ای میل به مقایسهٔ خودش با نفیس را از دست‌خیره​ داده بود، دست‌کم به این شکل. تغییرِ اول به خاطرِ بازگشتِ نفیس از عالمِ رؤیا رخ‌لبخندِ​ داد. دومی... جایی در مرکزِ قطبِ جنوب، عادتِ هرروزهٔ احضار کردنِ رون‌هایش را ترک کرده بود.

قطعه‌های سایه، خرده‌های روح — به‌هرحال این‌ها معیارِ واقعیِ قدرت نبودند. سانی سربازانِ عادیِ بی‌شماری‌سال‌ها​ را دیده بود که با وجودِ اختلافِ فاحشِ قدرت، می‌ایستادند و با موجوداتِ کابوس می‌جنگیدند و‌روی​ هرگز تسلیم نمی‌شدند. اگر آن آدم‌ها ضعیف بودند، پس دیگر نمی‌دانست به چه کسی بگوید قوی.

به همین خاطر، در مقطعی، بی‌آنکه‌نام​ حتی خودش متوجه شود، دیگر به‌تایرنت​ رون‌های نِف توجهِ مداوم نشان نمی‌داد.

اما حالا سانی آینهٔ حقیقت‌سوسو​ را داشت. پس تصمیم گرفت‌نامِ​ که بد نیست نگاهِ دوباره‌ای بیندازد.

نمادهای آشنا سوسو‌دادند​ زدند و رشته‌هایی‌راستین​ را شکل دادند:

نام: نفیس.

نامِ راستین: ستارهٔ دگرگون.

رتبه: عروج‌یافته.

طبقه: تایرنت.

هسته‌های روح: [۵/۷].

چند لحظه‌نام​ به آن‌راستین​ عدد خیره ماند.

سانی پس از سال‌ها عقب‌ماندن، سرانجام به او رسیده‌رتبه​ بود... خنده‌دار نبود که تازه وقتی توانسته بود به‌ماند​ او برسد که دیگر این مسابقه برایش اهمیتی نداشت؟

لبخندِ کمرنگی روی لبش نشست.

«بی‌خیال... هنوزم خرده‌های بیشتری‌نام​ نسبت به من داره.‌عروج‌یافته​ زودتر از من ترور می‌شه.»

اما واقعاً اهمیتی داشت؟ در نهایت هر‌طبقه​ دو تایتان می‌شدند. حالا دیگر آن روز آن‌قدرها‌سال‌ها​ هم که زمانی به نظر می‌رسید، دور نبود.

سانی به خواندن ادامه داد:

خرده‌های روح: [۲۷۱۹/۵۰۰۰].

نفیس پس از اینکه به فرزندخواندگیِ خاندانِ دلاوری درآمد، خرده‌های روحِ بسیاری از خزانهٔ‌ماند​ آن‌ها دریافت کرده بود. با این حال، نمی‌توانست فاش کند که سرشتی ایزدی و چند‌لبخندِ​ هستهٔ روح دارد؛ درخواستِ بیش از هزار خرده عجیب به نظر می‌رسید و شک‌برانگیز می‌شد.

از طرفی، در حالی که سانی در مرکزِ قطبِ جنوب تقریباً هر روز از نبردی هولناک به‌خیره​ نبردی دیگر می‌رفت، او موجوداتِ کابوسِ زیادی شکار نکرده بود و به همین دلیل پیشرفتش در این اواخر‌روی​ کند شده بود. اما حالا که ستارهٔ دگرگون به قطبِ جنوب رسیده بود، این وضع قطعاً تغییر می‌کرد.

سانی با خود فکر کرد که او در‌دادند​ نبردِ اخیر چند خردهٔ روح به دست آورده‌هسته‌های​ است، سپس توجهش را دوباره به رون‌ها معطوف کرد.

خاطره‌ها: [شمشیرِ رؤیا]، [زرهِ سپاهِ نورِ ستارگان]، [تکهٔ سپیده‌دم]، [بالِ تاریک]، [خورشیدِ بی‌نام]...

فهرستِ بلندی از خاطره‌ها به چشم می‌خورد. بعضی از آن‌ها را هنگامِ سرگردانی در عالمِ‌لحظه​ رؤیا و به مصاف رفتن با کابوسِ دوم به دست آورده بود... در واقع، سانی‌برایش​ می‌توانست با خواندنِ توضیحاتشان چیزهایی دربارهٔ نوعِ آزمونی که نفیس از سر گذرانده بود بفهمد.

اما چون نفیس نمی‌خواست دربارهٔ تجربهٔ دلخراشش‌رشته‌هایی​ حرفی بزند، جلوی خودش را گرفت. شاید احمقانه‌تایرنت​ بود، اما... نمی‌خواست حریمِ خصوصی‌اش را نقض کند.

از طرفی دلش می‌خواست نفیس خودش همه‌چیز را به او بگوید. سانی می‌دانست اعتماد چه چیزِ گران‌بها و شکننده‌ای است...‌رسیده​ خیلی طول کشیده بود تا خودش بتواند به افی و کای اعتماد کند. پیش از آن، دوستانش به تمایلِ او‌داره​ برای سکوت احترام گذاشته بودند و برای فاش کردنِ رازهایش به او فشاری نیاورده بودند. بابتِ این موضوع بسیار سپاسگزار بود.

...البته سانی قدیس نبود. از بررسیِ خاطره‌هایی که خاندانِ دلاوری در اختیارِ نِف گذاشته بودند،‌سال‌ها​ هیچ عذاب‌وجدانی نداشت. آن‌ها واقعاً خاطره‌های شگفت‌انگیزی بودند و دست‌کمی از کمانِ جنگیِ مورگان نداشتند؛‌کمرنگی​ هر کدامشان برای هدفِ خاصِ سلاخیِ موجوداتِ کابوس ساخته و متناسب با استفاده‌کننده‌اش شخصی‌سازی شده بود.

راستش را بخواهید، واقعاً دلش می‌خواست چندتایی از‌راستین​ آن‌ها را قرض بگیرد تا بافت‌هایشان را بررسی‌عدد​ کند. فقط نمی‌دانست این درخواست را چطور مطرح کند.

«هی، نِف، می‌شه لطفاً زرهت رو‌زدند​ دربیاری؟ واسه چند هفته بهش نیاز‌رتبه​ دارم... نه، نه نمی‌پوشمش... خفه شو، افی!»

حتی فکر کردن به‌نام​ آن هم باعث می‌شد‌عروج‌یافته​ چهره‌اش در هم برود.

سانی آن تصویرِ وحشتناک‌راستین​ را پس زد و‌تایرنت​ به بررسیِ رون‌ها ادامه داد.

صفت‌ها: [رؤیازاد]، [نفیلیم]، [شعلهٔ ایزدی]، [آتش].

توصیفِ صفتِ [رؤیازاد]: «از دو جهان زاده شده‌ای، متعلق به هر دو هستی، اما در هیچ‌کدام جایی نداری. روحت بر لبهٔ میانِ کابوس و واقعیت قرار دارد.»

توصیفِ صفتِ [نفیلیم]: «روزگاری موجوداتِ وحشتناکی از پیوندِ نامقدسِ امرِ ایزدی و امرِ کفرآمیز زاده شدند. نفیلیم‌ها زیباترین و هولناک‌ترینِ آن‌ها بودند.»

توصیفِ صفتِ [شعلهٔ ایزدی]: «روحت با نورِ ایزدی شعله‌ور است.»

توصیفِ صفتِ [آتش]: «تبارِ ایزدِ خورشید را به ارث برده‌ای.»

این‌ها تغییری نکرده بودند. خودِ سانی در سال‌های گذشته چند صفتِ تازه گرفته بود، اما‌خیره​ نفیس نه. میراثِ سرشتش را هم باز نکرده بود... که چندان جای تعجب نداشت. هرچه‌نداشت​ باشد، هر سرشت منحصربه‌فرد بود و برای به دست آوردنِ میراث، پیش‌نیازهای خاصِ خودش را داشت.

بیدارشدگانی که میراثشان را دریافت می‌کردند نادر بودند و بیشترشان تازه بعد‌عدد​ از قدیس شدن به این موفقیت می‌رسیدند؛ تعدادِ بسیار کمتری هم در مقامِ‌مسابقه​ استاد به آن دست می‌یافتند. وگرنه خاندان‌های میراث‌دارِ بی‌شماری در جهان پیدا می‌شد.

پس سانی‌سوسو​ بود که استثنا‌دادند​ به حساب می‌آمد.

با یادآوریِ مار آهِ‌آشنا​ حسرت‌باری کشید و دوباره‌دادند​ به نمادهای درخشان رو کرد.

سرشت: [نورآور].

رتبهٔ سرشت: ایزدی.

توصیفِ سرشت: [موجودی از جنسِ نور هستی که طرد شده و محکوم به زیستن در تاریکی است. به هر جا که می‌روی درخشش و گرما می‌آوری، اما همراه با آن، اشتیاقی وصف‌ناپذیر نیز می‌آید.]

توانِ ذاتی: [دورگه].

توصیفِ توانِ [دورگه]: «می‌توانی بخشی از جوهرِ روحِ هر موجودِ کابوسی را که با شعله‌هایت نابود می‌شود، و همچنین جوهرِ روحِ هر انسانی را مستقیماً جذب کنی.»

توان‌های سرشت: [شعلهٔ روح]، [دستکاریِ شعله]، [اشتیاق].

توصیفِ توانِ [شعلهٔ روح]: «روحت با خالص‌ترین شعله‌ها می‌سوزد. این شعله می‌تواند هم ترمیم کند و هم نابود سازد، و هم برکت است و هم نفرین.»

کاملاً با اولین توان از سه توانِ سرشتِ نفیس آشنا بود؛‌طبقه​ از زمانِ ساحلِ فراموش‌شده کمی کاربردی‌تر شده بود و حالا روح‌رسیده​ را هم تقویت می‌کرد، اما در بقیهٔ موارد تغییری نکرده بود.

دو توانِ دیگرش — یعنی توانِ‌زدند​ بیدار و توانِ عروج‌یافته‌اش — جدید‌رتبه​ بودند. توانِ بیدار کاملاً سرراست بود:

توصیفِ توانِ [دستکاریِ شعله]: «می‌توانی تمامِ آتش‌ها را مطیعِ ارادهٔ خود کنی.»

این‌گونه بود که نفیس می‌توانست آتش را کنترل کند و آن را به‌هسته‌های​ سلاحِ خود بدل سازد. نیازی نبود آن آتش مالِ خودش باشد — هرچند‌وقتی​ اگر آتشی در اطراف نبود، می‌توانست به بهای تحملِ دردی وحشتناک شعله تولید کند.

از طرفِ‌بیندازد​ دیگر، توانِ عروج‌یافته‌اش...‌سوسو​ کمی عجیب بود.

توصیفِ توانِ [اشتیاق]: «روحت تباه‌ناپذیر است.»

و همین. نه تنها توانی غیرفعال بود — که برای توان‌های عروج‌یافته بی‌نهایت‌هسته‌های​ نادر به حساب می‌آمد — بلکه هیچ کاری هم نمی‌کرد. حتی مقاومتِ نفیس‌وقتی​ را در برابرِ حملاتِ روحی بالا نمی‌برد، یا سرعتِ بازیابیِ جوهرش را بیشتر نمی‌کرد.

در عمل، [اشتیاق] بی‌فایده بود.

...البته، سانی چیزهایی دربارهٔ نوعِ تباهی‌ای که‌رتبه​ رون‌ها از آن حرف می‌زدند می‌دانست. پس‌عدد​ می‌فهمید که آن توان چقدر بی‌نهایت خاص است.

دست‌کم روی کاغذ.

در عمل، آن‌ها هرگز با تباهی روبه‌رو نشده بودند. سانی‌عروج‌یافته​ حتی کسی را نمی‌شناخت که بداند تباهی چطور رخ می‌دهد. تنها‌سرانجام​ چیزی که انسان‌ها با آن آشنا بودند، نتیجه‌اش بود... موجوداتِ کابوس.

در برابرِ آن‌ها،‌نمادهای​ داشتنِ روحی خالص‌زدند​ هیچ کمکی نمی‌کرد.

روحی خالص...

سانی آهی کشید‌نامِ​ و به آخرین رشته‌طبقه​ از رون‌ها نگاه کرد.

نقص: [روحِ بی‌آلایش].

توصیفِ نقص: [برای استفاده از قدرتت باید رنج بکشی.]

مدتی مکث کرد، به‌رشته‌هایی​ آن‌ها خیره ماند و‌راستین​ سپس نمادها را مرخص کرد.

فکر نکنم بخوام از آینهٔ حقیقت روی نفیس استفاده کنم... مگه‌راستین​ اینکه در شرفِ کشتنِ یه موجودِ کابوسِ واقعاً قدرتمند — یا یه‌عقب‌ماندن​ انسان — باشم و بخوام مقدارِ فوق‌العاده زیادی قطعهٔ سایه جذب کنم.

ولی از طرفی، اصلاً جواب می‌ده؟‌راستین​ توصیفِ توانِ ذاتیِ [دورگه] از جوهرِ‌۵/۷​ روح حرف می‌زد، نه جوهرِ سایه.

نه، باید‌نام​ اهدافِ بهتری‌راستین​ پیدا می‌کرد.

و حرف‌سوسو​ از اهدافِ‌رشته‌هایی​ بهتر که شد...

سایه‌هایش همین حالا هم‌آشنا​ داشتند به فرستادگانِ سرود‌دادند​ و دلاوری نزدیک می‌شدند.

ناولها | novelha.net