---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1707: ظرایفِ شکارِ دیو • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1707: ظرایفِ شکارِ دیو

0

ستاره‌ها در آسمانِ سرد و سیاه پرنور می‌درخشیدند.‌آنچه​ رین روی شاخهٔ پهنِ درختی نشسته بود و در‌کردنِ​ محاصرهٔ تاریکی، در سکوت به آن‌ها چشم دوخته بود.

عجیبه.

بعضی از ستاره‌ها آشنا بودند، اما هیچ صورتِ فلکی‌ای را نمی‌شناخت. آسمانِ بیگانهٔ عالمِ رؤیا با آسمانِ زمین فرق‌قرار​ داشت، اما بدتر از آن، هم بی‌ثبات بود و هم غیرقابل‌اعتماد. ستاره‌هایی که بر قلمروِ سرود می‌تابیدند با ستاره‌هایی‌بیاورد​ که قلمروِ شمشیر را روشن می‌کردند فرق داشتند و حتی مناطقِ مختلفِ این دو پادشاهی هم آسمانِ یکسانی نداشتند.

بعضی جاها حتی خورشید نداشتند،‌آنچه​ در حالی که جاهای دیگر‌نقشه‌ها​ غرق در نورِ چندین ماه بودند.

ستاره‌شناس‌ها احتمالاً داشتند دیوانه می‌شدند...

صدای معلمش به‌آرامی در‌ماه​ تاریکی پیچید و باعث‌می‌شدند​ شد رین آه بکشد:

«چرا هنوز بیداری؟‌نگرانی​ بخواب. فردا به‌ماند​ تمامِ توانت نیاز داری.»

حق با او بود. از درختِ عظیم بالا رفته‌جستجو​ و خودش را به شاخه بسته بود تا استراحت کند،‌پیش‌بینیِ​ اما حالا که کارِ دیگری برای انجام دادن نمانده بود...

«خوابم نمی‌بره.»

خواب به چشمانش نمی‌آمد.

معلمش خندید.

«نگرانی؟»

رین مدتی ساکت‌شکار​ ماند. نگران بود؟‌شکاری​ خودش هم نمی‌دانست.

زمانِ زیادی را صرفِ آماده شدن برای این شکار کرده بودند. از جستجو برای شکاری مناسب و‌پیش‌بینیِ​ یادگیریِ هر آنچه می‌شد درباره‌اش فهمید، تا کشیدنِ نقشه‌ها و پیش‌بینیِ حوادث، بررسیِ زمین و آماده کردنِ تمامِ‌کمی​ تجهیزاتِ لازم. این فرایند تنها به این دلیل با تمامِ شکارهای قبلی فرق داشت که بسیار گسترده‌تر بود.

هر چه بود، این‌مدتی​ بار قرار بود یک‌نمی‌دانست​ دیوِ بیدارشده را بکشد.

پس رین واقعاً کمی نگران بود... حتی ترسیده بود. اما در عینِ حال، کمی هم هیجان‌زده‌فهمید​ بود. نه فقط به این خاطر که کشتنِ موفقیت‌آمیزِ دیو بالاخره به او اجازه می‌داد کلیدِ بیداری‌قرار​ را به دست بیاورد (کاری که سال‌ها برایش تلاش کرده بود)، بلکه به خاطرِ خودِ این چالش.

همیشه هنگامِ رویارویی با پلیدهای هولناک در نبرد، هجومِ لذت‌بخشِ آدرنالین را حس می‌کرد.‌نقشه‌ها​ قوی بودن، تواناییِ محافظت از خود و دیگران — این چیزی بود که می‌خواست‌بار​ و دلیلی بود که پیشنهادِ سایهٔ شوم را برای معلمِ او بودن پذیرفته بود.

رین لبخند زد.

«دیگه نگرانی‌خندید​ برای چی؟ فقط‌ساکت​ یه دیوِ بیدارشده‌ست.»

معلمش در تاریکی خندید:

«منطقیه.»

کمی سکوت حاکم شد‌شدن​ و بعد رین با‌شکاری​ اینکه می‌دانست نباید بپرسد، پرسید:

«معلم، اولین دیوِ‌چندین​ بیدارشده‌ای که باهاش‌احتمالاً​ جنگیدی چه‌شکلی بود؟»

تاریکی با لحنی خاطره‌انگیز گفت:

«اوه، اون یارو؟ آه... قدِ یه خونه بود، پوشیده تو یه زرهِ‌یادگیریِ​ فولادیِ غیرقابل‌نفوذ، با چنگال‌هایی اون‌قدر قوی که الماس رو خرد می‌کرد و‌لازم​ یه جفت داسِ خیلی تیز به جای دست‌هاش. واقعاً موجودِ جذابی بود.»

رین ابرویی بالا‌شکار​ انداخت. واقعاً چنین‌شکاری​ موجودی ارزشِ دلتنگی داشت؟

«خب، چطور کشتیش؟»

معلمش خندید:

«بذار ببینم... اون موقع قبل از بیداریِ من بود، وقتی که خیلی از تو قوی‌تر نبودم. پس یه اهریمنِ‌قرار​ فاسد‌شده رو احضار کردم و انداختمشون به جونِ هم. حداقل فکر کنم یه اهریمنِ فاسد‌شده بود — راستش رو بخوای،‌کاری​ با وجودِ گذشتِ این همه سال، هنوزم هیچ ایده‌ای ندارم اون چیز چی بود. ولی واقعاً به‌طرزِ فراموش‌نشدنی‌ای چندش‌آور بود.»

لحظه‌ای مکث کرد‌مناسب​ و بعد با‌می‌شد​ آهی اضافه کرد:

«و بعد من نقشِ طعمه‌جستجو​ رو بازی کردم تا شریکم کارِ‌درباره‌اش​ اون دیوِ زخمی رو تموم کنه.»

رین با حیرت چشمانش را گشاد کرد. حتی مطمئن نبود‌یادگیریِ​ چه چیزی بیشتر شوکه‌اش کرده؛ اینکه معلمش ظاهراً قبل از بیداری‌تجهیزاتِ​ می‌توانسته اهریمن‌های فاسد‌شده احضار کند، یا اینکه قبلاً شریکی داشته است.

کی با اون‌نگرانی​ عوضیِ غیرقابل‌تحمل شریک‌ماند​ می‌شد؟ مگه دیوانه بودن؟

لحظه‌ای تردید‌زمانِ​ کرد و بعد‌آماده​ با کنجکاوی پرسید:

«شریکت الان کجاست، معلم؟»

این بار،‌شکار​ تاریکی مدتی‌جستجو​ ساکت ماند.

سپس، با لحنی بی‌خیال گفت:

«خب، تصور می‌کنم توی یه کاخِ‌حوادث​ زیبای بهشتیه و داره از اون‌تنها​ بالا به ما فانی‌ها نگاه می‌کنه.»

لحنش بی‌خیال بود، اما برای اولین‌می‌شد​ بار، رین توانست رگه‌ای از احساسی‌حوادث​ عجیب را در آن حس کند.

منظورش چه بود؟

اگر معلمش یک ایزدِ تاریک بود، پس ممکن بود شریکش‌معلمش​ یک ایزدِ آسمانی باشد؟ نه — ایزدان مرده بودند، درست‌تمامِ​ مثلِ تمامِ الوهیت‌های کوچک‌تر. تنها موجوداتِ کابوس باقی مانده بودند.

پس، یعنی...‌فهمید​ شریکش مرده بود؟‌پیش‌بینیِ​ منظورش همین بود؟

درست بود، منطقی به نظر می‌رسید. معلمش یک بار اعتراف کرده بود‌حوادث​ که هزاران سال سن دارد، پس هر کسی که پیش از بیداری‌اش‌بار​ در کنار او جنگیده بود، باید خیلی خیلی وقت پیش مرده باشد.

رین آهی کشید و ناگهان دلش برای‌یادگیریِ​ معلمِ بیچاره‌اش سوخت. برای اینکه حواسش را‌پیش‌بینیِ​ از یادِ اتفاقاتِ ناخوشایند پرت کند، پرسید:

«ولی چطور تونستی برای‌ماه​ مبارزه با اون دیو،‌می‌شدند​ یه اهریمن احضار کنی؟»

او خندید.

«با آتیش زدنِ‌مناسب​ دیو. حالا دیگه حرف‌درباره‌اش​ زدن بسه. بگیر بخواب.»

آتیش زدنِ‌شکار​ دیو؟ آخه‌جستجو​ کجای این منطقیه؟

رین که غرق در‌ماه​ گیجی بود، آهِ بلندی‌می‌شدند​ کشید و چشمانش را بست.

شاخهٔ درخت زیرِ پایش‌نقشه‌ها​ کمی تکان می‌خورد، که...‌کردنِ​ تا حدی آرامش‌بخش بود.

درست پیش از آنکه در‌آنچه​ آغوشِ خواب فرو برود، فکری‌نقشه‌ها​ ناگهانی در ذهنِ خواب‌آلودش نقش بست.

صبر کن... اگه اون دیو رو با‌یادگیریِ​ یه شریک کشته... پس آخه چرا مجبورم‌پیش‌بینیِ​ کرده این دیوِ لعنتی رو تنهایی شکار کنم؟!

خواب‌های مضطربش‌نورِ​ سرد و‌ماه​ بی‌قرار بود.

صبح، رین طنابی را که او را به شاخه بسته‌نقشه‌ها​ بود باز کرد و با احتیاط پایین رفت. خیلی زود به‌قبلی​ زمین رسید و در حاشیهٔ جنگلِ پهناوری از درختانِ مرده ایستاد.

قلبِ زاغ آن‌قدر دور بود که رشته‌کوه تنها خطی تاریک در افق‌کشیدنِ​ به نظر می‌رسید. هیچ خاکستری در اطراف نبود و با وجودِ اینکه‌قبلی​ زمینِ یخ‌زده پوشیده از برفک بود، هیچ برفی هم به چشم نمی‌خورد.

اینجا محلِ زندگیِ دیوِ‌ماه​ بیدارشده‌ای بود که قصد‌می‌شدند​ داشت او را بکشد.

بشریت گسترهٔ پهناوری از عالمِ رؤیا را فتح کرده بود، اما این بدان معنا نبود که آن دو قلمرو کاملاً امن باشند. در واقع،‌ترسیده​ امنیت در اینجا توهمی گذرا بود — به جز دژها و مجاورتِ نزدیکشان، حیاتِ وحش همچنان تحتِ فرمانِ موجوداتِ کابوس بود. انسان‌ها تازه پس‌هنگامِ​ از پیدایشِ دروازه‌های رؤیا در چهار سالِ پیش بود که با ساختِ جاده و گسترشِ سکونتگاه‌هایشان، واقعاً شروع به دست‌اندازی به سلطهٔ آن‌ها کردند.

از این نظر، عصرِ حاضر شباهتِ بسیاری به سپیده‌دمِ عصرِ‌نقشه‌ها​ قهرمانانِ افسانه‌ای داشت؛ زمانی که پهلوانانِ فانی با پلیدهای بی‌شماری جنگیدند‌قبلی​ تا به تمدنِ نوپای بشری در بقا و گسترش کمک کنند.

البته انسان‌های مدرن هیچ ایزدی برای‌مناسب​ راهنمایی نداشتند. آن‌ها تنها ملکه سرود،‌کشیدنِ​ پادشاهِ شمشیرها... و طلسمِ کابوس را داشتند.

...خب، در موردِ رین، او‌ستاره‌شناس‌ها​ یک سایهٔ عجیب‌وغریب هم داشت‌معلمش​ که راه را نشانش می‌داد.

در گرگ‌ومیشِ کم‌نورِ سپیده‌دم،‌نقشه‌ها​ وقتی داشت سلاح‌هایش را بررسی‌تجهیزاتِ​ می‌کرد، معلمش با آرامش پرسید:

«چی دیوها رو‌مناسب​ این‌قدر خطرناک می‌کنه؟‌می‌شد​ قدرتشون؟ سرعتشون؟ سرسختی‌شون؟»

رین سر تکان داد.

«نه. هوششونه. جانوران و هیولاها ممکنه قوی‌تر، سریع‌تر و خیلی‌معلمش​ سرسخت‌تر از من باشن، اما چندان باهوش نیستن. ولی یه دیو‌توانت​ به اندازهٔ من باهوشه... اگه مراقب نباشم، حتی ممکنه گولم بزنه.»

معلمش از درونِ‌کشیدنِ​ سایه‌اش بیرون آمد‌حوادث​ و سر تکان داد.

«پس، چطور‌شکاری​ یه دیو‌یادگیریِ​ رو می‌کشی؟»

تیرهایش را‌شکار​ شمرد و‌جستجو​ جواب داد:

«با آمادگیِ بیشتر. با کنترلِ میدانِ نبرد، شناختِ زمین و‌معلمش​ یادگیری دربارهٔ دشمن از قبل. با به دست گرفتنِ ابتکارِ‌تمامِ​ عمل و اشتباه نکردن. با داشتنِ ذهنی شفاف و اراده‌ای مرگبار.»

او لبخند زد.

«هیچ‌کس کامل نیست. اشتباهات‌یادگیریِ​ خواه‌ناخواه پیش میان... پس اگه‌کشیدنِ​ اشتباه کردی می‌خوای چی‌کار کنی؟»

رین لحظه‌ای به او‌جستجو​ خیره ماند، سپس با‌آنچه​ سرکشی لبخندش را پاسخ داد.

«موقعِ مردن‌نورِ​ با تلخی‌ماه​ لعنتت کنم؟»

معلمش خندید.

«برو و‌شکاری​ سعی کن بمیری.‌آنچه​ ببین چی می‌شه...»

کمی به او‌کرده​ خیره ماند، سپس‌مناسب​ سر تکان داد.

«باشه. حالا‌نورِ​ که معلم‌ماه​ اصرار داره، نمی‌میرم.»

او با‌فهمید​ لبخند سر‌نقشه‌ها​ تکان داد.

«خوبه. حالا‌شکاری​ برو و اون‌آنچه​ دیو رو بکش.»

ناولها | novelha.net