---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 667: معبدِ جام • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 667: معبدِ جام

0

چاقوی شیشه‌ای ریسمانِ تقدیری را در خود داشت که متعلق‌آنجا​ به سویراکس، سرورِ زنجیرِ شهرِ عاج بود. این مرگِ او بود‌اگر​ که دوشیزگانِ جنگ صدها سال پیش از قدیسِ سایه‌ها گرفته بودند.

حالا دو‌آن‌ها​ سایه برگشته بودند‌به‌محضِ​ تا پسش بگیرند.

سانی گمان می‌کرد هیچ‌کدام از اعضای فرقه که قرن‌ها پیش زنده بودند دیگر زنده نمانده باشند؛‌پیدا​ از جمله همان دوشیزهٔ خاصی که سرورِ سایه، پیش از خودکشی، چاقوی شیشه‌ای را برایش فرستاده‌لبخندِ​ بود. به همین خاطر، کسی دیوِ چهاربازویی را که چاقو را آورده بود به یاد نمی‌آورد... احتمالاً.

با این حال، مریدانِ فعلیِ فرقه باید می‌دانستند چه چیزی در معبدشان‌گفت​ نگهداری می‌شود و چطور به آنجا رسیده است. پس این احتمال، هرچند‌پیدا​ اندک، وجود داشت که آن را راحت به صاحبانِ اصلی‌اش پس بدهند.

اگر نه، دست‌کم‌باید​ اجازه می‌دادند قدیس‌معبدشان​ و همراهانش وارد شوند.

سانی چنین امیدی داشت و با توجه‌خشکش​ به اینکه دوشیزگان پس از شنیدنِ حرفِ‌برانداز​ تحریک‌آمیزِ کای بی‌درنگ حمله نکردند، محاسباتش اشتباه نبود.

زنِ قدبلندی که با آن‌ها حرف زده بود، به‌محضِ شنیدنِ نامِ چاقوی‌چقدر​ شیشه‌ای خشکش زد و حالتی عبوس در چهره‌اش نشست. قامتِ بی‌حرکتِ قدیس را‌فکرشو​ برانداز کرد و بعد با لحنی سرد گفت؛ صدای خشنش کمی گرفته بود:

«...پس بالاخره اون روز رسید. چقدر خوشبختیم که می‌بینیمش! بالاخره یکی پیدا شد‌صدای​ که برای مالکیتِ این یادگارِ باستانی، فرقهٔ سرخ رو به چالش بکشه. کی‌مالکیتِ​ فکرشو می‌کرد که به حقیقت پیوستنِ این قصهٔ بچگانه رو به چشم ببینم؟»

لبخندِ شومی زد و سرش را‌معبدشان​ کج کرد؛ در چشمانِ نافذ و‌است​ خاکستری‌اش هیچ نشانی از شوخی نبود.

«...با این حال اشتباه می‌کنی، سایه. تیغهٔ شیشه‌ای مالِ تو یا هیچ‌کدوم از‌بی‌حرکتِ​ هم‌نوعانت نیست. این تیغه به مادرِ نخستینِ ما سپرده شده بود و اون هم‌چقدر​ وظیفهٔ محافظت ازش رو به شاگردانش سپرد، و از طریقِ اونا، به ما رسید.»

زن مکثی‌لحنی​ کرد و‌گفت​ بعد آه کشید.

«با این حال، در حدِ من نیست...‌برانداز​ که تو رو سرِ جات بنشونم. بیا،‌خشنش​ ماده‌دیو. بذار به معبدِ جام خوشامد بگم!»

با این حرف، دوشیزگانِ جنگ آرام سلاح‌هایشان را پایین آوردند. رهبرشان چرخید تا در مسیرِ میانِ گورستانِ شمشیرها قدم بردارد و‌اگر​ آن‌ها نیز به دنبالش راه افتادند. قدیس، سانی و کای که در محاصرهٔ آن‌ها بودند، چاره‌ای جز پیش‌رفتن نداشتند. چند لحظه‌اشتباه​ بعد، دیوِ کم‌حرف با ظرافت از پشتِ کابوس پایین پرید. کابوس نیز در سایه‌ها محو شد و به روحِ سانی بازگشت.

با وجودِ اینکه زنانِ جنگجوی زیبا شمشیرهایشان را غلاف کرده‌چهره‌اش​ بودند، خصومتشان همچنان این سه غریبه را نشانه رفته بود‌صدای​ و نگاه‌هایشان هنوز به تیزی و خطرناکیِ تیغه‌های فولادی بود.

«عجب جماعتِ نچسبی...»

سانی در دل آهی کشید و بعد از طریقِ سایه‌هایش به اطراف نگاه کرد؛ حواسش به شمشیرهای بی‌شماری بود که دورتادورشان در زمین فرو رفته‌برای​ بودند. به‌نوعی حس می‌کرد هر یک از این سلاح‌ها سرگذشتی دارند... داستانی خشن از نبرد و خون‌ریزی که به مرگ ختم شده بود. شاید برخی‌تیغهٔ​ از این تیغه‌ها زمانی متعلق به دوشیزگانِ جنگِ گذشته بودند، اما بیشترشان باید سلاحِ جنگجویانی بوده باشند که به دستِ اعضای فرقه کشته شده بودند.

...شمشیرهای بسیار بسیار زیادی‌می‌دانستند​ دورادورِ معبدِ سنگی در‌می‌شود​ زمین فرو رفته بود.

طولی نکشید که به دروازه‌های آن سازهٔ باشکوه نزدیک شدند و به داخل راهنماییشان کردند. سانی تا حدودی‌سرد​ با فضای داخلِ زیارتگاهِ باستانی آشنا بود، اما کنار هم گذاشتنِ دو تصویری که در ذهنش نقش بسته‌فرقهٔ​ بود کارِ سختی بود — یکی ویرانه‌ای متروک، و دیگری دژِ معبدی ساده اما مهیب و کاملاً سالم.

آن‌ها را به سرسرایِ ورودیِ وسیعی هدایت‌کمی​ کردند. آنجا قدیس از فرمانِ او اطاعت‌می‌بینیمش​ کرد و ایستاد، انگار تمایلی نداشت جلوتر برود.

دوشیزهٔ قدبلند با چشمانِ‌نشست​ خاکستری نگاهی به او‌کرد​ انداخت و لبخندِ سردی زد:

«...همین‌جا منتظر بمون، ماده‌دیو.‌می‌دانستند​ ورودت رو به بزرگان اطلاع‌چطور​ می‌دم. و همین‌طور مبارزه‌طلبیت رو.»

قدیس در حالی که تیغهٔ مارِ روح را روی شانه گذاشته بود، ایستاد؛ بی‌حرکت همچون تندیسی‌پیدا​ زیبا که از عقیقِ سیاه تراشیده باشند. حضورش سرد و بی‌تفاوت بود، انگار نه انگار که‌لبخندِ​ هر سهٔ آن‌ها از هر طرف در محاصرهٔ جنگجویانِ ترسناک بودند و هیچ راهِ فراری نداشتند.

دوشیزهٔ قدبلند رفت، اما بقیهٔ نگهبانان ماندند و آن‌ها را در‌سرد​ حلقه‌ای بزرگ محاصره کردند. چهره‌هایشان آرام بود، اما چشمانشان همچنان تیز‌می‌بینیمش​ و نافذ ماند و دست‌های استوارشان روی قبضهٔ شمشیرها قرار داشت.

زیرِ نگاهِ آن‌ها، سانی جرئت نکرد یکی از سایه‌هایش را برای‌رسیده​ گشت‌زنی در اطرافِ معبد بفرستد... با این حال، نیازی هم به‌دست‌کم​ این کار نداشت. در عوض، با کنجکاوی به صداهای اطرافشان گوش سپرد.

معبدِ جام ساکت به نظر می‌رسید، اما از جایی دوردست،‌چهره‌اش​ صدایی تکرارشونده به گوش می‌رسید... صدای برخوردِ چیزی کُند به‌صدای​ گوشت که مدام تکرار می‌شد، و گهگاه صدای جیرینگ‌جیرینگِ زنجیر.

با پریشانی، کمی‌سرد​ اخم کرد و بعد‌کمی​ نگاهی به کای انداخت.

کماندار آن‌سوی قدیس ایستاده بود و چهره‌اش در سایهٔ کلاهِ گشادی‌سرد​ پنهان بود. ژستش هم مؤدبانه به نظر می‌رسید هم راحت، با این‌یکی​ حال سانی می‌توانست تنشِ عجیبی را پشتِ این ایستادنِ بی‌تکلف حس کند.

سانی اخم کرد و بعد‌چیزی​ دستش را کمی تکان داد‌آنجا​ تا توجهِ دوستش را جلب کند.

کای لحظه‌ای درنگ کرد، بعد‌به‌محضِ​ بدونِ اینکه سرش را برگرداند،‌چهره‌اش​ به زبانِ جهانِ بیداری گفت:

«...آره، پیداش کردم.»

وقتی بلبل را کنارش داشت، دیگر چه نیازی بود از سایه‌هایش برای گشتنِ معبد استفاده‌کمی​ کند؟ هرچه باشد، توانِ بیدارِ کای به او اجازه می‌داد فواصلِ دور و دراز را ببیند‌چالش​ و حتی از پشتِ اجسامِ جامد هم نگاه کند. کمتر چیزی می‌توانست از نگاهش پنهان بماند.

پس وظیفه‌اش این بود که جای‌معبدشان​ یکی از آن دو چیزی را که‌احتمال​ دنبالش بودند پیدا کند — چاقوی شیشه‌ای.

و تنها در‌حرف​ عرضِ چند دقیقه،‌نامِ​ موفق هم شده بود.

با این حال،‌سرد​ کای چندان خوشحال‌خشنش​ به نظر نمی‌رسید.

«سانی... راستش...‌عبوس​ فکر کنم یه‌قامتِ​ مشکلِ کوچیک داریم.»

لعنت...

سانی چهره در هم کشید؛ اصلاً از لحنِ‌حالتی​ صدای دوستش خوشش نیامده بود. سرش را کمی‌بعد​ برگرداند و به مردِ جوانِ نقاب‌چوبی چشم‌غره رفت.

کماندار آهی کشید.

«ببین... وسطِ معبد یه تالارِ بزرگه. و وسطِ اون تالار یه جامِ سنگیِ عظیم قرار داره. جام...‌اون​ تا لبه از شعله‌های سفید و خروشان پر شده. اون آتیش دقیقاً مثلِ همون آتیش‌هاییه که توی‌حقیقت​ آسمان زیرین می‌سوزن. راستش تقریباً مطمئنم که یکی از اون گوی‌های شعلهٔ ایزدی یه‌جوری توش مهار شده.»

لحظه‌ای مکث کرد‌باید​ و بعد با‌معبدشان​ لحنی شوم اضافه کرد:

«چاقوی شیشه‌ای تهِ‌حرف​ جامه. درست وسطِ‌نامِ​ اون شعلهٔ نابودگرِ ایزدی...»

ناولها | novelha.net