چپتر 1330: دریچههای سیل
0توفانِ زمان این بار خشنتر به نظر میرسید. زوزهٔ کرکنندهٔ باد بمتر و بلندتر شده بودنتوانست و حالا بیشتر شبیه به غرشِ یک هیولا بود. انگار جانورِ عظیمی جایی زیرِ امواج تقلاکاهنهٔ میکرد تا زنجیرهایش را پاره کند و صدایش در سراسرِ جهان میپیچید و آسمانها را میلرزاند.
خودِ آسمان انگار از هم دریده و فروریخته بود. سیلابی از مهِ جوشان از سدِّ شکستهاش به پایین میریخت ودراز سطحِ متلاطمِ رودِ بزرگ را میبلعید. نقطهٔ کوچکِ قایقِ چوبی در میانِ تاریکیِ جنونآمیز، از وسطِ این ورطهٔ زوزهکش پروازمیداد میکرد. گاهی صدای شکستنی رعدآسا خشمِ توفان را در خود غرق میکرد، گویی ستونهای جهان ترک برمیداشتند و خرد میشدند.
سپس، آذرخشی کورکننده برای لحظهای پهنهٔ متلاطمِ آبِ تاریک را روشنمعلقزنان میکرد. امواجِ غولپیکر که در مه پنهان بودند، همچون کوههایی سیاهخردسال بالا و پایین میرفتند و وزنی ویرانگر را با خود میکشیدند.
و اینها تنها جلوههای بیرونیِ این توفانِ هولناک بود. سانی نمیدانست چههمراه نیروهای مخربی در اعماقِ رودخانه زیرِ قایق با هم درگیرند، اما حسدرد میکرد که ماهیتِ زمان در اطرافشان هر لحظه بیشتر در هم میپیچد.
حتی با وجودِ محافظتِ آنانکه، حس میکردحتی که ذهن و بدنش هم همراه بامیپیچند آن در هم میپیچند و ترک برمیدارند.
آخ...
نتوانست با قدرتِ خشمگینِ جریانِ وحشی مقابله کند و معلقزنان به دیوارهٔ قایقکوبیده کوبیده شد. سانی که از درد کور شده بود، آن را نادیده گرفت، دستشود دراز کرد و کاهنهٔ خردسال را پیش از آنکه به بیرون پرتاب شود، گرفت.
طنابهایی که آنها را به قایقحتی وصل میکرد در هم گره خورد، امامیپیچند این در حالِ حاضر کوچکترین مشکلش بود.
قایقِ چوبی در اطرافشان غژغژ میکرد و ناله سر میداد و انگار در آستانهٔ متلاشی شدن بود. نفیسخشمگینِ محکم در عقبِ قایق ایستاده بود و با تمامِ توان پاروی سکان را چسبیده بود. شعلههای سفید دربیرون چشمانش میرقصیدند و درخششِ ملایمی از پوستش برمیخاست که در پسِ پردهٔ مه مبهم و تار به نظر میرسید.
قایق از روی موجی سر به فلک کشیده پایین میافتاد و سانی برای لحظهای احساسِدرد بیوزنی کرد. بدنش واقعاً از عرشه جدا شده بود و به سمتِ بالا میرفت؛ مجبورآنها شد پرِ حقیقت را فعال کند و وزنش را بالا ببرد تا به هوا پرتاب نشود.
سانی خودش را بینِ عرشهٔ چوبی و آنانکه قراروحشی داد و دندانهایش را به هم سایید. لحظهای بعد،دست ضربهٔ خردکنندهٔ سقوط از راه رسید و نفسش را برید.
زخمی و دراطرافشان حالِ خفگی، زیرِحتی لب فحشی داد.
قایق داشت پر از آب میشد.میپیچد وقتی حتی نمیتوانست روی پاهایش بایستد،بدنش چطور باید آب را خالی میکرد؟
تا اینجا خوب دوام آورده بودند... محال بود بتوان گفت سفرِ هولناکشان در میانِ توفان چقدرکور طول کشیده است، اما با توجه به اینکه بدنش چقدر خسته و کوفته بود، نمیتوانست زمانِگره کمی باشد. با این حال، هیچ نشانهای از فروکش کردنِ این فاجعهٔ خشمگین به چشم نمیخورد.
در واقع، فقط داشتبرمیدارند خشنتر و وخیمتر میشد. ووحشی حالا، توانش داشت تحلیل میرفت.
«دیگه نمیتونم فقطاطرافشان با بدنم درحتی برابرش مقاومت کنم...»
سانی میدانست که باید تا جای ممکن جوهرش را حفظ کند، اما وضعیت بیش از حد وخیمقدرتِ شده بود. حتی اگر خیلی زود بود، چارهای جز این نداشت که پلها را پشت سرش خرابپیش کند و همهچیز را به کار بگیرد، به این امید که توفان پیش از تهکشیدنِ ذخایرش فروکش کند.
اگر نه...
«همهچیز درست میشه،میپیچند آنانکه... فقط بایدقدرتِ یکم دیگه دوام بیاریم...»
نجوایش آنقدر آرام بود که کاهنهٔ خردسال نمیتوانستمحافظتِ آن را از میانِ غرشِ کرکنندهٔ توفان بشنود،قدرتِ اما باعث شد خودش احساسِ قدرتِ بیشتری کند.
سانی خودش را ازاطرافشان عرشه بالا کشید ووجودِ نگاهی تیره به نفیس انداخت.
ستارهٔ دگرگون مانندِ مجسمهای زیبا در پاشنهٔ قایق ایستاده بود و هالهای سفید احاطهاش کرده بود. پیکرِنادیده باریکش که با پارچهٔ لرزانِ تونیکِ توفانزدهاش سایهنما شده بود، تنها منبعِ نور در آن اقیانوسِ تاریکیِ خروشانحاضر بود. چهرهاش رنگپریده و بیحرکت بود و بر اثرِ عذابِ نقصِ شکنجهآورش به نقابی چینی تبدیل شده بود.
چشمانِ نف عبوس وبرمیدارند درخشان بود و با ارادهایوحشی خشمگین و عزمی سرد میسوخت.
او همماهیتِ درست به اندازهٔمیپیچد سانی تقلا میکرد.
و به همانماهیتِ اندازه هم لجبازمیپیچد و تسلیمناپذیر بود.
با هم... آنها بامیپیچند وجودِ همهچیز، از پسِخشمگینِ این توفانِ وحشتناک برمیآمدند.
سانی هواهمراه را به درونِنتوانست ریههای سوزانش فرستاد.
«و بعدماهیتِ یکمِ دیگه...لحظه و یکمِ دیگه...»
جرقههای نور در مهِاطرافشان اطرافش روشن شدند و بهمحافظتِ شکلِ چند خاطره در آمدند.
ابتدا، تاجی ماریشکل از فلزِ سیاهنتوانست روی سرش ظاهر شد. سپس، فلوتی تراشیدهشدهدیوارهٔ از استخوانِ زمردین در دستش جای گرفت.
سانی نفسِ عمیقی کشید و افسونِ [وعدهٔ سلطنتی] از تاجِ گرگومیش را فعالکوبیده کرد. بیدرنگ، حس کرد ارتباطی ظریف میانِ او و آبهای خروشانِ رودِ بزرگپرتاب شکل میگیرد. آن ارتباط ضعیف و ناچیز بود... اما برای اهدافش کفایت میکرد.
سانی همانطور که سایهها را هدایتحتی میکرد، به آب فرمان داد وهمراه با ارادهاش آن را به حرکت درآورد.
آبِ کفآلودی که داخلِ قایق را پر کرده و تا بالای ساقِ پایش رسیده بود، ناگهان به تلاطم افتاد.جریانِ آب در مسیرِ وارونه جریان یافت، با تردید از دیوارههای قایق بالا خزید و به درونِ تاریکیِ متلاطمِ بیرونشود ریخت. یک ثانیه گذشت، و بعد ثانیهای دیگر... چند تپشِ قلب بعد، عمقِ آبِ باقیمانده دیگر به اندازهٔ قبل نبود.
این روش قطعاً بسیار راحتتر از آن بود که آب را کاسه کاسهدیوارهٔ تخلیه کند. نکتهٔ منفی این بود که حس میکرد جوهرش با سرعتی ترسناکبیرون در حالِ ناپدید شدن است و فشارِ سنگینی بر ذهنِ ازپیشآشفتهاش وارد میشود.
«سنگینه... سنگینه...»
سانی دندان به هم سایید و مقاومت کرد. همزمان، نوایِ استخوان را به لبانشبرمیدارند نزدیک کرد و در آن دمید. لحظهای بعد، گنبدی از سکوتِ پربرکت قایق رادست در بر گرفت و گوشهایشان را از همهمهٔ سرسامآورِ توفان در امان نگه داشت.
قطعِ ناگهانیِ آنماهیتِ سروصدای کرکننده اومیپیچد را مبهوت کرد.
سانی تلوتلو خورد، بهسنگینی روی عرشهنتوانست افتاد و لبهٔ قایق را چسبیدمعلقزنان تا خودش را سرِ جا نگه دارد.
در بیرون، ویرانیِ فاجعهٔ زمان همچنان پابرجا بود. قایقِوحشی کوچک هنوز اسیرِ جریانِ خروشان بود، از امواجِ سر بهدراز فلک کشیده بالا میرفت و سپس به پایین سقوط میکرد.
اما در داخل، دستکملحظه برای مدتی کوتاه، سکوتمحافظتِ و آرامش برقرار بود.
سانی نفسی لرزان کشید، سرش را پایینحتی انداخت و با خود فکر کرد کهمیپیچند تا کِی میتواند این آرامش را حفظ کند.
«زیاد نه...بدنش اصلاً زیادمیپیچند طول نمیکشه...»