چپتر 1384: ایدهٔ بدیع
0سرانجام، کارِ نفیس با تودهٔ خردههای روح تمام شد. سانیتکان چند خرده را داخلِ صندوقِ حریص گذاشت، سپس صندوقِ آلیاژی رادرآورد مرخص کرد و برخاست. نگاهی به تالارِ غرق در آب انداخت.
هرچند سازه در طولِ نبرد آسیبِ زیادی دیده بود، اما هنوز فرواستاد نریخته بود. با این حال نمیدانست معبدِ گمشده تا کی دوام میآورد.هزاران دیدنِ ترکهای پرشماری که سقفِ دوردست را پوشانده بود، مایهٔ دلگرمی نبود.
...آخرِ دنیا که نیست.
سانی باید به خودش یادآوری میکرد که حتی اگر معبد فرو میریخت، اتفاقی برای آن سه نفربریم نمیافتاد. آنها استاد بودند، نه آدمهای معمولی؛ فقط گاهی به یاد آوردنِ این تفاوت سخت میشد. وقتیانتهای هزاران تن سنگ و آبِ سرد آمادهٔ آوار شدن روی سر آدم باشد، هیچکس نمیتواند خونسرد بماند.
«راه بیفتیم؟»
نفیس جذبِ خردههای روح را تمام کرده بود و دیو همآنها باقیماندهٔ غرقشدگان را تا خرخره خورده بود. بهاندازهٔ کافی هم استراحتمیشد کرده بودند... هیچچیز مانعشان نمیشد تا در اعماقِ معبد کاوش کنند.
کاسی ازمانعشان جا برخاست وکاوش سر تکان داد.
«آره. بریم.»
نفیس کمی بدنش را کش داد و شمشیرش را با زنجیرهای ازآره ضرباتِ روان به حرکت درآورد تا با تغییرِ نامحسوسِ قدرتِ فیزیکیاش آشناقدرتِ شود. سپس، پشتسرِ آن دو راه افتاد و به انتهای تالارِ آبگرفته رفت.
«دقیقاً دنبالِ چی میگردیم؟»
کاسی با چهرهای گرفته به دیوارِ ترکخوردهٔکاسی پشتِ سکو نگاه میکرد. پس از چندشمشیرش لحظه سکوت، با لحنی غایب جواب داد:
«این معبد زمانی به دانش اختصاص داشته. سه کاهنهای که بر لطفِ سقوطکرده حکومت میکردن، هر کدوم وظایفِ متفاوتیبدنش داشتن، و این یکی، بهعنوانِ ارشدشون، نگهبانِ حقایق بوده. بر کتابخونهٔ عظیمی نظارت میکرده که هر چی کاهنهها ازدنبالِ دنیا میدونستن توش ثبت شده بوده. کاهنانِ زن و مردِ وفادارِ زیادی هم مسئولِ نگهداری و گسترشِ این کتابخونه بودن.»
دخترِ نابینا آهی کشید.
«...البته بیشترِ اون دانش وقتی کاهنه تسلیمِ آلودگی شد از بین رفت، و بقیهاش هم باید بعد از زندانیآوردنِ شدنش کمکم پوسیده باشه. آسیبِ اخیرِ آب هم احتمالاً بیشترِ چیزایی رو که مونده بود نابود کرده. با اینراه حال، هنوزم شانسِ این هست که بتونیم سرنخهایی پیدا کنیم تا بفهمیم تو سفرمون باید انتظارِ چی رو داشته باشیم.»
سرانجام، توجهِ کاسی به درِ کوچکی جلب شد که درآره تاریکی پنهان بود؛ بیشترِ راهروی باریکی که در به آنتغییرِ ختم میشد، زیرِ آب رفته بود. قدمی بهآنسو برداشت و گفت:
«کاهنهها در کنارِ چیزای دیگه، نقشهها و سوابقِ دقیقی از رودِ بزرگ رو اینجا نگه میداشتن. هر شهر، هر سکونتگاه، هرزنجیرهای دژِ متعلق به یه جویندهٔ قدرتمند... تا جایی که تونستم بفهمم، این نقشهها روی لوحهای سنگی حک شده بودن. به ایندیوارِ راحتیها از بین نمیرفتن. اطلاعاتِ مربوط به جایی که افی و دروگرِ روح توش گیر افتادن هم باید ثبت شده باشه.»
جغرافیای مقبرهٔ آریل — یا بهتر بود بگوید، هم سکونتگاههای انسانی و هم محیطهای پرخطر —شمشیرش مدام در حالِ تغییر بود. شهرهای انسانی کوچ میکردند، در حالی که مناطقِ خطرناک تغییر میکردندرفت یا جابهجا میشدند. با در نظر گرفتنِ ماهیتِ خائنانهٔ رودِ بزرگ، نگهداریِ نقشهها کارِ چندان سادهای نبود.
با این حال، برخی مکانها موقعیتِ ثابتی داشتند. و حتی اگر تغییراستاد میکردند، دانستنِ اینکه در گذشته چطور بودهاند میتوانست به سانی، نفیس وهزاران کاسی کمک کند تا بفهمند دقیقاً با چه چیزی روبهرو خواهند شد.
عالی شد...
سانی معمولاً جوهرش را نگه میداشت، اما از آنجا که نبرد راکنند پشت سر گذاشته بودند و تاجِ گرگومیش هم داشت لوسش میکرد، بهجایحرکت پریدن در آغوشِ سردِ آب، صرفاً فرمان داد تا آب شکافته شود.
جابهجا کردنِ آن حجم از آب کمی انرژی برد، اما چند ثانیهآره بعد، راهروی غرقآب دیگر زیرِ آب نبود. هر سه از سکو پایینقدرتِ آمدند، از درِ کوچک وارد شدند و پا به قلبِ معبدِ گمشده گذاشتند.
در حینِ راهرفتن، سانی بیاختیار کمی احساسِ ناراحتی میکرد. اینجا در نزدیکیِ حریمِبودند درونی، نشانههای طغیانِ کاهنه بسیار بیشتر بود. با اینکه پلیدِ آلوده اکنون مرده بود،سرد ردهایی که روی دیوارهای باستانی به جا گذاشته بود همچنان وهمانگیز و شوم بود.
کاسی دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما در نهایتآره ساکت ماند. حالتی عبوس روی چهرهٔ زیبایش نشست. سوسوی روشنِ چشمانِنامحسوسِ زیبایش کمنور شد و جای خود را به تاریکیِ حزنانگیزی داد.
سانی اخم کرد؛ نگران بودکافی که شاید باید به دخترِاعماقِ نابینا زمانِ بیشتری برای استراحت میدادند.
در نهایت، قدمهایش رامانعشان تندتر کرد تا بهکنند او برسد و پرسید:
«حالت خوبه؟»
کاسی چند لحظهنمیشد مکث کرد وکنند بعد لبخندِ کمرنگی زد.
«آره... البته. چرا نباشم؟»
سپس، ردهای ترسناکی را کهنمیشد از خشمِ کاهنهٔ زندانی روی دیوارداد مانده بود، با دست لمس کرد.
«داشتم به این فکر میکردم که زنده به گور شدن اینجا چهاستاد حسی میتونه داشته باشه. مردمِ لطفِ سقوطکرده... اونا فکر میکردن با نکشتنشهزاران دارن بهش رحم میکنن. یا شایدم از روی احترام و ارادت بود. اما...»
آهی کشیدمانعشان و سراعماقِ تکان داد.
«مردن بهتر نبود؟»
سانی مدتی مکث کرد؛ نمیدانست چه جوابی بدهد. برای او این صرفاًآره سؤالی از سرِ کنجکاوی بود، اما برای کاسی که یک سالِ تمامقدرتِ در نقشِ یک کاهنه زندگی کرده بود، قضیه باید بسیار شخصیتر میبود.
سرانجام، شانهای بالا انداخت:
«آره، منم ترجیح میدم بمیرم.»
دخترِ نابینا لبخند زد.
«آره. این نشون میده... کهنمیشد نیتهای خیر خیلی وقتها بیرحمانهترین نتایجداد رو به بار میآرن. اینطور نیست؟»
سانی که سر تکان داد،معبد او لحظهای مکث کرد ونمیافتاد بعد ناگهان با لحنی تاریک افزود:
«با این حال... مناعماقِ شخصاً مخالفم. ترجیح میدمتکان زنده بمونم، تحتِ هر شرایطی.»
سانی با تعجب بهبهاندازهٔ او نگاه کرد؛ کمی ازنمیشد این تناقض گیج شده بود.
«چرا؟»
کاسی چند لحظه ساکتاگر ماند. انگار داشت بهبرای سؤالش جدی فکر میکرد.
سرانجام خندید:
«...راستش، خیلی مطمئن نیستم. شاید غرور؟ دنیا دارهمانعشان با تمامِ توان تلاش میکنه ما رو بکشه. فقطبریم حس میکنم خیلی حیفه که بذاریم به خواستهش برسه.»
سانی بااستراحت حالتی ناباورانه بهنمیشد او خیره شد.
آخه این چه حرفیه؟
مگر این اساساً همان چیزی نبود که سالها پیشداد در کابوسِ اول به قهرمان گفته بود؟ انگار داشتحرکت به نسخهٔ پختهتر و خوشبیانتری از خودش گوش میداد.
اما آیا اینقدر جای تعجب داشت؟ با اینکه او و کاسی از پیشینههای کاملاً متفاوتی میآمدند،آره بیشتر از آنچه دیگران فکر میکردند به هم شبیه بودند... صرفاً به این دلیل که هر دوافتاد پیوندی با تقدیر داشتند و بهتر از هر کسی میدانستند که تقدیر تا چه حد ظالم است.
مدتی ساکت ماند و بعد پوزخنداعماقِ زد. اما پیش از آنکه سانی بتواندبریم جوابی بدهد، نفیس از پشتِ سرشان گفت:
«خب پس مشکل چیه؟اگر فقط حواست باشه نمیری.برای بفرما، مشکل حل شد.»
با نیشخندی سر تکان داد.
«دقیقاً. منظورم اینه که اونقدرها هماستراحت سخت نیست... اگه احمقی مثل منکنند میتونه زنده بمونه، هر کسی میتونه.»
کاسی لبخند زد؛ ازمانعشان تلاشهای ناشیانهٔ آنها برای بهترکاسی کردنِ روحیهاش سرگرم شده بود.
سر تکان داد.
«آه... باشه.مانعشان چه ایدهٔ بکری.کاوش بهش فکر میکنم.»
با پیچیدنِ صدای خندههای آرام دراستراحت راهروی تاریک، آن سه استاد بیشترکنند در تاریکیِ معبدِ باستانی پیش رفتند.