---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 445: استراحت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 445: استراحت

0

بافتِ الماسیِ زیرِ سطحِ دروازه که تنها به چشمِ‌راهروی​ سانی می‌آمد، با نوری شبح‌وار روشن شد. تقریباً بلافاصله،‌راست​ شکافی عمودی و باریک در سنگِ باستانی پدیدار شد.

سپس دروازه‌ها بی‌صدا‌محکم​ باز شدند و تندبادی‌چارچوبِ​ به پشتِ سانی کوبید.

چند قدم عقب رفت، پشتِ قدیس‌پهنی​ پنهان شد و با احتیاط از روی‌سمتِ​ شانهٔ او به ورودیِ تاریک نگاه کرد.

در تاریکی چیزی تکان نمی‌خورد. تا جایی که می‌دید، فضایِ داخلِ برجِ‌راهرو​ ابسیدین کاملاً معمولی بود. با باز شدنِ دروازه، حسِ سایه سرانجام توانست‌می‌شدند​ از سدِّ نامرئیِ دورِ پاگودایِ زیبا عبور کند؛ هیچ خطری هم حس نکرد.

انگار واقعاً امن بود.

چند لحظه منتظر ماند، بعد سرفه‌ای کرد و‌بلندِ​ دستش را جلوی صورتش تکان داد تا دوده‌ای‌طبقهٔ​ را که در هوا پخش شده بود پس بزند.

«آه، خب.‌دوازده​ پس جای‌آمد​ نگرانی نیست. بریم!»

سانی نگاهی به قدیس‌آمد​ انداخت، ثانیه‌ای مکث کرد‌طبقهٔ​ و با لحنی مؤدبانه افزود:

«...اوه، اول خانم‌ها.»

دیوِ کم‌حرف سرش را کمی چرخاند، با یک چشمِ یاقوتی به‌خودش​ او خیره ماند، بعد خیلی راحت جلو رفت و از آستانهٔ‌راست​ برجِ باستانی گذشت. سانی چند لحظه منتظر ماند و به دنبالش رفت.

دستهٔ تکهٔ مهتاب را محکم چسبید و به دلِ تاریکیِ پشتِ چارچوبِ‌راهرو​ بلندِ ورودی زد. دوازده قدم جلو رفت و به خودش که آمد،‌می‌شدند​ در راهروی پهنی بود که انگار دورتادورِ طبقهٔ اولِ پاگودا کشیده شده بود.

راهرو از هر دو سمتِ چپ و راست تا دوردست امتداد داشت. سانی هر از گاهی درهای بزرگی‌گاهی​ می‌دید که به اتاق‌هایی با اندازه‌های مختلف باز می‌شدند؛ اتاق‌هایی که در سمتِ دیوارِ بیرونیِ برج قرار داشتند و‌پرنقش‌ونگاری​ تا پیچ‌های راهرو ادامه می‌یافتند. درست روبه‌رویش هم دروازهٔ چوبیِ پرنقش‌ونگاری بود که با کنده‌کاری‌های زیبا تزئین شده بود.

پشتِ آن،‌تاریکیِ​ تالارِ مرکزیِ‌بلندِ​ برج بود.

سانی کمی مکث کرد، بعد دروازهٔ چوبی‌چارچوبِ​ را هل داد. دروازه به‌راحتی باز شد‌پهنی​ و تالارِ وسیعی را در آن‌سو نمایان کرد.

اون بو...

چشمانش گرد شد.

پشتِ دروازه تالارِ بزرگی با سقفی بسیار بلند قرار داشت. با باز شدنِ دروازه، فانوس‌های‌کشیده​ شیشه‌ایِ روی دیوارها روشن شدند و درونِ برجِ ابسیدین را غرق در نورِ آبیِ شبح‌واری کردند.‌برج​ چیزهای مختلفی در تالار به چشم می‌خورد که همگی توجهِ سانی را به خود جلب می‌کرد.

پایه‌ای پر از ابزار و وسایلِ آهنگری آنجا بود که همگی با مهارتی تمام از ابسیدینِ سیاه و نقره ساخته شده بودند. میزِ‌دوردست​ کارِ به‌شدت سوخته‌ای که بلورهای زیبای روح روی سطحِ سیاهش پراکنده بود. دیواری سنگی با نقشه‌هایی مرموز که روی آن حک شده بود؛ شیارها‌تزئین​ چنان صاف و عمیق بود که حتی نمی‌توانست تصور کند چه چیزی آن‌ها را کنده است، چه رسد به اینکه بفهمد نقشه‌ها چه می‌گویند.

دستگاه‌های عجیبی از نقره و فولادِ سیاه ساخته شده بود که بعضی‌هایشان‌راهرو​ او را یادِ ابزارِ نجومی می‌انداخت، اما چیزهای بسیار معمولی هم به‌می‌شدند​ چشم می‌خورد؛ مثلِ صندلی، میز و حتی چیزی شبیهِ یک تختِ بسیار دراز.

همه‌چیز کاملاً دست‌نخورده و بی‌نقص بود، بی‌آنکه حتی ذره‌ای گردوغبار جایی نشسته باشد؛‌سمتِ​ حتی تمیزتر از خانهٔ خودش در دنیای واقعی... با وجود هزاران سالی که‌بیرونیِ​ لابد از آخرین باری که کسی پا به برجِ ابسیدین گذاشته بود می‌گذشت.

در عین حال، همه‌چیز کمی... درست نبود. اندازهٔ همه‌چیز تقریباً به دردِ استفادهٔ انسان‌پاگودا​ می‌خورد، اما با تفاوتی جزئی. شکلِ دستهٔ تمامِ ابزارها کمی عجیب بود. نحوهٔ چیدمانِ وسایل‌دیوارِ​ و تجهیزات در آن فضا، بی‌آنکه دلیلش را بداند، احساسِ ناآرامیِ خفیفی به جانش می‌انداخت.

...اما سانی زیاد درگیرِ این موضوع نشد.‌چارچوبِ​ نگاهش هم روی هیچ‌کدام از این وسایل نماند.‌دورتادورِ​ توجهش به سمتِ جای خاصی جلب شده بود.

کمی آن‌طرف‌تر میزِ چوبیِ ساده‌ای قرار‌پهنی​ داشت. و روی آن... انواع و‌راهرو​ اقسامِ غذاهای لذیذ چیده شده بود.

گوشتِ آبدار، نانِ تازه، انگورهای پرآب، تنگ‌های شیشه‌ایِ شرابِ ناب، قوری‌های‌کشیده​ زیبای پر از چای که بخار از آن‌ها بلند می‌شد؛ همگی‌اندازه‌های​ انتظارش را می‌کشیدند، انگار همین چند ثانیه پیش سرو شده بودند.

دهانِ سانی آب افتاد.

چطور ممکنه؟ این‌محکم​ باید یه توهم‌تاریکیِ​ باشه... مگه نه؟

غرق در لایه‌هایی از دوده، عرق و خون، به سمتِ میز رفت. چکمه‌هایش ردهای سیاهی روی کفِ تمیز‌گاهی​ و بی‌نقصِ تالار به جا می‌گذاشت. به میز که رسید، دست دراز کرد، با دستِ کثیفش تکه‌ای نان برداشت‌پرنقش‌ونگاری​ و حریصانه آن را بلعید؛ سپس یکی از جام‌های نقره‌ای و پرنقش‌ونگار را برداشت و پر از شراب کرد.

بقیهٔ جام‌ها بر اثرِ حرکتِ بی‌دقتِ‌پهنی​ او از روی میز پایین ریختند‌راهرو​ و با صدای بلندی به زمین خوردند.

سانی بی‌توجه به این اتفاق، شرابِ شیرین‌خودش​ را سر کشید و خندید؛ خنده‌ای که‌پاگودا​ باعث شد خرده‌های نان در هوا پخش شود.

«آه... واقعاً بد نیست...»

ترجیح می‌داد چیزی بدونِ الکل‌راهروی​ بنوشد، اما از طرفی، طعمِ این‌کشیده​ شراب بیش از حد خوب بود...

لبخندِ پهنی روی صورتِ سانی نشسته‌پهنی​ بود، اما در کنارش ردهای کثیفی از‌سمتِ​ اشک هم به چشم می‌خورد. شانه‌هایش می‌لرزید.

«عجب می‌چسبه...»

می‌دانست که غذا ممکن است پر از سم باشد، اما چندان برایش‌آمد​ مهم نبود. بیش از حد گرسنه، خسته و ازپاافتاده بود. جسم و‌امتداد​ روحش هر دو به‌شدت درد می‌کرد. دیگر هیچ توانی برایش نمانده بود.

جامش را دوباره پر کرد، تکه‌ای گوشتِ کاملاً‌طبقهٔ​ کباب‌شده برداشت و در حالی که از میز‌امتداد​ دور می‌شد، نگاهِ دیگری به تالارِ بزرگ انداخت.

«کسی اینجا‌دوازده​ نیست، مگه‌آمد​ نه، قدیس؟»

سایه بی‌صدا پشت‌سرش قدم برمی‌داشت، با‌دوازده​ هوشیاری اطراف را می‌پایید و تکهٔ‌طبقهٔ​ نیمه‌شب را آمادهٔ حمله نگه داشته بود.

اما هدفی در‌محکم​ کار نبود تا‌تاریکیِ​ از آن استفاده کند.

سانی یکی دو دقیقه پرسه زد و در نهایت کنارِ تختِ بزرگی‌راهرو​ که با خزهای سیاه و مجلل پوشیده شده بود، ایستاد. جامِ خالی‌می‌شدند​ را روی زمین انداخت، کمی مکث کرد... و بعد میانِ خزها خزید.

...کی توی تختِ من خوابیده؟

سانی کفنِ عروسک‌گردان را‌بلندِ​ مرخص کرد و سرِ سنگینش‌راهروی​ را روی بالشی نرم گذاشت.

می‌خواست به قدیس دستورِ نگهبانی بدهد،‌تاریکیِ​ اما نیازی نبود. دیوِ کم‌حرف از همان‌راهروی​ موقع داشت دقیقاً همین کار را می‌کرد...

پیش از آنکه سانی بتواند به چیزِ دیگری فکر کند،‌پاگودا​ خستگیِ چند هفتهٔ گذشته بر ذهنش چیره شد و ذهنش،‌بزرگی​ بی‌آنکه مقاومتی نشان دهد، به‌راحتی در آغوشِ تاریکی فرو رفت.

اولین کاری که سانی پس از کشفِ برجِ‌طبقهٔ​ ابسیدین و راه یافتن به داخلِ آن انجام‌امتداد​ داد... این بود که روی تختی بیفتد و بخوابد.

خوب خوابید.

ناولها | novelha.net