چپتر 445: استراحت
0بافتِ الماسیِ زیرِ سطحِ دروازه که تنها به چشمِنامرئیِ سانی میآمد، با نوری شبحوار روشن شد. تقریباً بلافاصله،انگار شکافی عمودی و باریک در سنگِ باستانی پدیدار شد.
سپس دروازهها بیصدایاقوتی باز شدند و تندبادیجلو به پشتِ سانی کوبید.
چند قدم عقب رفت، پشتِ قدیسخیلی پنهان شد و با احتیاط از رویتکهٔ شانهٔ او به ورودیِ تاریک نگاه کرد.
در تاریکی چیزی تکان نمیخورد. تا جایی که میدید، فضایِ داخلِ برجِپاگودایِ ابسیدین کاملاً معمولی بود. با باز شدنِ دروازه، حسِ سایه سرانجام توانستماند از سدِّ نامرئیِ دورِ پاگودایِ زیبا عبور کند؛ هیچ خطری هم حس نکرد.
انگار واقعاً امن بود.
چند لحظه منتظر ماند، بعد سرفهای کرد وآستانهٔ دستش را جلوی صورتش تکان داد تا دودهایدلِ را که در هوا پخش شده بود پس بزند.
«آه، خب.کمی پس جاییاقوتی نگرانی نیست. بریم!»
سانی نگاهی به قدیسشدنِ انداخت، ثانیهای مکث کردتوانست و با لحنی مؤدبانه افزود:
«...اوه، اول خانمها.»
دیوِ کمحرف سرش را کمی چرخاند، با یک چشمِ یاقوتی بهدستهٔ او خیره ماند، بعد خیلی راحت جلو رفت و از آستانهٔخودش برجِ باستانی گذشت. سانی چند لحظه منتظر ماند و به دنبالش رفت.
دستهٔ تکهٔ مهتاب را محکم چسبید و به دلِ تاریکیِ پشتِ چارچوبِدستهٔ بلندِ ورودی زد. دوازده قدم جلو رفت و به خودش که آمد،آمد در راهروی پهنی بود که انگار دورتادورِ طبقهٔ اولِ پاگودا کشیده شده بود.
راهرو از هر دو سمتِ چپ و راست تا دوردست امتداد داشت. سانی هر از گاهی درهای بزرگینکرد میدید که به اتاقهایی با اندازههای مختلف باز میشدند؛ اتاقهایی که در سمتِ دیوارِ بیرونیِ برج قرار داشتند ونگرانی تا پیچهای راهرو ادامه مییافتند. درست روبهرویش هم دروازهٔ چوبیِ پرنقشونگاری بود که با کندهکاریهای زیبا تزئین شده بود.
پشتِ آن،بود تالارِ مرکزیِحسِ برج بود.
سانی کمی مکث کرد، بعد دروازهٔ چوبیجلو را هل داد. دروازه بهراحتی باز شدمحکم و تالارِ وسیعی را در آنسو نمایان کرد.
اون بو...
چشمانش گرد شد.
پشتِ دروازه تالارِ بزرگی با سقفی بسیار بلند قرار داشت. با باز شدنِ دروازه، فانوسهایهیچ شیشهایِ روی دیوارها روشن شدند و درونِ برجِ ابسیدین را غرق در نورِ آبیِ شبحواری کردند.هوا چیزهای مختلفی در تالار به چشم میخورد که همگی توجهِ سانی را به خود جلب میکرد.
پایهای پر از ابزار و وسایلِ آهنگری آنجا بود که همگی با مهارتی تمام از ابسیدینِ سیاه و نقره ساخته شده بودند. میزِآمد کارِ بهشدت سوختهای که بلورهای زیبای روح روی سطحِ سیاهش پراکنده بود. دیواری سنگی با نقشههایی مرموز که روی آن حک شده بود؛ شیارهاقرار چنان صاف و عمیق بود که حتی نمیتوانست تصور کند چه چیزی آنها را کنده است، چه رسد به اینکه بفهمد نقشهها چه میگویند.
دستگاههای عجیبی از نقره و فولادِ سیاه ساخته شده بود که بعضیهایشاندستهٔ او را یادِ ابزارِ نجومی میانداخت، اما چیزهای بسیار معمولی هم بهآمد چشم میخورد؛ مثلِ صندلی، میز و حتی چیزی شبیهِ یک تختِ بسیار دراز.
همهچیز کاملاً دستنخورده و بینقص بود، بیآنکه حتی ذرهای گردوغبار جایی نشسته باشد؛زیبا حتی تمیزتر از خانهٔ خودش در دنیای واقعی... با وجود هزاران سالی کهسرفهای لابد از آخرین باری که کسی پا به برجِ ابسیدین گذاشته بود میگذشت.
در عین حال، همهچیز کمی... درست نبود. اندازهٔ همهچیز تقریباً به دردِ استفادهٔ انسانکند میخورد، اما با تفاوتی جزئی. شکلِ دستهٔ تمامِ ابزارها کمی عجیب بود. نحوهٔ چیدمانِ وسایلداد و تجهیزات در آن فضا، بیآنکه دلیلش را بداند، احساسِ ناآرامیِ خفیفی به جانش میانداخت.
...اما سانی زیاد درگیرِ این موضوع نشد.جلو نگاهش هم روی هیچکدام از این وسایل نماند.چسبید توجهش به سمتِ جای خاصی جلب شده بود.
کمی آنطرفتر میزِ چوبیِ سادهای قرارخیلی داشت. و روی آن... انواع ودستهٔ اقسامِ غذاهای لذیذ چیده شده بود.
گوشتِ آبدار، نانِ تازه، انگورهای پرآب، تنگهای شیشهایِ شرابِ ناب، قوریهایدورِ زیبای پر از چای که بخار از آنها بلند میشد؛ همگیلحظه انتظارش را میکشیدند، انگار همین چند ثانیه پیش سرو شده بودند.
دهانِ سانی آب افتاد.
چطور ممکنه؟ اینیاقوتی باید یه توهمراحت باشه... مگه نه؟
غرق در لایههایی از دوده، عرق و خون، به سمتِ میز رفت. چکمههایش ردهای سیاهی روی کفِ تمیزتاریکیِ و بینقصِ تالار به جا میگذاشت. به میز که رسید، دست دراز کرد، با دستِ کثیفش تکهای نان برداشتداشت و حریصانه آن را بلعید؛ سپس یکی از جامهای نقرهای و پرنقشونگار را برداشت و پر از شراب کرد.
بقیهٔ جامها بر اثرِ حرکتِ بیدقتِسایه او از روی میز پایین ریختندپاگودایِ و با صدای بلندی به زمین خوردند.
سانی بیتوجه به این اتفاق، شرابِ شیرینتوانست را سر کشید و خندید؛ خندهای کهکند باعث شد خردههای نان در هوا پخش شود.
«آه... واقعاً بد نیست...»
ترجیح میداد چیزی بدونِ الکلخیره بنوشد، اما از طرفی، طعمِ ایندنبالش شراب بیش از حد خوب بود...
لبخندِ پهنی روی صورتِ سانی نشستهسایه بود، اما در کنارش ردهای کثیفی اززیبا اشک هم به چشم میخورد. شانههایش میلرزید.
«عجب میچسبه...»
میدانست که غذا ممکن است پر از سم باشد، اما چندان برایشتکهٔ مهم نبود. بیش از حد گرسنه، خسته و ازپاافتاده بود. جسم وراهروی روحش هر دو بهشدت درد میکرد. دیگر هیچ توانی برایش نمانده بود.
جامش را دوباره پر کرد، تکهای گوشتِ کاملاًجلو کبابشده برداشت و در حالی که از میزچسبید دور میشد، نگاهِ دیگری به تالارِ بزرگ انداخت.
«کسی اینجامعمولی نیست، مگهشدنِ نه، قدیس؟»
سایه بیصدا پشتسرش قدم برمیداشت، باسرانجام هوشیاری اطراف را میپایید و تکهٔزیبا نیمهشب را آمادهٔ حمله نگه داشته بود.
اما هدفی دریاقوتی کار نبود تاراحت از آن استفاده کند.
سانی یکی دو دقیقه پرسه زد و در نهایت کنارِ تختِ بزرگیدستهٔ که با خزهای سیاه و مجلل پوشیده شده بود، ایستاد. جامِ خالیآمد را روی زمین انداخت، کمی مکث کرد... و بعد میانِ خزها خزید.
...کی توی تختِ من خوابیده؟
سانی کفنِ عروسکگردان راحسِ مرخص کرد و سرِ سنگینشنامرئیِ را روی بالشی نرم گذاشت.
میخواست به قدیس دستورِ نگهبانی بدهد،راحت اما نیازی نبود. دیوِ کمحرف از همانمهتاب موقع داشت دقیقاً همین کار را میکرد...
پیش از آنکه سانی بتواند به چیزِ دیگری فکر کند،گذشت خستگیِ چند هفتهٔ گذشته بر ذهنش چیره شد و ذهنش،بلندِ بیآنکه مقاومتی نشان دهد، بهراحتی در آغوشِ تاریکی فرو رفت.
اولین کاری که سانی پس از کشفِ برجِتوانست ابسیدین و راه یافتن به داخلِ آن انجامهیچ داد... این بود که روی تختی بیفتد و بخوابد.
خوب خوابید.